برترين خروج و انتخاب (خروج از روزمرگی انسان اصیل)
خروج غیر اصیل از دازاین غیر اصیل (دازاین مجازی) سر می زند. او دست به انتخاب نمی زند و "حوالت تاریخ"، سرشت و سرنوشت او را رقم می زند. او "سقوط" کرده و دچار "روزمرگی" شده است و تاریخ و زمانه، "عالمِ" او را می سازد و خروج و انتخاب او را نیز تاریخ رقم می زند. او یک "فرد منتشر" است که از پرسش و تفکر معطوف به آینده و از آگاهی نسبت تناهی خود به مامن امن "جماعت بی تعین" می گریزد.
اما در مقابل، دازاین معتبر و اصیل( دازاین حقیقی) خروج اصیلی دارد و دست به انتخاب می زند و امکان های پیش روی خود را به فعلیت میرساند. و با خروج و انتخاب خود، عالمِ (=منِ) خود را وسعت می بخشد. چنین خروج و انتخابی با "فهم" شکل می گیرد و محرک آن "پروا و مبالات" و "مرگ آگاهی" است.
روزمرگی ، اگزیستانس اصیل و اگزیستانس غیر اصیل (هایدگر)
برای هیدگر (وهمه متفکران اگزیستانس) غرق شدن در زندگی روزمره یعنی غیر اصیل بودن. کسی که در زندگی روزمره غوطه ور است طرح ندارد، از حقیقت بیگانه است، امکانات اصیل خود را گم کرده است، از خودش بیرون نمی رود و به روی جهان باز و گشوده نیست. یعنی در اصل از آزادی و اختیار حقیقی بی بهره است. وقتی انسان حضور خود را در جهان با تصمیم ها و نگرشهای خود متجلی نساخته است، وجودی غیر اصیل دارد.
روزمرگی در نگاه هایدگر
گريز از روزمرگي در نگاه هايدگر
روزمرگی انسان معاصر، گسست آرمان و حقیقت (با نگاهی به آراء هایدگر)
انسان در ساختار زندگی کردن مستغرق می شود و این آغازی است برای فراموشی حقیقت وجودش در جهان، هایدگر کارگاهِ نجاری را مثال می زند، در این کارگاه ما در حال چکش زدن به میخ هستیم،که ناگهان چکش می شکند. ما تا پیش از این مستغرقِ فعالیتمان بودیم و درکی از محیط نداشتیم، آنچه ما را خود آگاه می سازد گسستن تار و پود ریتم تکراری و یکنواخت زندگی مان است.
هایدگر روزمرگی را از مقومات وجودی فرد «نا اصیل» یا «داسمن» می داند.انسان معاصر بنا به تحلیل وی،جای خود را در عالم گم کرده است.انسان در تنگنایِ قرار دادهای اجتماعی و ساختارهای متناهی ای قرار گرفته است که این چارچوب ها تنها «شدن سوی مرگ» را برایش رقم می زند.
ماحصل وجود نا اصیل، از خود بیگانگی و تفرد انسان معاصر است که سعی دارد پوچی و نکبت را در گذار از حقیقت به خرده فرهنگ ها و تابعیت های غیراصیل «دیگری» بپوشاند.
شخصیت در کلیت انضمامی «دیگری» و خودآگاهی شکل می گیرد و خودِ اصیل دقیقاً در اندراج معنای تعالی یا استعلا دازاین و در دیالکتیک «دیسمن» حقیقت می یابد.
هایدگر برای آنکه از وجود روزمره و غیر اصیل فراتر رود توجه خود را معطوف به دو پدیدار دیگر می کند که آن دو همان مرگ و وجدان هستند.مرگ، انسان را قادر می سازد تا دازاین را در کل بودنش درک کند و وجدان،که برای دازاین امکان اصلیش را منکشف می کند.
ما در زندگی روزمره مان یعنی در زندگی موجودشناختی (اونتیک) گم می شویم لذا وجود خود یعنی زندگی وجودشناختی (اونتولوژیک) را گم کرده و بدان بی توجه هستیم.
