منبع :سایت مهرنامه

سهروردي، در قالب يك راز شخصي كوتاه، يا حتي نوعي «خودانتقادي»، در موضع مهمي از حكمه‌الاشراق اشاره مي‌كند به واقعه‌اي كه تاثير سرنوشت‌سازي در مسير حيات معنوي‌اش داشته است. اشاره مي‌كند به مكاشفه مستقيمي كه به همه ترديدها و به همه قيد و بندهايي كه پابند فلسفه مشائي‌اش مي‌ساخت، پايان داد. ديدگاه‌هايي كه در آغاز مطالعات فلسفي‌اش بدان‌ها تمايل داشت [در اثر ين مكاشفه]، برافتادند. همان‌ور كه شارحانش به تاكيد گفته‌اند، اين واقعه مربوط است به دوران نوجواني شيخ يعني زماني كه اولين بار فلسفه را تجربه مي‌كرد. نظريه مشائي مورد حمايت وي عبارت بود از جهان شناخت فلسفه مشاء كه شمار عقول را به شمار محرك‌هاي افلاك، يعني به 10 يا 55 تا و نه بيشتر از آن، محدود مي‌داشت. اينك كه كاملا به خطاي دوران نوجواني‌اش واقف شده است، تلقي‌اش اينگونه است:

ثبم عجايب الترتيب واقعه في عالم الظلمات و البرازخ و النسب بين الانوار الشريفه اشرف من‌النسب الظلمانيه، فتجب قبلها و اتباع المشائين اعترفوا بعجايب الترتيب في‌البرازخ و حصروا عقول في عشره. فعالم البرازخ يلزم ان يكون اعجب و اطراف و اجود ترتيبا، و الحكمه فيه اكثر علي قواعدهم، «به علاوه، نظم و ترتيب شگفتي در عالم موجودات ظلماني و برزخي موجود است و نسبت‌هاي ميان انوار شريف برتر از نسبت‌هاي ميان موجودات ظلماني [مادي] است، بنابراين بايد آن نسبت‌ها قبل از نسبت‌هاي موجودات ظلماني موجود باشند. پيروان فلسفه مشاء به نظم و ترتيب شگفت در موجودات جسماني اذعان كرده و در عين حال عقول را به 10 تا محدود داشته‌اند. پس طبق مباني آنها عالم موجودات برزخي بايد ترتيبي شگفت‌تر و جالب‌تر و نيكوتر داشته باشد و حكمت موجود در آن فزون‌تر باشد.»

بنابراين، آنچه را كه سهروردي كنار گذاشت نوعي جهان‌شناخت بي‌خبر از عوالم مشتمل بر وجودهاي نوراني متعدد بود. رويگرداني شيخ اشراق از فلسفه مشا و روي آوردنش به حكمت اشراق، مرتبط با انكشاف فرشته شناخت بود كه همان‌طور كه در مواضع بسيار به ما يادآور خواهد شد، الهام‌بخش و سامان‌دهنده آیين ايرانيان باستان بوده است. بايد توجه داشت كه سهروردي نوعي پيش‌آگاهي به عجايب غيرقابل درك «فلك‌ ستارگان ثابت [يا ثوابت]» (عنواني كه همه كهكشان‌ها و منظومه‌هاي وراي منظومه شمسي ما را شامل مي‌شود) كشف فرشته شناخت از سوي او با نوعي انقلاب نجومي كه افلاك محدود نجوم ارسطويي يا بطلميوسي را از هم شكافت، همراه و هم‌عنان بود، در عين حال در مغرب‌زمين، همين انقلاب نجومي به بهاي از دست رفتن همه فرشته شناخت، تمام شد. اين موضوع، به‌خصوص يكي از شاخص‌هاي حاكي از [تمايز و] تقابل ميان دو فرهنگ ما [يعني شرق و غرب] است.

