فلسفه اخلاق در قرن بیستم

کتاب فلسفه اخلاق در قرن بیستم ( Ethics since 1900     ) نوشته خانم مری وارنوک ( Mary Warnock     ) ، کتابی است در باب تاریخ فلسفه اخلاق که سیر تحولات این علم را در شش دهه اول قرن بیستم تعقیب می کند .

فلسفه اخلاق علمی نوپا و جوان است و از تاریخ تولد رسمی آن بیش از یک قرن نمی گذرد ؛ یعنی فرزند همین قرن است . این کتاب با کتاب مبانی اخلاق جی . ای . مور پا به عرصه وجود نهاد . مور که از فیلسوفان تحلیلی است ، اهمیت تحلیل های مفهومی را در حل و فصل مسائل اخلاقی دریافت و خود با بررسی مفهوم "خوبی" به عنوان مفهوم کلیدی اخلاق نشان داد که استدلال های فیلسوفان پیشین در قلمرو اخلاق مبتنی بر مغالطه ای است که وی آن را مغالطه طبیعت گرایان می نامید . مغالطه طبیعت گرایان یعنی تعریف مفاهیم اخلاقی یا تعریف مفاهیم اخلاقی به مفاهیم طبیعی و فراطبیعی . مور مدعی شد که "خوبی " مفهومی بسیط و تحلیل ناپذیر و تعریف نا پذیر است و بنابراین ، تعریف آن و استدلالی که بر این تعریف بنیان نهاده شده هردو مغالطه اند .

فصل دوم کتاب به بررسی شهودگرایی اختصاص دارد . شهود گرایی در قلمرو اخلاق ، مشابه ایمان گرایی در قلمرو دین است . شهودگرایی اخلاقی نوعی دیدگاه معرفت شناختی است که بر اساس آن درک وظیفه اخلاقی به کمک استدلال ممکن نیست و سیر و سلوک فکری در اخلاق صرفا به مدد شهود عقلانی مقدور است .

در فصل سوم کتاب ، سومین جریان مهم در فلسفه اخلاق این قرن ، یعنی احساس گرایی ، مورد نقد و بررسی قرار می گیرد . احساس گرایی بیشتر به جنبه زبان شناسانه اخلاق توجه دارد و در بررسی مسائل فلسفه اخلاق ، رهیافتی تحلیل زبانی در پیش می گیرد . احساس گرایان با برجسته کردن معنا و کارکرد احساسی زبان اخلاق ، مبنایی برای قطع ارتباط منطقی علم و اخلاق فراهم آوردند و روایت جدیدی از ضد طبیعت گرایی عرضه کردند .

فصل چهارم به دیدگاه هایی اختصاص یافته که پس از احساس گرایی پدید آمدند . این دیدگاهها روح احساس گرایی و رویکرد تحلیلی آن به زبان اخلاق را پذیرا بودند ، اما در تشخیص کارکرد متمایز و معنای ویژه زبان اخلاق با احساس گرایان از در مخالفت درآمدند . این فیلسوفان به جای معنا و کارکرد احساسی به عنوان وجه مشخص? زبان اخلاق ، معنا و کارکردهای دیگری را در این زبان می جستند و موشکافیهای آنان به فهم سرشت زبان اخلاق سود بسیار رساند .

فصل پنجم کتاب به تحلیل آراء فیلسوفان اخلاق در باب اختیار و راه حل های ارائه شده از سوی آنان در مسال? علیت و اختیار اختصاص یافته است .

فلسفه اخلاق اگزیستانسیالیستی ، موضوع فصل ششم کتاب حاضر است . در این فصل آراء سارتر گزارش می شود و نویسنده ، که خود از متخصصان اگزیستانسیالیست شناس است ، به تفصیل ، مبادی مابعدالطبیعی اخلاق اگزیستانسیالیستی را بررسی می کند .

و سرانجام نویسنده در فصل پایانی کتاب جمع بندی نسبتا جامعی از سیر فلسفه اخلاق در این قرن ارائه می دهد و در تکمله پایانی کتاب به توصیفی کتاب شناسانه از آثاری می پردازد که در خلال چاپ اول تا سوم کتاب در زمینه های مربوط به فلسفه اخلاق منتشر گردیده است

 

ادامه نوشته

جريان هاي نوکانتي و اخلاق

 

جريان‌هاي نوكانتي (Neo-Kantianism) به دو دسته تقسيم مي‌شوند:

1-      مكتب ماربورگ(Marburg school) كه بر نقد اول كانت تأكيد داشت و تا حدودي به پوزيتيويسم نزديك بود. (از سردمداران آن هرمان كوهن، ارنست كسيرر و ناتروپ)

2- مكتب بادن كه بر نظريه ارزش‌هاي كانت و نقد دوم تأكيد دارد و در نتيجه از پوزيتيويسم دور است. (از سردمداران آن ويندلباند، ريكرت و لاسك) البته جريان سومي هم توسط برونو باوخ (Bruno Bauch) در نوكانتي‌ها پديد آمد كه جريان اخلاقي است و بر نقد سوم متمركز بود.(1)  

مكتب بادن ( Baden School)

مكتب بادن بر فلسفۀ ارزشها و باريك‌انديشي علوم فرهنگي تكيه مي‌كرد. بدينسان، به نظر ويلهلم وندلباند(Wilhelm Windelband) (1848 - 1915) كار فيلسوف پژوهش در اصول و پيش‌انگاره‌هاي داوري‌هاي ارزشي و نسبت ميان ذهن يا آگاهيِ داوري‌كننده و ارزش يا هنجار يا آرماني است كه داوري در پرتو آن صورت نمي‌گيرد.

 بر پايۀ چنين گزارشي از فلسفه آشكار است كه داده‌هاي اخلاقي و زيباشناسيك (استيتك) مايۀ باريك‌انديشي فلسفي را فراهم مي‌كنند.

ارزش‌هاي مطلق به يك لنگر مابعدالطبيعي (متافيزيكي) نياز دارند، يعني شناحت و تصديق ارزش‌هاي عيني ما بدانجا مي‌كشاند كه بر يك حقيقت زَبَر حسي، كه آن را خدا مي‌دانيم، يك بنياد مابعدالطبيعي بنا نهيم. و اينجاست كه ارزش‌هاي وجود قدسي پديد مي‌آيد. «وجود قدسي براي ما به معناي يک ردۀ خاص از ارزش‌هايي نيست كه داراي اعتبار جهانگير باشند، مانند رده‌هايي كه راست و خوب و زيبا تشكيل مي‌دهند، بلكه تمامي اين ارزش‌ها است كه تا آنجا كه اين ارزش‌ها با حقيقت زَبَر حسي نسبت دارند.»

فلسفۀ ارزش‌هاي ويندلباند به دست هاينريش ريكرت (1863 - 1936)، جانشين وي بر كرسي فلسفه در هايدلبرگ، گسترش يافت. ريكرت بر آن است كه قلمروي از ارزش‌ها هست كه حقيقت دارد اما بدرستي نمي‌توان گفت كه وجود دارد. حقيقت دارد بدان معنا كه ذهن (سوژه) آن ارزش‌ را درك مي‌كند اما آنها را نمي‌افريند، ولي اين ارزش‌ها چيزهايي هستند که در ميان ديگر چيزها نيستند. و اما، در داوري‌هاي ارزشي قلمروِ ارزش‌‌ها را با جهان محسوس گرد هم مي‌آورد و به اشياء و رخدادها معناي ارزشمندانه مي‌بخشد.

ريكرت بنابر ديد كلي خويش بر جايگاه ايدۀ ارزش در تاريخ تكيه دارد. ويندلباند بر آن بود كه سروكار علم طبيعي با اشياء از جنبه‌هاي كليت آنها يا در مقام نمونه‌اي از نوع است و با رخدادها از نوع تكرارپذيرشان، يعني در مقام نمونه‌اي از قوانين جهانگير است، حال آنكه سروكار تاريخ با رخدادِ يگانه و بي‌همتا است. علوم طبيعي «ناموس‌گذار» يا قانون‌نهنده‌اند، حال آنكه تاريخ (يعني، علم) «يكه‌نگار» است. ريكرت نيز برآنست كه تاريخگزار با يگانه و بي‌همتا سروكار دارد، اما تأكيد مي‌كند كه دلبستگي او به اشخاص و رخدادها تنها از جهت نسبت آنها با ارزش‌ها است.

ادامه نوشته

فلسفه اخلاق در مکتب اگزیستانسیالیسم

 

نظریه های اخلاق شناسی فیلسوفان اگزیستانس با بسیاری از مکتب های بدیل متفاوتند. یکی از دلایل این امر آن است که این فیلسوفان کمتر در باب باید و نبایدهایی توجه می کنند که مخاطبان بدان نیاز دارند. آنها تحلیلی وجودی و پدیدارشناسانه از موقعیت آدمی در هستی و جهان ارائه می کنند.

 اگزیستانسیالیسم در میان همه نحله ها و مکاتب فلسفی، از جهت مو لفه های ممتاز و ممیزش، وضعیتی منحصر بفرد و غریب دارد. ما با مکتبی مواجه هستیم که هم شاعرانی را بدان گره زده اند و هم رمان نویسان و فیلمسازانی داعیه اگزیستانسیالیست بودن داشته و دارند. در این میان واضح است فیلسوفانی نیز خود را اگزیستانسیالیست نامیده اند .

می توان گفت که تاکید فراوان فیلسوفان اگزیستانس بر فردیت و تفرد و انزجار شدید آنها از جزمیت های گوناگون، بر مواضع اخلاقی آنها هم اثر می گذارد. آنها نظام هایی که عقل از برای سامان زندگی اخلاقی می چیند و می سازد به سخره می گیرند و بیش از هر چیز بر "اخلاق موقعیت" دست می گذارند.

فیلسوفان اگزیستانس هر عملی را امری ویژه و منحصر بفرد در نظر می گیرند که فاعل فعل، خویشتن را در آن موقعیت می یابد و او می بایست فراتر از قوانین و قواعد جزمی و قشری اخلاقی که از منابع گوناگون معرفتی و از جمله آنها عقل تصمیم بگیرد، انتخاب و گزینش کند و عاقبت تبعات و مسوولیت های عمل خویش را آزادانه و متعهدانه بپذیرد. از این رو در مکتب اگزیستانسیالیسم آدمی نمی تواند انتظار داشته باشد که باید و نبایدی بشنود و وظیفه و تکلیفی مشخص شود. تنها بایدی که می توان در اینجا سراغ گرفت این است که"  :  خودت را بشناس "

در یک دید کلان همه سخن هایی را که در طول تاریخ بشری در باب اخلاق گفته شده اند می توان به دو شق اخلاق معرفت و اخلاق وضعیت تقسیم کرد

 در این میان البته اخلاق اگزیستانس به شق دوم یعنی اخلاق وضعیت توجه دارد و کمتر دغدغه قانون و قاعده اخلاقی را در سر می پروراند.

فیلسوفان اگزیستانس به فصل مشترک همه موقعیت هایی می اندیشند که انسان ها در همه زمان ها و همه مکان ها با آنها مواجه هستند. در این راستا آنها بر مفاهیمی چون: اضطراب و دلهره، تصمیم و انتخاب، دلشوره، امید و بیم به عنوان ویژگی های مشترک همه که در مواجهه با موقعیت های گوناگون با آن روبرو هستند و از آن گزیر و گریزی ندارند اشارت می کنند. بدین جهت است که ما اخلاق اگزیستانس را"پدیدارشناسی وجود انسان در مواجهه با وضعیت های گوناگون اخلاق" نام می نهیم.

