امام ، فیلسوف کامل


فلسفه و حكمت ، علم به احوال موجودات آنچنانكه در واقع و نفس الامرند، به قدر طاقت بشرى است . و فائده اقتناء حكمت و غايت آن است كه انسان به فرا گرفتن حكمت ، عالم عقلى مضاهى يعنى مشابه عالم كيانى مى گردد.

فرد اكمل و عالم كبير در ميان انسانها، انسان كامل اعنى امام است كه به خوبى تطابق كونين در وى صادق است كه از اين انسان كامل تعبير به ((كون جامع )) مى شود.
و در السنه متالهين آن را فيلسوف كامل مى گويند كه جناب فارابى تصريح فرمود كه فيلسوف كامل و امام يكى است .

فيلسوف گويد: فيلسوف كامل امام است كه فلسفه علم به حقايق اشياء است و اشياء اسماء عينى اند. قرآن كريم فرمايد: و علم آدم الاسماء كلها و كل شى ء احصيناه فى امام مبين . كه در لسان وحى معلم به جميع اسماء الهى است ، و علم ، تشريح پيكر وجود است .

ادامه نوشته

   "  نیایش فیلسوف  "

فارابی - معلم ثانی - در نیایش ها و تضرعات خود به درگاه باریتعالی اینگونه به ندبه می نشیند:

اللهمَ اِنی اَسئَلُکَ یا واجِبَ الوجود وَ یا عِلَةُ العِلَل ، یا قَدیمأ لَم یَذَل ، ان تَعصمنی مِن الزُلَل . وَ اِن تَجعَل لی مِن اَلأمل ما تَرضاء لی مِن عَمل .

« پروردگارا ، ای هستی بایسته ، و ای سبب پیدایش هرگونه سبب ، ای قدیم زوال ناپذیر ، ترا می خوانم که مرا از لغزشها باز داری ، و از آرزوها ، به من آن را ارزانی داری که در کردارم همان را از من می پسندی. »

ادامه نوشته

انديشه هاي اجتماعي فارابي

طرح بحث‌های انسان‌شناسی، معرفت‌شناسی و جامعه‌شناسی فارابی متکی بر اصول زیر است:
1)      در مطالعه انسان و جامعه باید به سلسله‌مراتب توجه کرد. از دیدگاه فارابی فطرت تعیین کننده سلسله‌مراتب اجتماعی و گوناگونی‌هاست و نه ثروت و زور.
2)      کشمکش و تضاد فقط به عالم طبیعت تعلق دارد که علّت این تضاد به افلاک سماوی برمی‌گردد.
3)      در عالم انسان‌ها یا مدائن هیچ‌گونه کشمکش و تضادی وجود ندارد.
4)      مغز، سر، سینه و دو دست و پای انسان برای فارابی تمثیل فهم امور و درک سلسله‌مراتب اجتماعی است، که در علوم اجتماعی به ارگانیسم تعبیر شده است.
5)      معرفت به مفاهیمی که در آن عصر به کار گرفته می‌شدند و در علوم اجتماعی جدید، نیز کارایی دارند، مانند افعال و رفتار ارادی، افعال و سنن، امت، حکومت، سیاست و مدینه جنگ و جهاد و ... دارای اهمیت است.
جامعه از منظر فارابی چیزی جز مجموعه افراد انسانی نیست، که وحدت‌بخش آن‌ها اهدافی است که به صورت مشترک برای نیل به آن تلاش می‌کنند و باهم تعاون دارند، اهدافی که دستیابی به آن‌ها برای هر یک از اعضای جامعه به‌تنهایی میسر نیست.
مدینه فاضله فارابی، جمعی از افراد انسانی است که دارای کنش و واکنش اجتماعی و برخوردار از همبستگی اجتماعی هستند. افراد جامعه، مانند اجزاء طبیعت در عین استقلال نسبی و پویایی فردی در پرتو همبستگی اجتماعی، نظام واحدی را تشکیل می‌دهند. نظام جامعه فاضله، همانند نظام عالم (به طور کلی) و نظام بدن انسان، نظامی خودبسنده است و در آن افراد در یک ساختار حلزونی‌شکل به صورت سلسه طولی در رده‌ها یا طبقات مختلفی قرار دارند. منزلت و پایگاه افراد جامعه به دو عامل طبیعت افراد و آداب و رسومی که کسب کرده‌اند، بستگی دارد و رئیس جامعه بر اساس دو معیار یادشده گروه‌ها و افراد هر گروه را در پایگاهی که شایسته آن هستند قرار می‌دهد.
رئیس مدینه فاضله باید به درجه اتصال به عقل فعال ارتقاء یافته باشد، تا از آنجا وحی و الهام بگیرد او از دانش اشراقی برخوردار است و دیگران در پرتو او بهره‌ای از دانش دارند

