منبع اینترنتی این پست:http://fac.blogfa.com/post/15

زیمل و فروم هردو برداشت مشابهی از مفهوم ازخودبیگانگی ارائه می دهند که به دیدگاه مارکس و برداشت فرهنگی بدبینانه آلمانی نزدیکتر است.

زیمل از دوگانگی اجتناب­ناپذیر در رابطه میان افراد و ارزش­های عینی فرهنگی سخن می راند اما همین ارزش­ها فرد را به اسارت می کشاند. ذهن بشر انواع فرآورده­هایی را می آفریند که وجودی مستقل از خالقشان دارند و نیز مستقل از کسانی که این مخلوقات را می پذیرند و یا رد می کنند. به اعتقاد وی فرد با جهانی از عینیت­های فرهنگی از دین و اخلاق گرفته تا رسوم و علم روبرو است که اگرچه برای وی درونی می شوند اما به عنوان قدرت­های بیگانه از او همچنان بر جای می مانند و پیوسته شخصیت فردی وی را تحدید می کنند.

تقسیم کار پیوند تولید کننده با فرآیند تولید را  می گسلد به طوریکه تولید راه مستقلی را در پیش می گیرد و شخص از محصولات خود بیگانه می شود. «جهان فرهنگی» با آنکه ساخته انسانهاست اما هر فردی چنین می پندارد که این جهان را هرگز نساخته است. رشد «فرهنگ عینی» به بی­مایگی آفریننگان آنها می انجامد هر چند فرد برای فرهیخته شدن به همین فرهنگ وابسته است. از منظر زیمل فربه­شدگی فرهنگ عینی به مانند چاق­شدگی سازمان­های بروکراتیک وبر «قفس آهنینی» خواهد ساخت که افراد در پشت میله­های کارکردهای اجتماعی منزوی خواهند شد و تکمیل عینی جهان به بهای فساد روح بشری تمام خواهد شد.

فروم نیز در تعبیری مشابه می گوید که انسان در نظام جدید خود را در خدمت سرمایه­داری قرار داده است و در ماشین اقتصاد مهرهای بیش نیست. او در کتاب گریز از آزادی می نویسد: آنچه انسان بخاطرش تلاش می کند نفس اجتماعی اوست، انسان دنیایی برای خود بوجود آورده است که بحران­های اقتصادی، بیکاری و جنگ بر آن حاکم است و خود از آنچه بوجود آورده دور مانده است و نسبت به آن بیگانه است، دیگر بر جهانی که خود بنا نهاده حاکم نیست. آنچه آدمی را به پیش می راند سودی است که می برد اما در واقع او با تمام استعداد­ها و توانایی­هایش در خدمت ماشینی قرار گرفته است که خود موجد آن بوده است.

آدمی هنوز در این پندار است که  در مرکز جهان قراردارد اما در عین حال احساس شدیدی از ناتوانی وجودش را احاطه کرده است.کارفرما سرمایه دارد و با سرمایه­اش انسان را بکار می گیرد همچنانکه ماشین را بکار گرفته است و در حقیقت هر دو به جهت منافع اقتصادی خویش از یکدیگر به عنوان وسیله­ای برای رسیدن به هدف خود استفاده می کنند. این کیفیت غریب و بیگانگی بین انسان­ها در تمامی روابط انسانی رسوخ کرده است بطوریکه روابط میان آدم­ها به روابط بین اشیاء می ماند. در این رابطه فقط کالا نمی فروشند بلکه خود را نیز می فروشند، بازرگانان، پزشکان و کارمندان شخصیت و غرور خود را می فروشند و کارگران نیروی جسمانی خود را. و هر دو برای فروش محصولات یا خدمات خود بایستی صفات ویژه­ی ابتکار و یا انرژی فوق­العاده­ای را داشته باشند و اگر این صفات نبود یا از قبل آن سود نرسید همانگونه است که کالایی بی­ارزش باشد.

فروم نیز مانند سلفش درد آدمی را ماشین زدگی می دانست و این که بصورت مهره­ای از یک ماشین بزرگ درآمده  و زندگی­اش از معنی تهی گشته است با این تفاوت که مارکس خودآگاهی بشر و شورش آنها علیه نظام ظالمانه سرمایه­داری و گسستن زنجیرهای اسارت و بردگی جدید را قطعی می دانست اما با اینکه فروم پیروزی دموکراسی را نوید می دهد و بر عشق ورزیدن به آزادی تأکید می کند اما گویی خود نیز به آن باور ندارد و از منظر او سرنوشت محتوم انسان به مانند قهرمان مسخ شده آثار کافکا است که یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند به شئی­ای نامفهوم تبدیل شده است. دهانش تلخ شده و به سختی تکان می خورد، می کوشد ولی نمی تواند دریابد که چه باید بکند. او در این تلاش کامیاب نمی گردد و دستخوش احساسی سرشار از ناتوانی و بیهودگی می گردد.