وظیفه ای که هایدگر بر عهده ی دازاین می گذارد عبارت است از فهم خویشتن؛دازاین برای آنکه بتواند به شناخت خویشتن نائل آید باید به نحوی بر درگیری های روزمره اش غلبه کند با این وصف او نمی تواند از واقعیت موجودشناختی و روزمره ی خویش بگریزد
هایدگر چنین می نویسد:«مرگ به منزله پایان دازاین،خاصترین امکان او است،امکانی که دازاین بی ارتباط با عالم می شود و امری قطعی اما نامشخص است،امکانی که آن را نمی توان پشت سرگذاشت.»انسان ها با دیدن مرگ دیگران به نوعی مواجهه مستقیم با خود می یابند و در این مواجهه است که از بند لذت بردن از زمان حال آزاد می شوند.
ازخودبیگانگی از نظر «زیمل» و «فروم»
زیمل از دوگانگی اجتنابناپذیر در رابطه میان افراد و ارزشهای عینی فرهنگی سخن می راند اما همین ارزشها فرد را به اسارت می کشاند. ذهن بشر انواع فرآوردههایی را می آفریند که وجودی مستقل از خالقشان دارند و نیز مستقل از کسانی که این مخلوقات را می پذیرند و یا رد می کنند. به اعتقاد وی فرد با جهانی از عینیتهای فرهنگی از دین و اخلاق گرفته تا رسوم و علم روبرو است که اگرچه برای وی درونی می شوند اما به عنوان قدرتهای بیگانه از او همچنان بر جای می مانند و پیوسته شخصیت فردی وی را تحدید می کنند.
فروم نیز در تعبیری مشابه می گوید که انسان در نظام جدید خود را در خدمت سرمایهداری قرار داده است و در ماشین اقتصاد مهرهای بیش نیست. او در کتاب گریز از آزادی می نویسد: آنچه انسان بخاطرش تلاش می کند نفس اجتماعی اوست، انسان دنیایی برای خود بوجود آورده است که بحرانهای اقتصادی، بیکاری و جنگ بر آن حاکم است و خود از آنچه بوجود آورده دور مانده است و نسبت به آن بیگانه است، دیگر بر جهانی که خود بنا نهاده حاکم نیست.
فروم نیز مانند سلفش درد آدمی را ماشین زدگی می دانست و این که بصورت مهرهای از یک ماشین بزرگ درآمده و زندگیاش از معنی تهی گشته است با این تفاوت که مارکس خودآگاهی بشر و شورش آنها علیه نظام ظالمانه سرمایهداری و گسستن زنجیرهای اسارت و بردگی جدید را قطعی می دانست اما با اینکه فروم پیروزی دموکراسی را نوید می دهد
حکمت اسلامی و مساله معنای زندگی
معنای زندگی در دنیای معاصر
انسان در جست و جوى معناى نهایى
معنایِ زندگی در ادیان جهان
فلسفه و معنای زندگی
اگزیستانسیالیست ها بر این باورند که فرد باید مطابق با صرافت طبع خود رفتار کند و اینکه دیگران چه انتظاری از او دارند نباید مبنای تصمیم گیری و عمل او شود، چون هر کس خود باید به زندگی اش «معنا» ببخشد.
سارتر باور دارد که انسان هیچ نیست مگر آنچه از خود می سازد. یعنی بیش و پیش از هر چیز بر وجود انسان تکیه دارد و از این رو انسان را مسئول وجود خویش می داند، انسان در نظر او، پیش از هر چیز طرحی است که در درون گرایی خود می زید، پیش از هر چیز همان است که طرح تحقق و شدنش را افکنده است.
دایاجینیس الن که در کتاب «سه آستانه نشین» شیوه های زندگی (زیبایی شناسانه، اخلاقی و دینی) را از نظر کی یر کگارد شرح می دهد، می نویسد که از دیدگاه کی یر کگارد، یأس و سرخوردگی در بطن زندگی زیبایی شناسانه قرار دارد.
