مکاشفه عرفانی در اندیشه سهروردی

سهروردی کشف و شهود را با رویکردی پیشینی و با توجه به انسان‌شناسی، نفس‌شناسی و جهان‌نگری فلسفی – اشراقی خود مورد تحقیق قرار داده است.

طرح مسئله و فرضیه {این}پژوهش یکی از مسائل مهم فلسفه عرفان، ماهیت کشف و شهود و یا تجارب عرفانی است. در این باره دو دیدگاه از اهمیت بیشتری برخوردار است:

الف) ذات‌گرایی1 که طبق آن تجارب عرفانی در اعصار و اقالیم مختلف جهان و در سنت‌های گوناگون دینی دارای اوصاف مشترکی هستند ازاین­رو مکاشفات عرفا از حقیقت و ذات یکسانی – به­ویژه در اینکه تجاربی وحدانی و یکتابین هستند- برخوردارند ( استیس: 136-134 ).

ب) ساختگرایی2 طبق آن، اوصاف مشترک مکاشفات، تنها ظاهر قضیه است و زمینه‌های ذهنی، اعتقادی و فرهنگی عرفا و انتظارات آن‌ها که اصولاً تفاوت بسیاری باهم دارند، درشکل‌دهی به تجربه عارف نقش اساسی دارند( katz: 65 ) در بیانی افراطی این دیدگاه، زمینه‌ها نقش مکو ّ ن و ایجادی نسبت به مکاشفه دارند proudfoot: 123 ) ). بنابراین تجارب عرفانی بر ساخته‌ای از زمینه‌های ذهنی عارف بوده است و دلالتی بر ذات مشترک میان آن‌ها ندارد.

در این نوشتار پاسخ شیخ اشراق به این پرسش مهم مورد تحقیق قرار می‌گیرد. فرضیه ما در اینجا آن است که مکاشفات عرفانی نزد سهروردی با وجود تنوع گسترده‌ای که دارد دارای اوصاف مشترکی هستند که در سنت‌ها و آیین‌های مختلف در طول تاریخ به وقوع پیوسته‌اند، از این‌رو دیدگاه وی به ذات‌گرایی نزدیک­تر است.

حکیم متأله انسانی است که پیکرش همچون پیراهنی شود که هرگاه بخواهد برکند و یا بر تن کند و بر خلع بدن و عروج به عالم نور توانا باشد ... نبینی آهن که چون تفته شود و آتش در آن اثر کند خود بسان آتش گردد! روشنی بخشد و بسوزاند. همین طور نفس انسانی نیز که جوهری قدسی است آنگاه که به (عالم) نور متصل می‌گردد و لباس اشراق می پوشد، خود فاعل و مؤثر می‌شود و به هر چه اشاره کند تحقق پذیرد ( سهروردی: 503 ).

کمال جوهر عاقل ما، انتقالش به حقایق و معرفت حق و شگفتی‌های ملکوت و ملک حق­تعالی است. و از آن جهت که (جوهر عاقل یا نفس ناطقه) با بدن علاقه‌ای دارد، (کمال انسان) آن است که بر قوای بدنی استیلا یابد و آن‌ها بر او (جوهر عقل) مسلط و مستولی شوند. (تا بدین وسیله) شهوت، غضب و فکر او در تدبیر حیات، به نحو معتدل و رأی صحیح باشد ( همو: 82 ).

 نفس ناطقه انسانی که از نظر سهروردی «نور اسفهبد» نامیده می‌شود ( همو: 147 ) که وظیفه و شأن آن مانند نفوس فلکی و دیگر انوار اسفهبدیه، تدبیر بدن است. با این همه به علت هویت نورانی خود احکام و قوانین خاصی بر او حاکم است. بدین معنا که در نظام نورشناسی و جهان‌نگری نورگرایانه سهروردی، این قاعده کلی حاکم است که هر نور عالی بر نور سافل و مادون خود قهر و غلبه دارد و نور سافل نسبت به نور مافوق خود، دارای عشق و محبت است ( همان: 135 ).