ادامه نوشته

موسیقی در دیدگاه ابونصرفارابی

موسیقی سه نوع است اول نشاطانگیز، دوم احساسانگیز، سوم خیالانگیز. موسیقی طبیعی میباید یکی از این سه تأثیر را ایجاد کند. چه برای تمام مردم و همیشه اوقات و چه برای اکثر مردم و اغلب اوقات.

موسیقیهایی که تأثیرشان بیشتر عمومیت داشته باشد طبیعیتر هستند و موسیقی کاملتر و برتر و سودمندتر آن است که دارای ویژگیهای اقسام سهگانه فوق باشد و موسیقی عالیتر آن است که با گفتار توأم باشد.

موسیقی تحمل رنج را آسان میسازد تا آنجا که مفهوم گذشت زمان را از میان میبرد. انسانها برخی برای طلب احساسهای مطبوع، آرامش، فراموشی، خستگی و گذشت زمان آواز خواندهاند و برخی برای تقویت یا تضعیف یک حالت روحی یا یک میل و یا برای تغییر، تشدید فراموشی و تسکین آن و بعضی دیگر برای حالت دادن به حکایات منظوم خود و ایجاد و تحریک تصوّر و تخی‍ّل شنونده.

 فارابی میگوید: وقتی موسیقیدانان مشاهده کردند همراهی سازی آن را باصداتر، غنیتر و مطبوعتر میکند و یادگیری آن را به سبب شعر و ریتم آسانتر میسازد بر آن شدند در اجسام مختلف نتهای شبیه نتهای آواز پدیدار سازند. بدین منظور جستوجو نمودند در چه نقطهای از آن اجسام هر یک از نتهای آهنگهای شناخته شده و حفظ گشته پدیدار میشوند. همین که جای نتها تعیین شد آنها را پرده بندی کرده و با آنها آهنگ اجرا نمودند.

در عالم قدس، روح م‍ُستمع دائمی موسیقی جاویدان این عالم بوده و از هماهنگی و وزن آن بهره مییافت و در آن شرکت داشت. در این زندان تن، روح از طریق موسیقی، بار دیگر، یادآور سرزمین اصلی خود میشود و حتی آن طلسمی که روح را به تن پیوند میدهد از این راه شکسته میشود و برای لحظهای چند هم که شده روح اجازه مییابد تااز وجد و سروری که ذاتی این عالم است بهرهمند شود.

ادامه نوشته

ابونصر فارابي‌ (ارسطوي‌ دوم)

وقتي‌ از او پرسيدند: «آيا تو داناتري‌ يا ارسطو؟» در جواب‌ گفت: «اگر من‌ در زمان‌ او بودم‌ البته‌ بزرگ‌ترين‌ شاگرد او بودم.»

 همه‌ چيز از خدا صادر مي‌شود، و علم‌ او عبارت‌ از قدرت‌ عظيم‌ اوست‌ و چون‌ او درباره‌ي‌ ذات‌ خويش‌ تعقل‌ مي‌كند عالم‌ از او صادر مي‌گردد. و علت‌ هستي‌ همه‌ي‌ اشيأ تنها اراده‌ي‌ آفريدگار توانا نيست، ت. و از ربلكه‌ علت‌ همه‌ي‌ اين‌ امور علم‌ اوست‌ به‌ صدور آنچه‌ از او واجب‌ مي‌آيد. صور و مثل‌ اشيأ از ازل‌ نزد خداسوز ازل‌ مثال‌ او كه‌ «وجودثاني» يا «عقل‌ اول» ناميده‌ مي‌شود فيضان‌ مي‌يابد، و همين‌ «عقل‌ اول» محرك‌ «فلك‌ اكبر» است.
‌پس‌ از اين‌ عقل، عقول‌ افلاك‌ هشتگانه‌ مي‌آيند، كه‌ به‌ ترتيب‌ يكي‌ از ديگري‌ صادر مي‌شوند، و هر يك‌ از آنها نوعي‌ جداگانه‌ است.

