او در سال 1656 به دلیل دست
كشیدن از اعتقادات سنتی دین یهود تكفیر شد. او از جمله فیلسوفان عقل گرا
محسوب میگردد كه به عقل و منطق در حیات آدمی نقش اساسی میدهد.
اسپینوزا در كتاب اخلاق بیان داشته است كه در جهان تنها یك جوهر
وجود دارد و آن جوهر خداست. بنابراین هر آنچه وجود دارد به خداوند و وجود
او مربوط میشود. خدا طبیعت را خلق نكرده بلكه خود او طبیعت است. یعنی جهان
مظهر همه صفات خداوند است، او قائل به وحدت وجود است.
اسپینوزا عشق عقلانی
به خداوند را یكی از ابعاد فلسفه خویش میداند و باور دارد كه این عشق
انسان را به خوشبختی میرساند و از عشق دنیوی جداست.
از دیدگاه وی جهان طبیعی مجموعهای از علت و معلول نیست،
بلكه تمام پدیدهها به صورت منطقی و معقول به یكدیگر مرتبط اند.
از
نظر اسپینوزا عقلانیت و آزادی به یكدیگر پیوسته اند، انسان با كنترل احساس
و عاطفه خود به وسیله عقل میتواند به آزادی دست یابد، احساسات زودگذر
آدمی مانعی برای هدایت نفس به سر مقصد نهایی هستند. «آن چیزی آزاد نامیده میشود كه صرفاً به ضرورت طبیعت
خود وجود دارد و فقط خود، اعمال خویش را تعیین میكند.» با تعریف اسپینوزا
از موجود آزاد، تنها هستی مطلقاً آزاد، خداوند است.
مبنای
هستی شناختی اسپینوزا نسبت به انسان خود مختار، جوهر وجودی اوست. انسان بر
اساس درك و شناخت خود از جهان و اراده ذاتی خویش میتواند از دیگر افراد
متمایز گردد. در جهان هستی، هر موجودی كه درك و تكاملش از دیگر مخلوقات
بیشتر باشد فعالیت و كاركرد بیشتری خواهد داشت.
طبیعت و موجوداتش صرفاً جهت بهره برداری فعالیتهای
انسانی نیست، بلكه هدف و غایتی مخصوص برای خود دارند.
از دید او آزادترین موجودات،
عاقلترین آنهاست و عاقل بودن به معنی عمل كردن بر طبق موازین طبیعت است.
در جهان بینی اسپینوزا روابط فرد و طبیعت به وسیله عقل هماهنگ میشود.