سهروردي مي‌داند كه همه كساني كه در مواقعي از كالبد جسم مادي‌شان «به درآمده‌اند» انوار روحاني ناب را مشاهده كرده و سپس براي هدايت ديگران مشاهدات‌شان را مكتوب كرده‌اند. محتواي همه خلسه‌نامه‌ها(1)، خلسه‌نامه‌هاي هرمس، امپيدوكلس و افلاطون، همين است. افلاطون مكاشفه‌اش را گزارش كرده و شهادت مي‌دهد كه، وقتي از هرگونه ظلمت مجرد گشتم، عالم نو را مشاهده كردم. مي‌دانيم كه سهروردي در اينجا به خلسه معروف افلوطين تحت نام افلاطون در تاسوعات، به شرحي كه در به اصطلاح اثولوجيا ارسطو مذكور است، اشاره دارد. در چندين موضع از حكمه‌الاشراق به اين حكايت معروف استناد مي‌كند: افلاطون (يعني افلوطين) گفته است: «اني رايت عندالتجرد افلاكا نورانيه»، «در زمان تجرد از بدن، افلاكي نوراني را مشاهده كردم.» شارحان تاكيد دارند كه اين تعبير ناظر است به عقول اعلا [يا مبادي عالي] كه با نور قوي‌ترشان بر موجودات نوراني كم‌فروغ‌تر احاطه دارند، به همان سان كه افلاك آسماني، در اخترشناخت محيط بر يكديگرند [به عبارت ديگر عالي محيط برداني و داني و محاط در عالي است.] سهروردي اين حكايت افلوطين را تلخيص و تهذيب مي‌كند:

و حكي عن نفسه انه يصير في بعض احواله بحيث يخلع بدنه و يصير مجردا عن‌الهيولي، فيري في ذاته النور والبها، ثم يرتقي الي العله الالهيه المحيطه بالكل. فيصيركانه موضوع فيها معلق بها ويري النور العظيم في‌الموضع الشاهق الالهي. ما هذا مختصره الي قوله «حجبت الفكره غني ذالك النور.» و قال شارع العرب و العجم «ان لله سبعا و سبعين حجابا من نور، لوكشفت عن وجهه لاحرقت سحبات وجهه ما ادرك بصره،»

«افلاطون خود حكايت كند كه در پاره‌اي از حالات بدنم را رها كردم و از ماده [هيولا] مجرد گشتم، و در ذات خويش نور و بهاء [يا زيبايي] را مشاهده كردم. سپس به علت [اولاي] الهي كه بر همه چيز احاطه دارد، ارتقا يافتم و چنان شدم كه گويي در آن قرار گرفتم و به آن درآويختم و نور عظيم را در جايگاه رفيع الهي ديدم. اين است خلاصه‌اي از حكايت او تا آنجا كه گويد: «آن نور، انديشه را از من محجوب ساخت.» شارع عرب و عجم [رسول خدا(ص)] فرمود: «خداي را هفتاد و هفت حجاب از نور است و چون اين حجاب‌ها از وجهش برداشته شوند درخشش‌هاي وجه او، هر آنچه را به ديدش آيد، بسوزاند.»

سهروردي در چند صفحه قبل از اين به خلسه‌نامه‌هاي هرمس و افلاطون اشاره كرده است و اينگونه نتيجه مي‌گيرد:

و حكما الفرس و الهند قاطبه علي هذا. فاذا اغتبر رصد شخص او شخصين في امور فلكيه، فكيف لايعتبر قول اساطين الحكمه والنبوه علي شي شاهدوه في‌ارصادهم الروحانيه؟، «حكيمان پارس و هند جملگي بر اين اعتقادند و اگر در امور فلكي رصد يك فرد يا دو فرد معتبر است، چگونه ممكن است سخن استوانه‌هاي حكمت و نبوت را درباره چيزي كه در ارصاد روحاني‌شان مشاهده‌اش كردند، اعتباري نباشد؟»[1]

