شالوده هاي فلسفه نوافلاطوني
كهن ترين اثري كه بيان فلسفه نوافلاطوني است، مجموعه رساله هايي است كه فلوطين نوشته و شاگردش آن را تدوين كرده است. نام اين مجموعه نه گانه ها است.
برداشت مسيحي از چيستي واقعيت تا اندازه زيادي
برگرفته از فلسفه نوافلاطوني است. بويژه مفهوم عالم حقيقي در اين فلسفه،
همان ملكوت آسمان مسيحي و نقطه مقابل دنياي مادي است. اين دنيا خانه غم و
نااميدي است ولي عالم حقيقي منزل اميد و شادي است. اين ديدگاه مستقيماً از
فلسفه فلوطين گرفته شده است.
فلسفه فلوطين به پرسش اساسي مابعد الطبيعي در باب چيستي هستي پرداخته است. و به چنين تعريفي پرداخته است: فراسوي همه چيز و جهان مادي، «احد» است و تمام هستي از او صادر مي شود، معرفت احد معرفت به خود است. عقل، نفس و انسان از او صادر مي شود و شر حاصل كم و كاستي هايي است كه در دنياي مادي وجود دارد. از ديد مردم غرب فلوطين يگانه و بارزي از آميختگي مابعد الطبيعه و عرفان است.
فلسفه نوافلاطوني كه به عنوان مكتبي كه در ميان مردم از نفوذ برخوردار بود، همه عناصر دين را داشت، جز خدا. و آن گاه كه مسيحت اين كاستي را جبران كرد، پيوند اين دو، تومار همه فلسفه هاي باستان را پيچيد و نزديك به هزار سال به عنوان تنها حقيقت بر انديشه انسان غربي حكم راند.
نظريه مثل
افلاطون و گرايش او به عرفان تقريباً تنها چيزي است كه نوافلاطونيان از
افلاطون گرفتند. ديالكتيك افلاطون، بحث او درباره چيستي فضيلت و تحليلش از
مفاهيم، در فلسفه نوافلاطوني ناديده گرفته شده است.
شكاكيت فلسفه يوناني كه پيشينه اش به كسنوفانس باز مي گردد و گاه ارزشمند ترين بنياد فلسفه جلوه مي كند، همچنان
كه به يقين امروزي ترين رهاورد فكري يونانيان است، هيچ جايي در فلسفه نو
افلاطوني ندارد.
