درد از کجا؟ رنج از کجا؟
3. تعلق خاطر
4. ناهماهنگى با قانون و نظم طبیعت
5. نابسامانى ذهنى ـ روانى
6. محرومیت از حقوق بشر
7. محرومیت از منابع طبیعى
8. اینجایى و اکنونى نزیستن
1. گناه
{این دسته بر اساس پپیش فرضهایشان می گویند} که علة العلل همه دردها و رنج ها این است که آدمیان، با استفاده ـ و، به تعبیر دقیق تر، سوءاستفاده ـ از اختیار خود، نسبت به خدا عصیان ورزیده اند و از اوامر و نواهى او اطاعت نکرده اند. و این عصیان و عدم اطاعت همانست که از آن به «گناه» تعبیر مى شود. همه دردها و رنج ها کیفر گناهکارى ماست. بنابراین، گناهکارى و دردها و رنج ها تناسب مستقیم دارند: هر چه گناهکارى بیشتر شود دردها و رنج ها بیشتر مى شوند، و هر چه ارتکاب گناه کاهش یابد دردها و رنج ها نیز کاهش مى یابند.
2. جدایى از امر قدسى
{این دسته بر اساس پپیش فرضهایشان }مى گویند که علة العلل همه دردها و رنج ها این است که آدمیان از خدا، این موجود قدسى و این «دیگرىِ» رازآمیز و سرشار از عظمت و جلال، جدا افتاده اند. اگر ناشاد یا شرمنده یا ناموفق اند اینها همه معلول و نشانه جداییشان از امر قدسى اند. اگر این جدایى به آخر رسد و این فراق به وصال انجامد و آدمى با آن موجود قدسى مواجهه شخصى بیابد، این مواجهه در سَیْرِ دنیوىِ حیاتِ تحلیل رفته و پژمرده و به ابتذال افتاده او دخل و تصرف مى کند و آن را دگرگون مى سازد و خود او را رهایى مى بخشد، حفظ و حراست مى کند، راه مى نماید و به مقصد مى رساند.
سَلامِ آن موجود یگانه همان و وَداعِ همه دردها و رنج ها همان.
3. تعلق خاطر
{این دسته بر اساس پپیش فرضهایشان می گویند}که تا آن لحظه بصیرت یا کشف و شهود غیرعادى، که در آن آدمى حقیقت سرمدى را در باطن خود مى یابد و در آنجا از رخ او نقاب برمى گیرد، پدیدار نشود دردها و رنج هاى آدمى ناپدید نخواهد شد. تا براى غیر آن حقیقت سرمدى واقعیتى قائلیم و به آن واقعیتِ متوهم دلبسته ایم و تعلق خاطر داریم از درد و رنج گریز و گزیرى نداریم.
4. ناهماهنگى با قانون و نظم طبیعت
{این دسته بر اساس پپیش فرضهایشان می گویند}که: اولاً، همه دردها و رنج ها ناشى از ارتباطات و مناسبات اجتماعىِ نادرست اند، و ثانیا: ارتباطات و مناسبات اجتماعىِ نادرست آنهایند که هماهنگ با قانون و نظم ازلى و ابدى طبیعت نباشند. چون دردها و رنج ها خاستگاه اجتماعى دارند، باید بر اخلاق جمعى انگشتِ تأکید نهاد و دغدغه اى عمیق براى تکوین یک گروه اجتماعى موافق با قانون و نظم طبیعت داشت.
این گروه خاص، البته، کارشان پاسدارى از شعائر و مناسک و اعمال عِبادى و مقدس نیست، بلکه پاسداشت قانون و نظم جاودانه طبیعت و تفهیم آن به اعضاى اجتماع و نظارت بر رعایت آن است.
چهار رأیى که اجمالاً به آنها اشاره شد، چنانکه گذشت، در دوران سنت و در دل ادیان بزرگ شرق و غرب پدید آمده اند، اگرچه هنوز طرفداران و مدافعان جدى دارند.
اما، از سوى دیگر، از حدود سیصد سال پیش، یعنى از تقریبا اوائل قرن هیجدهم، بدین سو، شمار فزاینده اى از فیلسوفان اخلاق و دانشمندان علوم انسانى و اجتماعى مُدام بشر را به پشت سر گذاشتن دوران طفولیت و کودک منشى و پا نهادن به آستانه دوران رشد و بلوغ دعوت کرده اند .به نظر این فیلسوفان و دانشمندان، وجود خدا، حجیّت معرفت شناختى تجارب عرفانى، و اینکه جهان هستى نظامى نیکو و اخلاقى دارد سه توهم عظیماند.
اینک ذکرى اجمالى از این چهار رأى متجددانه اینجهانى (secular):
5. نابسامانى ذهنى ـ روانى
{اینان}انسان را دعوت مى کنند به اینکه، بدون استمداد از یک موجود متعالى و بدون مفروضات و الگوهایى که در طى نه یا ده هزار سال گذشته بر بیان حال و ابراز وجود انسان تسلط داشته اند، خشنودى و شادى نهائى را بیابد. بنابراین، قائلان به این رأى پنجم پیش فرض هاى صریحا مابعدالطبیعى و الاهیاتى ندارند، بلکه آگاهانه مى کوشند تا از مفروضات الاهیات و مابعدالطبیعه یکسره پیوند بگسلند و، بدون تمسک به اشکال و صُوَر دینى سنتى، به همان اهداف مهم انسان سنتى نائل آیند.
