تفسير هايدگر از آزادي در فلسفه كانت
http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/72213894408.pdf
http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/72213894408.pdf
بدان حریت و آزادی نزد طایفه ( صوفیه ) عبارت از آزاد شدن - به کلی - از تمام وجوه ، در آن صورت از تمام ماسوی الله حر و آزاد است . ولی نزد ما عبارت از ازاله صفت بنده است به صفت حق ، و این در صورتی است که حق ، گوش و چشم و تمام قوای او باشد.....
فتوحات ابن عربی - باب 214- ترجمه استاد خواجوی
رالف گوستاو دارندورف در سال 1929 در خانواده یی سیاسی ساکن هامبورگ به
دنیا آمد.
وی یکی از معدود متفکران
اجتماعی است که در دوره زندگی خود وقایع برجسته تاریخی را لمس کرده؛ آثار و
نتایج جنگ جهانی اول، بحران اقتصادی 1930 اروپا، جنگ جهانی دوم و پدیده
فاشیسم، نتایج جنگ جهانی دوم و لیبرالیسم، سوسیالیسم و سقوط آن از جمله مهم
ترین آنها هستند. این وقایع از اصلی ترین شرایط شکل دهنده حیات علمی وی به
عنوان یکی از صاحب نظران بزرگ جامعه شناسی است.
عمده شهرت وی در مسائل
جامعه شناسی سیاسی است و علاقه اش به مساله «آزادی» چشمگیر است چرا که در
بیشتر آثار خود این مفهوم را مورد تاکید ویژه قرار داده است.
او ویژگی ها و مراحلی برای جامعه آزاد یا مدنی به شرح ذیل بیان کرده است:
1-دارندورف لازمه رسیدن به آزادی و جامعه مدنی را طی کردن مراحلی می داند که اولین و مهم ترین آنها «محتوای قانون اساسی» است.باید قوانینی به تصویب رساند که آزادی و عدالت را در جامعه تضمین کنند و راهی برای تجاوز به حقوق عمومی و انحصارطلبی و قدرت گرایی باقی نماند.
2- دومین مرحله در تفکر وی، انتخاب نماینده پارلمان با انجام همه پرسی های سراسری است.
3-اما مرحله سوم و آخر نیل به آزادی
فراهم آوردن مقدمات تهیه و تدارک بنیادهای اجتماعی و اقتصادی است .
در این راستا، عمده ترین ویژگی های جامعه آزاد را نیز ارائه می کند؛
1- نبود تمامیت خواهی و انحصارطلبی؛ «در جامعه آزاد انحصار وجود ندارد و در آن از عمومیت یافتن انحصار به هر شکل ممکن ممانعت به عمل می آید. اگر هم انحصارطلبی حامیانی دارد آنها باید دلایل خود را به طور صریح برای عموم ارائه کنند اما اصل را باید بر ممنوعیت انحصار قرار داد. »
2- همگانی بودن رسانه های جمعی؛
3- استقلال احزاب سیاسی؛
4- حق آزادی و انتخاب؛
5- وجود مدنیت و شهروندی؛
به رغم برشمردن این مراحل باید به اصلی ترین دغدغه ذهنی دارندورف در مبحث آزادی نیز توجه کنیم و آن مقوله «آسیب شناسی وضعیت آزادی» است. او به این مورد نیز پرداخته و وضعیت های تهدیدکننده آزادی را به پدیده هایی چون فاشیسم، عدم ترویج قانون و قانون گرایی، خشونت و دولتی شدن زمینه ها و شرایط مربوط به آزادی، مرتبط می داند.
لویس برندیس در مورد کژفهمی های آزادی می نویسد: بزرگترین خطرآن زمان در
کمین آزادی می نشیند که مردانی پرشور با نیات خیرخواهانه، ولی از روی
ناآگاهی به حریم آزادی تجاوزمی کنند.
هانا آرنت (1975 - 1906) یکی از منتقدان انسان و جامعه معاصر مدرن است. او
می گوید: عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که
در آن انسان هر جا که می رود تنها با خودش روبه رو می شود.
گرایش اصلی اندیشه سیاسی آرنت بر ضد ساخت گرایی رایجی است که انسان را
موضوع قوانین کلی ساختاری و تاریخی تلقی می کند.
سیاست به معنای موردنظر آرنت کنشها و کردارهای عمومی انسان هاست که آزادی و اختیار و فاعلیت انسان را در خود نهفته دارند. از نظر آرنت، سیاست تنها فضایی است که انسان ها قادرند در آن به آزادی خود دست یابند.
در اندیشه او علت وجودی سیاست، آزادی است.
سیاست مهمترین مظهر و جایگاه ظهور آزادی است.
در اندیشه آرنت، زندگی انسانی با فاصله گرفتن از طبیعت تحقق می یابد و با
آزادی عجین است. آزادی نیز مستلزم خودجوشی و عمل پیش بینی ناپذیر است؛ اما
امروزه با ظهور رفاه به منزله سعادت و به جای آزادی در عرصه عمل عمومی،
اقتصاد به سیاست حمله ور شده و سیاست جزو زندگی خصوصی و خانوادگی شده است.
به باور آرنت دولت شهر یونانی از مظاهر اصلی عمل عمومی و آزاد بود. آزادی
به منزله پدیدار سیاسی همزمان با ظهور دولت شهرهای یونان پدید آمد .
آرنت، بر انسان به منزله فاعل و کارگزار عمل آزاد تاکید می کند. اما در
دنیای معاصر انسان به منزله سوژه جایگاهی ندارد.
در اندیشه آرنت، آزادی مثبت امکان عمل در حوزه خصوصی است؛ در حالی که آزادی منفی، رها ماندن در عرصه خصوصی است.
آرنت فرق اساسی میان آزادی و رهاسازی قائل است. او می گوید: رهاسازی به آزاد کردن انسان از قید و بند طبیعت و مقتضیات آن اشاره دارد و به این معنا فقط مقدمه آزادی است نه عین آن. آزادی و رهایی اولا یکی نیستند. ثانیا رهایی ممکن است شرط آزادی باشد، ولی به هیچ وجه خود به خود به آن نمی انجامد. ثالثا تصور آزادی که به طور ضمنی در رهایی نهفته است می تواند تصوری صرفا منفی باشد. رابعا حتی تصور رهایی مساوی با تمنای آزادی نیست. یعنی رهایی از نیاز و قید و بند آزادی به معنای راستین نیست. آزادی فقط در عرصه عمومی عمل و در فضای عمل سیاسی آزاد آشکار می شود.
از نظر آرنت، علت مشروع و نهایی حکومت ها، نجات دادن انسان از فشار و ضرورت
های زندگی است تا انسان ها بتوانند در حیات سیاسی اجتماعی نقش انسانی را
به عهده بگیرند.
«جامعه باز و دشمنان آن»و «فقر تاریخ گرایی» دو اثر مهم کارل پوپر (Karl popper) تحت تاثیر برآیند بررسی حکومت های توتالیتریسمی در اروپا بود، به واقع بنیان نظریه های فلسفی در گرایش های سیاسی، اقتصادی وی را بنا می گذارند.
پیامبران کاذب اصطلاحی بود که اول بار توسط پوپر وارد دایره المعارف فلسفه شد.
وی متفکرانی را که با اندیشه های به طور تمام و کمال در اختیار و خدمت خودکامگان و ایده پرداز حکومت های ستمگر و اقتدارگرا بودند را پیامبران کاذب می نامد و معتقد است بشر امروزی باید در انتقاد از میراث فرهنگی خود روشن سخن بگوید و عادت دفاع از بزرگمردان را از خود دور کند.
از نظر پوپر افلاطون و هگل از این دسته اند که با نظریات دگم( متعصب در عقاید) خود آنچه را که می توانند از اندیشه هایشان، در خدمت دشمنی با آزادی و ارتقای نظام های توتالیتر مصرف می کنند. از دیگر متهمانی که در مقابل قاضی دادگاه عقل پوپر قرار می گیرند می توان به مارکس و مارکسیسم اشاره کرد.