جوهر فلسفه‌ فارابي‌ به‌ مذهب‌ نوافلاطونيان بر مي‌گردد؛ چه‌ مي‌بينيم‌ كه‌ به‌ نظر او خلق‌ يا صدور عالم‌ از خدا، به‌ صورت؛ از عالم‌ عقول‌ آغاز مي‌گردد، يعني: چون‌ عقل‌ نخستين، آفريدگار خود را تعقل‌ مي‌كند، عقل‌ فلك‌ دوم‌ از آن‌ صادر مي‌گردد؛ و از تعقل‌ اين‌ عقل‌ در حق‌ خود و درباره‌ي‌ اينكه‌ جوهريست‌ مجرد، وجود فلك‌اقصي‌ لازم‌ مي‌آيد؛ و بدينسان‌ صدور عقول‌ يكي‌ از ديگري‌ استمرار مي‌يابد، تا به‌ فلك‌ ادبي‌ برسد كه‌ فلك‌ قمر ناميده‌ مي‌شود و اين‌ فيض‌ با نظام‌ افلاك‌ در نزد بطليموس‌ متفق‌ مي‌گردد.

قواي‌ نفس‌ انسان، يا اجزأ آن، به‌ نظر فارابي‌ يكسان‌ و داراي‌ يك‌ رتبه‌ نيستند، بلكه‌ برخي‌ از آنها برتر از ديگري‌ است(52) به‌ نحوي‌ كه‌ قوه‌ي‌ پايين‌ نيست‌ به‌ قوه‌ي‌ برتر به‌ منزله‌ي‌ ماده‌ است‌ و آن‌ قوه‌ي‌ كه‌ برتر است‌ به‌ منزله‌ صورت‌ آن‌ ديگر است. و برترين‌ قواي‌ نفساني‌ «قوه‌ي‌ ناطقه» است‌ كه‌ ماده‌ي‌ قوه‌ي‌ ديگري‌ نيست؛ و او خود صورت‌ تمام‌ صورتهايي‌ است‌ كه‌ پايين‌تر از او قرار دارند.

به‌ نظر او اشيأ مادي، هرگاه‌ معقول‌ مي‌شوند، در نزد عقل، نوعي‌ از وجود اعلي‌ را حائز مي‌گردند، بدان‌ حد كه‌ مقولاتي‌ كه‌ بر ماديات‌ منطبق‌ مي‌شد، بر آنها منطبق‌ نمي‌گردد.

‌معرفت‌ انساني‌ و اجتهاد و كوشش‌ عقل‌ حاصل‌ نمي‌شود، بلكه‌ به‌ صورت‌ هبه‌ يا بخششي‌ از عالم‌ بالا به‌ او داده‌ مي‌شود. و در پرتو عقل‌ فعال‌ است‌ كه‌ عقل‌ ما قادر مي‌شود تا براي‌ اجسام‌ صوركلي‌ ادراك‌ كند، و كم‌كم‌ از حدود تجربه‌ حسي‌ برتر رود و داراي‌ معرفت‌ عقلي‌ گردد.

مفارقت‌ نفس‌ از بدن، عقل‌ را حريت‌ و آزادي‌ مي‌دهد؛ وليكن‌ آيا نفس‌ به‌ ذات‌ خويش‌ و بالاستقلال‌ باقي‌ مي‌ماند، يا جزئي‌ از «عقل‌ كلي» مي‌شود؟ رأي‌ فارابي‌ در اين‌ باره‌ غامض‌ و مبهم‌ است، و نظرهايي‌ كه‌ در اين‌ باب، در كتابهاي‌ گوناگون‌ بيان‌ كرده، با هم‌ اختلاف‌ دارد.