اين استدلال، براي سهروردي استدلال قاطعي است و يك پديدارشناس امروز علي‌القاعده نمي‌داند چگونه بهتر از اين بگويد. در حقيقت آن پديدار كه عيان مي‌شود، اول از همه مشروط به قابليت كسي است كه بر او عيان شده است، عينيت اين شهود پيوسته به آن ارتباط است. كساني كه اين پديدار برايشان مخفي مي‌ماند، فقط يك كار مي‌توانند كرد و آن اينكه شرايطي را كشف كنند كه اين پديدار تحت آن شرايط، براي كساني كه مشاهده‌اش كرده‌‌اند، عيان شده است. شايد به همين دليل است كه معادل واژه «پديدارشناسي» ما [غربي‌ها] مدت مديدي پيش از اين، در تعبير عربي كشف‌المحجوب (كشف امر نهان) موجود بوده و عنوان بسياري از رساله‌هاي عرفاني قرار گرفته است(2). هر نقد ديگري از موضوع [يا معلوم] مورد مكاشفه، در حقيقت از درك آن موضوع در مي‌ماند و در مورد نحوه وجودش نسنجيده قضاوت مي‌كند.

 هر تلاشي كه بخواهد تنزلي در واقعيت شيء ديده شده ايجاد كند، در نظر كسي چون سهروردي قدري ندارد؛ منظور از تنزل در واقعيت شي‌ء ديده شده، اين است كه به يك «تبيين علّي» [از آن واقعيت] بسنده شود و بدين‌وسيله آن واقعيت فروكاسته شود به يك دلالت [صرف] كه در سويه [ظاهري] واقعيتي كه خود را نشان مي‌دهد، متوقف مي‌شود. سهروردي هميشه در رد اين تلاش‌ها مي‌تواند استدلال كند كه چگونه ممكن است كسي كه نديده است، به حق بتواند در شهادت آنان كه ديده‌اند، مناقشه كند؟ ملاصدراي شيرازي، در تعليقه‌هاي مربوط به اين صفحات[2] معناي حس بصري اخروي، قوه ادراكي ملكوت را به ما يادآور مي‌شود. افراد بي‌بهره از اين حس، هميشه مي‌توانند مشاهدات ديگران را انكار كنند ولي يقينا انكارشان بي‌مبنا [يا مضحك] است. شيخ اشراق به گواهي‌هايي كه مورد استنادشان قرار مي‌دهد، به‌خصوص به گواهي حكيمان ايران‌باستان (زيرا در پي احياي حكمت اين حكيمان است) يقين دارد و بنابراين مدعاي خويش را به شرح زير تبيين مي‌كند:

وصاحب هذه‌الاسطر كان شديدالذب عن طريقه المشائين في انكار هذه‌الاشياء عظيم الميل اليها و كان مصرا علي ذالك «لولا ان راي برهان ربه»(يوسف، 24)، «نويسنده اين سطرها (يعني خود سهروردي)[3] در گذشته مدافع سرسخت شيوه مشائيان در انكار اين امور بود و علاقه شديد به آن داشت و اگر برهان پروردگارش را مشاهده نكرده بود، همچنان بر اين شيوه پاي مي‌فشرد.»

همان‌طور كه شارحان تاكيد مي‌ورزند، به راستي بحث درباره شهود مستقيم انوار محض است. بدين‌سان مولف مشاهده مي‌كند كه همه آنچه در اين عالم موجود است، مثال، شبح و صنم صورت‌هاي نوراني مجرد موجود در عالم عقل است. سهروردي در ادامه مي‌نويسد:

و من لم يصدق بهذا و لم يقنعه الحجه فعليه بالرياضات و خدمه اصحاب المشاهده. فعسي يقع له خطفه يري النور الساطع في عالم الجبروت و يري الذوات الملكوتيه والانوار التي شاهدها هرمس و افلاطون و الاضواء المينويه ينابيع ال«خره» والراي التي اخبر عنها زرادشت و وقع خلسه الملك الصديق كيخسروالمبارك اليها، فشاهدها و حكماالفرس كلهم متفقون علي هذا، حتي ان الماء كان عندهم له صاحب صنم من الملكوت و سموه «خرداد» وماللاشجار سموه «مرداد» و ما للنار سموه «ارديبهشت» و هي‌الانوار التي اشاراليها انباذقلس و غيره.