از نظر پوپر تمام نظام هایی که وعده تحقق بهشت در زمین را داده اند، در نهایت به دوزخ منجر شده اند اما در این میان دموکراسی تنها نظامی است که فقط با تلاش و اراده مردم و فقط خود مردم می تواند باقی بماند.در نگاه پوپر آزادی صوری محض است می تواند تنها دلیل تحقق دموکراسی اقتصادی یا همان عدالت اجتماعی باشد. از طریق استقرار آزادی است که می توان قدرت را در مشت خود نگه داشت یا به عبارتی آن را رام کرد.
از نگاه پوپر خطای بزرگ در زمانی رخ می دهد که فرآیند دموکراسی را به سرانجامی منتهی بدانیم که آزادی در معنای دموکراسی آزادی برای همگان و اعتلای اقتصادی پدید خواهد آورد چرا که معتقد است آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی انسان ها نیست. از این رو به طور واقع بینانه باید مرزهای دولت رفاه را در نظر گرفت. به عقیده پوپر آنچه که درباره مفاهیم و تعاملات دموکراسی و آزادی می توان گفت این است که لیاقت شخصی افراد تاثیر به سزایی روی رفاه او دارد.
آزادی من برای حرکت دادن مشتم در هوا آن جایی پایان می یابد که صورت شما آغاز می شود. جوهره پیام استوارت میل فیلسوف مشهور انگلیسی در کتاب "درباب آزادی" همین است. تنها دلیل موجه ای که می تواند مرا از عملی بر طبق خواسته هایم باز دارد این است که شخص دیگری از اعمال من آسیب ببیند. زندگی خصوصی من به خودم مربوط است و مادامی که به شخص دیگری آسیب نمی رسانم حکومت یا جامعه حق دخالت در آن را ندارد.
میل یکی از نشانه های جامعه متمدن را رواداری و مدارا با اندیشه های متنوع و متضاد می داند و به صورتی پر شور مدافع آزادی بیان است. به زعم او سرکوب دیدگاه ولو دیدگاهی باطل در قیاس با مجال دادن به اظهار آزادانه آن ضرر بیشتری به بار می آورد مگر آنکه خطر تحریک به خشونت وجود داشته باشد.
در انديشه سياسي توماس هابز، منظور از آزادي در حقيقت نبودن مانع است و منظور از مانع چيزي است كه از جنبش جلوگيري كند. بنابراين آزادي را ميتوان در وصف جانداران غير عاقل و يا چيزهاي بي جا نيز به كاربرد
«انسان آزاد كسي است كه در اموري كه ميتواند با تكيه بر قوت و دانش خود، عملي انجام دهد، بدون آنكه مواجه با مانعي باشد، آنچه را كه ميخواهد انجام دهد.»[2]
هابز با اين باور كه انسان بر اساس حق طبيعي خود تا زمان انتقال و ارتقاء از وضع طبيعي به جامعهي مدني، از آزادي مطلق برخوردار است؛ آزادي طبيعي را اختياري ميداند كه هر انساني داراست و به موجب آن ميتواند از قدرتاش براي حفظ طبيعت خويش، يعني حيات خود، به دلخواه استفاده كند ومآلاً هركاري را كه بنابه داوري و خرد خويش، بهترين وسيله براي رسيدن به اين مقصود ميداند انجام دهد.[9]
با شروع قرن هفدهم میلادی، نظریه حق طبیعی، جایگزین نظریه حق الهی شد و به صورت مفهوم کلیدی فلسفه سیاسی مدرن درآمد. بنابراین فلسفه سیاسی مدرن، سیاست را بر پایه جهانی عقلمحور قرار داد. طبق این نگرش فلسفه سیاسی مدرن، سیاست دیگر دادههای طبیعی نبود، بلکه عنصری بود که باید ابداع میشد. از جمله فیلسوفانی که تحت این نگرش، نظام فلسفه سیاسی خود را بیان کردند، <توماس هابز> و <جان لاک> بودند.
هابز میان رفتار اختیاری و خودخواسته و رفتار
ناخواسته، ضمن رد مفهوم اراده آزاد تمایز مینهد. از نظر او همه کنشها
الزامیاند، اما همه به علتهای خارجی ضرورت نمییابند. آزادی یا رهایی
اموریاند که با اجبار بیرونی و خارجی در تضادند.
بهزعم هابز مساله اجتماعی آن است که انسان به لحاظ گوهر و طبیعت خود به
دنبال صیانت و سعادت خود است و هرگاه دو روح دو انسان به یک چیز مایل شوند،
آن دو دشمن یکدیگر میشوند و اگر دشمن شدند، میکوشند تا یکدیگر را از
میان بردارند و یا یکی تسلیم دیگری شود. به عقیده هابز انسانها اساسا در
جهت حفظ منافع خود هستند و بر این اثر با هم به رقابت و ستیز میپردازند.
هابز عبارت وضع طبیعی را در دو معنای متفاوت به کار میبرد؛ یکی در معنای عام که اشاره به نبود کلی هرگونه جامعه مستقر انسانی دارد و دوم در معنایی خاصتر که به سادگی اشارهای به نبود حاکمیت جامعه مدنی است. هابز معتقد است در وضع طبیعی هر فرد منافعی دارد که با منافع دیگر افراد در تضاد است. بنابراین هرکس مجاز است پیش از آنکه مورد حمله قرار گیرد به همسایگان خود حمله کند.
بهزعم هابز، انسانها به حکم عقل جامعههای انسانی را ایجاد میکنند و در
این راه به افراد و یا گروههایی اقتدار میدهند. بنابراین میتوان گفت که
از نظر هابز وضع طبیعی برای انسانها طبیعی است، اما عقلانی نیست، حال
آنکه جامعه ، عقلانی است ولی طبیعی نیست،
انسان از دیدگاه
لاک، موجودی است که حتی نسبت به نفس خود، قدرت مطلق یا قدرت آزاد نامحدود
ندارد.
برداشت لاک از وضع طبیعی بسیار خوشبینانهتر از هابز است. لاک برخلاف
هابز بر این باور است که قانون ذاتی و اصیل حاکم بر رفتارها در وضع طبیعی
وجود دارد. همچنین وی اعتقاد ندارد که یک ستیز درمانناپذیر میان افراد و
منافع انسانها در وضع طبیعی حاکم است. او اهمیت عواطفی چون غرور و افتخار و
خودستایی را انکار نمیکند، اما برخلاف هابز به آنها اهمیت محوری
نمیدهد. بنابراین مفهوم وضع طبیعی از نظرلاک اساسا اخلاقی و
پیش تاریخی است، اما از نظر هابز وضع طبیعی کلا جنبهای عملی و رفتاری
دارد.
لاک معتقد است انسان در وضع طبیعی از آزادی برخوردار است و میتواند هر
کاری را برای زندگی و سعادت خود لازم میداند، بدون اجازه گرفتن از کسی یا
مقامی آزادانه انجام دهد به این شرط که از حدود قانون طبیعت تجاوز نکند.
لاک ایجاد جامعه سیاسی و حکومت را بهترین درمان نابسامانیهای ناشی از وضع
طبیعی میداند، اما او معتقد است هیچ انسانی ماهیتا و به طور فطری محکوم و
متبوع قدرت سیاسی انسانی دیگر و یا گروه دیگری نیست.
لاک در دو رساله درباره حکومت مینویسد: <همه انسانها ماهیتا آزاد،
برابر و مستقل هستند. هیچکس را نمیتوان بیرون از این شرایط دانست و یا
بدون رضایت، او را تابع قدرت سیاسی کس دیگری قرار داد. تنها راهی که وجود
دارد تا کسی خود را از آزادی جدا کند و در محدودههای آزادی مدنی قرار دهد،
راه گفتوگو و بحث با دیگران برای پیوستن در یک اجتماع است، آن هم به
منظور آسایش، امنیت و زندگی صلحآمیز با یکدیگر و در شرایطی امن برای
بهرهگیری از داراییهای خود و شرایطی امنتر برای کسانی که با آنها
نیستند. >
لاک، آزادی طبیعی را در شرایطی میداند که انسان از قید هرگونه قدرت برتر
روی زمین آزاد باشد و در بند اراده انسان دیگری قرار نگیرد و آزادی مدنی،
آزادی انسان در جامعه است، به شرط آنکه زیر حاکمیت هیچ قدرت دیگری جز قدرتی
که بدان رضایت داده است، نباشد.
