نيهيليسم
نيچه، يك نيهيليسم دو مرتبه اي است.
الف)
مرتبه اول نيهيليسم، معرفتي است.
ب)
مرتبه دوم نيهيليسم، ارزشي است.
در معرفت انسان به دنبال شناخت فكتها است. از
نظر نيچه در دوران جديد – كه تمام تفكر متافيزيك است و اين متافيزيك به
اپيستمولوژي تبديل شده است
نيچه
معتقد است كه هيچ «هيچ فكتي وجود ندارد، ما فقط با تفسير مواجه هستيم؛»
يعني در دوراني كه ما در آن زندگي ميكنيم فكت وجود ندارد. همه چيز تفسير انسان
است و اين اقتضاي روند متافيزيك است.
اين جمله حاكي از آن است كه ميان فكت و تفسير، تساوي برقرار
ميشود. بنابرين شناخت ما به چيزي تعلق ميگيرد كه در واقع تفسير(Interpretation) خود من است و من آن
تفسير را به عنوان خود فكت عرضه ميكنم. اين همان نيستانگاري معرفتي است.
نيهيليسم
اخلاقي، فرع بر نيهيليسم معرفتي است. در نيهيليسم معرفتي، نفس الامر، تفسير ما
است؛ بنابرين انسان به نيست انگاري ميرسد. در سوبژكتيويسم كه آخرين منزل حركت
متافيزيك غرب است، اسير تفسير ميشويم و آنگاه تفسيرها را همچون فكت وضع ميكنيم.
وراي اين فكتها چيزي نيست. بنابرين نفسالامر، تفسير سوژه است.
نيچه با اسلاف خود كه در پي يك حقيقت مطلق بودهاند مخالف
است. وي واقعيت را محدود به همين جهان نمودها دانسته دستيابي به يك حقيقت نسبي را
ممكن ميداند و قائل به هيچ ذات فينفسه و حقيقت ماوراي اين جهان، كه ذات اشيا
مادي باشد، نيست.
چون همه چيزها صيرورت يافتهاند. هيچ واقعيت جاوداني وجود
ندارد، همانگونه كه هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد. شناخت بشر از حقيقت منوط به زبان
است و تجربهاش از جهان بواسطه زبان و مفاهيمي كه او براي غلبه بر حقيقت به كار
ميبرد انجام ميگيرد.
به
نظر نيچه آنچه زمينه ساز اين برداشت از زبان و شناخت حقيقت است، و بازنگري
ارزشهاي قديم و خلق ارزشهاي نوين است، پيدايش نيستانگاري است.
تجربه بحران
متافيزيكي – اخلاقي كه در آن سنتهاي كهن ويران ميشوند، ويژه دوران مدرن نيست
بلكه ويژگي هر دوراني است كه در آن خودشناسي انسان دگرگون گردد. او علت اصلي و
واقعي نيستانگاري انسان غربي را در «تفسير مسيحي - اخلاقي» او از جهان و وجود
انسان در مييابد .
نيچه
ميگويد دو دسته از مردم به انكار اخلاق سنتي ميپردازند:
دسته اول صاحبان اخلاق بردگي، كه هدفشان
برانداختن ارزشهاي كهن است و در تكاپوي تحميل ارزشهاي اخلاق بندگي در كل جامعه
هستند.
دسته دوم صاحبان
اخلاق سروري، كه هدفشان جايگزين كردن ارزشهاي نو به جاي ارزش كهن است. دسته دوم
به ويرانگري اخلاق سنتي پرداختهاند. اما دسته اول عامل همان اخلاقي كهن است و
فرد در آن، عامل غير مسئولي است كه مستغرق در وقاحت لذت حسي است.
وي
طرفدار اخلاق سروري است به نظر او اخلاق مسيحي اخلاق انكار حيات است. و انكار
حيات، زندگاني را از بن انكار ميكند. اخلاق مسيحي با حيات در پيكار است و مبدع
مردان انحطاط يافتهاي است كه از حيات بيزارند و آنرا انكار ميكنند.اخلاق مسيحي
ظهور ابر انسان را غير ممكن مي سازد. اخلاق مسيحي انسان ضعيف و رنجور را «مرد نيك»
ميخواند و او را به عنوان يك آرمان انحراف يافته به جاي انسان آرماني نيك كه قوي،
مغرور و نسبت به حيات «آري گوي» است، معرفي مينمايد. اخلاقگرايان انسان والا را
«انسان بد» شناخته اند.
هايدگر
به دستاورد نيچه عميقاً توجه دارد اما معتقد است كه نيهيليسم معرفتي و نيهيليسم
ارزشي، فرع بر نيهيليسم وجودي هستند.