 به قولی شعار فلسفه اگزیستانس این است که انسانی که نان و تاریخ و فرهنگ و عدالت و استقلال و... ندارد انسان ناقص است اما انسانی که آزادی ندارد اصلا انسان نیست.

ادامه نوشته

فلسفه اخلاق اسلامی

 

یکی از سؤال های اساسی که فلسفه اخلاق متکفل پاسخگویی به آن است این سؤال است که« آیا ارزش ها عینی هستند یا ذهنی؟به عبارت دیگر آیا ما خوب را می خواهیم چون خوب است ،یا این که خوب، خوب است چون ما آن را میخواهیم؟»پاسخی که به این سؤال داده میشود ، مشخص می کند که فرد در زمره عینیت گروان است یا ذهنیت گروان.«عینیت گروی اخلاقی به دو صورت مطلق و ضعیف شده مورد اعتقاد است.

صورت مطلق این نظریه به طور کلاسیک از سوی افلاطون اظهار شده است.وی معتقد بود ،خیر اخلاقی وصف ناپذیر و مستقل است .در دوره معاصر نیز فلاسفه ای چون مور معتقد به وجود ارزش هایی مستقل از انسان و مصلحت های عقلانی بوده اند .

 قائلان به شکل ضعیف شده عینیت گروی اخلاقی ،ارزش ها را صفات یا کیفیاتی ظهوری در طبیعت اشیاء میدانند که در اثر برقراری رابطه با انسان به ظهور میرسند.» به هر حال «یک نظریه اخلاقی را در صورتی عینی میدانیم که معتقد باشد صدق معنایی که به واسطه یک جمله اخلاقی بیان میشود،مستقل است از شخصی که این جمله را استعمال میکند ونیز مستقل است از زمان و مکانی که در آن ،این جمله را استعمال کرده است.»

در فلسفه اسلامی سه دیدگاه عمده درباره عینیت و ذهنیت ارزش ها و احکام اخلاقی وجود دارد که به شرح ذیل میباشد:

1-ارزش ها اموری عینی و حقیقی بوده و نقش انسان نسبت به آن ها ادراک محض است؛به عبارت دیگر خوب و بد از دسته معقولات اولی یا مفاهیم ماهوی است.به نظر میرسد متکلمان معتزلی و همچنین متکلمان آغازین شیعه بر این باور بوده اند

2-ارزش یک امر قراردادی محض است ،مثلاً خوب یعنی آنچه به صورت قرارداد در جامعه مرسوم شده و مردم آن را قبول کرده اند و بد یعنی آنچه مرسوم و مورد قرارداد نیست.در این معنا خوب و بد دارای ما بازاء عینی نیست.این نظریه مورد اعتقاد بسیاری از فلاسفه از جمله ابن سینا وتمامی منطق دانان بوده است.در دوران معاصر ،این نظریه به شکلی نوین وبا نام نظریه « اعتباریات »توسط علامه طباطبایی مطرح شده است.{!!}

 

3-ارزش ها اموری عینی هستند ،اما مانند مفاهیم ماهوی نیستند که ما بازاء عینی داشته باشند بلکه امور خارجی بدان ها متصف و ارزش ها از آن ها انتزاع میشوند؛به عبارت دیگر ارزش ها از سنخ معقولات ثانی فلسفی هستند.فلاسفه معاصر مسلمان اکثراً پیرو این نظریه اند.

ادامه نوشته

پديدارشناسي اخلاق-ماكس شلر

شلر معتقد است كه ما معرفت هايي با ويژگي هاي آپريوري داريم كه اين عناصر پيشيني مربوط به عاطفه اند. اين حرف شلر هم در مخالفت با كانت است و هم در مخالفت با هيوم، زيرا نزد كانت عنصر پيشني نمي تواند عاطفه باشد و نزد هيوم عنصر عاطفي نمي تواند پيشيني باشد. شلر ميان ايندو جمع كرد و به عنصر پيشيني عاطفي قائل شد و آنرا از سنخ معرفت دانست يعني ما با يك حوزۀ شناختي آپريوري مواجه هستيم كه ملاك آن عقلانيت نيست، اين آپريوري ها ارزش هستند كه عناصر عاطفه هستند.

پس ارزش ها از تجربه خارجي گرفته نمي شود بلكه آپريوري هستند. اين حرف بر ضد نوميناليست هاي اخلاقي است. نوميناليست هاي اخلاقي – حتي جان لاك – حسن و قبح را تجربي مي دانستند. يعني حسن و قبح معناي محصلي ندارند و بايد معناي آنها را جزء به جزء تحقيق كرد. اين نظر كاملاً پوزيتيويستي است  

 اخلاق در تفكر شلر مبتني بر عقلانيت نيست بلكه مبتني بر عاطفه بشر است. 

 در نتيجه ارزش هاي عاطفي آپريوري هستند و مي توانند نسبت برقرار كنند. در مجموع ارزش هاي اخلاقي، ارزش هاي اجتماعي را بنا مي گذارند. در تفكر كانت حتي اگر فرد، گسسته از ساير انسان ها زندگي كند، به همان نحوي رفتار خواهد كرد كه اگر در جامعه با تمام روابط اجتماعي زندگي مي كرد.

شلر گاهي انسان را حامل ارزش مي داند و گاهي او را والاترين ارزش مي نامد. وي ارزش هاي اخلاقي را ابژكتيو مي داند نه سوبژكتيو زيرا عاطفه امري تجربي است كه با عمل و بيرون از انسان مرتبط است و به هم افقي احتياج دارد.  

از نظر شلر ارزش اخلاقي درون سيستم ارزش ها نيست بلكه خارج از آن است. گاهي منشا ارزش ها امور حسي است.

گاهي منشأ ارزش ها امور عقلي است و گاهي منشأ ارزش ها امور روحي است و گاهي نيز منشأ ارزش ها امور مقدس است.

والاترين ارزش اخلاقي همان love (عشق، حب و محبت) است. با مراجعه به انجيل بايد آنرا عشق ترجمه كرد زيرا انجيل، خداوند را عشق مي داند.

ادامه نوشته

مغالطه طبيعت‌گرايانه در اخلاق

يکي از جدال­هاي مهم فلسفي که در دوران جديد به صورت برجسته و در قالب منطقي مطرح شده است، مساله جدايي بايد و هست و عدم امکان انتزاع يکي از ديگري است.

اين مساله در اصطلاح، مشهور به مغالطه طبيعت­گرايانه مي­باشد. مراد از اين مغالطه اين است که کسي منطقا نمي­تواند با ادعاي اينکه معتقد به وجود اموري در عالم هست نتيجه بگيرد که بايد فلان رفتار خوب را انجام داد و فلان رفتار بد را ترک نمود. نوک پيکان اين حمله به طرف ديدگاه اخلاقي دينداران مي­باشد؛ زيرا ايشان معتقدند چون خدا و جود دارد و زندگي پس از مرگ نيز يک و اقعيت هستي­شناختي است و از طرفي تمام رفتارهاي انسان در رسيدن به سعادت حقيقي اوکه مصداق اصلي­اش حيات آن جهاني است تاثير مي­گذارند، پس بايد رفتارهاي خاصي را انجام داد و از ارتکاب رفتارهاي خاص ديگري اجتناب نمود.   

متدينين مدعي­اند گزاره­هاي اخلاقي براي توجيه­پذيري نيازمند باورهاي ديني هستند، اما مطرح­کنندگان مغالطه طبيعت­گرايانه منکر آن مي­باشند.

دليلي که معمولاً براي نفي اين نيازمندي ذکر مي­شود همان نظريه منتهي به ديويد هيوم است که معتقد به عدم امکان استنتاج قياسي گزاره­هاي اخلاقي از گزاره­هاي غيراخلاقي به نحوي معتبر مي­باشد.

هيوم مهم­ترين نکته خود در باب رابطه ارزش و دانش را اين­گونه توصيف مي­کند:

از افزودن نکته­يي به اين استدلالات نمي­توانم خودداري و رزم که محتملاً خالي از اهميت نيست. در همه نظام­هاي اخلاقي که من تاکنون ديده­ام، هميشه ملاحظه کرده­ام که بنيانگزار مکتب، براي مدتي به روش معمول استدلال مي­کند و وجود خدايي را اثبات مي­کند و يا درباره امور انسان­ها سخناني مي­گويد. ناگهان با کمال تعجب مي­بينيم که به جاي روش معمولِ افزودن قضايايي که مشتمل بر"هست" و "نيست"اند، ناگهان همه قضايا داراي "بايد" و "نبايد" مي­شوند. اين تغيير مورد توجّه و اقع نمي­شود ... امّا از آنجا که مولفان معمولاً اين نکته را رعايت نمي­کنند، من توجّه به آنرا به خواننده توصيه مي­کنم و بسيار خوشبينم که همين توجّه کوچک، بسياري از نظام­هاي عاميانه اخلاقي را و اژگون خواهد کرد و به ما فرصت خواهد داد تا به خوبي ببينيم که خير و شر و فضيلت و رذيلت، اساساً بر مبناي روابط بين اشياء بنا  نشده­اند و مشمول ادراک عقل نيستند».

نظر فلاسفه اسلامی در مورد اخلاق

آن ها ملاک اخلاق را عقل ولی عقل آزاد یا آزادی عقلی می دانند.

آن ها وقتی که حکمت را از نظر غایت تعریف می کنند نه از نظر موضوع، می گویند: «صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی»؛ اینکه انسان بشود جهانی عقلی شبیه جهان عینی.

 

که اساس اخلاق از نظر علمای اسلامی عدالت است. 

 گفته اند اخلاق این است که حاکم بر وجود انسان طبیعت نباشد، یعنی شهوت و غضب و هیچ یک از غرائز طبیعی نباشد وهم و قوه واهمه نباشد، خیال نباشد؛ حاکم بر وجود انسان عقل باشد و اگر حاکم عقل باشد، عقل به عدالت در انسان حکم می کند. یعنی همان عدالتی را که افلاطون به شکل دیگری می گفت این ها در این جا می گویند که عقل حظ هر قوه و استعدادی را بدون افراط و تفریط به او می دهد.

ادامه نوشته

جايگاه اخلاق در مدرنيته و پست مدرن


آنچه امروز به عنوان تفكر پست مدرن شناخته مي شود آميزه اي از نگرش هاي ساخت گرا و هرمنوتيكي در انديشه هاي نيچه، ويتگنشتاين، هايديگر، لاكان، دريدا، و فوكو است.
 

    يكي از موضوعات قابل تامل در انديشه مدرن و پست مدرن بحث اخلاق است.

در دوران مدرن آنچه در زمينه اخلاق مطرح مي شود مسئله ارزش گزاريهاي دوتايي بر اساس خوب ، بد، و زشت و زيبا در همه امور است و فراروايت هايي نظير آزادي ،علم ،عقل ، دين و...آنچنان در افراد دروني شده است كه فرد خود را جزئي از تفكر حاكم و هرگونه بي اخلاقي را نيز در چارچوب هاي همين فراروايت ها مرتكب مي شود .


    مدرنيته سعي دارد يك دستمايه را به عنوان اخلاق مطلق به جامعه ارايه دهد و آنچه درجامعه مطرح مي شود مثل حقوق بشر قانون جهاني سازي و...همه انعكاس چنين اند يشه اي است. پس هر فرا روايت نوعي نظام ارزشي را ترسيم مي كند كه حركت در ان تحت پروژه هاي روشنگري دكارتي و هگلي صورت مي گيرد. 