از نظر شیخ اشراق نفس انسان در اثر ریاضت از عالم ظلمانی و برزخی خود قطع ارتباط می‌کند و تدریجاً به سبب همان قاعده کلی که هر نور سافل عاشق و مشتاق نور عالی است، به­سوی عالم انوار سیر می‌کند:

هنگامی‌که سرگرمی­ها و شواغل بدن مرتفع گشت، نفس آگاه و عارف (به حقایق) از مشاهده ملکوت و اشراق انوار حق مسرور و ملتذ می­گردد ( همو: 82 ).

... کاهش غذا، شب زنده‌داری، تضرع به سوی خداوند برای تسهیل طی طریق به سوی او، تلطیف باطن و سر به وسیله افکار لطیف، درک اشارات کائنات که معطوف به خداوند است و دوام ذکر و یاد عظمت و جمال خداوند به این امور منجر می‌شود و اخلاص در توجه به نورالانوار اصل و قرائت قرآن اصل و اساس این باب است ( همو: 257 ).

اول برقی که از حضرت ربوبیت به ارواح طلاب رسد، طوالح و لوایح باشد و آن انواری است که از عالم قدس بر روان سالک اشراق کند و لذیذ باشد و هجوم آن چنان ماند که برق خاطف ناگاه درآید و زود برود. اوست خدایی که برق را برای بیم و امید، به شما می‌نمایاند، ( رعد: 12 ) «خوفاً من الزوال و طمعاً من الثبات» ( همو: 319 ).

این حالات زودگذر را شیخ اشراق به تبع صوفیه و اصحاب تجرید «وقت» می‌نامد و بر خلاف ابن سینا که وقوع این حالات و اوقات را برای سالک همراه با لذت و ابتهاج می‌دانست، معتقد است که لزوماً همه اوقات چنین نیست، گاهی همراه با لذت است و گاهی که سالک را قبض حاصل آید، برای او لذت‌بخش نخواهد بود.

در اثر استمرار ریاضات و مراقبت‌های سالک، حالات ناپایدار و گذران معنوی و قدسی به حالات ماندگار تبدیل می‌شود، شیخ اشراق چنین حالتی را «سکینه» می­نامد:

صاحب سکینه از جنت عالی نداهای به غایت لطیف بشنود و مخاطبات روحانیت بدو رسد و مطمئن گردد چنانکه در وحی الهی است: « الا بذکر الله تطمئن القلوب»، و صوری به غایت طراوات و لطافت مشاهده کند ... و این مقام متوسط است از مقامات اهل محبت ... و این سکینه نیز چنان است که اگر فرد (انسان) خواهد از خودش باز دارد میسرش نگردد ( همو: 323 ).

پس مرد (عارف) چنان می‌گردد که هر ساعتی که خواهد قالب رها کند و قصد عالم کبریا کند و معراج او بر افق اعلی زند و هرگاه که خواهد و بایدش، میسر باشد ( همو: 323 ).

چون از این مقام (یعنی خلع اختیاری بدن و حضور در عالم مثال و ملکوت) بگذرد چنان شود که البته به ذات خویش نظر نکند و شعورش به خودی خود (به انانیت خود) باطل گردد و این را «فنای اکبر» خوانند و چون خود را فراموش کند و فراموشی را نیز فراموش کند، آن را «فناء در فناء» خوانند ( همو، ج6: 324 ).

از برخی عبارات شیخ اشراق چنین به نظر می‌رسد که عالم خیال خواه متصل یا منفصل که از آن به عالم مثال یاد می‌کند، دو ویژگی مهم دارد: یکی محاکات اضداد و دیگری صورت­بخشی یا نقش‌بندی به معانی:

از سوی دیگر عالم مثال یا خیال منفصل را سهروردی «اقلیم هشتم» نامیده و بر این باور است که عالم ذومقدار و جهان اندازه‌ها به هشت اقلیم قابل تقسیم است، و مقادیر حسی، اقالیم سبعه را تشکیل می‌دهد اما در اقلیم ثامن جز مثل معلقه چیز دیگری نیست. در همین عالم است که حوادث عجیب و غریب مانند راه‌رفتن روی آب یا در هوا رخ می‌دهد. این‌ها همه از احکام اقلیم هشتم است که شهرهای جابلقا و جابلثا و هورقلیا در آن است ( همو، ج2: 254 ). از سوی دیگر هرگاه اشراقات علوی بر نفوس ادامه یابد، آنگاه این نفوس صاحب قدرت و علم شده است و ماده عالم به ایشان اعطا می‌شود. به گونه‌ای که قادر به تصرف در آن هستند و دعای این نفوس مصفا در عالم اعلی به اجابت می‌رسد.