نظر فارابي‌ درباره‌ي‌ كليات، نظير فرفوريوس‌ است؛ و به‌ نظر او وجود جزئي‌ در افراد خارجي‌ و محسوس‌ نيست؛ بلكه‌ در ذهن‌ موجود است‌ و كلي‌ نيز چنين‌ است‌ كه‌ حقيقة‌ در ذهن‌ موجود است‌ و عقل‌ انساني‌ كلي‌ را از جزئيات‌ تجريد مي‌كند و به‌ دست‌ مي‌آورد؛(71) جز اينكه‌ كلي‌ ذاتاً‌ و پيش‌ از جزئيات‌ و مقدم‌ بر آنها نيز وجود دارد.

فارابي‌ در مباحث‌ اخلاقي‌ خويش، گاهي‌ موافق‌ افلاطون‌ سخن‌ مي‌گويد و زماني‌ چون‌ ارسطو و برخي‌ اوقات‌ افكار او از حوزه‌ي‌ فلسفه‌ اين‌ دو فيلسوف‌ بيرون‌ مي‌رود و به‌ روش‌ صوفيان‌ و زاهدان‌ نزديك‌ مي‌گردد.(74)
‌فارابي‌ تأكيد مي‌كند كه‌ عقل‌ قادر است‌ كه‌ درباره‌ي‌ اعمال‌ انسان‌ حكم‌ كند و يكي‌ از خير ديگري‌ را شر بداند.

‌فارابي‌ مي‌گويد: ضرورت‌ طبيعي‌ مردم‌ را به‌ زندگي‌ اجتماعي‌ وا مي‌دارد؛ از اين‌ رو در برابر اراده‌ي‌ رئيسي‌ كه‌ «مدنيت» با خوبيها و زشتيهاي‌ آن، در وجود او تمثل‌ يافته‌ خاضع‌ مي‌شوند. وقتي‌ رئيس‌ اجتماع‌ يا «مدينه» جاهل‌ به‌ قواعد خير باشد يا بدكار و گمراه‌ باشد، آن‌ مدينه‌ هم‌ فاسد مي‌گردد، «مدينه‌ي‌ فاضله» يك‌ نوع‌ بيشتر نيست‌ و رياست‌ آن‌ با «فيلسوف» است.

ادامه نوشته

در مكتب فارابي و ابن‌رشد

  از دير باز چالش بين عقل و نقل، دين و فلسفه يا عقل و شرع، از معضلات انديشه اسلامي بوده است.امروز نيز تعارض عقل و نقل وجود دارد. از اين رو برخي از انديشمندان معاصر عرب تلاش مي‌کنند  محمد عابد الجابري انديشمند مغربي و محمد آرکون، انديشمند الجزايري از جمله اين انديشمندان هستند. البته نگاه و روش جابري به ميراث فلسفه اسلامي با نگاه و روش آرکون متفاوت است.

جابري کل فلسفه اسلامي مشرق و مغرب جهان اسلام را يک‌دست و يکپارچه نمي‌داند و معتقد است بين فلسفه مشرق جهان اسلام و فلسفه مغرب آن، گسستي معرفتي وجود دارد.

تعدد قوميت‌ها و فرهنگ‌ها و عدم يکپارچگي جامعه در مشرق جهان اسلام در دوره عباسيان، سبب شده است تا فلسفه در آن سامان به دنبال سازگاري دين و فلسفه يا عقل و شرع باشد و در فضاي علم کلام و سازگاري عقل و نقل (دين و فلسفه) و وظيفه اساسي‌تر آن که همان دفاع از عقايد ايماني با دلايل عقلي است، پا بگيرد و رشد کند. در حالي‌که مغرب و اندلس در دوره موحدين از چنين گسيختگي رنج نمي‌برد و دولت مقتدري بر آن حکومت مي‌کرد و در نتيجه فلاسفه آن سامان نيازي به ادغام فلسفه در دين و دين در فلسفه جهت يکپارچه سازي جامعه نداشتند. از اين رو بيرون از دايره چنين دشواره‌اي به فلسفه پرداختند و از همان ابتداي کار، به ويژه ابن رشد، فلسفه را جدا از دين انگاشتند.