بدینترتیب، انسان عملا دارای دو گونه آزادی است؛ آزادی طبیعی و آزادی
مدنی. اما از این دو نوع آزادی همزمان نمیتوان استفاده کرد. شکل بنیادی
آزادی، همانا آزادی طبیعی است. در این صورت آزادی مدنی صورت جایگزین آزادی
طبیعی است.
به زعم لاک، انسانهایی که در جامعه استبدادی زندگی میکنند آزادیها و
حقوق فردیشان پایمال میشود، از اینرو آنها نهتنها محقهستند که علیه
حاکم مستبد قیام کنند، بلکه مکلف به این کار هستند، زیرا انسانها این
آزادی را ندارند که از آزادی خود صرفنظر کنند یعنی خود را برده دیگران
سازند، همچنان که این آزادی را ندارد که نفس خود را نابود کنند.
هرچند جان لاك همانند توماس هابز در شرايط انقلاب و بحران داخلي انگلستان ميزيسته است؛ اما نگرش او به انسان با نگرش هابز به كلّي متفاوت است و به طور طبيعي مفهوم آزادي نيز در ديدگاه او متمايز از ديدگاه هابز ميگردد. برخلاف هابز كه انسان را همچون حيوان محض و يكي از آفريدگان طبيعت ميشمارد، لاك معتقد است انسان عضوي از يك نظام اخلاقي و تابع قانون اخلاقي (قانون طبيعي) ميباشد.
«آزادي طبيعي بشر عبارت از اين است كه [انسان] از هر گونه قدرت مافوق زميني رها باشد و تابع اراده يا اقتدار قانوني بشر ديگري نباشد، بلكه فقط از قانون طبيعت پيروي كند»[2]
«تا آنجا كه انسان قدرت فكر كردن و يا فكر نكردن، حركت كردن يا حركت نكردن، براساس ترجيح يا هدايت ذهن خود را داراست، تا آن حد انسان آزاد است»[3]
وي در نهايت، با عبور از فرديت و ترجيحات مطلق ذهني، و با اعتقاد به اينكه سامان سياسي نيازمند قانون مداري است، ميپذيرد كه آزاد بودن در جامعهي سياسي، قرار داشتن تحت قوه مقننه است كه به واسطه رضايت مردمان در كشور استقرار يافته است. براين اساس، فرض ميشود كه انسان در تحت سلطهي اراده يا محدوديت هيچ قانوني قرار ندارد مگر آنچه قوه مقننه همآهنگ با قرارداد و اعتماد مردمان، مقرر ميدارد.
برخی دیگر از اندیشمندان، ظهور كلیسای مسیحی در غرب را خاستگاه مهم آزادی در غرب و در نتیجه جهان، قلمداد كردهاند.
قسم اخیر از وجوه آزادی، در اندیشه و تفكر غرب، بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.
در اندیشه لیبرالیسم، آزادی، یگانه پایه و اساس انسانیّت بهحساب میآید. آزادی یک فصل منطقی است؛ که انسان، بهوسیله آن از همهی حیوانات و بلكه از همهی خلایق امتیاز مییابد.
مفهوم منفی از آزادی بر این ادعا است که وقتی میگوییم انسان در انجام امری آزاد است بدین معناست که مانعی بر سر راه او در انجام امر مزبور وجود ندارد. آزادی در این مفهوم یعنی عدم مانع، همین که کسی جلوی انجام فعل از سوی فاعل را نگیرد او آزاد است. چنین مفهومی از آزادی را به «آزادی از» نیز تعبیر مینمایند. آزادی یعنی آزادی از موانع و قیود، موانع و قیودی که از روی عمد و به گونهای ناموجه بر سر راه انجام اختیاری افعال قرارگرفته اند.
مفهوم مثبت آزادی را برلین به خواست انسان برخود اربابی تعبیر کرده است در اینجا با مفهومی ایجابی از آزادی مواجهیم که در توضیح و شرح آزادی صرف بحث از عدم مانع را کافی نمیداند بلکه وجود عناصر و شرایط خاصی را هم ضروری میداند؛ چنین مفهومی از آزادی را به «آزادی در» نیز تعبیر مینمایندآزادی یعنی دارا بودن قدرت یا توانایی برای انجام کارهایی که در اشتراک با دیگران میتوانیم انجام دهیم.
به یک
تعبیر اگر آزادی منفی، آزاد بودن از اعمال قدرت سیاسی توسط دیگران است،
آزادی مثبت به معنای توانایی اعمال نمودن قدرت سیاسی توسط خود فرد است.
آزادی خواهی به عنوان ماهیت و جوهره اصلی آزادی منجر به استقرار دموکراسی پایدار میشود. آزادی توأم با آزادیخواهی متکی بر سه اصل است؛
ج) رد هر گونه استبداد (احترام متقابل افراد به رأی و اندیشه یکدیگر).
در ماده یک اعلامیه جهانی حقوق بشر (1948) بر آزاد متولد شدن تمامی انسانها تأکید شده و در ماده 14 آن آمده که هیچ کسی را نباید در بردگی و بندگی نگه داشت و بردگی و تجارت برده را ممنوع اعلام نموده است.
پيش از خواندن مقاله ، توجه به معنايي كه آيزايا برلين از «دومفهوم آزادي» مراد مي كند، ضروري است. دو مفهومي كه برلين درباره آزادي به كار مي برد چنين است:
Positive Liberty, negative Liberty
(البته به جاي Liberty از Freedom نيز استفاده مي كند)، ترجمه اين دو مفهوم، «آزادي منفي» و «آزادي مثبت» است.
دراينجا منفي و مثبت، واجد بار ارزشي نيست بلكه اصولاً به معناي سلبي و ايجابي است. به بيان ديگر، آزادي منفي، به معناي «آزادي از» و آزادي مثبت به معناي «آزادي در» است.
آزادي منفي يعني كسي يا چيزي يا قدرتي بيروني، در كنش هاي فرد هيچ مداخله اي نكند. در اين مفهوم از آزادي فرد مختار است كنش خود را آنگونه كه مي خواهد پيش برد و «آزاد از» هر نوع دخالت بيروني باشد. در واقع فرد هرگونه عامل بيروني مخل كنش آزادانه خود را «سلب» مي كند. بنابراين اين مفهوم آزادي، آزادي منفي و سلبي است.
در مقابل، آزادي مثبت يا ايجابي، ناظر است به «آزادي در» انجام آنچه فرد مي خواهد. اين مفهوم از آزادي، از چگونگي دخالت عوامل بيروني در كنش فرد پرسش مي كند: «چه كسي و چگونه آزادي من را محدود خواهد كرد؟» آزادي مثبت يا ايجابي، دلالت دارد بر چگونگي پيش بردن كنش فردي.
شرح كامل و مشبع برلين از اين دو مفهوم آزادي، در كتاب «چهار مقاله در باب آزادي» آمده است (فصل سوم: «دو مفهوم آزادي»1958). اين كتاب به قلم محمد علي موحد و به همت انتشارات خوارزمي به فارسي ترجمه شده است.
فلسفه تحلیلی و اگزیستانس هرکدام به شیوهای متفاوت به این مساله میپردازند. در فلسفه تحلیلی این مسئله فلسفی به طور خلاصه از این قرار است که وقتی شما در برابر چند گزینه مختلف قرار دارید بتوایند آگاهانه و به اراده خود یکی از آنها را انتخاب کنید و عمل کنید. فیلسوف تحلیلی به این مساله میپردازد که آیا این امکان وجود دارد که اعمال و تصمیمات ما غیر از آنی باشند که هستند؟
فلسفه اگزیستانس با توجه به همین مسائل و البته با رویکردی متفاوت مسالة آزادی انسان را مدنظر قرار میدهد. اگزیستانسیالیسم انسان را دربرابر اعمال و اندیشه هایش مسئول میداند. این مسئولیتپذیری فرع بر آزادی انسان است. البته تفسیر مقدار و نوع این آزادی در فلسفه های اگزیستانسیالیستی الحادی و غیرالحادی متفاوت است ولی در اصل مساله وجود آزادی فرض گرفته میشود. «بشر پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با کارهای فرد، خود را میسازد بنابراین نمی توان او را از پیش تعریف کرد.»