     اما در انديشه پست مدرن آنچه مهم است بازگشت به انديشه هاي يونان باستان قبل از افلاطون مي باشد، 

   بنا بر اين پست مدرن برخلاف مدرنيته كه به دنبال سنت گريزي است، به سنت ها بر اساس نسبيت اخلاقي اهميت مي دهد . از ديگر ويژگي اخلاق پست مدرن نگاه غير جزم انديشانه و غير بنياد گرايانه اين تفكر به اخلاق است كه با از ميان بردن هرگونه مطلق نگري نوعي نسبي گرايي در تمامي اموررا حكمفرما مي كند كه نسبي گرايي اخلاقي يكي از آن موارد است.

 علاوه بر اين پست مدرن اعتقاد دارد اخلاق را بايد در فرهنگ هاي مختلف تعريف كرد . در دوران مدرنيته امكان رسيدن به تئوري مطلق اخلاقي و ارزشي بررسي مي شود ، اما در دوران پست مدرن اعتقاد بر اين است كه عدم امكان رسيدن به تئوري اخلاقي و ارزشي وجود دارد .

ادامه نوشته

تفاوت نظر نیچه و مارکسیستها در زمینه دین و مفاهیم اخلاقی

تفاوت نظر نیچه و مارکسیستها در زمینه دین و مفاهیم اخلاقی

در زمینه دین و مفاهیم اخلاقی، نیچه سخنی دارد درست عکس سخن مارکسیستها (مارکسیسم). مارکسیستها می گویند مفاهیم اخلاقی، مخصوصاً مفاهیم اخلاقی دینی و مذهبی را طبقات مرفه و برخوردار برای تسکین طبقه محروم و جلوگیری از انقلاب و شورش طبقه محروم به وجود آورده اند. دین وضع شده از ناحیه طبقات استثمارگر است

نیچه درست عکس این مطلب را می گوید. او چون فلسفه اش بر محور تکامل نسل بشر (و کمال را هم فقط در قدرت می داند) و پیدایش انسان نیرومند (ابر مرد) است، می گوید اصلاً دین و اخلاق و این مسائل را طبقه ضعفا که به حکم طبیعت محکوم به فنا هستند اختراع کردند برای اینکه جلو طبقه اقویا را بگیرند.

منبع اینترنتی:

پدیدارشناسی اخلاق ماکس شلر

 

كتاب صورت‌گرايي او را تلاشي براي كاربردي كردن پديدارشناسي محض هوسرل مي‌دانند، 

 اخلاق شلر به‌روشني بر مفاهيمي از پديدارشناسي هوسرل مبتني است مانند شهود مقولي،[1] شهود ذاتي و پيشيني مادي

يكي از پايه‌هاي زيربنايي صورت‌گرايي اين است كه نظامي از حيث التفاتي شناختي عاطفي، مستقل از عقل وجود دارد كه از طريق آن، ارزش‌ها به‌طور پيشيني درك مي‌شوند و عشق سلسله‌جنبان كل شناخت و اراده است. 

 شلر با نقدهاي كانت به طبيعت‌گرايي و سودگرايي موافق بود و اين مدعاي كانت را مي‌پذيرفت كه اخلاق بايد نامشروط و پيشيني باشد و امور اخلاقي نمي‌توانند بر امری پيش‌بيني‌ناپذير همچون تحقق خوب‌ها يا هدف‌هاي امكاني مبتني باشند، اما با اين نتيجه‌گيري كانت مخالف بود كه محتواهاي مادي تجربۀ اخلاقي نمي‌توانند در تعيين ارزش اخلاقي عمل نقشي داشته باشند. 

 رويكرد اوليۀ ما در برابر جهان، عاطفي و دربردارندۀ درك پيش‌نظري و پيش‌عقيدتي[4] از ارزش‌هاست. هر نحوه‌اي از استدلال، تصور يا حكم عقلي هميشه از قبل تجربۀ عاطفي متعلقات اين امور را پيش‌فرض مي‌گيرد،

شلر هم همچون هوسرل معتقد بود كه كانت نبايد قلمرو پيشيني را به امور صوري محض محدود مي‌كرد. پيشيني نزد كانت نشان‌دهندۀ فعاليتي تأليفي است فاهمه از طريق آن صورت‌هاي خود را تحميل مي‌كند و به مادۀ آشفتۀ داده‌هاي حسي، ساختار مي‌دهد. اعتراض شلر به «پيشيني صوري» كانت و دفاع او از «پيشيني مادي» از هوسرل هم شديدتر بود. نظريۀ شهود ذوات هوسرل به ما مي‌گويد كه از طرفي اين جهان ذات يك جهان پيشيني است كه از هر تجربۀ جزئي‌اي بيرون است، اما از سوي ديگر، همين ذات متعلق شهود است و در ضمن همين شهود، ماده‌اي براي شناسايي به وجود مي‌آورد.

شلر پيشيني را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «همۀ واحدهاي ايدئال معنا و گزاره‌هايي كه از طريق محتواي بي‌واسطۀ شهودي داده شده‌اند». به اين ترتيب، او همانند هوسرل پيشيني را با محتواي شهود ذاتي يكي مي‌گيرد و پيشيني به نظر او سوبژكتيو نيست، بلكه ابژكتيو است؛ صوري نيست، بلكه مادي است؛ از سوي عقل تحميل نشده است، بلكه در شهود داده شده است؛ مستقل از تجربه نيست، بلكه به صورت پديدارشناختي تجربه شده است. با توجه به اين معناي وسيع از پيشيني، مي‌توان گفت صدق‌هاي پيشيني و در عين حال غيرصوري‌ای وجود دارند كه مي‌توانيم از طريق شهود ذاتي به آنها پي ببريم و اين صدق‌ها احكام اخلاقي عيني‌اي دربارۀ محتواهاي مادي تجربۀ اخلاقي به ما مي‌دهند كه جهان‌شمول، ضروري و تأليفي‌اند؛ احكامي مانند «ارزش‌هاي معنوي در درجه‌بندي ارزش‌ها رتبه‌اي بالاتر از ارزش‌هاي محسوس دارند» (Blosser 2002, pp. 397-398).

 اخلاق شلر بر تمايز انتقادي ميان ارزش‌هاي اخلاقي و نااخلاقي مبتني است. ارزش‌هاي اخلاقي (خوب و بد) براساس ارزش نااخلاقي تعريف مي‌شوند مانند نظريات غايت‌انگارانه. بر اين اساس، پديدارشناسي ارزش‌هاي نااخلاقيِ سلسله‌مراتبي، مبناي روشني براي ارزش‌هاي اخلاقي خواهد بود؛ يعني ارزش‌هاي اخلاقي از طريق اعمال اراده و درك ارزش‌هاي نااخلاقي پديد مي‌آيند.

به اعتقاد شلر، اخلاق وظيفه‌گرايانۀ كانت «كور» است، زيرا اولويت پديده‌هاي ارزش را ناديده مي‌گيرد و نمي‌تواند ببيند كه فرمان‌ها و احكام اخلاقي از قبل درك ارزش‌ها را پيش‌فرض مي‌گيرند. به همين دليل، اخلاق وظيفه «ضرورت» و «اجبار[5]» كور را در برابر تمايل عَلَم مي‌كند و به اين گرايش دارد كه بينش اخلاقي را منقطع كند شلر در نظريۀ ارزش، عينيت‌گرا و مطلق‌گرا[6] است و حتي براي احساسات التفاتي‌اي كه ارزش‌ها با آن درك مي‌شوند،

ادامه نوشته

پدیدارشناسی اخلاق امانوئل لویناس

 او در اخلاق و نامتناهي توضيح مي‌دهد كه در صدد ساختن اخلاق نيست، بلكه فقط براي يافتن معناي اخلاق تلاش مي‌كند؛ يعني رويكرد او توصيفي است نه توصيه‌اي.

او اخلاق را تنها در صورتي ممكن مي‌داند كه مواجهه‌اي با ديگري صورت گيرد و در نتيجه اخلاق از نظر او خودآيين نيست، بلكه دگرآيين است.

لويناس در كتاب تماميت و نامتناهي واژۀ «نامتناهي» را از تأمل سوم دكارت گرفته است تا به تفكري اشاره كند كه بيش از آنچه را من مي‌توانم از خود توليد كنم، دربردارد. «تماميت» واژۀ مورد علاقۀ لويناس براي اشاره به همه است؛ يعني مجموع موجودات كه موضوع سنتي وجودشناسي است. لويناس مي‌خواهد نشان دهد كه چگونه نامتناهي شديداً بيرون از تماميت است و در عين حال در آن منعكس مي‌شود. او به دو جريان كاملاً متفاوت در فلسفۀ غرب اشاره مي‌كند كه رويكردهاي كاملاً متفاوتي به نامتناهي دارند. در جريان غالب، نامتناهي در تماميت مي‌گنجد يا به‌كلي در آن محو مي‌شود، اما در جريان دوم كه آن را بيشتر به «خوب فراتر از وجود» در افلاطون و «ايدۀ نامتناهي» دكارت نسبت مي‌دهد، بر استعلا تأكيد مي‌شود؛ يعني رابطه با چيزي كه بيرون از تماميت است. لويناس كه جريان دوم را مي‌پذيرد، استدلال مي‌كند كه ساختار صوري استعلا در رابطۀ اخلاقي ميان من و ديگري توصيف مي‌شود. اين مدعا منجر به اين ديدگاه مي‌شود كه اخلاق فلسفۀ اولي است.

لويناس در صدد است تا (1) از سوبژكتيويته دفاع و آن را توصيف كند، (2) غيريت يا ديگري را به‌گونه‌اي توصيف كند كه آن را به «خود» فرونكاهد و (3) نسبت ميان خود و ديگري را به‌گونه‌اي توصيف كند كه هيچ يك از آنها به سود ديگري از ميان نرود.

لويناس سوژه را براساس ايدۀ نامتناهي مي‌فهمد؛ ايده‌اي كه برگرفته از دكارت است. دكارت اين پرسش را پيش مي‌كشد: سوژه كه خود امري متناهي است، چگونه مي‌تواند داراي تصورات نامتناهي باشد، درحالي‌كه ممكن نيست معلول از علت خود قوي‌تر باشد؟ پاسخ دكارت اين است كه سوژه در مواجهه با چيزي بيرون از خود با تصورات متناهي مرتبط مي‌شود؛ چيزي كه خود، نامتناهي است يعني خدا. اين به نظر لويناس، نوعي مواجهۀ سوژه با ديگري است كه موجب مي‌شود درك نامتناهي براي سوژه حاصل شود (ديويس 1386، ص. 80-81).

هر يك از خود و ديگري تماميتي مستقل باشند، بلكه هر دو در كنار يكديگر تماميت واحدي را تشكيل مي‌دهند  

تحليل لويناس از مواجهۀ خود با ديگري دربردارندۀ سه عنصر است: (1) ميل، (2) چهره و (3) گفتار.

 چهره در تجربۀ مواجهه با ديگري متعلق ادراك حسي يا معرفت سوژه نيست تا به آگاهي سوژه فروكاسته شود، بلكه از سنخ تجلي يا انكشاف است.