جابري همه فلسفه مشرق را تقريباً يک‌دست مي‌داند و نوک حمله او بيشتر به سوي ابن سينا و غزالي است. جابري به حق خوانش ابن سينا از ارسطو را به وسيله فارابي مي‌داند 

 جابري کتاب «طبيعيات ابن سينا را نيز ارسطويي اما در خدمت الهيات» و منطق شفاي او را «داراي بنيادهاي رواقي» مي‌داند. خلاصه آنکه جابري معتقد است آنچه را که ابن سينا با فلسفه بنا کرد، بنياني غيب‌مدار و نه خردمدار بود. از اين رو به باور او «ضربه ابن سينا به فلسفه به مراتب مهلک‌تر از ضربه غزالي بود».

جابري در تفاوت بين دو فلسفه مشرق و مغرب جهان اسلامي میگوید: فلسفه مشرق از آموزه‌هاي سرياني و به ويژه حراني تاثير پذيرفته است در حالي‌که فلسفه مغرب ارسطومحور است و با بهره‌گيري از خردگرايي ارسطو و پرتو تأويل توانسته است

تکيه جابري در فلسفه مغرب بيشتر بر فلسفه ابن رشد است. از نگاه جابري، ابن رشد مخالف هرگونه تعصب مذهبي و گرايش فرقه‌اي است و خردي نقّاد دارد و سه اثر معروف او بيان‌گر خرد نقّاد اوست. 

ابن رشد در اين سه کتاب به دنبال شيوه‌اي روشمند به سه پاسخ اساسي بود:

ـ ‌قرآن اين اصل نخست در انديشه اسلامي را چگونه بايد خواند، فهميد و تأويل کرد؟

ـ چگونه مي‌توان «فلسفه»، فلسفه ارسطو را که اساس هر فلسفه رشد يافته و صحيح است خواند؟

ـ ‌چگونه بايد رابطه دين و فلسفه را معين کرد تا به استقلال هر يک از ديگري منجر شود؟

محمد آرکون انديشمند الجزايري نيز روح پرسش‌گري و نقّادي را در انديشه ابن رشد مي‌ستايد. او انديشه اسلامي را يک‌پارچه و در جوهر خويش غير انسدادي مي‌داند اما در مسير انديشه اسلامي [و نه در جوهر آن] زماني انسداد پيش آمد که متوکل، خليفه عباسيان با قدرت هرچه تمام‌تر به ياري حنابله شتافت و معتزله را سرکوب کرد. او همچنين تقسيمات جغرافيايي، مشرقي و مغربي فلسفه را نمي‌پذيرد وگسستي بين اين دو نمي‌بيند. محمد آرکون به گسستي از گونه ديگر باور دارد که اين انديشه در مسير خود با آن روبه‌رو بوده است.

  به باور او پس از آن بود که جمود و انحطاط گريبان‌گير جامعه اسلامي شد. از نگاه او زماني که اروپاييان آرام آرام در حال بيرون آمدن از حال و هواي قرون وسطايي بودند، ما مسلمانان به آرامي فرو رفتن در چنين فضاي تاريکي را آغاز کرديم.

 اما محمد آرکون معتقد است: "ابن رشد مي‌تواند ما را بر تسامح و دقت فکري و گشودگي عقلي روي فرهنگ‌هاي بشري برانگيزد همان‌طور که ابن رشد دريچه فکري خود را تا آن‌جا که ممکن بود روي فلسفه ارسطو گشوده بود ما نيز اکنون مي‌توانيم دريچه فکري‌مان را به روي فلسفه اروپايي که جايگزين فلسفه يوناني شده است، بگشاييم" 

ادامه نوشته

«فارابی»