شیخ اشراق بر تصفیه نفس حاکی از آن است که خیال متصل غیر مزکّی نیز می‌تواند باعث نقش‌بندی‌هایی غیرواقعی شود. به­نظر سهروردی در عالم خیال منفصل، اشیاء در انتقالی سریع به هیئت و صورتی شبیه شیی یا ضد آن متمثل و متصور می‌شوند و به همین دلیل نیازمند تعبیر یا تأویل هستند.

 از نظر شیخ اشراق مکاشفه و تجربه عرفانی، واقعیتی از سنخ معرفت و ادراک است. معرفتی که در حصول آن مقدمات اکتسابی یعنی علوم بحثی بدون تاثیر نبوده است. اگر چه شرط لازم آن هم نیست.

سهروردی معتقد است که برخی از ملوک فارس که به آئین زرتشت بودند همچون فریدون و کیخسرو، از طریق تجرید به شهود عرفانی رسیده‌اند ( همو، ج4: 93-92 ).

 

ادامه نوشته

سهروردی وافلاطونیان ایران **  درباب مكاشفات كيخسرو و زرتشت

سهروردي، در قالب يك راز شخصي كوتاه، يا حتي نوعي «خودانتقادي»، در موضع مهمي از حكمه‌الاشراق اشاره مي‌كند به واقعه‌اي كه تاثير سرنوشت‌سازي در مسير حيات معنوي‌اش داشته است. اشاره مي‌كند به مكاشفه مستقيمي كه به همه ترديدها و به همه قيد و بندهايي كه پابند فلسفه مشائي‌اش مي‌ساخت، پايان داد.

آنچه را كه سهروردي كنار گذاشت نوعي جهان‌شناخت بي‌خبر از عوالم مشتمل بر وجودهاي نوراني متعدد بود. رويگرداني شيخ اشراق از فلسفه مشا و روي آوردنش به حكمت اشراق، مرتبط با انكشاف فرشته شناخت بود كه همان‌طور كه در مواضع بسيار به ما يادآور خواهد شد، الهام‌بخش و سامان‌دهنده آیين ايرانيان باستان بوده است.

سهروردي مي‌داند كه همه كساني كه در مواقعي از كالبد جسم مادي‌شان «به درآمده‌اند» انوار روحاني ناب را مشاهده كرده و سپس براي هدايت ديگران مشاهدات‌شان را مكتوب كرده‌اند. محتواي همه خلسه‌نامه‌ها(1)، خلسه‌نامه‌هاي هرمس، امپيدوكلس و افلاطون، همين است.افلاطون (يعني افلوطين) گفته است: «اني رايت عندالتجرد افلاكا نورانيه»، «در زمان تجرد از بدن، افلاكي نوراني را مشاهده كردم.»

سهروردي اين حكايت افلوطين را تلخيص و تهذيب مي‌كند:«افلاطون خود حكايت كند كه در پاره‌اي از حالات بدنم را رها كردم و از ماده [هيولا] مجرد گشتم، و در ذات خويش نور و بهاء [يا زيبايي] را مشاهده كردم. سپس به علت [اولاي] الهي كه بر همه چيز احاطه دارد، ارتقا يافتم و چنان شدم كه گويي در آن قرار گرفتم و به آن درآويختم و نور عظيم را در جايگاه رفيع الهي ديدم. اين است خلاصه‌اي از حكايت او تا آنجا كه گويد: «آن نور، انديشه را از من محجوب ساخت.»«حكيمان پارس و هند جملگي بر اين اعتقادند و اگر در امور فلكي رصد يك فرد يا دو فرد معتبر است، چگونه ممكن است سخن استوانه‌هاي حكمت و نبوت را درباره چيزي كه در ارصاد روحاني‌شان مشاهده‌اش كردند، اعتباري نباشد؟»[1]

