آزادی طبیعی و آزادی مدنی؛ مفهوم آزادی در آرای هابز و لا‌ک

با شروع قرن هفدهم میلا‌دی، نظریه حق طبیعی، جایگزین نظریه حق الهی شد و به صورت مفهوم کلیدی فلسفه سیاسی مدرن درآمد. بنابراین فلسفه سیاسی مدرن، سیاست را بر پایه جهانی عقل‌محور قرار داد. طبق این نگرش فلسفه سیاسی مدرن، سیاست دیگر داده‌های طبیعی نبود، بلکه عنصری بود که باید ابداع می‌شد. از جمله فیلسوفانی که تحت این نگرش، نظام فلسفه سیاسی خود را بیان کردند، <توماس هابز> و <جان لا‌ک> بودند.

هابز میان رفتار اختیاری و خودخواسته و رفتار ناخواسته، ضمن رد مفهوم اراده آزاد تمایز می‌نهد. از نظر او همه کنش‌ها الزامی‌اند، اما همه به علت‌های خارجی ضرورت نمی‌یابند. آزادی یا رهایی اموری‌اند که با اجبار بیرونی و خارجی در تضادند.

به‌زعم هابز مساله اجتماعی آن است که انسان به لحاظ گوهر و طبیعت خود به دنبال صیانت و سعادت خود است و هرگاه دو روح دو انسان به یک چیز مایل شوند، آن دو دشمن یکدیگر می‌شوند و اگر دشمن شدند، می‌کوشند تا یکدیگر را از میان بردارند و یا یکی تسلیم دیگری شود. به عقیده هابز انسان‌ها اساسا در جهت حفظ منافع خود هستند و بر این اثر با هم به رقابت و ستیز می‌پردازند.

هابز عبارت وضع طبیعی را در دو معنای متفاوت به کار می‌برد؛ یکی در معنای عام که اشاره به نبود کلی هرگونه جامعه مستقر انسانی دارد و دوم در معنایی خاص‌تر که به سادگی اشاره‌ای به نبود حاکمیت جامعه مدنی است. هابز معتقد است در وضع طبیعی هر فرد منافعی دارد که با منافع دیگر افراد در تضاد است. بنابراین هرکس مجاز است پیش از آنکه مورد حمله قرار گیرد به همسایگان خود حمله کند.


به‌زعم هابز، انسان‌ها به حکم عقل جامعه‌های انسانی را ایجاد می‌کنند
و در این راه به افراد و یا گروه‌هایی اقتدار می‌دهند. بنابراین می‌توان گفت که از نظر هابز وضع طبیعی برای انسان‌ها طبیعی است، اما عقلا‌نی نیست، حال آنکه جامعه ، عقلا‌نی است ولی طبیعی نیست،

  انسان از دیدگاه لا‌ک، موجودی است که حتی نسبت به نفس خود، قدرت مطلق یا قدرت آزاد نامحدود ندارد.

برداشت لا‌ک از وضع طبیعی بسیار خوشبینانه‌تر از هابز است. لا‌ک برخلا‌ف هابز بر این باور است که قانون ذاتی و اصیل حاکم بر رفتارها در وضع طبیعی وجود دارد. همچنین وی اعتقاد ندارد که یک ستیز درمان‌ناپذیر میان افراد و منافع انسان‌ها در وضع طبیعی حاکم است. او اهمیت عواطفی چون غرور و افتخار و خودستایی را انکار نمی‌کند، اما برخلا‌ف هابز به آنها اهمیت محوری نمی‌دهد.
بنابراین مفهوم وضع طبیعی از نظرلا‌ک اساسا اخلا‌قی و پیش تاریخی است، اما از نظر هابز وضع طبیعی کلا‌ جنبه‌ای عملی و رفتاری دارد.

لا‌ک معتقد است انسان در وضع طبیعی از آزادی برخوردار است و می‌تواند هر کاری را برای زندگی و سعادت خود لا‌زم می‌داند، بدون اجازه گرفتن از کسی یا مقامی ‌آزادانه انجام دهد به این شرط که از حدود قانون طبیعت تجاوز نکند.