در بین فلاسفة اسلامی نام «فارابی» (ابونصر محمدبن طرخان بن اوزلغ، معروف به فارابی: حدود سال 257 هـ ق./ 870 میلادی)، از اعتبار و شهرت خاصی برخوردار است. وی از پدری ایرانی الاصل و مادری ترک در شهر فاراب از بلاد ترکستان زاده شد، اما به دلیل دلبستگی فراوان به «فلسفه»، با وجود توانگری در سرزمین و زادگاه خویش، عازم شهر بغداد شد
اینطور که گفته می‌شود، یکی از دلایل شهرت فارابی، آثار فراوانی است که در شرح و تفسیر فلسفة افلاطون و ارسطو نوشته است.
  «امام»، در دستگاه فلسفیِ فارابی، «شخصی»ست که به دلیل داشتن «عقل مستفاد»، و پیوستگی‌اش به «عقل فعال»، از استعداد و ویژگیِ ممتاز و اعلایی در ارتباط با «افاضات ذات باری‌ تعالی»‌ برخوردار است. و این بدین معنی‌ست که همانگونه که شاهد هستیم فارابی برای «عقلانی سازیِ» اعتقادات دینی (در خصوص حقوقِ ذاتی خلافت امامان معصوم)، نگرش فلسفیِ افلاطون در خصوص «فیلسوف» را با ظرافت کامل، با چارچوب موازینِ دین اسلام و بحث بنیادیِ «نبوت» آن انطباق داده و در آن گنجانده است. چنانچه می‌گوید:
"فیلسوف و رئیس و ملک و قانونگذار و امام همه به یک معنی است. هر لفظی از این الفاظ در نزد کسانی که به زبان ما سخن می‌گویند، بر مدلول الفاظ دیگر بعینه تطبیق می‌کند. ... هر چه از جانب خدای، تبارک و تعالی، به عقل فعال افاضه شود، عقل فعال به توسط عقلِ مستفاد، آن را به عقل منفعل و سپس متخیلة او افاضه کند. پس از آن حیث که به عقل منفعل او افاضه می‌شود حکیم و فیلسوف است و متعقل کامل. و از آن حیث که به قوة متخیلة او افاضه می‌شود، پیامبر منذر است که می‌تواند در همان آن از همة جزئیات خبر دهد"
2
به بیانی فارابی، سایه به سایة افلاطون در فکر تأسیس «جامعة ایده‌ آل» است. همان چیزی که اصطلاحاً افلاطون و او بدان «مدینه فاضله» می‌گویند. اما شاید مهمترین تفاوت او و افلاطون در این باشد که فارابی فقط در حد یک نظریه‌پرداز فلسفی با باور و اعتقاداتی «شیعی» باقی می‌ماند و کششی برای حضور در قلمرو عمل سیاسی نداشته است.
وی جداً بر این باور بوده که نظریات افلاطون و ارسطو بر هم منطبق و از وحدت بنیادی برخوردار بوده است و اختلاف بین آنها، تنها در سبک و روش تبیین دو فیلسوف بوده است.
 به عقیدة ایشان امام هم هادی است و هم مهدی؛ بدین معنی که عقل فعال به نور خود او را راهنمایی می‌کند و او مردم را در پرتو این نور راهبری می‌فرماید" (حنا الفاخوری، خلیل الجر، 1386: ص 402).
بدین ترتیب اکنون با احتمال بیشتری می‌توان گفت، فارابی با «افلاطونی کردن» ارسطو، و یا بالعکس «ارسطویی کردن» افلاطون، نه تنها قصد داشته تا از شکاف و نفاقی که می‌توانست بین نخبگان فکریِ تحت سیطرة عربِ مسلمان (و یا به بیانی بین پیروانِ عربِ ارسطو و افلاطون) به وجود آید، جلوگیری کند، بلکه توانسته با دستکاری در اندیشة آن دو، نگرش آنها را به چراغ معرفتی با اهدافی سیاسی تبدیل کند. فارابی معتقد بوده که "مصدر اصلی دین و فلسفه عقل فعال است و بنابراین هیچ فرق جوهری میان آنها نیست و اختلافی میان حکما و انبیاء وجود ندارد. ..."

ادامه نوشته