«و كسي كه اين را تصديق نكند و به برهان قانع نشود، بايد به رياضت مشغول شود و به خدمت اهل مشاهده درآيد، باشد كه او را خلسه‌اي [حالي] دست دهد و نوري را كه در عالم جبروت نورافشان است ببيند و به مشاهده موجودات ملكوتي و انواري كه هرمس و افلاطون مشاهده كرده‌اند، نائل شود و مشاهده كند نورهاي مينوي‌اي را كه سرچشمه‌هاي همان «خره‌وراي»اند كه زرتشت از آنها خبر داده است و خلسه پادشاه صديق، كيخسرومبارك در مسير همان‌ها واقع شد و در نتيجه آنها را مشاهده كرد. همه حكيمان پارس در اين موضوع هم‌داستان بودند، حتي در نظر آنها آب نيز، صاحب صنمي [يا رب‌النوعي] از ملكوت داشت كه آن را «خرداد» مي‌ناميدند؛ صاحب صنم درختان را «مرداد» و صاحب صنم آتش را «ارديبهشت» مي‌گفتند و اينها همان انوارند كه امپيدوكلس و ديگران بدان‌ها اشارت كرده‌اند.»

تعبير خاص ينابيع الخره والراي را مورد تاكيد قرار دادم. سهروردي دو اصطلاح تخصصي فارسي را در يك عبارت عربي جمع مي‌كند و عبارت ينابيع الخره والراي را مي‌سازد. با بخش نخست اين تعبير آشنا هستيم (خورنه اوستايي، خره پهلوي). بخش دوم آن، يعني راي كه بيانگر يك اصطلاح اوستايي (رايي) است، مفهوم شكوه، جلال، شوكت شاهانه را مي‌رساند.[4] تركيب اين دو اصطلاح يا صفت‌‌هاي مشتق از آنها، در متون اوستايي و همچنين در متون پهلوي، شيوه‌اي معمول و مخصوص است.[5] دليل اينكه سهروردي هيچ چيز را بالبداهه [و از طرف خود] نمي‌گويد دقيقا در اين كلمات نهفته است: زيرا او از سنتي تبعيت مي‌كند كه به نحوي از انحاء براي اين «احياگر حكمت ايران‌ باستان» معلوم شده است.

در سير مباحث كتاب [حكمه‌الاشراق] اشارات بسياري در قالب تعابير ديگر به اين «سرچشمه‌هاي خره‌وراي» رفته است. همان‌طور كه گفتيم كتاب حكمه‌الاشراق با يك اصلاح همه‌جانبه در منطق آغاز و به نوعي يادداشت خلسه، كه در دو مناجات شورانگيز(3) ثبت و ضبط شده است، ختم مي‌شود. باري، مساله كتاب، مساله «روندگاني [يا سرگشتگاني] است كه در غرفه‌هاي نور را مي‌كوبند»، مساله مواجهه‌اي است «كه فرشتگاني كه هادي ديگران به مشرق‌اند» [ملائكه‌الله مشرقين]، خود در مسيرش پيش مي‌روند(4) و نيز مساله آب پاكي است كه از «سرچشمه‌ زيبايي (ينبوع‌البهاء) مي‌جوشد.(5)»[6] قبلا ديديم كه واژه خورنه را به طور دقيق به بهاء عربي (زيبايي، بارقه، شكوه) ترجمه كرده‌اند. بنابراين مترادف ينبوع البهاء در اين صفحه مترادف با ينابيع‌الخره، سرچشمه‌هاي نور جلال، بر مبناي نص عظيم تصريح شخصي خود اوست. توصيفاتي كه از فرشتگان شده است، بيان گوياتري است از اينكه، در نظر سهروردي، خورنه و اشراق، نور جلال و نور اشراق، منبع خورنه و منبع اشراق، مترادفند. بنابر سنت معمول، آب و نور به عنوان منابع حيات و علم، نيز مترادفند.[7] در صفحات ديگر به تعابير «سرچشمه‌هاي حيات» و «سرچشمه‌هاي نور حيات» برمي‌خوريم.[8] اين منبع خودش معلوم [يا موضوع] قرار نمي‌گيرد، بل چيزي است كه جوشش علم را سبب مي‌شود.