لا‌ک ایجاد جامعه سیاسی و حکومت را بهترین درمان نابسامانی‌های ناشی از وضع طبیعی می‌داند، اما او معتقد است هیچ انسانی ماهیتا و به طور فطری محکوم و متبوع قدرت سیاسی انسانی دیگر و یا گروه دیگری نیست.


لا‌ک در دو رساله درباره حکومت می‌نویسد: <همه انسان‌ها ماهیتا آزاد، برابر و مستقل هستند. هیچکس را نمی‌توان بیرون از این شرایط دانست و یا بدون رضایت، او را تابع قدرت سیاسی کس دیگری قرار داد. تنها راهی که وجود دارد تا کسی خود را از آزادی جدا کند و در محدوده‌های آزادی مدنی قرار دهد، راه گفت‌وگو و بحث با دیگران برای پیوستن در یک اجتماع است، آن هم به منظور آسایش، امنیت و زندگی صلح‌آمیز با یکدیگر و در شرایطی امن برای بهره‌گیری از دارایی‌های خود و شرایطی امن‌تر برای کسانی که با آنها نیستند. >



لا‌ک، آزادی طبیعی را در شرایطی می‌داند که انسان از قید هرگونه قدرت برتر روی زمین آزاد باشد و در بند اراده انسان دیگری قرار نگیرد و آزادی مدنی، آزادی انسان در جامعه است، به شرط آنکه زیر حاکمیت هیچ قدرت دیگری جز قدرتی که بدان رضایت داده است، نباشد.


بدین‌ترتیب، انسان عملا‌ دارای دو گونه آزادی است؛ آزادی طبیعی و آزادی مدنی. اما از این دو نوع آزادی همزمان نمی‌توان استفاده کرد. شکل بنیادی آزادی، همانا آزادی طبیعی است. در این صورت آزادی مدنی صورت جایگزین آزادی طبیعی است.


به زعم لا‌ک، انسان‌هایی که در جامعه استبدادی زندگی می‌کنند آزادی‌ها و حقوق فردیشان پایمال می‌شود، از این‌رو آنها نه‌تنها محق‌هستند که علیه حاکم مستبد قیام کنند، بلکه مکلف به این کار هستند، زیرا انسان‌ها این آزادی را ندارند که از آزادی خود صرف‌نظر کنند یعنی خود را برده دیگران سازند، همچنان که این آزادی را ندارد که نفس خود را نابود کنند.


ادامه نوشته

آزادي در انديشه جان لاك

هرچند جان لاك همانند توماس هابز در شرايط انقلاب و بحران داخلي انگلستان مي‌زيسته است؛ اما نگرش او به انسان با نگرش هابز به كلّي متفاوت است و به طور طبيعي مفهوم آزادي نيز در ديدگاه او متمايز از ديدگاه هابز مي‌گردد. برخلاف هابز كه انسان را هم‌چون حيوان محض و يكي از آفريدگان طبيعت مي‌شمارد، لاك معتقد است انسان عضوي از يك نظام اخلاقي و تابع قانون اخلاقي (قانون طبيعي) مي‌باشد.

«آزادي طبيعي بشر عبارت از اين است كه [انسان] از هر گونه قدرت مافوق زميني رها باشد و تابع اراده يا اقتدار قانوني بشر ديگري نباشد، بلكه فقط از قانون طبيعت پيروي كند»[2]

«تا آن‌جا كه انسان قدرت فكر كردن و يا فكر نكردن، حركت كردن يا حركت نكردن، براساس ترجيح يا هدايت ذهن خود را داراست، تا آن حد انسان آزاد است»[3]

وي در نهايت، با عبور از فرديت و ترجيحات مطلق ذهني، و با اعتقاد به اينكه سامان سياسي نيازمند قانون مداري است، مي‌پذيرد كه آزاد بودن در جامعه‌ي سياسي، قرار داشتن تحت قوه مقننه است كه به واسطه رضايت مردمان در كشور استقرار يافته است. براين اساس، فرض مي‌شود كه انسان در تحت سلطه‌ي اراده يا محدوديت هيچ قانوني قرار ندارد مگر آن‌چه قوه مقننه هم‌آهنگ با قرارداد و اعتماد مردمان، مقرر مي‌دارد.

ادامه نوشته