آزادی اگزیستانسیالیستی ترکیبی است از «جهان انسانی» (human world)، «وجود» (existence)، «تفرّد» (individualisation) و «کلیت» (wholeness) که بر مدار فلسفۀ عملی ـ مسئولیتپذیری و تعهد (commitment)ـ میگردند (Cooper, 1990). در کیرکگارد، نیچه و دیگر اندیشمندان این مکتب این ویژگیها به چشم میخورد.
تفاوت رویکرد در این دو فلسفه به خوبی به چشم میخورد. در فیلسوفان تحلیلی بعد از تصور انسان تلاش میشود که آزادی را برای او ثابت کنند در حالی که در فلسفه اگزیستانس تا آزادی نباشد فرد شکل نمیگیرد. این فرد است که با انتخابهایش (که این انتخابها فرع بر آزادی اوست) خود را میسازد. در واقع در فلسفه تحلیلی حرکت از فرد به سوی آزادی است و در فلسفه اگزیستانس حرکت از آزادی شروع میشود و به فرد منجر میشود.
در فلسفه اگزیستانس محور اصلی فرد است و آزادی فرد در درون خودش به عنوان یک فرض اساسی پذیرفته میشود. در نسبت به جامعه است که آزادی فرد زیر سوال میرود. اگر فرد در انتخابهای اصیل خودش اصرار بورزد هرگز از اصالت خارج نمیشود.
نگاه اگزیستانسیالیستی به انسان پاسخ مسالة «آزادی» را در بر دارد. ما مطلقاً تنهاییم و بصورت جزایری سوبژکتیو در جهانی ابژکتیو قرار گرفتهایم. ما به تنهایی دردها، لذتها، ترسها و آرزوهای خود را بلاواسطه احساس میکنیم.از همین دیدگاه اگزیستانسیالیستی میتوان ریشه و مبنای «آزادی» انسانها را فهمید. به خاطر دوگانگی درون (سوبژکتیو) و بیرون (ابژکتیو)، علیالاُصول جهان خارج نمیتواند هیچ تاثیری در آزادی ما داشته باشد. ما نسبت به جهان درون (internal world) خود از آزادی مطلق برخورداریم.آزادی درونی منبع و منشاء ارزشهای ما نیز است، بنابراین ارزشهای ما نیز تنها میتوانند منشائی درونی (internal) داشته باشند.
معنای سوبژکتیویسم با شعار معروف این مکتب «تقدم وجود بر ماهیت» گره خورده است. سارتر تاکید میکند این اصطلاح به معنای برتری مقام انسان (سوژه) نسبت به دیگر موجودات (ابژه) است. علت این برتری را میتوان با مفهوم «فرافکنی» (Project) فهمید.از میان همۀ موجودات عالم تنها انسان است که
وجودش بر ماهیتش مقدم است چرا که هیچ خالقی نیست تا مفهوم انسان را از پیش
در ذهن داشته باشد. سرنوشت مقدّری وجود ندارد. او تنها وجود دارد ولی
میتواند در خود به آفرینش دست بزند. ریشۀ این آفرینش در درون انسان است و
نه بیرون از او. این همان معنای سوبژکتیویسم است.
انسانها تنها موجوداتی هستند که برای خود «طرح» میافکنند و فرافکنی میکنند. این طرحها هر قدر هم فردی و شخصی باشد باز هم ارزش کلی و عمومی دارند.
«سوبژکتیویسم» ، «فرافکنی» و «تقدم وجود بر ماهیت» شکل دهندۀ آزادی انسان هستند.
اگزیستانسیالیسم بر این مبنا بنا شده است که انسان را مسئول آنچه هست قرار دهد و به او بقبولاند که هر انسانی مسئول همان چیزی است که هست.
سارتر تاکید میکند سوبژکتیویسم دو معنا دارد که منتقدان اگزیستانسیالیسم این دو معنا را با هم خلط میکنند:
1- هر انسانی انتخابهای شخصی خود را دارد و تنها مسئول انتخابهای خویش است.
2- بشر هیچ نیست مگر آنچه خود میسازد
اگزیستانسیالیسم با معنای دوم سوبژکتیویسم یکی است.
بنابرنظر سارتر انسان همان آزادی است، انسان از آزادی عمل برخوردار است، اعمال به طرز جدایی ناپذیری با «قصد» (intention) در همتنیده است. بنابراین، آزادی مطلق عبارت است از آزادیِ «انتخاب» (choice)، «مقاصد» (intention) و درنهایت گزینش یک رفتار. پیش از آنکه انسان به دنیا بیاید دنیا هیچ نیست، با به دنیا آمدن هر انسانی است که دنیای او را معنادار میکند.
سارتر اشاره میکند در موجودات غیرانسانی (با استفاده از تمثیل سارتر: چاقو) ماهیت بر وجود مقدم استانسان هیچ ماهیت از پیش معینی ندارد و تنها با رفتار و انتخابهایش است که خود را میسازد. به نظر سارتر هیچ واجبالوجودی هم وجود ندارد که ماهیت انسان را از پیش تصور و معین کرده باشد.
اگزیستانسیالیسم معتقد است که ما در جهان پرتاب شدهایم بدون اینکه از پیش ماهیتی داشته باشیم. و این همان شعاری است که اگزیستانسیالیسم را با آن میشناسیم. ماهیتِ ما محصول انتخابهای آزاد ماست.
همۀ ما گرایش داریم به گونه ای عمل کنیم که سارتر به آن میگفت «ایمان بد». ما تلاش میکنیم خودمان را فریب دهیم تا به گونهای عمل کنیم که گویی آزاد نیستیم. نقشهایی که هریک از ما در جامعه داریم نیز میتوانند ما را دچار خودـفریبی (Self-deception) کنند. ما نقشهایی از قبیل یک کارمند، دانشجو و یا ... به عهده داریم که تمایل داریم به خاطر آنها خودِ واقعیمان را کتمان کنیم. همۀ این امور میتوانند ما را از آنچه که باید باشیم جدا کنند. سارتر با تفکیک میان انسانها و دیگر موجودات عالم، نشان میدهد برای پژوهش دربارۀ هردسته از این موجودات باید از الگوهای متفاوتی پیروی کرد. موجودات به طور کلی تقسیم میشوند به:
1- موجودات فی نفسه Being-in-themselves) )
2- موجودات لنفسه (Being-for-themselves)
لاانسانها موجودات لنفسه و انسانها موجودات فینفسه هستند. موجودات فی نفسه همان هستند که باید باشند. قوانین حاکم بر رفتار آنها ـاز آنجا که رفتاری ثابت دارندـ قابل تعیین و بر مبنای الگوهای تعیین شده هستند. اما موجودات لنفسه از هیچ ماهیت ثابتی برخوردار نیستند.
او با تلقی انسان همچون موجودی متشكل از اجزای گوناگون مخالف است و انسان را از آن حیث كه انسان است واقعیتی بسیط به شمار می آورد كه چیزی جز عدم نیست.
تاكید سارتر بر ضرورت فراروی فرد از هرگونه ماهیت در هستی و نیستی، در نقد عقل دیالكتیكی جای خود را به توالی جنبش و نهاد و تعبیر نهاد به عنوان «عمل متحجر شده» و ضرورت فروپاشی آن می دهد.
فیشته نمایندۀ ایده آلیسم «سوبژکتیو» یعنی تضاد همیشگی «خود»و «جز خود» است. نخستین وظیفه ای که فیشته در فلسفۀ خود - به ویژه در قبال کانت- بر عهده می گیرد، همانا آشتی دادن آزادی و ضرورت است؛ و یا به سخن دیگر اینکه ارادۀ آزاد ـ به مثابه یک امر اخلاقی ـ چگونه می تواند بخشی از نظام علّی جهان باشد و از اینرو فیشته آزادی و ضرورت را حول محوری ترین مفهوم نظام فلسفی اش یعنی «خود» سامان می دهد او که از پیروان فلسفۀ کانت است در راه رسیدن به وحدت میان نظریۀ بیانگرانگاری و آزادی ریشه ای، به رد «شیء فی نفسه» میپردازد.