زیبایی شناس به دنبال تنوع، نوگرایی، مشغولیت های تازه و سرگرمی می رود و به هزار ترفند می کوشد ملال را از خود براند. اما ملال جنبه تصادفی ندارد و در بطن زندگی لذت جویانه است. وی با اشاره به اینکه سرحال ماندن و پس راندنِ سایه پوچی و بی معنایی به شیوه های تصنعی دشوار است به ماجرای خودکشی جورج سندرز (بازیگر) در مادرید می پردازد. سندرز در نامه ای که از خود باقی گذاشت نوشته بود که همه چیز را امتحان کرده اما چنان ملول بوده که دیگر نمی توانسته ادامه دهد
نیگل می گوید در زندگی روزمره وضعیتی را بی معنا می خوانیم که شامل تضاد آشکاری بین توقع یا آرزو از یک طرف و واقعیت از طرف دیگر باشد. سرچشمه احساس بی معنایی کل زندگی از این جاست که ما به شکل مبهمی متوجه حضور نوعی تظاهر یا آرزوی بزرگ می شویم که از بنیاد زندگی انسانی جداناپذیر است و خواه ناخواه باعث بی معنایی زندگی می شود، و از آن نمی توان فرار کرد مگر این که از خود زندگی فرار کنیم.
انسان مدرن در جستجوي معناي زندگي
اين بيماري، يك بيماري فيزيكي نيست. حتي مشكل ميتوان آن را بيماري روحي دانست چرا كه مشكل فرد بيمار يك امر سلبي است (عدم معنا) و نه امر ايجابي. شايد بتوان آن را «درد بي دردي» ناميد.
معنادرماني (logotherapy) توسط
روانپزشك اروپايي، ويكتور فرانكل مطرح شده است. شكلگيري رويكرد معنادرماني در انديشه فرانكل، متاثر
از فضايي بود كه وي در اردوگاههاي كار اجباري نازيها تجربه كرده بود.
بعدها فرانكل به اين
نكته پي برد كه رهايافتگان از اردوگاههاي نازي كساني بودند كه در آن شرايط
سخت و تحملناپذير همچنان اميد خود را از دست نداده و زندگي را داراي معنا
و هدف ميپنداشتند.
فرانكل
نيستانگاري را يكي از نشانههاي دوران مدرن ميداند كه در آن، امور فاقد
ارزش واقعي تلقي ميشوند. فقدان معنا و ناديدن ارزشهاي مثبت زندگي، انسان
عصر مدرن را به پوچي و خودكشي سوق ميدهد. در چنين شرايطي، معنادرماني بر
آن است كه افراد معناي از دست داده زندگي را دوباره بازيابند و از خلأ
وجودي دچار شده رها شوند.
درواقع
پذيرش معنا براي زندگي حتي در بدترين شرايط، تداعيكننده اين جمله براي
فرانكل بود: «كسي كه دليلي براي زندگي كردن دارد، تقريبا هر شرايطي را
ميتواند تحمل كند.» (پروچاسكا، 1387، ص 171.)
ويكتور
فرانكل در مقام پدر معنادرماني، معنادرماني را وسيلهاي براي رفع خلأ معنا
در زندگي و بازيابي ارزشهاي مثبت در فرد روانرنجور ميداند.
فرانكل براي درمان اختلالات رواني مراجعان خود 2 فن ويژه را ابداع كرد.
قصد متناقض (paradoxical intention):
در اين فن از مراجع درخواست ميشود كه تعمدا به انجام رفتاري بپردازد كه
موجب اضطراب و ترس وي شده است.
تمركززدايي (de-reflection):
در اين روش به مراجع آموزش داده ميشود كه رفتار يا نشانه مشكلساز را از
ميدان توجه خود خارج كند و به آن توجه نكند. در عوض فعاليتها و افكار
سازنده را جايگزين فعاليتها و افكار آزاردهنده و روان رنجور كند.
معنای زندگی
حتما
داستان مسخ كافكا را به یاد دارید؛ یعنی صبح روزی كه گرگوار سامسا از خواب
بیدار شد و خود را در هیئت سوسكی یافت. این داستان نشاندهنده اوج
بیمعنایی زندگی برای یك شخص است و شاید هیچ دورانی مانند عصر حاضر انسان
درد بیمعنایی و پوچی نداشته است.
معنای هر چیز در نهایت به جایگاهش در درون شكلی از زندگی وابسته است.به این دیدگاه اصطلاحا نظریه مناسبت گفته میشود . طبق «نظریة مناسبت» آخرین مرجع تبیینهای معنا، زندگی است؛ یعنی معنا تابع نقش یا جایگاهی است كه اشیا، در زندگی دارند.اگر معنای هر چیز به جایگاه آن در
یك فرم زندگی برگردد، آنگاه خود زندگی چگونه میتواند معنادار باشد.