همان‌طور كه انتظار مي‌رود اين فرازها براي شارحان بلافصل شيخ اشراق، يعني شهرزوري و قطب‌الدين شيرازي مخصوصا جالب نظر بوده است و شروح‌شان گواه بر وضع شناخت‌شان درباره معنويت ايران باستان است. هر دو توضيح مي‌دهند كه «جلال‌هاي روحاني»، اشراق‌هاي‌آسماني‌اي كه مورد بحث سهروردي است، در حقيقت همان‌هايي است كه پيام‌آورشان زرتشت، «حكيم فاضل و امام كامل آذربايجاني» بوده است.[9] زرتشت در «كتاب زند»[10] مي‌گويد كه «عالم به دو قسم تقسيم مي‌شود: مينوي، عالم نور، عالم روحاني و گيتي، عالم ظلماني و جسماني.» اينها در حقيقت دو طبقه جهان‌شناسانه اصلي اوستا، يعني مينيوه و گيثيه (به پهلوي مينوك و گيتيك) است.[11] نوري از عالم نور بر نفوس كاملان فيضان مي‌كند كه ياري‌شان مي‌دهد، آنان را شكوه و شوكت [يا قدرت] (تاييد و راي) مي‌بخشد.

 نفوس به نورش نوراني مي‌شوند و هاله‌اي فروزان از هاله خورشيد بر گردشان پديد مي‌آيد. «اين همان نور است كه در زبان پهلوي خره‌اش ناميده‌اند و زرتشت درباره‌اش مي‌گويد، خره نوري است كه از ذات خداوند متعال ساطع مي‌شود و به فضل آن برخي از آفريده‌ها بر برخي ديگر رياست مي‌يابند و هر يك از آنان به ياري اين خره، قابليت حرفه و صناعتي را به دست مي‌آورند و آن خره را كه خاص پادشاهان فاضل است، «كيان خره» گويند.»[12] بدين ترتيب يكي از مفاهيم مبنايي حكمت مزديسنا وارد در جريان معنويت اسلامي و گنوسيس مي‌شود. اشراقيون، وارثان خسروانيون، مرده‌ريگ سهروردي و شارحانش را نسل اندر نسل منتقل كرده‌اند.

در اينجا در كنار زرتشت پيامبر، از كيخسرو مبارك ياد شده است. در حقيقت او آخرين شخصيت سلسله كياني و شخصيت برجسته‌اي در اين سلسله است كه تا پيش از او وشتاسپه، حامي زرتشت، ظهور نمي‌كند. هر يك از كيانيان را اوصاف دقيق و حكايت [و حماسه] سنجيده‌اي سرشار از جزئيات قهرمانه و جنجالي، است. اما هرگز نمي‌توان آنها را در تقويم‌هاي ما وارد كرد. آنها براي هميشه زمان‌هاي خاص خودشان هستند و اين زمان‌ها با واسطه كيخسرو، زمان همه حكيمان خسرواني نيز هستند. اين شخصيت نامور كه «تاريخ» آن به ماوراء تاريخ مي‌رود و به «اقليم هشتم» امتداد مي‌يابد، در چند صفحه بعد دوباره مطرح خواهد شد. اين اقليم ماوراي اقاليم، مكاني است كه در ساحت آن انتقال از حماسه پهلواني به حماسه عرفاني، در نهان ‌روي مي‌دهد. به علاوه مكاني است كه تلاقي ميان پهلواني عرفاني ايراني ‌بنا به تصور سهروردي از آن، تلاقي ميان سالكان خسرواني يعني اشراقيون و شهسواري جام مقدس خود ما غربي‌ها، در ساحت آن امكان‌پذير مي‌شود.