فیشته برای نفس آزاد اخلاقی نظریه پردازی می کند. "عقل در ذات خود" و یا به تعبیر فیشته "من " اصل است و ما باید آگاهی را از درون " من " بیرون بکشیم .
اولین گزاره ی بنیا دی فلسفه این است " من وجود خویش را در اساس بی میانجی فرا می نهد " یعنی من ناب از طریق شهود عقلی خویش وجود خود را تصدیق می کند یا به وجود خود پی میبرد.به خود تشخص و تعین می دهد و به تعبیر فیشته "من خود را بر می نهد" و این امکان ندارد مگر اینکه جز – من رویاروی من قرار گیرد یعنی" جز- من را برابر می نهد" و دومین گزاره ی بنیادی فلسفه به دست می آید " یک جز–من ، بی میانجی رویاروی من قراردارد."جز- من یعنی عینیت به طور نامحدود نه یک شیء خاص و چون من و جز- من هر دو نامحدود هستند و می خواهند همدیگر را از میدان بیرون کنند لذا چاره ای نمی ماند مگر اینکه هر دو محدود شوند و به این ترتیب سومین گزاره ی بنیادی فلسفه به دست می آید."در من یک جز-من بخش پذیر رویاروی من ِ بخش پذیر قرار دارد" در من مطلق یک من محدود و یک جز- من محدود در برابر هم قرار می گیرند.
وقتی من مطلق از طرف جز-من محدود می شود و اثر می پذیرد استنتاج نظری از آگاهی حاصل می شود مثل احساس که عین در من اثر می گذارد. اما اگر جز-من از طرف من محدود شود استنتاج عملی از آگاهی بدست می آیدمثل میل و عمل آزادانه. در نزد فیشته استنتاج نظری پیرو استنتاج عملی است." زیرا که من مطلق کوششی است بیکران در جهت واقعیت بخشیدن به خویش از راه کرد وکار ِ آزادانه ی اخلاقی ؛ و جز –من یعنی جهان طبیعت ، وسیله یا ابزاری است برای دستیابی به این هدف."[4] حقیقت" من" وجود نیست- چون وجود متضمن سکون و بی حرکتی است و سکون مرگ است- بلکه فعالیت یا کردارو کوشش است" کردار که حقیقت " من" است چه معنی دارد؟ کوشش است برای اینکه حدی که "من" به خود داده و " جز من" را برابر نهاده است دور کندو بر پهنای حقیقت خود بیفزاید و آنچه را نیست متحقق سازد."[5] من بایست بودن است و گرایش به آنچه که نیست و باید باشد یعنی کمال .این کمال طلبی متضمن آزادی و اختیار است .
به همین خاطرعلم یعنی خلاقیت وعقل نظری خدمت گزار عقل عملی است که با کوشش می خواهد جز- من را تابع خود کند وبه آزادی برسد اگر چه که به آزادی مطلق دست نمی یابد اما تلاش می کند که به آن نزدیک شود و همین اصل اخلاق است.من که به دنبال آزادی است و می خواهد آزادی خود را حفظ کند باید آزادی دیگران را هم محترم شمارد آزادی من معنا ندارد مگر همراه باشد با آزادی من های دیگر.
از نظر او تحقق آزادی و برابری در تاریخ برابر با مسلط شدن گام به گام اراده پرودگار است در عرصه تاریخ، اخلاق دنیوی از اجزای فلسفه بوده و اخلاق اخروی بخشی از علم کلام است.
روسو صرفنظر
کردنِ انسان از آزادی به معنای گذشتن از خصلت انسانی و حق بشری است، آزادی
قابل چشمپوشی نیست زیرا پیششرطِ انسان بودن و آئینِ اخلاقیِ انسان به
حساب میآید.او میگوید:
بهنظر میرسد انسان در (وضعیت طبیعی) با وجود بهرهمندی از آزادیِ نامحدودِ ظاهری، در حقیقت محروم از آزادی است.
او در این وضعیت موجودی است که امیال خودخواهانه و غرائز نهفته در وجودش راهبر انگیزههاست.
انسان زمانی در حقیقت آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقا یابد و بهعنوان شهروند قادر شود از قرائنی که خود تدوین نموده پیروی کند.
به نظر او نیز این آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خویش مبدل میسازد.
كانت از رمانتیسم بیزار بود. از افراط و وهم پردازی _ یا به اصطلاح خودش Schwaermerei [= شور و شیفتگی] به هر شكل و از مبالغه و عرفان و ابهام و آشفتگی به هر صورت، تنفر داشت.
یكی از قضایایی كه وی به آن اعتقاد راسخ داشت این بود كه هر انسانی، از حیث انسان بودن، از طرفی آگاه به تمایلات و خواسته ها و اشتیاق هایی است كه از بیرون او را به سوی خود می كشند و بخشی از سرشت عاطفی یا حسی یا تجربی وی ا ند و از طرف دیگر آگاهی دارد از مفهوم تكلیف و تعهد به انجام آنچه بحق و درست است كه غالباً با لذت خواهی و گرایش ها تعارض پیدا می كند. شاید او می بایست این كلام معروف شافتس بری را شاهد بیاورد كه در اعتراض به این نظر كه آدمی محكوم و مقید به عوامل بیرونی است، در اوایل سده هجدهم گفته بود انسان «ببری محكم زنجیر شده» یا «میمونی تادیب شده با تازیانه» نیست.
به اعتقاد وی، آدمی تنها به این دلیل آدمی است كه انتخاب می كند. تفاوت انسان با بقیه طبیعت _ اعم از جماد و نبات و حیوان _ در این است كه چیزهای دیگر محكوم به قانون علیت اند و دقیقاً از نوعی چارچوب از پیش تعیین شده علت و معلول تبعیت می كنند، اما انسان آزاد است كه آنچه را می خواهد برگزیند. این خواست یا اراده همان چیزی است كه آدمیان را از اشیای دیگر در طبیعت ممتاز می كند.
«انسانی كه وابسته به دیگری باشد، به هیچ روی از آن پس انسان نیست، مقام خویش را از دست داده و چیزی نیست به جز مایملك انسانی دیگر.»
باروخ اسپینوزا (تولد :۱۶۳۲ وفات :۱۶۷۷ میلادی) فیلسوف مشهور هلندی است.رابطه ضرورت و آزادی، قلب فلسفه اسپینوزاست، چون موضوع ما تحیر فلسفی است، ما اجازه داریم قبول کنیم که منشاء طرز تفکر فلسفی وی تعجب او به جهت قرار گرفتن دو مقوله وجود خداوند از یک طرف و آزادی مطلق در «من» از طرف دیگر در کنار یکدیگر است. ژان پل سارتر - فیلسوف فرانسوی - در کتاب خود به نام «هستی و نیستی» ادعا میکند که اگر خداوند وجود دارد، پس ذهن آزاد اصولا نمیتواند وجود داشته باشد، چون خداوند به تنهایی با وجودش امکان آزادی ذهن را تا حدی غیرممکن میکند. در اینجا نظر اسپینوزا برعکس اوست. او نه خداوند را قربانی میکند نه آزادی را، بلکه در جستوجوی یک راهحل واقعی برای حل این نزاع است.
او میگوید: خداوند علتی
است آزاد. از نظر وی خداوند علت آزاد همه چیز است. یعنی نحوه وجودی او بر
اساس ضرورت هستی اوست. آزادی و ضرورت، دیگر دو قطب مخالف یکدیگر
نیستند، بلکه بهطور مطلق مترادف یکدیگر محسوب میشوند. معنی آزاد بودن
برای خداوند این است که بر اساس ضرورتش وجود داشته باشد و بدین دلیل است
که خداوند هم آزاد است و هم ضرورت آزادی خداوند منطبق با ضرورتش است
آزادی واقعی ما فقط میتواند به معنای ضرورت وجود خداوند باشد زیرا در برابر خدا هیچ آزادی واقعی وجود ندارد، چون همه چیز خداوند است و این موضوع خود ما را هم در برمیگیرد.