همانطور كه ملاحظه میشود در این اشكال، معنای خود زندگی بهعنوان یك كل
مطرح است كه اتفاقاً خود یكی از مباحث جدید و رایج فلسفی است.
یكی از پاسخهایی كه به ایراد مذكور داده شده از این قرار است: معنای هر چیز به جایگاهش در شكلی از زندگی بستگی دارد اما خود زندگی از این قاعده مستثنا است. در موردی كه معنای خود زندگی به عنوان یك كل موردنظر است، دیگر قاعده مذكور كارساز نیست و باید به دنبال معیار دیگری برای معنا باشیم. معیاری كه معمولا در این مورد برای معنا پیشنهاد میشود این است كه زندگی باید جوابگوی چیزی فراتر از خود باشد تا بتواند معنادار باشد. معمولا نسبتی كه زندگی با امری فراتر از خود – مانند خدا، جهانی دیگر یا كیهان – دارد باعث معنادار شدن آن میگردد.
راه
دوم این است كه در اصطلاح «معنای زندگی» دستكاری كنیم و آن را از واژگان
«معنا» تهی كنیم؛ اما می بینیم كه این راه هم نمیتواند درست باشد زیرا با
تغییر لفظ چیزی عوض نمیشود و مطالبه معنا برای
زندگی قابل تحویل به مطالبه روش درست زندگی كردن نیست.تأملاتی از این دست
ما را به این نتیجه نزدیك می كند كه معنای زندگی را امری متحقق و كشفی
نشماریم، بلكه آن را آفرینشی و خلقی به حساب آوریم.
مسئله معنای زندگی اساسا دچار ناسازگاری درونی است،زیرا پرسشگر هم هنگام با پرسش از معنای زندگی در حال زیستن است
جالب این است
که فیلسوفی چون ایمانوئل کانت(1804-1724)نیز با همه اهتمامی که که به نفی
فایده مداری و غایت انگاری از اخلاق داردو معتقد است که باید همه انگیزه
فاعل اخلاقی،عمل به تکلیف و از سر احترام به تکلیف باشد،در نهایت می پذیرد
که بایدبه نوعی تکلیف مزین به تاج سعادت شود.
ضرورت پرداختن به معنای زندگی
در باب معناداری نظریات گوناگونی وجود دارد که به برخی اشاره می شود.
1- فراطبیعت باوری
فراطبیعت
باوری نظریه ای است که می گوید زندگی یک فرد در صورتی معنادار است که او
ربط و نسبت خاصی با قلمروی صرفاً روحانی داشته باشد.
الف) نظریه های خدا – محور
ب) نظریه های رو ح – محور
ج) نظریه هایی که قائلند زندگی با معنا تابعی از هم خدا و هم روح است
2-طبیعت گرایی
این
نظریه ها معتقدند که زندگی حتی بدون خدا یا روح می تواند معنادار باشد و
گونه های خاصی از زندگی در عالمی صرفاً مادی می تواند برای معناداری کافی
باشد.
الف)شخص گرایی مطابق این نظریه، آنچه به زندگی معنا می بخشد وابسته به شخص است و اگر زندگی یا اجزای آن متعلق میلی باشند برای معناداری کافیست.
ب- عین گرایی نظریه عین گرا
معتقد است که برخی از جنبه های زندگی طبیعی ما می تواند آن را معنادار
سازد.
3- نظریات دیگر
ریچارد
تیلور مطابق نظریه خلاقیت می گوید: زندگی فقط تا اندازه ای معنادار است که
خلّاق باشد
بعضی دیگر در اینکه تنها شرط معناداری خلاقیت باشد تردید دارند و معتقدند حرکات و اعمال اخلاقی بویژه احساس و عمل خیرخواهانه شرایط کافی معناداری زندگی اند.
فلسفه زندگی
فلسفه زندگی آن چیزی است که به بودن یک باشنده دراین جهان روایی ومشروعیت می بخشد و باوجود شکستها، رنجوریها، ناکامیها وگزندهای بیشمار که درکمین نشسته اند به زندگی دامنه وامتدادمی دهد وشایان تر ازآن، اورا راضی می کند که دیگرانی رانیز به این عرصه بکشاند.