اين انكشاف را نبايد به صورت يك رابطۀ معرفتي فهميد، بلكه چهره سرچشمۀ معاني‌اي است كه از جاي ديگري مي‌آيند و به تعبير لويناس، چهره سخن مي‌گويد و تجلي چهره همان گفتار است،

 لويناس رابطۀ خود با ديگري را اساساً از سنخ اخلاق مي‌داند. به نظر لويناس، مواجهۀ خود با ديگري در قالب هستي بيان‌پذير نيست، بلكه ابتدائي، ذاتي يا بنيادي است و از آنجا كه مشخصۀ روابط انساني در بنيادي‌ترين سطح است، رابطه‌اي اخلاقي است. ديگري مرا واقف مي‌سازد كه جهان تنها به من تعلق ندارد و اين فهم چيزي نيست كه خوشايند من باشد، زيرا قدرت و اختيار مرا مخدوش مي‌كند. اين يك وضعيت اخلاقي است.

ادامه نوشته

اخلاق ماركسيستي

 مارکس معتقد است نیاز اصیل در انسان نیاز مادی است. جستجوی خورد و خوراک کافی و سرپناه و پوشاک هدف‌های اصلی انسان در سپیده ‌دم تاریخ بشر بودند. هنگامی که نیازهای اصلی انسان برآورده می‌شود نیازهای دیگری پدید می‌آیند. این کشمکش همچنان ادامه می‌یابد. همین که انسان‌ها در مسیر تکاملی ‌شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می‌نهند؛ برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی‌شان درگیر یک همزیستی تنازع‌آمیز می‌شوند نتیجه این تنازع تقسیم‌کار است. به محض پدیدآمدن تقسم کار در جامعه بشری طبقات متنازع پدید می‌آیند[1]. اخلاق به نظر مارکس نتیجة این تقسیم طبقاتی است. اخلاق بازتاب هستی اجتماعی است روبنایی است ازیک زیربنای اقتصادی. بنابراین اخلاق مارکسیستی اخلاقی مبتنی بر نیاز مادی است.

  مهم­ترین نتیجه‌ای که از آنچه گفته شد می‌توان گرفت این است که اخلاق مارکسیستی اخلاقی تاریخی است.

 در اندیشه مارکسیسم لنینیسم هر اخلاقی مهر تاریخی خود را با خویش حمل می‌کند. اخلاق فوق جوامع انسانی نداریم. اخلاق بر اساس یک پایه اقتصادی معین بوجود می‌آید و قهراً به آن هم خدمت می‌کند هر وقت پایه اقتصادی تغییر کرد روبناهایش که اخلاق یکی از آنهاست نیز تغییر می‌کند.[2] بر همین اساس اخلاق مارکسیستی در ردیف اخلاق‌های نسبی‌گرا نیز قرار می‌گیرد.

مارکسیسم اخلاقیات مرسوم را طرحی استعماری برای صاحبان قدرت به منظور ثبات وضعیت موجود می‌دانند. مارکسیسم معتقد است در جوامع طبقاتی, اخلاق دارای خصلتی طبقاتی است. یعنی طبقات استثمارگر و طبقات استثمارشونده دراین مورد هر کدام بینش خاص خود را دارا هستند. اخلاق طبقات مسلط ابزار ایدئولوژیک آنها برای اعمال و تحکیم دیکتاتوری آنهاست. مارکس می‌گوید بورژوازی برای فریب خلق‌ها همواره خصلت طبقاتی و تاریخی اخلاق راپرده پوشی کرده تا آن را نه مدافع منافع استثمارگرانه خود بلکه مدافع همه بشریت قلمداد کند.«نظام نظری اخلاق، مجموعه‌ای است که دستورها، قواعد، اغواها و اغلاطی که طبقة حاکم برای حفظ اقتدار خود جعل کرده است، اعمال می‌کند و این که اخلاق مجموعه مرام‌هاست به این معناست که مجموعه اغواهاست[6].»

   یکی از ویژگی‌های جامعه آرمانی در نگاه مارکسیسیت‌ها از بین رفتن طبقات است. جامعه آرمانی جامعه‌ایست بی‌طبقه به همین دلیل در جامعه آرمانی اساساً اخلاق هیچ جایگاهی ندارد زیرا در این جامعه طبقات از بین رفته اند لذا اخلاق نیز در کار نخواهد بود. این جامعه جامعه‌ای است  بی‌طبقه، بی‌حکومت، بی تخصص، بی‌نظام و بی‌خانواده. در این جامعه قانونی وجود ندارد تا به واسطه پیش‌گیری از تخلف از آن محتاج اخلاق باشیم. مارکس معتقد است نظام اخلاقی متعارف حاصل انحراف است و جامعه سالم بی‌انحراف نیازی به اخلاق ندارد[7].به بیان دیگر در نظام آرمانی کمونیستی موضوع اخلاق منتفی خواهد شد. زیرا انگیره‌های فردی در چنین جامعه‌ای ازبین خواهد رفت و دیگر هیچ کس فکر خودش نیست تا خیانت یا جنایتی مرتکب شود.[8]

 

ادامه نوشته

اخلاق کانتی

 

از این نظر که آیا مفاهیم اخلاقی حکایت از امور واقعی دارد یا نه؛ نظریه‌ی اخلاقی کانت جزء آن دسته از نظریات مطرح شده که قائل‌اند مفاهیم اخلاقی حاکی از واقعیات خارجی است و از واقعیات مافوق طبیعی سرچشمه می‌گیرد. از این رو نظریه اخلاقی کانت را نظریه‌ای واقع گرایانه می‌دانند

اعتقاد کانت این است که ریشه احکام اخلاقی در خود عقل عملی است عقل عملی واضع احکام اخلاقی است.[6] کانت معتقد است یک سری احکام عملی بدیهی داریم که اصول اخلاق را تشکیل می‌دهد.[7]

 اعتقاد کانت در اخلاق این بود که به یک مابعدالطبیعه اخلاق احتیاج است که جدا و منفک از همه عوامل تجربی باشد.[8] مابعدالطبیعه یعنی یک امر غیرتجربی و حقیقی که قبل از مراجعه به طبیعت انسان و هر امری مربوط به طبیعت انسانی مانند لذت، سود و اموری از این دست بتواند منشاء حکم اخلاقی باشد. این امر غیرتجربی به نظر کانت همان عقل عملی است.

کانت می‌گوید این قاعده راعقل عملی جعل می‌کند و یک عنصر اولاً غیر‌تجربی و مابعدالطبیعی است و ثانیاً پیشینی است به این معنا که پیش ازمراجعه به طبیعت انسانی یا هر امر مرتبط به آن در نظر گرفته می‌شود.

کانت کار خود را برای یافتن ریشه احکام اخلاقی از همین نقطه شروع می‌کند و معتقد است اگر بتوانیم چیزی را بیابیم که ذاتاً خوب است نه بخاطر پیامدها و چیز دیگری غیر از خودش توانسته ایم به یک پایگاه مناسب به عنوان بنیاد احکام اخلاقی دست یابیم. کانت می‌گوید اراده خوب یگانه چیز خوبی است که فقط و فقط برای خودش خوب است.

در ادامه او باید روشن کند نیک ، هنگامی که در کنار اراده می‌آید دقیقاً به چه معنا است. کانت برای پاسخ به این پرسش توجه خود را به تکلیف معطوف می‌کند. و می‌گوید اراده‌ای که تنها برای تکلیف عمل می‌کند اراده‌ی نیک است.

 تنها اعمالی که به اراده‌ی ادای تکلیف انجام می‌گیرد ارزش اخلاقی دارد.

اگر کسی عملی را برای این که بدان تمایل دارد انجام دهد نمی‌توان گفت اخلاقی عمل کرده است. حتی اگر شخصی به عملی اخلاقی تمایل داشته باشد تمایل باعث می‌شود ملاحظات خود محورانه به عمل راه یابد و این مخالف اخلاقی بودن است. پس انگیزه عمل باید تنها و تنها ادای وظیفه و تکلیف باشد.

اما حالا لازم است بدانیم رفتار برای ادای تکلیف چه چیزی هست؟ کانت می‌گوید عمل برای ادای تکلیف یعنی عمل بخاطر احترام به قانون اخلاقی تکلیف، لزوم عمل کردن ناشی از احترام به قانون است با این مقدمات کانت به یک قانون کلی برای تشخیص اخلاقی بودن رفتار می‌رسد.

 

 کانت نام این قاعده را امر مطلق می‌نهد و می‌گوید: « تنها یک امر مطلق وجود دارد و آن این است که فقط بر طبق قاعده‌ای عمل کنید که به وسیله‌ی آن می‌توانید در عین حال اراده کنید قاعده مزبور قانون کلی و عمومی شود.»[13]

 

 کانت در اخلاق یک وظیفه‌گرای تمام عیار است.[14] کانت از آن رو یک وظیفه گراست که معتقد است درستی اخلاقی یک رفتار تنها و تنها به خاطر مطابقت آن با تکلیف است. در واقع از نظر او معنای درستی یک عمل در درون خود عمل است نه چیزی خارج از آن و این دقیقیاً رویکردی وظیفه گرایانه است. وظیفه‌گرایان معتقدند درستی یک عمل به دلیل طبیعت خود عمل است نه چیزی ورای آن.[15] گفتنی است در میان وظیفه گرایان برخی مانند کلارک[16] و پرایس[17] اخلاق را دستگاهی از قواعد اخلاقی می‌دانند[18] اینان وظیفه‌گرایان قاعده‌نگرند که معتقدند معیار صواب و خطا مشتمل بر یک یا چند قاعده است. کانت نیز جزء برجسته ترین وظیفه‌گرایان‌‌قاعده‌نگر است که می‌گوید تنها یک قاعده است که درستی یا نادرستی اعمال را معین می‌کند و آن مطابقت عمل با وظیفه است.

 

ادامه نوشته

اخلاق پست مدرن

مباحث اخلاقی مشخصاً پست مدرن اساساً از دو ویژگی حساس و مهم وضعیت پست مدرن نشئت می گیرند: کثرت مراجع و نقش مرکزی انتخاب در خودسازی عاملان پست مدرن.

1. کثرت مراجع، یا فقدان مرجع مقتدری که جاه طلبی های جهانی داشته باشد، تاثیری دوجانبه برجای می گذارد. نخست، موجب از بین رفتن وضع هنجارهای الزام آوری میشود که هر کنشگر یاعاملی باید از آنها اطاعت کند (یا میتوان انتظار چنین اطاعتی را از او داشت). کنشگرها می توانند از مقاصد خود پیروی کنند، وهمان قدر نسبت به عوامل دیگر (و همچنین منافع

دوم، کثرت مراجع مقتدر منجر به بازیافتن مسئولیت اخلاقی عاملان یا کنشگران می شود که در شرایطی که کنشگران تابع و فرمانبردار نوعی مرجع یگانه و تک قطبی قانون گذاری باشند، این مسئولیت اخلاقی خنثی می شود، فسخ می گردد یا از آن ها سلب می شود. 

2. خودمختاری شدت یافته کنشگر نیز پیامداخلاقی دوگانه ای دارد. نخست – مادامی که مرکز ثقل از کنترل دگرسالارانه به خود تعیین کنندگی منتقل می شود، و خودمختاری به ویژگی معرف کنشگران پست مدرن بدل می گردد

این اوضاع و شرایط نیز به صورت بالقوه مستعد تقویت خودآگاهی اخلاقی است

روی هم رفته، کنشگران متن و زمینه پست مدرن با مسائل اخلاقی روبرو می شوند و ناچارند از میان احکام اخلاقی به یکسان دارای بنیاد محکم (یا به یکسان بی بنیاد) دست به انتخاب بزنند. انتخاب همواره به معنای پذیرش مسئولیت است، و به همین دلیل، حامل ویژگی کنش های اخلاقی است.