علة العلل همه دردها و رنج ها این است که آدمیان بِجِدّ بر این باور نیستند که دستخوش نابسامانى روانى ـ ذهنى اند و، از این رو، به روان درمانى نمى پردازند و، در نتیجه، فاقد شخصیت هایى داراى کارکرد کامل مى مانند و، چون شخصیتى که کارکرد کامل ندارد، کمابیش هم از فضائل ناشى از وظیفه شناسى بى بهره است و هم از فضائل ناشى از مهرورزى، براى خود و دیگران درد و رنج مى آفرینند. فقط از طریق روان درمانى بر بدى هایى مانند بیگانگى با خود و دیگران، دورویى و ظاهرسازى، و عدم تفرّد غلبه مى توان کرد و ارزش هایى از قبیل عشق، اعتماد، تفاهم، صداقت، و پیوندجویى را تحقق مى توان بخشید و، از این راه، ریشه درد و رنج را سوزاند.
6. محرومیت از حقوق بشر
خاستگاه دردها و رنج هاى آدمیان، عمدتا، خاستگاهى جمعى است، نه فردى. بیشتر در ظرف زندگى اجتماعى و در قالب روابط و مناسبات اجتماعى نادرست درد و رنج ظهور مى کنند، نه در ساحت درون و روان و ذهن انسان ها.
برآورده نشدن نیازهاى اساسى تر انسان ها، مثل نیازهاى فیزیولوژیک و نیازهاى مربوط به امنیت و ایمنى (به تعبیر مزلو)، معلول این است که صاحبان قدرت هاى اقتصادى و سیاسى از قدرت خود سوءاستفاده مى کنند و/یا زیاده از حدّ قدرت دارند.
بنابراین، همه همّ و غمّ خود را باید معطوف به اصلاح نهادهاى اقتصادى و سیاسى کنیم.
براى رفع دردها و رنج هاى بشرى چاره اى جز این نیست که به فعالیتهاى سیاسى و اقتصادى دست یازیم و، از طریق عمل سیاسى و اقتصادى، کارى کنیم که صاحبان قدرت را به حقوق بشر تمکین کنند.
7. محرومیت از منابع طبیعى
همه درد و رنج هاى انسانها ناشى از تضاد و تنازعى است که بر سر بقاء دارند. فقط در بستر تضادها و تنازعات میان انسان ها است که درد و رنج ها امکان پیدایش و گسترش و افزایش دارند.
تضادها و تنازعات میان انسان ها فقط معلول این است که مایحتاج زندگى به اندازه کفایت در دسترس نیست.
یگانه راهِ دستیابى به مایحتاج زندگى و، به تعبیر دقیق تر، یگانه روش استکشاف و استخراج مایحتاج زندگى از دل منابع طبیعى رشد فناورى (technology) است.
همه فنّ سالاران (= تکنوکرات ها technocrats)، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، به این رأى قائلند.
8. اینجایى و اکنونى نزیستن
خاستگاه دردها و رنج هاى آدمیان صرفا خاستگاهى فردى است (پیشفرضى مورد تأکید رأى پنجم، کمابیش، مورد قبول رأى هاى سوم و دوم). زوال درد و رنج را باید در احوال و تجاربى جست وجو کرد که ذاتا شخصى و فردى اند، نه در روابط و مناسبات میان افراد جامعه.
گذشته نگرى (retrospection) خاستگاه بسیارى از درد و رنج ها و/یا افعال درد و رنج زاست.
آینده نگرى (prospection)نیز خاستگاه بسیارى از درد و رنج ها و/یا افعال درد و رنج زاست.
فقط از طریق اینجایى و اکنونى زیستن، یعنى حضور قلب تمام عیار نسبت به مقطع زمانى و مکانى اى که در آن قرار داریم، مى توان درد و رنج ها را به حداقل ممکن رساند.
یگانه راهِ از میان برداشتن درد و رنج ها این است که، از طریق کوششى بى وقفه، یاد بگیریم که حضور قلب خود را نسبت به اینجا و اکنون هر چه بیشتر افزایش دهیم و از شمارِ گریزهاى آگاهانه و ناآگاهانه خودمان به دو قلمروِ معدوم و مفقود آینده و گذشته حتى المقدور بکاهیم.
به گمان نگارنده، هر یک از این هشت رأى هم نقاط قوت و توانایى ها و امکانات خاص خود را دارد و هم نقاط ضعف و ناتوانایى ها و خطرات خاص خود را؛ هر چند، از این حیث، این آراء وضع واحدى ندارند و مى توان آنها را بر حسب میزان قوت و ضعف نسبى شان به صورتى مرتب کرد. ولى، به هر تقدیر، باز هم به گمان نگارنده، هیچیک از این آراء به صورت کامل و تمام عیار قابل دفاع نیست. البته، شک نیست که حَصرِ اقوال در هشت قول حصرى استقرائى است، نه عقلى و منطقى و، بنابراین، امکانِ جُستن و یافتن قول نُهُمى هم هست.
به هر تقدیر، به عقیده صاحب این قلم، بزرگ ترین دلمشغولى و دغدغه فکرى هر انسان دوست ژرفنگرى همین علت جویى دردها و رنج هاى آدمیانى است که مى آیند، درد مى کشند و رنج مى برند، و مى روند.