سهروردي در كتاب ديگري ذكر كيخسرو را به ميان ‌آورده است؛[13] در‌آنجا مي‌بينيم كه شخصيت شاهان ايراني با اوصافي متالهانه در نظر وي جلوه‌گر مي‌شوند. اين شاهان را جزو تبار قهرمانان ميدان خلسه از هرمس تا امپيدوكلس قرار مي‌دهد. همان‌طور كه انتظار مي‌رود، همه شارحان، عبارت سهروردي در اين خصوص را نقل كرده‌اند:

الملك الظافر «كيخسرو» اقام التقديس و العبوديه فاتته منطقيه القدس[14] و نطق معه الغيب و عرج بنفسه الهي العالم الاعلي منتقشا بحكمه‌الله العليا و واجهته انوارالله بوجهها، فادرك منهاالمعني الذي يسمي «كيان خره» و هوتالق في‌النفس – قاهر – فخضعت‌له‌الاعناق،

«پادشاه پيروزمند، كيخسرو، مبارك كه تقدس و عبوديت را برپاي داشت، از قدس صاحب سخن شد و غيب با او سخن گفت و نفس او به عالم اعلا عروج كرد و متنقش گشت به حكمت حق تعالي و انوار حق تعالي او را پيدا شد و پيش او بازآ‌مد و معني «كيان خره» را دريافت و آن روشني‌اي است كه در نفس قاهر پديد ‌آيد كه به سبب آن گردن‌ها او را خاضع شوند.»

بدين‌سان، خلسه عرفاني كيخسرو از جنس همان خلسه‌هايي است كه زرتشت را، پس از گفت‌وگوهايش با «مهين‌فرشتگان»، مستقيما به محضر هفت‌گانه الهي [يا هفت امشاپسند] هفت ناميراي مقدس، برده است. گفت‌وگوي كيخسرو با حكمت آسماني نيز يادآور گفت‌وگوهايي است كه در متني به زبان پهلوي(6) دقيقا با عنوان مينوك – خرت (خرد [يا حكمت] آسماني) ثبت شده است. در عين حال، [همه آنچه در] در صفحات پرطول و تفصيلي از شاهنامه فردوسي درباره حماسه كيخسرو آمده است، به هيچ‌وجه به آنچه از قلم سهروردي درباره اين قهرمان ميدان حماسه عرفاني جاري شده است، قد نمي‌دهد. در مورد ديگر قهرمانان ايراني در تمثيل‌هاي عرفاني او نيز همين سخن صدق مي‌كند. در حقيقت، رسالت شيخ اشراق دقيقا همين است، يعني بايد متولي ميراث ايران‌باستان باشد. او قهرمانان ايران‌باستان را به هدف رسالت‌شان مي‌رساند و خودش تاريخ‌شان است. آنچه را كه راز غيبت نهايي كيخسرو از ديد ما نهان ساخته است – چه، كيخسرو از چشم مردم اين جهان ناپديد مي‌شود بي‌آنكه به آستانه مرگ برسد را – سهروردي رازگشايي مي‌كند. بعدها امام دوازدهم و آخرين امام تشيع همين كار را كرد و از آن زمان به بعد منتظر است [يا در انتظار ظهورش هستند].

 كيخسرو تمثل [يا رمز] عارفي است كه حكيم كامل است، يعني حكيمي كه با هدايت حكمت، سوفياي آسماني متشخص، تشرف حاصل كرده و به موجب همين منصب، در مقام يك پادشاه عرفاني عالم تقدس‌يافته و بهره‌مند از چيزي است كه ايامبليخوس نوافلاطوني از آن به «نيروهاي قدسي» [يامتالهانه](7) تعبير مي‌كند. از ‌آن پس اين واقعيت كه كيخسرو حقيقتا حاكم عرفاني است، از نظر اهل دنيا، غيب [يا نامريي] شد. «تابيدن يك عنصر قاهر به نفس» [يا «آن روشني كه در نفس قاهر پديد مي‌آيد»، بدين‌معناست كه] آن صورت نوراني كه طباع تام است صورت‌هاي علميه [يا معرفتي] را به هرمس القا مي‌كند. خود عارف هرمسي نيز خليفه‌الله مي‌شود.