ادامه نوشته

اخلاق تکاملی - دارونیسم اخلاقی

 

 اخلاق تکاملی چنانچه از نامش پیداست بر اثر تأثیرات دیدگاه‌های داروین بر اخلاق پدید آمد. البته برخی معتقدند بنیان‌گذار اصلی این مکتب اخلاقی هربرت اسپنسر فیلسوف انگلیسی است. زیرا وی مدتی پیش از داروین این مسأله را در رساله‌ای به نام نظریه تکامل در کتاب خود به نام اصول روانشناسی مطرح کرده بود.

 داروین، اخلاق را نیز مانند تکامل انسان محصول انتخاب طبیعی می‌داند. به نظر او رفتاری از نظر اخلاقی درست است که انسان را در تنازع بقاء پایدار نماید. از آنجا که انسان تکامل یافته حیوانات است اخلاق او نیز در واقع باید یک رفتار حیوانی تکامل یافته باشد. این رویکرد به اخلاق به اخلاق داروینی شهرت یافته است. در دیدگاه اخلاقی مبتنی بر نظریه تکاملی داروین اصل مسلمی که تمام رفتارها بر اساس آن تفسیر می‌شوند تنازع بقاء است زیرا تنازع بقاء و انتخاب اصلح ناموس طبیعت است.

 آنان فرق بارزی میان روند تکامل و حیات اخلاقی انسان قائل نیستند و می‌گویند حیات اخلاقی انسان ادامه روند تکامل است و آنچه ما احساسات اخلاقی می‌نامیم مانند سایر پدیده‌ها تکامل یافته است.[9] 

 نظریه تکامل اجتماعی اسپنسر در واقع می‌گوید یک جامعه نیز برای تحول و تکامل مراحلی مانند مراحل تکامل بدن یک موجود زنده طی می‌کند. بنابراین تنها یک قاعده عام در تکامل چه تکامل طبیعی و چه تکامل جوامع انسانی حاکم است و قانون تکامل پدیده‌های فرهنگی را نیز در بر می‌گیرد.

«رفتار خوب به افعالی اطلاق می‌شود که تحول یافته و از حالت سادگی گذشته و رفتار بد رفتاری است که کمتر متحول شده و در حالت ساده باقی مانده است».[15]

 او انسان اخلاقی را این گونه تصویر می‌کند:

 «انسان اخلاقی کسی است که عملکرد حیاتی او با همه تنوعی که دارد متناسب با شرایط وجودی او اجراء و اعمال گردد... . اجرای هر یک از کارکردهای حیاتی یک الزام اخلاقی است. بدین ترتیب انسان محصول تطور است، جامعه محصول تطور است و ارزش‌های اخلاقی نیز محصول تطور است. رفتار به حکم قانون کلی تطور پدیده‌ای است متطور و رفتار اخلاقی در این مورد از قانون تطور مستثنی نیست».[17]

 

ادامه نوشته

اخلاق پست مدرن Postmodern Ethics

 

  رویکرد متفکران پست مدرن به مقوله­ اخلاق به دو جهت­گیری کاملاً متفاوت تقسیم می­شود. رویکرد اول مبتنی بر نگاه بدبینانه به انسان و عدم بهبود شرایط زیستش و در نتیجه مروج ناامیدی، بی­معنایی و پوچی می­باشد و بر این مبنا قائل به زوال اخلاق و از دست رفتن آن در جهان کنونی است. اما بر مبنای رویکرد دوم، امکان دگرگونی و پیشرفت در وضعیت انسان معاصر وجود دارد از این رو می­توان نوعی اخلاق را برای او صورت­بندی کرد.

  تفکر پست مدرن را در واقع باید واکنش و عکس­العملی در برابر مدرنیته دانست. مدرنیسم، که در معرفت­شناسی واقع­گر بود و بر این پایه همواره مدعی سیطره­ همه جانبه­ عقل بر هستی بود، دچار بحران و رکوردی بنیادی شد. 

  به اعتقاد بسیاری از متفکران پست مدرن از جمله لیوتار مهمترین ویژگی تفکر پست مدرن نفی فرا روایت است

از نگرانی­های مهم نظریه­پردازان پست مدرن کلی و مطلق شدن ارزش­هاست، از این­رو آن­ها معتقدند مطلق دانستن ارزشها در واقع از بین بردن تفاوت­ها و جلوه­های گوناگون فرهنگی می­باشد که خود موجب از دست رفتن تنوع حیات و زندگی می­شود.[6]

   

  از نظر کانت، ویژگی هر حکم اخلاقی کلی بودن یا جهان گستری آن می­باشد. اگر من برای دیگران در قبال خودم قائل به وظایفی هستم، باید همان وظایف را برای خود در قبال همه­ کسانی که در شرایط مشابه هستند قائل شوم. [8]

  اما متفکران پست مدرن با الهام از اندیشه­های نیچه دقیقاً همین کلیت احکام اخلاقی را زیر سؤال می­برند آنها معتقدند که تلاش برای وضع قوانین و مقررات رفتاری عام و کلی سبب می­شود تا تفاوت­های فردی انسان­ها نادیده گرفته شود و در نهایت از میان برود. یکسان انگاشتن انسانها غلط است؛ زیرا چه بسا آنچه موجب سلامت یک فرد است باعث بیماری دیگری شود، بنابراین هرکس باید قوانین مربوط به سلامت خودش را کشف کند. 

 بر این مبنا پست مدرنیسم را بیشتر باید نظام الگوسازی[10] به شمار آورد که یگانه قوانین اساسی و عمده­اش این است که هر شخص بایستی «خود» به ارزش­ها، ترجیحات ارزشی  و رویکردهایش نظم بخشد.[11] نظریه پردازان پست مدرن بر این باورند که باید ارزش­های افراد از منابع گوناگون گردآوری و جمع­آوری شود. این ارزش­ها می­تواند تلفیقی از ارزشهای قدیمی و جدید و یا حتی متناقض باشد. به عنوان نمونه یک فرد پست مدرن می­تواند یک آموزه­ ارزشی را از فمینیست­ها بگیرد و با آموزه­ ارزشی دیگری که از لیبرالیسم اخذ کرده تلفیق کند.

  میشل فوکویکی از متفکران پست مدرن دو نوع اخلاق را از هم دیگر متمایز کرده است نوع اول اخلاق زیبایی­شناسانه است که هدف آن ساختن و آفرینش زندگی فرد است.  اما نوع دوم اخلاقی است که جوهره‌ آن پیروری از مجموعه­ای از قوانین و مقررات است. از نظر فوکو نمونه­ تاریخی این نوع اخلاق، اخلاق مسیحیت است چرا که اخلاق مسیحی چیزی جز مجموعه­ای از قوانین نیست

 آنچه که در اخلاق پست مدرن اهمیت بنیادی دارد اخلاق نوع اول است که در آن بر ارتباط فرد با خویشتن تأکید می­شود.

. فوکو معتقد است که بیشتر دستگاههای اخلاقی رایج در طول تاریخ بر اخلاق نوع دوم تأکید داشتند و شامل مجموعه­ای از دستورها و قواعد اخلاقی بودند که فرد ناگزیر به اطاعت از آنها و عمل کردن در چارچوب آنها می­باشد. 

 متفکران پست مدرن اخلاق را امری نسبی می­دانند که بسته به شرایط زمانی، مکانی، روحی، فرهنگی، اقتصادی و ... از فردی به فرد دیگر متغیر است. به جز ویژگی زیبایی شناسانه که در اخلاق پست مدرن مطرح شد، ویژگی دیگر این نوع از اخلاق مرتبط بودن آن با عمل و منفعت و سود است.

ادامه نوشته

اخلاق اگزيستانسياليستي

می‌توان گفت اخلاق اگزیستانسیالیستی از شمار نظریه‌ های وظیفه گرا در اخلاق است كه معتقد است آنچه را شما انتخاب می‌كنید درست‌ترین انتخاب برای شماست و اراده آزاد انسان منشأ درستی یک عمل خواهد بود. 

 دیدگاه اگزیستانسیالیست‌هایی نظیر كیركگارد، هایدگر و سارتر در باب اخلاق یكی از سرچشمه‌های گرایشی موسوم به اخلاق وضعیتی[2] است كه امروزه پاره‌ای متفكران دینی در غرب مروج آن هستند.[3]

 اگزیستانسیالیسم را یك مكتب انسان‌گرا دانست. 

  یكی دیگر از مبانی مورد اتفاق اگزیستانسیالیسم که فهم آن تأثیر جدی در فهم اخلاق اگزیستانسیالیستی دارد تأكید بر پدیدارشناسی است. پدیدارشناسی معتقد است كه حالات نفسانی ما به نمود واقعیت‌ها تعلق می‌گیرد نه به خود واقعیت‌ها. نمود واقعیت‌ها یعنی آنچه به نظر می‌رسد نه آنچه هست.

اگر كانت معتقد بود شناخت‌های ما به ظواهر تعلق دارد. اگزیستانسیالیست­ها پا را فراتر نهاده و معتقدند نه تنها شناخت‌ها بلكه اراده انسان نیز به ظواهر تعلق می‌یابد نه به خود واقعیت‌ها. شادی‌ها، غم‌ها، امیدها و ناامیدی‌های ما همه و همه به چیزهایی تعلق می‌گیرد كه به نظرمان می‌رسد خواه در واقع همان چیزی باشند كه به نظر می‌رسند خواه غیر آن باشند. پس انسان همیشه در درون خود ماندگار است و راهی به واقعیت‌ها ندارد.

معرفت اخلاقی انفسی است. از منظر اگزیستانسیالیسم آگاهی و معرفت و از جمله معرفت اخلاقی امری انفسی است نه آفاقی است. به تعبیر دیگر شناخت اخلاقی امری شخصی است. 

 اتكا بر قواعد و اصول اخلاقی عام نوعی انكار اختیار تلقی می‌شود و یگانه قاعده عام اخلاق باید پرهیز از قواعد عام باشد. 

 سارتر معتقد است آزادی و اختیار پایه همه ارزشهای انسانی است. ما با تصمیم گرفتن برای خویش ارزش‌ها را آشكار می‌كنیم زیرا بنابه تعریف آن چیزی را برمی‌گزینیم كه ارزش انتخاب را دارد. وی دركتاب «اصالت وجود نوعی اصالت انسانیت» می‌نویسد غایت و نهایت اعمال افرادی كه دارای حسن نیت هستند جستجوی آزادی است

 سارتر در پایان كتاب هستی و نیستی می‌گوید: همین كه عامل اخلاقی تشخیص داد كه خود او است كه سرچشمه همه ارزشهاست آزادی‌اش از خود آگاه می‌‌شود و به عنوان یگانه منبع ارزش و خلائی كه به مدد آن جهان موجود می‌شود خود را در اضطراب نشان خواهد داد.[17] اضطراب و دلهره‌ای از این دست باعث می‌شود ما اختیار خود را برای گریز از آن كتمان كنیم. 

 وی معتقد است ما چون تمایل داریم اختیار خود را كتمان كنیم تا با اضطراب و دلهره مواجه نشویم به سمت اصول و قواعد مطلق اخلاقی می‌رویم. چون نمی‌توانیم خودمان باشیم و خودمان تصمیم بگیریم قاعده اخلاقی می‌سازیم.[19] این رویكرد در اخلاق به وضعیت گرایی شهرت یا فته‌است. وضعیت‌گرایی به طور کلی؛ تمسک به قواعد در تشخیص درست و غلط رفتاری، مخالف است و می‌گوید در تمام موارد این اوضاع و شرایط پیرامونی هستند که معین می‌کنند چه رفتاری درست است.  

