پدیدارشناسی اخلاق امانوئل لویناس
پدیدارشناسی اخلاق امانوئل لویناس
لويناس بر خلاف سنت رايج فلسفۀ اخلاق به دنبال بيان شيوههاي رفتار درست و نادرست و تعيين وظايف نيست. او در اخلاق و نامتناهي توضيح ميدهد كه در صدد ساختن اخلاق نيست، بلكه فقط براي يافتن معناي اخلاق تلاش ميكند؛ يعني رويكرد او توصيفي است نه توصيهاي. اين صرفاً به اين دليل نيست كه او از رهيافت پديدارشناختي بهره ميبرد، بلكه به تعبير كانتي، لويناس به دنبال بررسي شرط امكان اخلاق است (Bernasconi and Keltner 2002, p. 250). او اخلاق را تنها در صورتي ممكن ميداند كه مواجههاي با ديگري صورت گيرد و در نتيجه اخلاق از نظر او خودآيين نيست، بلكه دگرآيين است.
لويناس در كتاب تماميت و نامتناهي واژۀ «نامتناهي» را از تأمل سوم دكارت گرفته است تا به تفكري اشاره كند كه بيش از آنچه را من ميتوانم از خود توليد كنم، دربردارد. «تماميت» واژۀ مورد علاقۀ لويناس براي اشاره به همه است؛ يعني مجموع موجودات كه موضوع سنتي وجودشناسي است. لويناس ميخواهد نشان دهد كه چگونه نامتناهي شديداً بيرون از تماميت است و در عين حال در آن منعكس ميشود. او به دو جريان كاملاً متفاوت در فلسفۀ غرب اشاره ميكند كه رويكردهاي كاملاً متفاوتي به نامتناهي دارند. در جريان غالب، نامتناهي در تماميت ميگنجد يا بهكلي در آن محو ميشود، اما در جريان دوم كه آن را بيشتر به «خوب فراتر از وجود» در افلاطون و «ايدۀ نامتناهي» دكارت نسبت ميدهد، بر استعلا تأكيد ميشود؛ يعني رابطه با چيزي كه بيرون از تماميت است. لويناس كه جريان دوم را ميپذيرد، استدلال ميكند كه ساختار صوري استعلا در رابطۀ اخلاقي ميان من و ديگري توصيف ميشود. اين مدعا منجر به اين ديدگاه ميشود كه اخلاق فلسفۀ اولي است.
لويناس در صدد است تا (1) از سوبژكتيويته دفاع و آن را توصيف كند، (2) غيريت يا ديگري را بهگونهاي توصيف كند كه آن را به «خود» فرونكاهد و (3) نسبت ميان خود و ديگري را بهگونهاي توصيف كند كه هيچ يك از آنها به سود ديگري از ميان نرود.
لويناس سوژه را براساس ايدۀ نامتناهي ميفهمد؛ ايدهاي كه برگرفته از دكارت است. دكارت اين پرسش را پيش ميكشد: سوژه كه خود امري متناهي است، چگونه ميتواند داراي تصورات نامتناهي باشد، درحاليكه ممكن نيست معلول از علت خود قويتر باشد؟ پاسخ دكارت اين است كه سوژه در مواجهه با چيزي بيرون از خود با تصورات متناهي مرتبط ميشود؛ چيزي كه خود، نامتناهي است يعني خدا. اين به نظر لويناس، نوعي مواجهۀ سوژه با ديگري است كه موجب ميشود درك نامتناهي براي سوژه حاصل شود (ديويس 1386، ص. 80-81).
به نظر لويناس، نبايد خود يا سوژه را بهگونهاي تعريف كرد كه در تقابل با ديگري قرار بگيرد، بلكه بايد خود و ديگري را دو سوي يك نسبت دانست؛ به عبارت ديگر، اينگونه نيست كه هر يك از خود و ديگري تماميتي مستقل باشند، بلكه هر دو در كنار يكديگر تماميت واحدي را تشكيل ميدهند (ديويس 1386، ص. 85-86).
تحليل لويناس از مواجهۀ خود با ديگري دربردارندۀ سه عنصر است: (1) ميل، (2) چهره و (3) گفتار.
لويناس ميلي را كه در مواجهه با ديگري وجود دارد، متفاوت با نياز ميداند. نياز به ديگري به فقداني مربوط است كه ميتوان آن را برطرف كرد، اما ميل به ديگري برطرفكردني نيست، زيرا ميل به ديگري به معناي طلب رسيدن به چيزي كه از دست رفته، نيست، بلكه جستوجوي تعالي، غيريت و خارجيت ديگري است. ديگري يا غير در تجربۀ مواجهه بهگونهاي طلب نميشود كه به «خود» فروكاسته شود، بلكه او را از اين جهت كه غير از ماست، طلب ميكنيم.
در مواجهه با ديگري عنصر چهره بسيار مهم است؛ غير در رابطهاي چهره به چهره نزد من حاضر است و چهره بخشي از ديگري است كه بيشتر ديده ميشود و بيانگري و تأثيرگذاري بيشتري دارد. چهره در تجربۀ مواجهه با ديگري متعلق ادراك حسي يا معرفت سوژه نيست تا به آگاهي سوژه فروكاسته شود، بلكه از سنخ تجلي يا انكشاف است.
اين انكشاف را نبايد به صورت يك رابطۀ معرفتي فهميد، بلكه چهره سرچشمۀ معانياي است كه از جاي ديگري ميآيند و به تعبير لويناس، چهره سخن ميگويد و تجلي چهره همان گفتار است، زيرا خطاب ديگري به من يا خطاب من به ديگري ركن زبان است و يكي از شالودههاي خطاب رويارويي با چهرۀ ديگري است. كلام از نظر لويناس چيزي را كه پيشاپيش ميدانستهايم، منتقل نميكند، بلكه معاني تازهاي را پديد ميآورد (ديويس 1386، ص. 92-95).
به اين ترتيب، رابطۀ خود با ديگري در قالب ميل به ديگري و مواجهۀ چهره به چهره با او بهعنوان رابطهاي معنابخش فهميده ميشود. لويناس رابطۀ خود با ديگري را اساساً از سنخ اخلاق ميداند. به نظر لويناس، مواجهۀ خود با ديگري در قالب هستي بيانپذير نيست، بلكه ابتدائي، ذاتي يا بنيادي است و از آنجا كه مشخصۀ روابط انساني در بنياديترين سطح است، رابطهاي اخلاقي است. ديگري مرا واقف ميسازد كه جهان تنها به من تعلق ندارد و اين فهم چيزي نيست كه خوشايند من باشد، زيرا قدرت و اختيار مرا مخدوش ميكند. اين يك وضعيت اخلاقي است. به اين ترتيب، اخلاق از همين مرحلۀ ابتدائي و بنيادي آغاز ميشود كه در آن، حضور ديگري سوژه را به چالش و تردید میکشد.
منبع اینترنتی این پست: http://moralpheno.blogfa.com/post-13.aspx