«و كسي كه اين را تصديق نكند و به برهان قانع نشود، بايد به رياضت مشغول شود و به خدمت اهل مشاهده درآيد، باشد كه او را خلسه‌اي [حالي] دست دهد و نوري را كه در عالم جبروت نورافشان است ببيند و به مشاهده موجودات ملكوتي و انواري كه هرمس و افلاطون مشاهده كرده‌اند، نائل شود و مشاهده كند نورهاي مينوي‌اي را كه سرچشمه‌هاي همان «خره‌وراي»اند كه زرتشت از آنها خبر داده است و خلسه پادشاه صديق، كيخسرومبارك در مسير همان‌ها واقع شد و در نتيجه آنها را مشاهده كرد. همه حكيمان پارس در اين موضوع هم‌داستان بودند، حتي در نظر آنها آب نيز، صاحب صنمي [يا رب‌النوعي] از ملكوت داشت كه آن را «خرداد» مي‌ناميدند؛ صاحب صنم درختان را «مرداد» و صاحب صنم آتش را «ارديبهشت» مي‌گفتند و اينها همان انوارند كه امپيدوكلس و ديگران بدان‌ها اشارت كرده‌اند.»

همان‌طور كه انتظار مي‌رود اين فرازها براي شارحان بلافصل شيخ اشراق، يعني شهرزوري و قطب‌الدين شيرازي مخصوصا جالب نظر بوده است و شروح‌شان گواه بر وضع شناخت‌شان درباره معنويت ايران باستان است. هر دو توضيح مي‌دهند كه «جلال‌هاي روحاني»، اشراق‌هاي‌آسماني‌اي كه مورد بحث سهروردي است، در حقيقت همان‌هايي است كه پيام‌آورشان زرتشت، «حكيم فاضل و امام كامل آذربايجاني» بوده است.

سهروردي در كتاب ديگري ذكر كيخسرو را به ميان ‌آورده است؛«پادشاه پيروزمند، كيخسرو، مبارك كه تقدس و عبوديت را برپاي داشت، از قدس صاحب سخن شد و غيب با او سخن گفت و نفس او به عالم اعلا عروج كرد و متنقش گشت به حكمت حق تعالي و انوار حق تعالي او را پيدا شد و پيش او بازآ‌مد و معني «كيان خره» را دريافت و آن روشني‌اي است كه در نفس قاهر پديد ‌آيد كه به سبب آن گردن‌ها او را خاضع شوند.»

آنچه را كه راز غيبت نهايي كيخسرو از ديد ما نهان ساخته است – چه، كيخسرو از چشم مردم اين جهان ناپديد مي‌شود بي‌آنكه به آستانه مرگ برسد را – سهروردي رازگشايي مي‌كند. بعدها امام دوازدهم و آخرين امام تشيع همين كار را كرد و از آن زمان به بعد منتظر است [يا در انتظار ظهورش هستند].

ادامه نوشته

عالم خيال از منظر شيخ اشراق و ابن عربی

به تأسي از عارفان و متأثر از آموزه‌هاي باطني دين اسلام، شيخ اشراق براي وجود سه مرتبه قايل است: جبروت، ملكوت و ناسوت؛ كه اين سه مرتبه ناظر به سه مرتبه معرفتي عقل و خيال و حس است. در عالم انساني نيز، انسان داراي سه مرتبه روح و نفس و بدن است.هرگاه از عالم روح، افاضه و اشراق يا تابش نوري صورت گيرد، در مراتب گوناگون، هستي مي‌آفريند و در عالم مثال، صورت‌ها را ايجاد مي‌كند و در عالم مادي نيز، مي‌تواند وجودي مادي ايجاد كند.

به اعتقاد شيخ اشراقصورت عالم خيال قائم به خوداند. صورت‌هاي عالم خيال و صورت‌هاي آينه معدوم نيستند، زيرا مشاهده مي‌شوند و بر آن ها حكم جاري مي‌شود. هرچه سالك به سمت عوالم بالاتر سير كند بيش‌تر به لذات ناشي از نورهاي آن پي مي‌برد و معرفت استوارتري مي‌يابد. زيرا فراتر از برزخ‌هاي عالم مثال، عوالم ديگري وجود دارد كه تدبير همه صور برزخ‌ها و صور عالم مثال در آن عوالم متعالي انجام مي‌گيرد.