ادامه نوشته

راسيوناليسم (عقل گرائي) اخلاقي

 

آنچه در اينجا به عنوان مبناي اخلاق سکولار مورد بحث است مفهوم مطلق عقل­گرايي نيست؛ بلکه آن معنايي از عقل­گرايي مراد است که در بستر فرهنگ وتمدن غربي نضج يافته ومربوط به دوره روشنگري است. عقل­گرايي دوران روشنگري داراي خصوصياتي است که آن را از عقل متافيزيکي وفلسفي جدا مي­سازد. اين نوع عقل­گرايي را با عناويني همچون عقل­بسندگي، اصالت عقل، عقل­گرايي ابزاري،  عقل­گرايي تکنيکي وغيره ياد مي­کنند. از خصوصيات اين نوع عقل­گرايي آن است که در حوزه فلسفه در مقابل تجربه­گرايي ودر حوزه کلام در برابر ايمان­گرايي قرار دارد.

در عصر روشنگري اين اعتقاد پديد آمده بود که عقل قابليت وکفايت ورود در تمام حوزه­هاي مربوط به حيات انساني، اعم از علم، دين، اخلاق، سياست وغير آن را به گونه­اي جزمي داراست وسربلندانه از عهده پاسخ­گويي به مشکلات بشر در تمامي اين عرصه­ها خواهد آمد.ماکس وبر به عنوان جاعل اين اصطلاح وکسي که مفهوم عقل­گرايي ابزاري را به خوبي تبيين کرده است براي عقل ابزاري سه بعد عمده برمي­شمرد:

1. تعقلي شدن دنيا:[3] اين بعد به معناي نگرش علمي بر معارف انساني است. به نظر وبر در روند تاريخ مدرن، اين نگرش از عقلانيت، بر تمامي عرصه­هاي انديشه وخلاقيت بشري در غرب غلبه يافته است.

2. ابزاري شدن عقلانيت:[4] يعني استفاده از عقل براي به دست آوردن حساب شده هدفي معين از طريق استفاده از محاسبات مادي که ظهور عيني آن در سرمايه­داري مدرن ونهادهاي بوروکراتيک بوده است.

3. عقلاني شدن اخلاق:[5] يعني شکل­گيري اخلاقياتي که به طور سيستماتيک وغيرمبهم معطوف به اهداف ارزشي معيني هستند. البته اين نوع کنش از نظر بکارگيري ابزار «عقلاني» است، اما از نظر اهداف «غيرعقلاني» است.[6]

ماکس وبر تصريح مي­کند احکام ارزشي، احکامي ذهني­اند. هر کس حق دارد چيزي را داراي ارزش مثبت يا منفي، اساسي يا فرعي تلقي نمايد. هر شخص ديگري نيز مختار است اين حکم را نپذيرد ودقيقاً خلاف آن را اعتقاد داشته باشد

ادامه نوشته

حق‌گرایی یا تکلیف‌گرایی در اخلاق

 

یکی از اختلافات مهم اخلاق دینی و  اخلاق دوران مدرن مساله تکلیف­گرایی و  حق­گرایی است. اخلاق دینی تکلیف­گرا و  اخلاق مدرن حق­گرا است.

طبق دیدگاه مکاتب اخلاقی سکولار اساسا چیزی به نام الزام معنی ندارد؛ زیرا الزام در جایی مطرح می­شود که حقی بر گردن شما باشد و  شما در مقابل کسی مکلف باشید، در حالی که بر اساس این نظریه آدمی یک موجود محق است نه مکلف و  در نتیجه ملزم نیست چیزی را به عنوان تکلیف الهی یا هر تکلیف دیگری انجام دهد.

یکی از خصوصیات مهم سکولاریسم در تمامی ابعاد آن رویکرد حق­گرایانه و گریز از تکلیف و بی­اعتنایی به مسئولیت است. در طرف مقابل، اخلاق و معرفت دینی، متدینان را به خضوع در برابر خلقت دعوت می­کنند و از او می­خواهند به آنچه به او عطا شده است قانع باشد و شکر آن را به جا آورد و در این جهان تصرف بیشتری نکند و تمتع بیشتری نبرد.[2]

انسان مدرن اخلاقیات را تا زمانی می­پذیرد که حق او را استیفاء نمایند و الا آنها را انکار و حتی ضداخلاقی تلقی می­نماید.

ادامه نوشته

نسبيت گرايي اخلاقي

 مهم ترين پرسشي كه در اين رابطه وجود دارد اين است كه :‌ آيا ارزش هاي اخلاقي اموري ثابت و هميشگي اند يا اينكه برحسب عوامل اجتماعي، روانشناختي و غيره تغيير پذيرند؟  نسبيت اخلاقي به اين معنا است که هيچ يک از ارزش ها و اصول  و احکام اخلاقي ثابت نيستند و  همواره به اختلاف زمان و مکان و نسبت به افراد يا توافق جوامع تغيير پذيرند.[3] بنابراين نسبى گرايان اخلاقي  معتقدند كه هيچ حكم اخلاقي  ثابت و تغييرناپذيري وجود ندارد و از اين جهت وابسته به ميل و سليقه افراد يا قراردادهاى خود آنها است.

يكي از ادله نسبي گرايان اخلاقي تمسك به اختلاف ارزش هاي اخلاقي افراد و جوامع مختلف   نسبت گرايي داراي انواعي است که عبارتند از:‌ نسبيت توصيفي، هنجاري  و معرفت شناختي.[4]

نسبيت توصيفى، به اين معنا است كه آشنايى با اخلاقيات جوامع مختلف، نشان مى دهد كه همگان داراى ارزش هاى اخلاقى يكسانى نيستند، بلكه هر جامعه ارزش هاى اخلاقى خاصي دارند که ممکن است با هم در تضاد و تعارض هم باشند. 

 نسبيت گرايي هنجاري يك حكم هنجارى ارائه مى دهد و به افراد و جوامع مى گويد نبايد بر رعايت اصول ثابت اخلاقى پافشارى كرده و بايد ارزش هاى اخلاقى مورد پذيرش ديگران را بر اساس معيارهاى مقبول خودشان ارزش گذارى كرد.

 نسبيت معرفت شناختي بر اين تاکيد دارد که تنها يك نوع نظام اخلاقى معتبر وجود ندارد و مي توان از نظام هاي معتبر اخلاقي متعددي سخن گفت.

ادامه نوشته

ليبراليسم اخلاقي

واژه­هاي ليبراليسم[1] و ليبرال[2] از و اژه لاتين (Liberteh) مشتق شده­اند.(Liberty) به معناي آزادي مي­باشد. البته در اين زبان واژه (Freedom) نيز در همين معنا استعمال مي­شود منتهي برخي و اژه اول را در آزادي مربوط به حوزه­هاي اجتماعي و دومي را در حوزه­هاي فلسفي و معادل با اختيار به کار برده­اند.[3] 

به خاطر اصالت دادن به فرد و آزادي­هاي او ليبراليسم را مي­توان مبتني بر فردگرايي و اومانيسم دانست.[4]

اخلاق ليبرالي خود يک نوع اخلاق سکولار است.

بر اساس ليبراليسم اخلاقي هيچ يک از اشکال قدرت سنتي يا نهادي، خواه دنيوي يا ديني، حق ندارند به و ضع قوانين و هنجارهاي اخلاقي بپردازند. اين خود فرد است که بايد ارزش­هاي خود را برگزيند و اخلاقيات خاص خويش را پي­افکند، هيچ ارتباطي بين و اقعيت­ها و ارزش­ها و جود نداشته و شکاف عميقي بين اين دوبرقرار است، به نحوي که هيچ منطقي نمي­تواند اين شکاف را پر نمايد.[5]

به اعتقاد ليبرال­ها خردمندانه­ترين و واقع­گرايانه­ترين شيوه، قبول اين مطلب است که هر کس آنچه را دوست دارد «خوب» و از آنچه متنفر است «بد» مي­نامد

وظيفه گرايي اخلاقی Deontology

 

  واژۀ (Deontology) تركیبی از دو واژۀ Deonte به معنای تكلیف و وظیفه و Logos به معنای شناخت و شناسایی و در لغت به معنای تكلیف شناسی یا علم به وظایف است، امّا در فلسفه اخلاق،‌ وظیفه­گرایی به مجموعه‌ای از نظریه‌های اخلاق اطلاق می‌شود كه بر ارزش فی نفسه و ذاتی اعمال تاكید دارند و نقطه مركزی ارزش در این نظریه‌ها خود عمل است.

  به عبارتی،‌ وظیفه گرایی، یكی از سه نظریۀ مشهور و مهم در عرصۀ اخلاق هنجاری و در مقابل نظریه‌های فضیلت­گرا (Virtu ethics) و غایت گرا (Teleologicad viwe) قرار می‌گیرد.

  وظیفه­گرایی در اغلب موارد بعنوان نظریه‌ای در تقابل با غایت­گرایی مطرح می‌شود، وظیفه­گرایان برخلاف غایت­گرایان معتقدند كه دست كم بعضی اعمال و افعال را می‌توان یافت كه با قطع نظر از نتایجی كه ببار می‌آورند، انجام آن‌ها خوب و بایسته است و به عبارت ساده‌تر، برخی اعمال و رفتارها، همیشه و ذاتاً درست و بایسته و یا نادرست و غیر اخلاقی‌اند.

وظیفه‌گرا معتقد است که عمل یا قاعده می‌تواند اخلاقاً ‌درست یا الزامی باشد حتی اگر بیشترین غلبه خیر بر شر را برای خود شخص، جامعه یا جهان به وجود نیاورد.[1]

  وظیفه­گرایی ایمانوئل كانت (1724-1804م) فیلسوف شهیر آلمانی، بی‌شك مشهورترین و متنفذترین تقریر وظیفه­گرایانه است،.

  غایت ­گرایان در اخلاق هنجاری، ملاك و معیار خوب و یا بدبودن اعمال را پیامدها و نتایج عمل دانسته و معتقدند هر عملی كه بیشترین و بالاترین میزان خوبی (سعادت، لذت و ...) را ببار آورد به لحاظ اخلاقی خوب و بایسته است، امّا وظیفه­گرایان در مقابل ‌معتقدند، اعمال ارزش ذاتی و فی نفسه دارند، و ارزش آن‌ها به نتایج و یا لوازمی كه در بر یا در پی دارند، منوط و متكی نیست؛ برای مثال وظیفه­گرایانی چون كانت معتقدند، قتل بی‌گناهان، به هیچ وجه مجاز و موجّه نیست (همیشه و همه جا) و بطور مطلق، حتی اگر سود و منفعتی را نیز در بر داشته باشد. 

  در دیدگاه كانت بعنوان یكی از وظیفه­گرایان سرسخت و سنّتی، ارادۀ نیك و تكلیف اخلاقی از مفاهیم كلیدی در اخلاق‌اند، او معتقد است هر فردی باید بر طبق وظیفه و به انگیزۀ ادای وظیفه اخلاقی خود رفتار كند. كارهایی كه مخالف وظیفه‌اند، گرچه بظاهر سودمند باشند، لیكن به لحاظ اخلاقی نادرست و بی‌ارزش‌اند؛ 

   به عقیده كانت،‌ انگیزه و ارادۀ نیك است كه به عمل بُعد و وجهۀ اخلاقی می‌بخشد و باید تنها به فكر انجام وظیفه اخلاقی بود، بر همین اساس كانت، قاطعانه دروغ­گویی حتّی برای نجات یك بی­گناه در بند را مخالف وظیفه اخلاقی و نقیض الزامات اولیه اخلاقی بحساب می‌آورد، .

