وقتي از او
پرسيدند: «آيا تو داناتري يا ارسطو؟» در جواب گفت: «اگر من در زمان او
بودم البته بزرگترين شاگرد او بودم.»
همه چيز از خدا صادر ميشود، و علم او
عبارت از قدرت عظيم اوست و چون او دربارهي ذات خويش تعقل ميكند
عالم از او صادر ميگردد. و علت هستي همهي اشيأ تنها ارادهي
آفريدگار توانا نيست، ت. و از ربلكه علت همهي اين امور علم اوست به صدور
آنچه از او واجب ميآيد. صور و مثل اشيأ از ازل نزد خداسوز
ازل مثال او كه «وجودثاني» يا «عقل اول» ناميده ميشود فيضان
مييابد، و همين «عقل اول» محرك «فلك اكبر» است.
پس از اين عقل،
عقول افلاك هشتگانه ميآيند، كه به ترتيب يكي از ديگري صادر
ميشوند، و هر يك از آنها نوعي جداگانه است.
جوهر فلسفه فارابي به مذهب نوافلاطونيان بر ميگردد؛ چه
ميبينيم كه به نظر او خلق يا صدور عالم از خدا، به صورت؛ از عالم
عقول آغاز ميگردد، يعني: چون عقل نخستين، آفريدگار خود را تعقل
ميكند، عقل فلك دوم از آن صادر ميگردد؛ و از تعقل اين عقل در حق
خود و دربارهي اينكه جوهريست مجرد، وجود فلكاقصي لازم ميآيد؛ و
بدينسان صدور عقول يكي از ديگري استمرار مييابد، تا به فلك ادبي
برسد كه فلك قمر ناميده ميشود و اين فيض با نظام افلاك در نزد
بطليموس متفق ميگردد.
قواي نفس انسان، يا اجزأ آن، به نظر فارابي يكسان و داراي يك رتبه
نيستند، بلكه برخي از آنها برتر از ديگري است(52) به نحوي كه قوهي
پايين نيست به قوهي برتر به منزلهي ماده است و آن قوهي كه
برتر است به منزله صورت آن ديگر است. و برترين قواي نفساني «قوهي
ناطقه» است كه مادهي قوهي ديگري نيست؛ و او خود صورت تمام
صورتهايي است كه پايينتر از او قرار دارند.
به
نظر او اشيأ مادي، هرگاه معقول ميشوند، در نزد عقل، نوعي از وجود
اعلي را حائز ميگردند، بدان حد كه مقولاتي كه بر ماديات منطبق
ميشد، بر آنها منطبق نميگردد.
معرفت انساني و اجتهاد و كوشش عقل حاصل
نميشود، بلكه به صورت هبه يا بخششي از عالم بالا به او داده
ميشود. و در پرتو عقل فعال است كه عقل ما قادر ميشود تا براي
اجسام صوركلي ادراك كند، و كمكم از حدود تجربه حسي برتر رود و
داراي معرفت عقلي گردد.
مفارقت نفس از بدن، عقل را حريت و آزادي ميدهد؛ وليكن
آيا نفس به ذات خويش و بالاستقلال باقي ميماند، يا جزئي از «عقل
كلي» ميشود؟ رأي فارابي در اين باره غامض و مبهم است، و نظرهايي
كه در اين باب، در كتابهاي گوناگون بيان كرده، با هم اختلاف دارد.
نظر فارابي دربارهي كليات، نظير فرفوريوس است؛ و به نظر او وجود
جزئي در افراد خارجي و محسوس نيست؛ بلكه در ذهن موجود است و كلي نيز
چنين است كه حقيقة در ذهن موجود است و عقل انساني كلي را از
جزئيات تجريد ميكند و به دست ميآورد؛(71) جز اينكه كلي ذاتاً و
پيش از جزئيات و مقدم بر آنها نيز وجود دارد.
فارابي در مباحث اخلاقي خويش، گاهي موافق
افلاطون سخن ميگويد و زماني چون ارسطو و برخي اوقات افكار او از
حوزهي فلسفه اين دو فيلسوف بيرون ميرود و به روش صوفيان و
زاهدان نزديك ميگردد.(74)
فارابي تأكيد ميكند كه عقل قادر است
كه دربارهي اعمال انسان حكم كند و يكي از خير ديگري را شر بداند.
فارابي ميگويد: ضرورت طبيعي
مردم را به زندگي اجتماعي وا ميدارد؛ از اين رو در برابر ارادهي
رئيسي كه «مدنيت» با خوبيها و زشتيهاي آن، در وجود او تمثل يافته
خاضع ميشوند. وقتي رئيس اجتماع يا «مدينه» جاهل به قواعد خير باشد
يا بدكار و گمراه باشد، آن مدينه هم فاسد ميگردد، «مدينهي فاضله»
يك نوع بيشتر نيست و رياست آن با «فيلسوف» است.