اسپینوزا نخستین متفکر دمکراسیِ لیبرال است و هدف نهایی جامعهی سیاسی را تامین آزادی برای انسان میدانست. اسپینوزا تلاش دارد تا این نکته را اثبات کند که برای حفظ و پرورشِ تقوا و پاکدامنی باید عقل و اندیشهی انسان را آزاد نگه داریم؛ و آزادی عقلها و اندیشهها نهتنها برای امنیت و استواری دولت سودمند است بلکه پایهی اصلی اقتدار دولت نیز هست.
برای اسپینوزا دو
مساله بسیار اهمیت دارد: ۱. جدایی فلسفه از الهیات و ۲. گسترش بهترین
دولت. در بهترین دولت، آزادی اندیشه امری بسیار مهم است.
اسپینوزا
که مدافع دمکراسی است، چندان هم به فراست مردم
معتقد نیست. به عبارتی معتقد است، اکثر مردم سریع تحت تأثیر خرافات قرار
میگیرند. بنابراین از دیدگاه اسپینوزا هدف سیاست، یافتن
یک راه و تولید نهادهایی است که از گسترش بیرویهی هیجانات و یا عواطف
انسانی جلوگیری میکند اسپینوزا میگوید: «هدف دمکراسی چیزی نیست جز دورکردن انسانها از عقلستیزی امیال و قراردادن آن در محدودهی عقل.»
جامعهی مدنی از نظر اسپینوزا، نتیجهی قراردادی است که موجب خروج عقلانی انسانها از وضع طبیعیشان میشود.
مسالهی اسپینوزا، دستیابی به آزادی بهعنوان هدفی اخلاقی است. از این رو دمکراسی از دیدگاه اسپینوزا، نهادی اجتماعی است که بر اساس انتقال قدرت جمعی افراد به یک حاکمیت صورت میگیرد که خود، تجلی ارادهی جمعی آنهاست.
هایدگر در فقره چهل و چهارم کتاب وجود و زمان با عنوان «دازاین، گشودگی، حقیقت» تلقی عام، متداول، و سنتی از حقیقت را، که بر اساس آن مطابقت به منزله خصیصه بنیادین حقیقت برشمرده می شود، به زیر سؤال می برد. در تلقی سنتی از مفهوم حقیقت، مطابقت صفت حکم است و این حکم است که به عنوان مأوای حقیقت تلقی می شود. اما هایدگر می پرسد: خود مطابقت چیست و چه چیز با چه چیز باید مطابقت یابد؟ در پاسخ به این پرسش است که هایدگر رأی خویش را درباره بنیاد حقیقت مطرح می کند. مطابق تلقی هایدگر حقیقت ظهور یا انکشاف خود شیء است. این سخن بدین معنا است که قبل از آن که ما بتوانیم حکم یا گزاره ای را متصف به درستی یا نادرستی کنیم خود شیء یا موضوع ابتدا باید خودش را به منزله شیء یا موضوع به ما بنمایاند.
مراد از آزادی در اینجا
این است که آدمی قادر است با قرار گرفتن در حوزه انفتاح یا گشودگی، خود را
تابع آن چیزی گرداند که ظاهر و آشکار است و خود را در حوزه انفتاح می
نمایاند، و آدمی می تواند خود را به این امری که در حوزه انفتاح یا گشودگی
ظاهر و آشکار است مقید یا متعهد کند.
آشکار و هویدا شدن موجودات (برای
دازاین) و تسلیم و متعهد شدن وی به آن چه خود را آشکار می سازد دو فرآیند
متفاوت نبوده بلکه یکی و هر یک دیگری است. دازاین خودش را در معرض آنچه
هست قرار می دهد».« آزادی در اینجا به این معنا است: »خود را در معرض سرشت
آشکارشده و پرده آنچه هست نهادن“. از نظر هایدگر، «در عمل بازنمایی
(یعنی به تصور درآوردن یک چیز)، ما می گذاریم خود یک موجود آن چنان که هست
مدعایش را بر ما افکند. بدین طریق آدمی به گونه ای خود را ملزم و متعهد به
موجودات می سازد چرا که حقیقت در ذات خودش آزادی است».
کانت معتقد است که شالوده و بنیاد معرفت ما، از جمله بنیاد مقولات را تألیفی تشکیل می دهد که آن را «تألیف ما تقدم محض» می نامد: «مراد من از تألیف در عام ترین معنای لفظ، عبارت است از عمل در کنار هم قراردادن بازنمایی های تصورات مختلف و عمل فهم آن چه در این بازنمایی های کثیر است در معرفتی واحد. تمام تلاش هایدگر در تفسیر خود از کانت این است تا نشان دهد که مراد کانت از این تألیف همان وحدت ذاتی شهود و فاهمه، یعنی همان وصف استعلای ذهن یا برون خویشی نحوه هستی آدمی به سوی وجود موجودات است.
این تألیف بنیادینی که کانت آن را به منزله بنیاد معرفت تلقی می کند، در واقع مطابق با اصطلاح شناسی هایدگر، همان استعلا و برون خویشی دازاین به سوی موجودات است. این برون خویشی و روی گردانی به سوی موجودات در آن واحد هم فعلی آزاد و خودانگیخته است و در همان حال نوعی انفعال و پذیرندگی نسبت به ظهور موجودات. این برون خویشی یا برون ـ ایستایی (اگزیستانس) دازاین، یا به تعبیر کانت این تألیف بنیادین، نه به حس و شهود و نه به فاهمه و تفکر قابل تأویل است بلکه بنیاد هردو آنها است.
نظر هایدگر دازاین برون ـ ایستا یعنی برخوردار از اگزیستانس، یعنی همان آزادی است، و آزادی یا برون ـ ایستا بودن یعنی «خود را در معرض سرشت آشکار و بی پرده آن چه هست نهادن».
اکنون
باید ببینیم مراد هایدگر از خود آزادی چیست و چه چیز آن را ممکن می سازد.
اولین چیزی که باید توجه داشت این است که از نظر هایدگر آزادی خصیصه ای
بشری نیست. از نظر هایدگر آزادی به معنای گشودگی آدمی به وجود و وصف
آشکارگری او از وجود موجودات است. آدمی قادر است با قرار گرفتن در حوزه
انفتاح یا گشودگی وجود، خود را تابع چیزی گرداند که ظاهر و آشکار است و
خودش را در حوزه انفتاح می نمایاند.
از نظر هایدگر تجربه انفتاح و
گشودگی نوعی دانستن است اما نه به معنای با خبر شدن از چیزی و بازنمایی آن.
یعنی تجربه انفتاح و گشودگی صرف یک نوع انفعال و پذیرندگی نیست. در تجربه
انفتاح و گشودگی، دانستن و خواستن درهم تنیده می شوند. درهم تنیده شدن
دانستن و خواستن مشخصه بارز نحوه وجودی دازاین است. بدین ترتیب هر دانستنی
مبتنی بر خواستن، و هر خواستنی مبتنی بر دانستن است. به تعبیر دیگر ظهور هر
موجودی مبتنی بر آزادی دازاین یعنی رویکرد آزادانه دازاین به سوی آن است،
آن چنان که آزادی دازاین مبتنی بر ظهور و آشکارگی موجودات است. در تفکر
هایدگر، آدمی به منزله آزادی به مثابه بنیاد امکان حقیقت تفسیر می شود. در
این تلقی، آزادی نه خصیصه ایی بشری و حاصل فعالیت آدمی یا حاصل قراردادهای
اجتماعی یا نوعی از نظام های سیاسی و اقتصادی بلکه وصف ضروری ساختار
وجودشناختی آدمی و در واقع داد و بخشش وجود است.
1- آزادی بی قیدانه
2- اختیار
3- آزادی جهشی
4- آزادی وجودی
5- آزادی اخلاقی
1- آزادی بی قیدانه La libérté d' indifférence – بنابر نخستین تفسیر، آزادی بدون تعین ناب، بی قیدانه خواهد بود.آزادی بی قیدانه استعداد تصمیم است، بی آن که بنابر هیچ علت و انگیزه بر انگیخته شود.
2- اختیار le libre Arbitre - خیلی نزدیک به آزادی بی قیدانه، مفهوم آفرینی خیلی کلاسیک آزادی : آزادی اختیار است. پیشایندی در آن نسبت به حالت پیشین کم تر به شکل فقط منفی درک شده است. اراده در آن چونان علت نخستین واقعی، چونان قدرت شروع مطلق نمودار می گردد که در نفس خود رها از هر تعین و شایسته ی گزینش حرکت خاص (Motu proprio) بین دو الزام به نسبت ممکن است.