به نظر سهروردي، در بينايي و ابصار، چشم يا يكي از قواي باطني نيست كه مي‌بيند، بلكه نفس است كه با اشراق حضوري اشياء را مي‌بيند، و چنان‌چه نفس از قواي حسي رو برگرداند، مي‌تواند بدون زحمت و كدورت عالم ماده و حس، عوالم علوي را شهود كند.

در زبان ابن عربي خيال دو معناي نسبتاً متفاوت دارد، هرچند اين دو معنا كاملاً متمايز از هم نيست و مي‌توان گفت رشته پيوند ميان اين دو معنا همان خلاقيت خيال است. در يك معنا، خيال، همان ماسوي‌الله است. در اين معنا، خيال، تجلي خداوند است

اما خيال در معناي دوم از ديدگاه ابن عربي به اين صورت است كه مرتبه واسط يا برزخ ميان مراتب است. خواه اين مراتب، مراتب عالم كبير (جهان) باشد و خواه مراتب عالم صغير (انسان).

ابن‌عربی معتقد است در انسان نيروی ادراك‌كننده ديگری غير از عقل يافت می‌شود كه عرصه فعاليت اين نيرو، پهنه خيال است كه در آن جمع ميان اين اضداد پديدار می‌شود، زيرا نزد حس و عقل جمع ميان دو ضد، ممتنع است. عالم خيال نزديك‌ترين دلالت به حق است، زيرا حضرت حق، اول است و آخر و ظاهر است و باطن، لذا عارف جز از راه جمع كردن ميان دو ضد، شناخته نمی‌شود.

ابن‌عربی، خيال را منزل الفت جامع ميان حق و خلق و همان صورتی می‌داند كه انسان بر آن آفريده شده است و اين آگاهی نيرومندترين آگاهی‌ای است كه به وسيله آن عارف واحديت حق را در كثرت خلق ادراك می‌كند.

ابن‌عربی در نظريه عرفانی خويش از عالم خيال به عنوان طريق معرفة‌الله نام می‌برد.



ادامه نوشته

فلسفه اشراق

مقصود از فلسفه ی اشرق، فلسفه ای است كه شیخ اشراق آن را تأسیس كرده است و اساس آن تجلی و ظهور انوار عقلی بر نفس حكیم است كه از طریق تهذیب وتصفیه نفس میسر می شود، گرچه استدلال وبرهان نیز در آن نقش دارد.

روش فلسفه ی اشراق، روشی عرفانی –استدلالی است. به این معنا كه هم بر مجاهده و تصفیه ی نفس و كشف و شهود مبتنی است و هم به استدلال فلسفی پایبند است.

منابع اصلی فلسفه اشراق را می توان به شرح زیر برشمرد:
1.فلسفه ی مشاء: سهروردی نه تنها از حكمت مشاء آگاهی داشت و از متبحران در آن بود، بلكه تا پایان عمر نیز نسبت به بسیاری از اصول آن وفادار ماند.
2.فلسفه ایران باستان شاید به همین دلیل بود كه پاره ای از واژه های كیش زردشت را در آثار خویش به كار برده است. علاقه ی شیخ اشراق به حكیمان ایران باستان ظاهراً از آن رو بود كه به نظر وی آنان نیز معتقد به حكمت اشراقی بوده اند و به وحدت مبدأ عقیده داشته اند.9
3.فلسفه ی یونان: او هرمس را پدر حكیمان، افلاطون را امام حكمت ، انباذقلس و فیثاغورث را اساطین حكمت و آغاثاذیمن و هرمس و اسقلینوس را رسولان حق معرفی می كند. 10
4.عرفان اسلامی
5.قرآن مجید و روایات اسلامی