برای دریافت فلسفه زندگی نخست بایدمعنی زندگی رافهمید، چون بدون این کار، فلسفیدن دراین باره بیهوده وبالاترازآن ناشدنی است.نخست بایداین انگاره وفرضیه رابپذیریم وبه آن باورمندباشیم که زندگی معنی داردوگرنه پرسش ازآن درست وشدنی نمی بود،
برپایه بررسیهای استادگرانمایه آقای ملکیان، زندگی بدلیل اینکه دارای اراده نیست پس نمی تواند هدف خودبنیاد داشته وتنهامی تواند دارای کارکردباشد.
زندگی معنی داراست ومعنی داری آن پیوسته وازآغازتاانجام است . معنی داری، فرایندی برآمده از سه هموند وگردآمده است. گردآمده نخست کسی است که معنی می بخشد، دوم گیرنده وپذیرنده معنی وبالاخره هموند سوم، خودمعنی است که بین دهنده وپذیرنده پل وپیوند می سازد
معنی زندگی یک امرشخصی وفردی است وچیزی است که درهرفردهست و توسط خودش دریافت می شود
معنایابی زندگی آنهم یافتن معنایی که ازسوی آفریدگاردرنهاداوسپرده شده درگروسپری شدن پیش درآمدها ومدارجی است که دردوره های آغارین زندگی دست یافتنی نیست، یابایدپذیرفت زندگی هرانسانی تارسیدن به وهله دریافت معنای ایزدی، بی معنی است، یااینکه لاجرم هرانسانی درآغاز، خودبه زندگی اش معنا می دهدوبارسیدن به وهله شناخت، معنای زندگی اش را ژرفا بخشیده وبه جایگاه بالاتری می رساند. به سخن دیگر، معنادهی به زندگی پیش درآمد معنا یابی است.
معناي زندگي
اصولاً افرادی كه زندگی را معنادار نمیدانند، تئوریشان این است كه زندگی به زحمتش نمیارزد. چون ما نیز مانند بقیه موجودات حیوانی با این سختیها درگیریم و به دنبال معاش خود هستیم، تفاوت انسان صرفاً در این است كه مدعی اختیار، اراده و تصمیمگیری است.
قائلان به معناداری زندگی، عمدتاً دو دلیل برای اثبات مدعای خود ذكر كردهاند:
الف. دلیل كاركردگرایی: با مشاهده و توجه به كاركردهای زندگی میتوان فهمید، زندگی نزد انسان معنادار است و اگر معنادار نبود، این كاركردها از زندگی انسانها زاییده نمیشد.
ب. دلیل فلسفی و برهانی: اصولا زندگی بیمعنا و بیهدف و بدون ارزش، مفهومی متنافی الاجزاء و پارادوكسیكال است.
امّا گاهی غربت وجودی است، غربتی است شناختی و آنتولوژیكال، در این غربت انسان احساس میكند، هستی او تنها و غریب است، تنهایی فیزیكی و جغرافیایی و یا حتی حال و همت نیست، بلكه غربت وجودی است، در عین بسر بردن در جلوت، گرفتار خلوت است. تمام عنایات و توجه دیگران به او را، در بند خودی خودشان میبیند.