چگونه عارفاني كه به اعتقاد سهروردي هم طالب تعقل [يا بحث]اند و هم طالب تاله، به غايت مطلوب‌شان مي‌رسند؟ سهروردي به آنها تفهيم مي‌كند كه غايت‌طلب، معرفت اشراقي است. به آنها نشان مي‌دهد كه منبع اشراق كجاست. ولي چگونه آن واقعه، واقعه خود آنان مي‌شود. اين دقيقا همان است كه سهروردي در حكايت‌هاي تمثيلي‌اش كه بيانگر مضامين اساسي حماسه عرفاني‌اند، به توصيفش مي‌كشد. صحنه‌پردازي اين حكايات، شخصيت‌هاي داستاني‌‌شان همه مبتني بر اين فرض است كه او مريدش را به سلسله‌هاي وجود و به حكم همين به سلسله‌هاي وجودهاي نوراني، تشرف داده است. اگر مريد شايستگي داشته باشد، آن وجود نوراني كه نزديك‌ترين موجود به اوست راهنمايش مي‌شود زيرا او نيز در مطلع انوار در سرچشمه‌هاي خره‌وراي، طالع مي‌شود.(8) به اختصار و به طور كلي، فرشته‌شناخت مبنايي سهروردي همين است، مبنايي است به اين معنا كه بنيادي براي طرح [و توصيف] وجود و ظهورات آن براي آگاهي است.

پی‌نوشت‌های مولف:

[1] همان، بند 165، ص 156.

[2] مقايسه كنيد با: زير، ج 3، دفتر پنجم، فصل 2.

[3] براي آنچه در زير مي‌آيد، مقايسه كنيد با: حكمه‌الاشراق، بند 166، صص 158-156، همراه با فرازهايي از شارحان اين كتاب كه در ذيل صفحه آمده است.

[4] مقايسه كنيد با: برهان قاطع، تصحيح محمد معين، ج 2، 936 (به موازات زبان سنسكريت: ريشه رج، roj، رياست، حكومت). رايومند پهلوي (راي ونت اوستايي) دارنده اين صفت را به قدرت، شوكت و شكوه متصف مي‌سازد. مقايسه كنيد با: H.s. Nyberg, Hilfsbuch des pehlevi, II, Glossary (مقايسه كنيد با: زير، پي‌نوشت 158، انوار قاهره) s.v.rayomand.

[5] خرنه ونت، Xvarnahvant (اوستايي) خرومند (Xvarromand) (پهلوي)، صفت كسي كه او را خورنه داده‌اند؛ راي و خره، يا به عبارت بهتر و به تعبير سهروردي خره وراي داده‌اند – معادل فارسي براي راي ات خوده پهلوي است. ر.ك. متون مورد استناد در اثر زير:

H.W.Bailey, Zoroastrian problems, pp.10 ff.28,41, 43, 58, 75.

[6] حكمه‌الاشراق، بند 261، ص 245 و مقدمه فرانسوي مجموعه مصنفات، ج 2، ص 56، پي‌نوشت a121؛ مقايسه كنيد با: H.V.Bailey op.cit,p.63 متوني كه در آنها خره به بهاء، زيبايي، شكوه، ترجمه شده است؛ عظمت و بهاء، بهجت و سعادت. بايد توجه داشت كه در همين عبارت سهروردي، از فرشتگان با لفظ مشرقين ياد شده است كه همانطور كه شارحان توضيح داده‌اند، به معناي كشاننده (جهت‌دهنده) نفوس به سوي اشراق است.

[7] مقايسه كنيد با: تحقيق نگارنده درباره قاضي سعيد قمي با عنوان «تصوير خانه كعبه»، در معبد و مكاشفه (ترجمه فارسي در دست انتشار)، صص 222 به بعد، عقل، عرش است. نور، آبي است كه عرش بر آن استوار است و منظور از اين آب – معقولات [يا موضوعات تعقل] است. ولي عقل همچنين عين معقولاتي است كه بر آنها محيط است. [و اين همان مضمون «محيط بودن و مركز بودن» همزمان عرش است كه نويسنده در جستار مورد استناد، بسيار بر آن تاكيد مي‌ورزد].

[8] حكمه‌الاشراق، ص 224، سطر 3، ص 226 سطرهاي 5-4.

[9] قبلا.

[10] در حقيقت اوستا و زند يعني نوشته (كتاب) و تفسير. ولي واژه زند نام خود كتاب شده است. حتي مدتي سخن از «زبان زند» مي‌رفته است!