   معیاری كه كانت برای تعیین و تشخیص وظیفۀ اخلاقی ارائه می­دهد ‌این است كه در موقع انجام هر عملی از خود بپرسیم كه آیا می‌پسندی كه این آئین رفتاری، رواج یابد و فراگیر شود؟ مثلاً در مقام دروغ گفتن از خود بپرسیم آیا راضی خواهی بود كه در این شرایط دیگران به تو دروغ بگویند؟ 

 كانت نام این قاعده را كه وظایف اخلاقی را معین می‌كنند امر مطلق می‌گذارد بنابراین امر مطلق قاعده‌ای است كه می‌گوید: تنها بر پایۀ آیینی رفتار كن كه بخواهی آیین رفتار تو یك قاعدۀ عام شود.

ادامه نوشته

جزيي گرايي اخلاقی  Particularism  

یکی از پرسش‌های جدی در فلسفه اخلاق ‌این است كه صواب - خطا، خیر- شر یا مطلوب - نامطلوب كدام است؟ با تأمل در گونه‌های متفاوت نظریات اخلاقی در پاسخ به این پرسش، دو رهیافت می‌توان یافت:

 رهیافتی معتقد است اساساً برای شناسایی صواب یا خطای هر فعلی می‌توان از قواعد عام و از پیش تعیین شده یاری گرفت. این رهیافت به قاعده‌گرایی شهرت یافته است. و معتقد است حداقل یک قاعده از پیش تعیین شده می‌توان یافت که معیار تشخیص ثواب یا خطای افعال باشد. نمونه بارز این رویكرد كانت است.

 اما رهیافت دیگر که به جزئی‌گرایی شهرت یافته، مخالف تمسک به قواعد در تشخیص احکام اخلاقی است.

جزئی‌گرایی رویكردی در اخلاق هنجاری است كه معتقد است به طور کلی ما هیچ قاعده‌ از پیش تعیین شده‌ای برای تشخیص درستی رفتار‌های اخلاقی نداریم. اصول اخلاقی اگر مانعی در تلاش برای یافتن عمل درست نباشند، باید گفت بی‌فایده‌اندجزیی‌گرایی اخلاقی  در افراطی‌ترین شكل هیچ اصل اخلاقی‌ای را نمی پذیرد و معتقد است كه نسبت به هر تصمیم اخلاقی خاص باید بر اساس دركی صحیح از همان مورد خاص با مجموعه ویژگی‌های آن، تصمیم‌گیری اخلاقی كرد.[3]

 یكی از گرایش‌های موجود در این باره، وضعیت‌گرایی اخلاقی است كه طرفداران آن اغلب پیش زمینه‌ای مسیحی دارند. وضعیت‌گرایان بر این باورند كه هر مسأله اخلاقی، یگانه و بی‌نظیر است و صرفا به دست كسی كه به گونه‌ای عینی و شخصی با آن روربه‌رو است قابل حل است. 

  یکی دیگر از مکاتب که‌ این نظریه را پذیرفته است اگزیستانسیالیسم است. به اعتقاد اگزیستانسیالیست‌ها باید اوضاع و شرائط در نظر گرفته شود و تصمیمی که در آن شرائط خاص لازم است گرفته شود. مهم این است كه این، تصمیمِ خود ما باشد. از این رو در این نظریه تصمیم جایگاهی ویژه دارد. شاید بتوان این دیدگاه را تصمیم‌گروی در میان نظریه‌های وظیفه‌گروانه عمل‌نگر نامید. این نظریه می‌گوید آن موقعیتی را كه در آن واقع شده‌اید راهنمای خود قرار دهید این بدان معناست كه باید به دقت نگاه كنید تا فقط ببنید كه اوضاع و احوال چیست یعنی باید مواظب باشید كه واقعیتها و اوضاع و احوالتان را به درستی دریابید. باید فقط انتخاب كنید و یا تصمیم‌ بگیرید. عملاً‌ این انتخاب شماست كه موجب درستی كارهاست. بر پایه همین جزئی‌نگری است که اگزیستانسیالیست‌ها منكر اخلاق ثابتند و مى‏كوشند به جاى آن، اثبات كنند كه هر انسانى مطابق با دیدگاهش اخلاقى را مى‏آفریند.

بر این اساس پیروان اخلاق اگزیستانسیالیسم معتقدند:

1- ارزش‌های اخلاقی حاصل جعل و اختراع هستند نه محصول اکتشاف.2

2- مسئولیت اخلاقی بسیار گسترده‌تر از آن مقداری است که تاکنون تصور می‌شده است.

3- زندگی اخلاقی نباید به عنوان تبعیت از قواعد اخلاقی تفسیر شود.  

 از میان فیلسوفان معاصر غربی نیز مک داول دیدگاهی جزیی‌گرایانه دارد و به نظریه حساسیت اخلاقی معروف است. وی می‌گوید وقتی فاعل یا عاملی اخلاقی فضیلت‌مند با موقعیتی خاص و پیچیده مواجه می‌شود، نمود خاصی در او پدید می‌آید که آن شخص می‌تواند دریابد که آن موقعیت وی را به چه عمل خاصی (مثلاً مهربانانه عمل کردن) می‌خواند؛ یعنی‌ این موقعیت است که شخص را به عمل خاصی دعوت می کند.[6]  

ادامه نوشته

پدیدارشناسی اخلاق

شمارۀ 58 نقدونظر ویژه‌نامۀ فلسفۀ ذهن 2 مقاله ای با عنوان «مبانی پدیدارشناسی اخلاق» نوشته سرکار خانم مریم خدادادی منتشر نموده است.

خلاصه مقالۀ مبانی پدیدارشناسی اخلاق به نقل از وبلاگ پدیدار شناسی اخلاق به قرار زیر است:

پدیدارشناسی اخلاق تنها رشته‌ای است که می‌تواند جنبه‌های تجربی و کیفی قلمرو ارزش‌ها را بررسی کند و صرفاً محدود به جنبه‌های کارکردی آن نیست.

پدیدارشناسی یا تجربۀ پدیداری به چند معنا به کار می‌رود و آنچه  در اینجا مورد نظر است، پدیدارشناسی به معنای از سرگذراندن حالتی ذهنی به صورت اول‌شخص است، اما در مورد اینکه کدام حالات ذهنی می‌توانند تجربۀ پدیداری داشته باشند، اختلاف‌نظر وجود دارد؛ برخی برای آن خصیصۀ پدیداری را لازم می‌دانند و برخی نمی‌دانند. گروه اول هم خصیصۀ پدیداری را یا مختص به ادراکات حسی می‌دانند یا در مورد حالات ذهنی غیرحسی هم قائل به خصیصۀ پدیداری‌اند. در این مقاله به چگونگی امکان پدیدارشناسی اخلاق براساس این سه دیدگاه و مسئلۀ اشتراک و تمایز میان تجربه‌های اخلاقی می‌پردازیم و در پایان دو اشکال دربارۀ امکان پدیدارشناسی اخلاق را بررسی می‌کنیم.

منلع اینترنتی این پست:وبلاگ فلسفه اخلاق

پلوراليسم يا کثرت‌گرايي اخلاقي


واژه پلوراليسم از واژه لاتيني (Pluralis) به مفهوم گرايش به کثرت گرفته شده است. پلوراليست ابتدا در عرصه کليسا درباره اشخاصي که داراي چندين منصب کليسايي بودند به کار رفته است. کم­ کم اين مفهوم در معناي اصالت دادن به کثرت در عرصه­ هاي مختلفي همچون اجتماع، سياست، فرهنگ، دين، اخلاق و معرفت بکار رفت.

کثرت­گرايي اخلاقي يک نوع غير واقع­گرايي در باورها و ارزش­هاي اخلاقي است. چنانکه مي­دانيم مکاتب اخلاقي در يک تقسيم ­بندي به مکاتب و اقع­گرا و غيرواقع­گرا تقسيم مي­شوند. غير واقع­گرايان معتقدند هيچ جمله اخلاقي قابليّت صدق و کذب و اقعي را ندارد و لذا طبق اين نظريّه، دوجمله به ظاهر متناقضِ اخلاقي هر دو   مي­توانند قابل قبول باشند. بر اساس اين ديدگاه، باورهاي اخلاقي اموري و اقعي و عيني نبوده و تابع قرارداد، سليقه يا احساس افراد تلقي مي­شوند.

قابل قبول دانستن مکاتب اخلاقي مختلف، همان کثرت­گرايي اخلاقي است.[4]

در کثرت­گرايي اخلاقي نوعي نسبيت ­انگاري ارزشي و نفي ضوابط عام و ثابت و جود دارد که بر اساس آن، امکان پذيرش و مقبوليت ايده ­آل­هاي اخلاقي متفاوت، در گستره جغرافيايي و فرهنگ­هاي مختلف پذيرفته مي­شود.

کثرت­گرايي اخلاقي خود انواع مختلفي دارد. به عبارت ديگر برخي از کثرت­گرايان رويکردي اعتدالي به مساله کثرت­گرايي اخلاقي داشته و صرفاً به تحمل و مدارا با پيروان ساير ايده­آل­هاي اخلاقي توصيه مي­کنند، اما برخي ديگر از کثرت­گرايان که مي­توان آنها را کثرت­گرايان اخلاقي افراطي ناميد اساساً جزميت در باورها و ارزش­هاي اخلاقي را انکار و نسبي­انگاري مطلق را ترويج مي­کنند.

ادامه نوشته

پديدارشناسي اخلاق (نيچه)

نيهيليسم نيچه، يك نيهيليسم دو مرتبه ­اي است.

الف) مرتبه اول نيهيليسم، معرفتي است.

ب) مرتبه دوم نيهيليسم، ارزشي است.

 در معرفت انسان به دنبال شناخت فكت­ها است. از نظر نيچه در دوران جديد – كه تمام تفكر متافيزيك است و اين متافيزيك به اپيستمولوژي تبديل شده است

نيچه معتقد است كه هيچ «هيچ فكتي وجود ندارد، ما فقط با تفسير مواجه هستيم؛» يعني در دوراني كه ما در آن زندگي مي­كنيم فكت وجود ندارد. همه چيز تفسير انسان است و اين اقتضاي روند متافيزيك است.

اين جمله حاكي از آن است كه ميان فكت و تفسير، تساوي برقرار مي­شود. بنابرين شناخت ما به چيزي تعلق مي­گيرد كه در واقع تفسير(Interpretation) خود من است و من آن تفسير را به عنوان خود فكت عرضه مي­كنم. اين همان نيست­انگاري معرفتي است.

نيهيليسم اخلاقي، فرع بر نيهيليسم معرفتي است. در نيهيليسم معرفتي، نفس الامر، تفسير ما است؛ بنابرين انسان به نيست­ انگاري مي­رسد. در سوبژكتيويسم كه آخرين منزل حركت متافيزيك غرب است، اسير تفسير مي­شويم و آنگاه تفسيرها را همچون فكت وضع مي­كنيم. وراي اين فكتها چيزي نيست. بنابرين نفس­الامر، تفسير سوژه است.

 نيچه با اسلاف خود كه در پي يك حقيقت مطلق­ بوده­اند مخالف است. وي واقعيت را محدود به همين جهان نمودها دانسته دستيابي به يك حقيقت نسبي را ممكن مي­داند و قائل به هيچ ذات في­نفسه و حقيقت ماوراي اين جهان، كه ذات اشيا مادي باشد، نيست.