3- آزادی جهشی: برگسن مفهومی از آزادی پیش رو می نهد که مدعی فراتر رفتن هم زمان از دتر مینیسم و اختیار است . به عقیده او، دترمینیسم با مفهوم همخوانی گرایانه (Associationniste) و مکانیک گرایانه زندگی روح در پیوند است.
4- آزادی وجودیمفهومی که ژان پل سارتر از آزادی به ما ارائه می کند، مانند مفهوم برگسون بدون رابطه با مفهوم سنتی اختیار نیست. به عقیده ی نویسنده هستی و نیستی «بین وجود انسان و وجود آزاد او» اختلاف وجود ندارد. یا به بیان دیگر: «آزادی من یک کیفیت فزون از حد یا ویژگی طبیعت من نیست. آزادی خیلی دقیق نسج وجود من است» . در واقع، انسان یک خود آگاه یا همان طور که سارتر می گوید یک « برای خویش» (بودن) است
5- آزادی اخلاقی سر انجام آزادی می تواند در مفهومی دیگر فهمیده شود که در آن تعلق نداشتن ( یا دست کم به نسبت تعلق نداشتن ) به هر وجود بشری، امتیاز کسی است که از همه ی قید و بند های درونی : بی خردی، نادانی، شهوت، غریزه، انگیزه های نسنجیده رهیده است . این چیزی است که گاه آن را آزادی بخردانه یا آزادی کامل نامیده اند
یکی از مشهورترین و بحث برانگیز ترین تعابیری که در مورد آزادی مطرح شده، تمایزی است که آیزایا برلین میان تعابیر منفی و مثبت از آزادی می گذارد.
هدف برلین این است که نشان دهد چگونه تضاد میان مونیسم و پلورالیسم در دو مفهوم بسیار مختلف از آزادی جلوهگر میشود. او این دو مفهوم آزادی را به ترتیب "منفی" و "مثبت" میخواند.در مواردی برلین تضادی موجز میان "آزادی از" (منفی) و "آزادی برای" (مثبت) مطرح میکند که بعضا مفسران و منتقدان هم از آن استفاده کردهاند.
در نظر برلین جوان، فلسفه ، تحلیل زبانی است و بنابراین نظریه سیاسی تجویزی فلسفه نیست بلکه نوعی اخلاق پردازی غیرفلسفی است.
"آزادی منفی" یعنی اینکه شخص آزاد است اگر، یا تا آن اندازه آزاد است که اعمال و افعال او در معرض مداخله و زورگویی دیگران نباشد.آزادی منفی، یعنی آزادی از قیود و محدودیت هاست. با این تعبیر، شما تا آنجا آزاد هستید که دیگران مانع نیل شما به خواسته هایتان نشوند. پس می توان گفت هرچه درهای بیشتری به رویتان گشوده باشد، آزادتر هستید.
"آزادی مثبت" در اندیشه برلین خودسروری یا خود رهبری یا خود فرمانی تعریف میشود. انسان در این معنا آزاد است اگر، تا حدی آزاد است که، ارباب و سرور خویش باشد."همین که این دیدگاه را بپذیرم، خود را در جایگاهی می یابم که آمال افراد و جوامع دیگر را نفی کنم؛ به آنان ستم روا دارم؛ سرکوبشان کنم و به بهانه تحقق خود "حقیقی" شان، آنان را شکنجه کنم... به این طریق استدلال خردگرا... از یک آموزه اخلاقی درباره مسئولیت و کمال فردی به حکومتی آمرانه بدل می شود که مطیع اوامر زعما و نخبگان سپاه افلاطونی است."از نظر برلین انگاره آزادی مثبت راه را برای پدرسالاری و حتی تمامیت خواهی می گشاید.
آزادی سیاسی چیست؟ در جهان باستان، بهویژه در میان یونانیان، آزاد بودن به معنای اختیار مشارکت در حکومت شهر خویش بود. قوانین تنها به این شرط اعتبار داشتند که شخص حق داشته باشد در وضع یا الغای آنها شرکت بجوید. آزاد بودن به معنای اطاعت از قوانینی بود که شخص در وضع آنها خود دست داشته است، نه قوانینی که دیگران برای او گذاشتهاند.
در دنیای جدید اندیشهای نوین به ظهور رسید که در آثار بنژامن کنستان از همه روشنتر بیان شده است، بدین عبارت که شأنی از شؤون زندگی ــ یعنی زندگی خصوصی ــ وجود دارد که دخالت دولت در آن نامطلوب است، مگر در اوضاع و احوال استثنایی. پرسش محوری در جهان باستان این بود که «چه کسی باید بر من حکومت کند؟»در دنیای جدید پرسش دیگری به میان آمد دارای همان درجه از اهمیت، بدین عبارت که «چقدر حکومت لازم است؟»
«وقتی عالم طبیعت سرسختانه در برابر آدمیان آرزومند آزادی ایستادگی کند، هیچ گریزی در درون دنیای طبیعت ممکن نیست به غیر از عقب نشستن و فرو رفتن در فلسفه ای که اساسش موضوعی صرفاً منفی نسبت به دنیای طبیعت است».
«تاریخ جهان هیچ نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی».
«اصطلاح "آزادی" اصطلاحی است تعریف نشدنی که ایهام آن از حد و حساب بیرون... و در معرض بی نهایت بدفهمی ها و اشتباه ها و خطاهاست... ماهیت ذاتی آزادی باید در جریان تعبیر و تفسیر تاریخ جهان به نمایش در آید».
«اگر بشنویم که بگویند آزادی بنا به تعریف یعنی توان اینکه آنچه دلمان می خواهد بکنیم، چنین اندیشه ای را فقط می توان حمل بر ناپختگی تام فکری کرد، زیرا حاوی کوچکترین تصوری از آزادی اراده، از حق، از زندگی اخلاقی و غیر آن نیست».
به عقیده ی هگل، آن شکل از دموکراسی وقت گیری که در آتن مُجرا بود، دیگر عملی نیست. از این گذشته، هگل به دموکراسی انتخابی با رأی همگانی اعتقاد ندارد، یکی به این جهت که فکر می کند فرد نمی تواند نماینده داشته باشد (و می گوید: «فقط حوزه های اساسی جامعه و منافع کلان آن» شایسته است نماینده داشته باشند)، و دیگری به دلیل اینکه با رأی همگانی، رأی فرد آنقدر بی مقدار و بی اهمیت می شود که دلسردی و بی علاقگی گسترش می یابد و قدرت به دست محافل کوچکی از صاحبان منافع خاص می افتد.
«در تفکر، من آزادم زیرا در دیگری نیستم، بلکه به سادگی و به تنهایی در پیوند با خود میمانم، و مورد یا متعلق [فکر] که برای من هستی ذاتی من است... وجود خودم است... گوهر آگاهی، آزاد بودن است، چه بر سریر و چه در زنجیر».
آزادی از نظر هگل این نیست که آزاد باشیم به دلخواه عمل کنیم؛ آزادی یعنی ذهن آزاد داشتن.
احسان شریعتی - به من پیشنهاد شد درباره جملهای كه دكتر شریعتی خطاب به من نوشته بودند یعنی “اگر میخواهی اسیر دیكتاتوری نشی یك كار كن، بخوان بخوان بخوان!” صحبت كنم.این جمله ممكن است در ابتدا این طور القا كند كه با افزایش آگاهی آزاد میشویم و این دیدگاه در تاریخ فكر و اندیشه نگاه غالب بوده است، اما در آموزه شك گرایی این موضوع مطرح شد كه ممكن است با افزایش آگاهی انسان آزادتر نشود.اندیشه شریعتی، اندیشهای است كه از آگاهی آغاز میشود، اندیشه شریعتی را باید به عنوان یكی از فلسفههای وجودی بررسی كرد.