بطور کلی اصول و مبانی فلسفه ی اشراق را می توان به شرح ذیل بیان کرد:
1.اصالت ماهیت و اعتباری بودن وجود: فلاسفه ی مشاء به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت اعتقاد داشتند. وی معتقد است اثر جاعل، ماهیت شیء است و وجود امری اعتباری است.
2.نور و ظلمت: سهروردی، اشیای عالم را به نور و ظلمت تقسیم می كند. مقصود از نور، ظهور است و مقصود از ظلمت، نبود نور و عدم ظهور می باشد. از ویژگیهای نور این است كه خیر محض و بدیهی و بی نیاز از تعریف است .
3.تقسیم نور به جوهر و عرض: ماهیت نور به دو قسم جوهری و عرضی تقسیم می شود. مقصود از نور جوهری، نوری قائم به ذات است، كه مجرد از ماده و عاری از جهت و مكان است و اشاره ی حسی به آن ممكن نیست. اما نور عرضی ، قیامش به جسم است و دارای جهت و مكان می باشد و به ادراك حسی در می آید.
4.اقسام نور جوهری: نور جوهری به سه قسم تقسیم می شود:
الف. نورالانوار: یعنی واجب الوجود و پروردگار جهان كه نور بی پایان و مصدر همه ی انوار است و قیام همه به اوست، او از همه ی صفات نقص و امكان عاری است.
ب: عقول یا انوار قاهره: عقول با اینكه جوهرند و ویژگیهای جوهر را دارند، از صفت نقص و امكان منزه نیستند و محتاج نورالانوار هستند و از او صدور و ظهور می یابند.
ج. نفوس یا انوار اسفهبدیه: نفوس ناطقه با اینكه منطبع در اجسام نیستند، ولی در اجسام تصرف می كنند و این تصرف به واسطه جوهر جسمانی لطیفی به نام روح حیوانی است كه محل آن در قسمت چپ قلب می باشد.

5.صور معقله و اشباح مجرده: سهروردی به چهار عالم معتقد است. او می گوید: « من تجربه های معتبری دارم كه بر این چهار عالم دلالت می كند: عالم انوار قاهره، عالم انوار مدبرّه، عالم برزخیات و عالم صور معلقه»
6. بساطت جسم: اصل اساسی حكمت مشاء این است كه جسم مركب از هیولا و صورت است، اما شیخ اشراق این اصل را نمی پذیرد و جسم را جوهری بسیط می داند كه حقیقت آن مقدار است و قابل ابعاد سه گانه – طول، عرض و ارتفاع – می باشد

ادامه نوشته

فلسفه‌ی اشراق

فلسفه اشراق در سده‌ی دوازدهم میلادی در ایران پا گرفت و بی گمان تا به امروز در فلسفه‌ی اسلامی و به ویژه فلسفه‌ی ایران بسیار تأثیرگذار بوده‌است. این فلسفه چندی از مفاهیم بنیادین مکتب ارسطویی را – البته بنا به قرائت سینوی از آن- به نقادی کشیده بسیاری از وجوه ممیزه و محوری آن را نادرست می‌شمارد.
اشراقیون نگرشی را نسبت به واقعیت مطرح می‌کنند که براساس آن ماهیت از وجود و نیز معرفت شهودی (حضوری) از معرفت علمی (حصولی) به مراتب مهمتر است.
 آنان چنانکه از نامشان پیداست، مفهوم نور را همچون شیوه‌ای برای کشف روابط میان خدا (نورالانوار) و مخلوقات به کار می برند و در نتیجه، کل واقعیت را پیوستاری می بینند که [در آن] عالم مادی نیز جنبه‌ی الهی به خود می‌گیرد. معلوم است که چنین زبانی برای فیلسوفان عارف مسلک، سخت دلکش بود و اشراقیون به زودی جذب عرفان اسلامی شدند.

ادامه نوشته

شیخ اشراق (شهاب الدین سهروردی)

سهروردی را رهبر افلاطونیان جهان اسلام لقب داده‌اند. او خود فلسفه اش را حکمت اشراق نامیده بود که به معنای درخشندگی و برآمدن آفتاب است و اقوام لاتین آن را aurora conurgens نام نهاده اند.

مکتب سهروردی هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی داند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و اشراق را شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت می شناسد. او به سختی بر ابن سینا می تازد و از کلیات و مثل افلاطون دفاع می کند.