چون همه چيزها صيرورت يافته­اند. هيچ واقعيت جاوداني وجود ندارد، همان­گونه كه هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد. شناخت بشر از حقيقت منوط به زبان است و تجربه­اش از جهان بواسطه زبان و مفاهيمي كه او براي غلبه بر حقيقت به كار مي­برد انجام مي­گيرد.

به نظر نيچه آنچه زمينه­ ساز اين برداشت از زبان و شناخت حقيقت است، و بازنگري ارزش­هاي قديم و خلق ارزش­هاي نوين است، پيدايش نيست­انگاري است.

تجربه بحران متافيزيكي – اخلاقي كه در آن سنت­هاي كهن ويران مي­شوند، ويژه دوران مدرن نيست بلكه ويژگي هر دوراني است كه در آن خودشناسي انسان دگرگون گردد. او علت اصلي و واقعي نيست­انگاري انسان غربي را در «تفسير مسيحي - اخلاقي» او از جهان و وجود انسان در مي­يابد .

نيچه مي­گويد دو دسته از مردم به انكار اخلاق سنتي مي­پردازند:

 دسته اول صاحبان اخلاق بردگي، كه هدفشان برانداختن ارزش­هاي كهن است و در تكاپوي تحميل ارزش­هاي اخلاق بندگي در كل جامعه هستند.

 دسته دوم صاحبان اخلاق سروري، كه هدفشان جايگزين كردن ارزش­هاي نو به جاي ارزش كهن است. دسته دوم به ويران­گري اخلاق سنتي پرداخته­اند. اما دسته اول عامل همان اخلاقي كهن است و فرد در آن، عامل غير مسئولي است كه مستغرق در وقاحت لذت حسي است.

وي طرفدار اخلاق سروري است به نظر او اخلاق مسيحي اخلاق انكار حيات است. و انكار حيات، زندگاني را از بن انكار مي­كند. اخلاق مسيحي با حيات در پيكار است و مبدع مردان انحطاط يافته­اي است كه از حيات بيزارند و آنرا انكار مي­كنند.اخلاق مسيحي ظهور ابر انسان را غير ممكن مي سازد. اخلاق مسيحي انسان ضعيف و رنجور را «مرد نيك» مي­خواند و او را به عنوان يك آرمان انحراف يافته به جاي انسان آرماني نيك كه قوي، مغرور و نسبت به حيات «آري گوي» است، معرفي مي­نمايد. اخلاق­گرايان انسان والا را «انسان بد» شناخته ­اند.

هايدگر به دستاورد نيچه عميقاً توجه دارد اما معتقد است كه نيهيليسم معرفتي و نيهيليسم ارزشي، فرع بر نيهيليسم وجودي هستند.


ادامه نوشته

اومانيسم اخلاقي

    

اومانيسم را مي­توان به هر نوع فلسفه ­اي که منزلت ويژه ­اي براي انسان و استعدادها و توانايي­هاي او قائل است و او را مقياس و محور همه چيز قرار مي­دهد تعريف نمود. بنا بر اين فلسفه، سرشت انساني و حدود و علايق طبيعي او موضوعي است که بايد بيش از هر چيز به آن پرداخته شود.[1] عقل­گرايي افراطي، تجربه­ گرايي، آزادي­خواهي (ليبراليسم) و تسامح و تساهل از مؤلفه ­هاي اصلي و اساسي اومانيسم مي­باشند.[2]

اصطلاح اومانيسم ابتدا توسط برخي از روشنفکران ايتاليا براي ناميدن دروسي که در دبيرستان­ها و  دانشگاه­ها شامل برنامه مطالعه زبان يوناني و لاتين باستان و تاريخ و فرهنگ مردمان اين دو زبان مي­شد، بکار رفت. 

به اعتقاد اومانيست­ها کمال آدمي در ارتباط با هم­نوعان خود اوست و نه خدا و اخلاق؛ و کسب بيشترين خير در دنيا بالاترين هدفي است که يک انسان بايد دنبال نمايد. خلاصه آنکه انسان بايد عشق به خود را جايگزين هر تعلق خاطر ديگري بنمايد.[4]

در ميان اومانيست­ها افراد متدين و معتقد به خدا نيز وجود داشته­اند، اما روشن است که با اصالت دادن به انسان و خواسته­هاي او در مقابل اصالت خداوند و ­اراده مطلقه­اش.       

ادامه نوشته

اخلاق عرفانی در مسیحیت

هرچند «عرفان» نوعاً مستلزم تجربه ای است که در آن عارف به بصیرت یا فهم خاصی دست می یابد (خواه از طریق مراقبه، خواه از طریق دعا و خواه از طریق اشراق بی واسطه).آمیزه ای بی نهایت مؤثر از عرفان، اخلاق و متافیزیک از نوشته های فیلسوف نوافلاطونی سدة سوم، فلوطین (205ـ 270) پدید‌ آمد.
فلوطین بر این باور بود که هر وجودی از واحد فیضان می یابد و هدف فردی که اشراق فلسفی یافته{4}، این است که به بازگشتی حضوری{5} به واحد دست یابد. دست یافتن به این مراقبه و حضور مستلزم آزاد ساختن نفس از قید و بندها و انگیزه های مادی است. اخلاق از این منظر، وظیفه اش استقرار نظمی در فرد و جامعه است با محوریت حیات فضیلت مند انسان حکیم.
زندگی در انزوا و وقف مراقبه ای که آگوستین در کتاب نهم اعترافات خود، توصیف می کند، استمرار وارستگی و تجرّد نوافلاطونی فلوطین است.

اما مهمترین ناقل سنّت فلوطینی، مسیحی اهل سوریه در قرن پنجم بود که امروزه او را دیونوسیوس کاذب{6} می نامند. در{کتاب} الهیات عرفانی و در جاهای دیگر از مجموعه آثار دیونوسیوس کاذب، خداوند مختفی و متعالی دانسته شده است. هیچ زبانی برای درک ذات او کفایت نمی کند؛ راهیابی به ساحت امر متعالی ورای رؤیت{7} و معرفت بودن است. این الهیات سلبی از قرن دوازدهم به بعد، در بسیاری از تفسیرها و کاربردها از جمله تفسیرهای توماس آکویناس (1225 ـ 1274) و مایستر اکهارت (1260ـ 1327) شرح و بسط یافت. اکهارت جنبه های عملی عرفان فلوطین را در مجموعه ای جامع از مواعظ بسط داد.

دومین سنّت را می توان سلسله های راهبانه اوایل قرون وسطی دانست. قدیس بندیکتوس{8} (حدود 480 ـ 547) در Regula Monachorum{= آداب رهبانی} (515) خود، بر تواضع و فرمانبرداری به عنوان فضایل اولیه راهب تأکید می کند.

قرن دوازدهم، نشان از پیداش سنّت عرفانی دیگری نیز دارد که بر حیات مسیحانه و یکی شدن با مسیح تکیه داشت. در این سنّت، با نفوذترین چهره قدّیس فرانسیس آسیزی{14}(2/1181ـ 1226) است. فرانسیس و پیروان اولیه اش، با طرد متاع دنیوی و در پیش گرفتن فقر مطلق، خود را تجسم بخش آن شکلی از زندگی می دانستند که عیسی در{انجیل} متی 22 ـ 16 : 19 بدان توصیه کرده است.

نهضت اصلاحی پروتستان و تجزیه نهایی سنت مسیحی، از قرن شانزدهم به بعد موجب پدید آمدن بحثهایی در باب «شور و شوق»{22} گردید.

عقلانیت مسیحیت (1695) جان لاک{26} (1632 ـ 1704) شناخته شده ترین پاسخ به مسائل اخلاقی و عقلی ای بود که شور و شوق طرح کرد.

 یک تجربة عرفانی، مکرراً عارف را به شیوه ای خاص از زندگی هدایت می کند. و یا به مجموعه‎‎ ای از احکام که باید در تقابل با مجموعه ای دیگر صادر شود، اشاره دارد.

در قرن بیستم، سرمشق رهیافتهای فلسفی انگلیسی ـ آمریکایی به این مسأله،{کتاب} انواع تجربة دینی (1902) ویلیام جیمز{27} (1842 ـ 1910) بوده است، متأسفانه، نتیجة جیمز دایر بر اینکه تجربة عرفانی فقط برای خود عارف به لحاظ معرفتی خود ـ توجیه گر است، این مسأله را بدون اینکه حل کند، تکرار کرد.

سخنان مرسومی که تجربة عرفانی را به عنوان تجربه ای واحد و بیان ناپذیر معرفی می کنند که صرفاً‌ پوشیده در زبان یک سنّت است، هیچ کمکی به حل مسائل اخلاقی خاص نمی کنند. 

ادامه نوشته

اخلاق سکولار یا سکولاریسم اخلاقی

سکولاریسم اخلاقی به عنوان یک مکتب سازمان یافته، همانند خود سکولاریسم سابقه زیادی ندارد، اما فرایند تاریخی واجتماعی سکولاریزه شدن اخلاق همانند سکولار شدن سایر عرصه­های حیات بشری حداقل از عصر روشنگری[1] شروع شده است. این تحول به طور خاص منشأ غربی داشته ودر بستر تمدن و فرهنگ مسیحی رخ داده است. گرایش سکولاریستی در اخلاق سخنی جز این ندارد که اخلاق برای تحقق خود هیچ نیازی به دین نداشته وبه طور مستقل، هم معنی­دار است و هم موجه.

در تعریف اخلاق سکولار می­توان گفت گرایشی است مربوط به چگونگی صفات، رفتارها و هنجارهای حاکم بر آنها، مبتنی بر دیدگاه غیردینی، که مرجعیت دینی در امور اخلاقی را برنتافته و دخالت انحصاری و مطلق عقلِ خودبنیاد[3] و علم تجربی[4] را در تنظیم رفتارهای اخلاقی خواستار است و سعادت دنیوی و رفاه اجتماعی بشر، تنها غایت مطلوب آن است.

 از دیدگاه این مکتب آنچه برای انسان ارزش نهایی دارد همین زندگی دنیوی و رسیدن به سعادت در آن است. سعادت اخروی یا به طور کلی مورد انکار واقع می­شود و یا آنکه از آن صرف نظر شده و بدان بی­توجهی می­گردد.

در اخلاقِ سکولار آزادی کمترین قید را داراست و سعی می­شود حداکثر آزادی برای افراد فراهم شود. تنها قیدی که به طور طبیعی باقی می­ماند عدم سلب آزادی دیگران است.

یکی از لوازم گرایش سکولاریستی در اخلاق کثرت گرایی اخلاقی است.­

ادامه نوشته

شک‌گرايي اخلاقي

در حوزه اخلاق منکران شناخت اخلاقي يا معتقدند که مدعيات اخلاقي از اساس قضيه نيستند و به هيچ و جه قابليت صدق و کذب ندارند، و يا اينکه آنها را قضايايي ناموجه و هميشه کاذب مي­دانند.

ريشه اين نوع شک ­گرايي در برخي موارد، همان شکاکيت در عرصه معرفت­هاي بشري است. به عبارت ديگر بعضي از شک­ گرايان، از آن­رو در حيطه اخلاق شک­گرا هستند که از اساس به امکان حصول هرگونه شناخت، شکاک­اند. اما شک­گراي اخلاقي به معناي خاص خود، به کسي گفته مي­شود که تنها در حيطه مسايل اخلاقي منکر شناخت مي­باشد.[1] شک ­گرايي اخلاقي به معناي خاصش ناشي از انشايي دانستن گزاره­هاي اخلاقي و عدم قابليت آنها نسبت به پذيرش صدق و کذب است.

ادامه نوشته