این آزادی در ابتدا یك آزادی منفی است، یعنی از یك موقعیت اسارت بار آغاز میشود و این اولین تعریف از آزادی است؛ دوم آزادی مثبت است كه به معنای وجودی كلمه است.شكل نهادینه قدرت كه به معنای دولت یا نظام سیاسی است، این مبارزه سیاسی در تفكر شریعتی اولین گام یا آغاز مبارزه در راه آزادی منفی و مثبت است. در تفكر شریعتی مبارزه برای آزادی از مبارزه برای عدالت جدا نیست.
هگل اصلی ترین اندیشه های سیاسی خود را در کتاب معروفش به نام «خطوط اساسی فلسفه حق» که در سال ۱۸۲۱ انتشار یافت، فرمولبندی کرده است. در این کتاب هگل بطور مفصل اندیشه های خود در باره زمامداری، حقوق اجتماعی و سیاسی و آزادی را توضیح داده است. «فلسفه حق» هم بیان موقعیت تازه سیاسی و اجتماعی انسان مدرن است و هم دولتهای بر آمده از انقلاب و مبتنی بر حقوق سیاسی شهروندان و قرارداد اجتماعی.
هگل در مقدمه کتاب «فلسفه حق» می نویسد: « وظیفه فلسفه فهم آنچه هست، می باشد، زیرا آنچه هست یعنی خرد. تا آنجا که به فرد مربوط میشود، هرفردی در هر صورت فرزند زمان خویشتن است. از همین رو فلسفه یعنی زمانه فلسفه، به صورتی که در افکار فهم شده است.
از همان ابتدای کتاب «خطوط اساسی فلسفه حق»، مفهوم آزادی مورد توجه اساسی هگل قرار گرفته است و تحلیل مفصلی درباره آن ارائه شده است. هگل می نویسد: «اساس حق عبارت از اراده آزاد فرد می باشد که آزادی جوهر آنرا تشکیل میدهد و نظام حقوقی جامعه آنرا متحقق می سازد».
از دید هگل مسئله مرکزی عصر جدید آگاهی است. و هر مرحله از تاریخ گام جدیدست برای کسب آگاهی انسان.
بنابراین آزادی نخست در ذهن پدیدار می شود، که هگل از آن بعنوان تفکر ناب نام می برد. هگل گفت: "انسان از آنرو آزاد است که فکر می کند". با اینحال آزادی در ذهن تنها نخستین گام به سوی "آزادی واقعی" است. دومین گام آزادی زمانی پدیدار می شود که انسان آزادی ذهنی و تجریدی را رها می کند. هگل می گوید: در این مرحله "رفتار منفی نسبت به دیگری به رفتار مثبت متحول می شود". اگر آدمی تاکنون فقط نگران خود و استقلال خود بود، اکنون وی به کشف جهان و هستی واقعی (زیست اجتماعی) نائل می شود. اما سوژه آگاه در این مرحله از طریق تحول "من" به "ما" به مرحله آزادی واقعی می رسد. "ما" همچون صفتی نمادین در واقع نتیجه مبارزه برده و سرور است.
او می نویسد: « تاریخ جهان چیزی نیست مگر افزایش آگاهی درباره آزادی» و کوشش فلسفی خود را نیز گام مهم دیگری در همین راستا می شمرد. او اضافه می کند که : «ما چرائی تاریخ را هم درباره آنچه اتفاق افتاده و هم چگونگی رابطه خود با مسایل زمان حال را تنها از طریق درک معنای آزادی درخواهیم یافت.»
اما معنای آزادی چیست؟ هگل پاسخ های متعددی به این پرسش دارد که یکی پس از دیگری پیش می کشد. هگل در تشریح مفهوم آزادی قرائتهای چهارگانه ای را پیش می کشد.برداشت هگل از مفهوم آزادی تحت تاثیر نظریه او در باره تاریخ است. بطور کلی هگل تاریخ را حرکت روح میداند که از «هستی در خود» (ناخودآگاه) به جانب «هستی برای خود» (خود آگاه) سیر می کند. به نظر هگل فلسفه تاریخ فلسفه تحقق آزادی است. زیرا: «حرکت روح تاریخ به جانب خود آگاهی است و خود آگاهی، آزادی از ضرورت کور است».هگل در استدلال خود در باره چنین برداشتی از مفهوم آزادی در ادامه آنرا «آزادی ذهنی» و یا «آزادی رسمی» می نامد.
اولین قرائت هگل از آزادی با طرح مفهوم «آزادی منفی» شروع می شود. مراد او
شرایطی است که انسان از هرگونه دغدغه های درونی نظیر نیازها، آرزوها و
هیجانات و نیز هر گونه دغدغه های بیرونی نظیر قوانین و نهادهای اجتماعی
بطور کامل فارغ است. هگل بعنوان نمونه پیروان دین بودا را مثال میزند که
آزادی را در گسست از همه التهابات، تمناها و احساسات و بطور کلی خارج از
همه دغدغه های داخلی و خارجی و قوانین و شرایط اجتماعی جستجو می کنند. .هگل تحقق چنین آزادی منفی در جامعه را مورد انتقاد
قرار میدهد و آنرا «تخریب گر» می نامد.
هگل سپس دومین برداشت از آزادی را پیش می کشد که نه همچون برداشت نخست
«کمیاب» و «منفی» بلکه پدیده ای رایج میان انسانهاست. در این مفهوم انسان
آزاد کسی است که طبق میل خویش و در راه امیال فردی رفتار می کند. هگل در استدلال خود در
باره چنین برداشتی از مفهوم آزادی در ادامه آنرا «آزادی ذهنی» و یا «آزادی
رسمی» می نامد.
سومین قرائت هگل از آزادی دارای نزدیکی های بسیاری با اندیشه شعور تجربی
کانت است. هگل از کوشش در راه ارتقا انگیزه های انسانی از وضعیت لحظه ای و
گذرا به «سطح جهان گستر» سخن می گوید. در این مفهوم از آزادی، انسان دیگر
تحت تاثیر عوامل احساسی و طپش ها و هیجانات لحظه ای نیست بلکه خطوط رفتار
آدمی بر اساس تعقل و تامل و مقایسه و ارزیابی و سنجش نیک و بد صورت می
گیرد. لذا این درک از آزادی «مقطعی است که آزادی و خواست آزاد انسان بر
اساس اندیشه و عقل و معرفت بنیان گذاشته میشود.» در اینجا هگل به «تجربه
شعور» انگشت می گذارد و می گوید که «مقام آن از تجارب عادی بسی بزرگتر است و
تجربه گر را به نتیجه مشخص میرساند.» در واقع ارتقا انگیزه ها و رفتار
انسان به «سطح جهان گستر» از طریق هدفمندی رفتار انسانی و حرکت بسوی اهدافی
است که تشخیص و حقانیت آنها برای همگان قابل شهود است. بنابراین هگل تاکید می کند که: «چنین سنجش و تعمقی پیش
شرط اساسی آزادی واقعی است.»
در انديشهي هگل، برخلاف ساير نظريه پردازان، آزادي همزاد آدمي و طبيعي نيست بلكه امري است تاريخي كه انسان با تجربه از واقعيت و ذهني كردن آن بهدست ميآورد. از نظر او آزادي فقط سياسي نيست بلكه آزادي، منطقي- فلسفي است[12]
براين اساس، هگل معتقد است آزادي فقط در تاريخ و در قالب دولت مدرن امكانپذير است و آدميان تا زمانيكه زندگي صرفاً خصوصي خود را در خانواده ميگذرانند، زندانيان غرايز طبيعي و «ذهنيت نامعيّن»[13] خويشاند و به هيچ مفهوم عقلي آزاد نيستند. در اجتماع مدني ضرورت سازش با ديگران به هر فرد اجازه ميدهد كه در فرايند نظم گرفتن قواعد و اصول زندگي اجتماعي سهمي داشته باشد و در نتيجه، آزادياش گسترش مييابد.
به نظر هگل، دولت اميال انساني را منظّم و معقول ميسازد و آدميان را آگاه ميكند كه از آن جدايي ندارند. افراد ميفهمند كه آنچه حقيقتاً ميخواهند و نياز دارند، همان است كه دولت فرمان ميدهد تضاد ميان آزادي و اطاعت صرفاً امر ظاهري تلقي ميشود و شهروند اطاعتگر تنها انسان آزادي است كه ميتواند وجود داشته باشد، زيرا، در تحليل نهايي او از خويشتن اطاعت می کند.