سهروردی وجودشناسی خود را «نورالانوار» نام داده است. همان حقیقت الهی که درجه روشنی آن چشم را کور می کند.سلسله مراتب موجودات بستگی به درجه نزدیکی آن ها با «نورالانوار» دارد، یعنی به میزان درجه «اشراق» و نوری که از نورالانوار به آن ها می رسد.

از مولفه‏ های تقریباً بی‏ نظیر و منحصر به فرد فلسفه‏ شهاب‏ الدین، چیزی است که او از آن به حکمت خسروانی تعبیر می‏کند.

عالم خیال یا مثال، مرتبهای از هستی است که از ماده مجرد است، ولی از آثار آن بر کنار نیست؛ یعنی مرتبهای که میان محسوس و معقول یا مجرد و مادی است و به همین دلیل برخی خواص هر دو حوزه را داراست.

در واقع شیخ اشراق علاوه بر صور خیالی و قوه خیال که یکی از قوای باطنی و مورد قبول مشائیان است، از امر دیگری به نام عالم مثال یا خیال سخن میگوید.

شیخ شهید، سهروردی، عالم مثال را یکی از عوامل چهارگانه خود نیز معرفی میکند و میگوید: «شخصا تجربه های درستی دارم که ۴ عالم داریم: عالم انوار قاهره (عقول)، عالم انوار مدبره (نفوس)، عالم برازخ (اجسام) و عالم صور معلقه (عالم خیال). سعه وجودی عالم مثال در نگاه شیخ شهاب الدین بسیار است

شیخ اشراق عقیده دارد اصوات بسیار بلندی که اهل مکاشفه میشنوند، ناشی از تموج هوا نیست، زیرا تموج هوا با این شدت بر اثر اصطکاک در مغز غیرقابل تصور است، بلکه آن صورت مثالی صوت است که خودش واقعا یک صوت و حقیقی است. وی همچنین هیچ آهنگی را لذتبخشتر از آهنگ افلاک و هیچ شوقی را به درجه شوق آنها نمیداند.

نبی به دلیل قوت نفس الهی خویش در حال بیداری نیز صور کائنات را در برازخ فلکی مشاهده کرده و تلقی وحی مینماید. نبی خلیفه خداوند در زمین است و تعجبی ندارد که عالم همانند بدن او باشد که در آن تصرف نماید لذا او حایز مقام «کن» است.

نکته مهم دیگر آن که سهروردی به این امر توجه دارد که آنچه به عنوان وحی یا انزال مغیبات از آن تعبیر میشود از عوالم بالا میآید و چیزی نیست که خود شخصی موجد آن باشد.

ادامه نوشته

فلسفه اشراق

مراد از فلسفه اشراق فلسفه ­ای است که شیخ اشراق شهاب­الدین سهروردی (549م) آن را بنیان نهاده است. از نظر شیخ اشراق فیلسوف و اقعی کسی است که علاوه بر تسلط بر مبانی فلسفی و منطق صوری بتواند با تهذیب نفس و تصفیه باطن مراتب کمالات معنوی را طی کرده و استعداد مظهریت انوار الهی را پیدا نماید. خود او در کتاب­هایش تاکید می­کند فلسفه ­اش برای کسانی است که علاوه بر حکمت بحثی و استدلالی دنبال شهود حقایق عالم بالا نیز هستند و شرط فهم فلسفه خود را تابش بارقه الهی بر قلب خواننده می­داند و تاکید می­نماید کسانی که فقط طالب بحث فلسفی صرف هستند و دنبال تألّه و کشف الهی نمی­باشند بهتر است سراغ فلسفه مشاء بروند. به اعتقاد شیخ اشراق کار اشراقیون جز با سوانح نوری سامان نمی­یابد.[1]
یکی از نکاتی که پس از شیخ اشراق بر سر زبان­ها افتاد این است که سر سلسله اشراقیان افلاطون بوده است. این سخن در حقیقت از بیانات خود شیخ اشراق است. او ­بود که برای اولین بار مدعی شد افلاطون امام حکمت اشراق است.

ادامه نوشته