معنای زندگی امری تكوینی است و انسان موظف به كشف آن است و اگر ان معنای غیراعتباری كشف شود، روشن میگردد كه آرامش و قرار و سكون در كجا است؟
معناي زندگي(The Meaning of Life)
به اعتقاد وُلف «پرسش «معنای زندگی چیست؟»-که اغلب ملازم است با این پرسش که آیا انسانها بخشی از یک هدف بزرگتر یا هدف الهیاند یا نه- پاسخی دینی طلب میکند.»[4]
برخی همچون آلبرت کامو، تامس نیگل و ریچارد تیلور بر این عقیدهاند که اگر چیزی بزرگتر و به لحاظ درونی باارزشتر از خود ما، که چه بسا خود را به شدت وابسته به او میبینیم، وجود ندارد، پس زندگی دستکم به یک اعتبار مهم بیمعناست.[7]
استیس با داستایفسکی و کییرکگور همداستان است که با ناپدید شدن خداوند از صفحه آسمان، همه چیز عوض شده و آشفتگی و سرگردانی انسان مدرن، ناشی از فقدان ایمان و دست شستن از خدا و دین است.[8]
در این میان، برخی نیز همچون تدئوس مِتز معتقدند که هدفداری خداوند در خلقت جهان و انسان، معناداری زندگی انسان را تأمین نمیکند. برخی همچون آلبرت کامو، تامس نیگل و ریچارد تیلور بر این عقیدهاند که اگر چیزی بزرگتر و به لحاظ درونی باارزشتر از خود ما، که چه بسا خود را به شدت وابسته به او میبینیم، وجود ندارد، پس زندگی دستکم به یک اعتبار مهم بیمعناست.[9]
واكاوي معناي زندگي از دريچه تحليل فلسفي
جمله مشهور ويتگنشتاين در «كاوش هاي فلسفي» را به
خاطر آوريد كه «فلسفه نبردي است عليه جادو شدن فهم ما به وسيله زبان». اين
جمله را مي توان سرلوحه كار اين فيلسوفان دانست. با اين مقدمه بايد گفت كه
فيلسوفان تحليلي از اين منظر به بحث معناي زندگي توجه مي كنند كه مراد از
معناي زندگي را دقيقاً روشن كنند. آيا معناي زندگي ناظر به غايت و هدف
زندگي است يا ناظر به كاركرد زندگي؟ آيا معناي زندگي را كشف مي كنيم يا آن
را جعل مي كنيم؟ چه امري مي تواند كاركرد زندگي يا هدف زندگي يا ارزش آن
تلقي شود؟
در دل جهان رازآلود گذشته نيز يا از معناي زندگي پرسيده نمي شد يا اگر كسي مي پرسيد، پاسخ روشن بود؛ نظير پاسخ هايي كه اديان ابراهيمي به مساله مي دهند و مثلاً هماهنگ شدن با اراده شارع را معنابخش زندگي مي دانند. در جهان كنوني خصوصاً با مد نظر قرار دادن دوگانه جعل و كشف، مهابت و عظمت پرسش روشن تر مي شود.
به تعبير استيس در كتاب «دين و نگرش نوين» يكي از تحولاتي كه در جهان جديد رخ داد، اين بود كه با ظهور علم تجربي جهان بي غايت انگاشته شد. ديگر اين گونه نبود كه ما غايتي داشته باشيم كه بايد به آن برسيم. با اين وصف وحشي و خودرو بودن از مقومات علم است. با به كار بستن روش هاي معين به نتايج نامعين مي رسيم و نمي توان از پيش تعيين كرد به كجا بايد رسيد.
فيلسوفي مانند ويتگنشتاين راجع به معناي زندگي جسته و گريخته نكاتي گفته ولي اين امر بيشتر از تاملات او نشات گرفته تا اينكه متناسب با زبان فلسفه اش باشد. به عنوان نمونه در كتاب «فرهنگ و ارزش» اشاراتي كه ناشي از بصيرت هاي او در باب معناي زندگي است، نكاتي يافت مي شود. از اين فيلسوف كه بگذريم، من چندان چيزي به خاطر ندارم كه فيلسوفان تحليلي ديگر از بحث معناي زندگي يك بحث سيستماتيك و نظام مندي كرده باشند بلكه آنها بيشتر سعي كردند اين مقوله را به كار و بار فلسفي شان گره بزنند.
در بحث از هدف زندگي اين سوال مطرح مي شود كه آيا هدف زندگي را مي شود جعل كرد يا بايد آن را كشف كرد. عموم متدينين در ذيل اديان ابراهيمي بر اين باورند كه مي توان هدف زندگي را كشف كرد و خداوند آن را در اين عالم از طريق پيامبرانش به وديعت نهاده و با تبعيت از اوامر آنها مآلاً مي توان از مراد خداوند تبعيت كرد
در باب معناي زندگي و دركي كه اديان از آن دارند بايد ميان اديان ابراهيمي و غيرابراهيمي تفكيك قائل شويم. اديان ابراهيمي قائل به غايتي براي اين عالم هستند كه عبارت است از احراز مراد خالق و وفق آن عمل كردن.
اما در اديان غيرابراهيمي خداوند متصف به اوصافي نيست و حكيم نبوده و نه تنها انسان وار نيست بلكه در پاره اي از اديان متشخص هم نيست. در اديان غيرابراهيمي ماجرا سوبژكتيو و دروني است بنابراين براي آنها مهم پالايش نفس است