[11] بايد توجه داشت كه در اصطلاحات مزديسنا، مينوك به معناي حالت [يا مرتبه] متعالي، ملكوتي، لطيف آفرينش است، حال آنكه گتيك دلالت بر مرتبه ‌مرئي مادي دارد بدون آنكه به اين اعتبار در ابتدا مفهوم شر و مذمت را به مرتبه مادي نسبت دهد. اهريمن هم به عالم مادي حمله مي‌كند و هم به مرتبه گتيك. در نظر مزديسنا برخلاف [همانند] آيين مانوي و مذهب اسماعيليه، عالم مادي به معناي ابزاري خلق شده براي نجات نفوس نوراني، گرفتار شده در آن، نيست. در تلقي سهروردي از دين زرتشتي، رگه‌هاي مانوي وجود دارد.

[12] حكمه‌الاشراق، بند 166، ص 157، همراه با فرازهايي از شارحان آن.

[13] اين صفحه از متن عربي اصلي الالواح العماديه در جلد چهارم مجموعه مصنفات، بند 95، صص 93-92، آمده است. تقريرا فارسي آن را در جلد سوم مجموعه مصنفات، بندهاي 95-94، صص 188-186، مي‌توان يافت. در اين صفحات، سهروردي، تبارشناسي قدسي شاهان ايران باستان، فريدون (Thretaona) و كيخسرو را تشريح مي‌كند. كيخسرو نماينده عالم غيب بود. چون به فرمان خداوند، گاه رفتن شد، به خواست خود اين عالم را ترك گفت. به نظر مي‌رسد تفاوت‌هاي جزئي‌اي ميان متن عربي اصلي و متن فارسي وجود داشته باشد. مقايسه كنيد با: پي‌نوشت بعدي. درباره كيخسرو، مقايسه كنيد با: زير، فصل‌هاي 4 و 5.

[14] عبارت منطقيه ابي القدس را در هيچ جاي ديگر نديده‌ايم. ظاهرا يك طنين مانوي مشخص (باكره نوراني؟) در اينجا وجود دارد. اين عبارت در تقرير فارسي متن مربوطه نيامده است(بند 95، ص 187)؛ در عين حال سياق هر دو تقرير عربي و فارسي كه مي‌گويند «نفس كيخسرو متنقش گشت به حكمت»، دليل بر آن است كه اين متن درباره حكمت به منزله يك اقنوم آسماني بحث مي‌كند. (مقايسه كنيد با: مينوك خرت، حكمت آسماني، در مزديسنا).

[15] حكمه‌الاشراق، بند 210، ص 201. درباره تعبير قاهره، ر.ك: بالا، پي‌نوشت‌هاي 147 و 148.

[16] اصطلاح اسپهبد از قاموس جوانمردي [يا پهلواني] ايراني گرفته شده است. در اينجا به معناي نفس مدبر، «رهبري» هر انسان و همچنين براي هر جسم آسماني، هر نوع است كه آنها را به نام صاحب صنم تدبير مي‌كند و آنها نسبت به آن صنم (بت، شمايل) يا طلسم‌اند، محل پيكاري هستند كه هر اسپهبد نوري براي پيروزي قواي نور كه از آنها صادر شده است، به راه مي‌اندازد. مقايسه كنيد با:

A. Christensen, L’Iran sous Les Sassanides, 2nd edition, Copenhagen 1944, p.104, note 4 and index.

(سپذيته اوستايي، سپهبت، اسپهبت، پهلوي، كه معرب آن اسفهبد است). براي كاربرد اساطيري –الهياتي اصطلاح اسپهبت مقايسه كنيد با: H.S.Questions I,pp.198-199 Nyberg، قطعه مينوك خرت (كتاب حكمت آسماني)، فصل 8: دوازده نشانه منطقه البروجي به صورت دوازده سپهبد يا فرمانده (اسپهبت) در كنار اهورامزدا و هفت سياره به صورت هفت فرمانده در كنار اهريمن.

[17] مقايسه كنيد با: بالا، پي‌نوشت 30 در ص 59.

[18] مقايسه كنيد با: بالا، پي‌نوشت 138. علاوه بر اين بر [مبناي] هم هويت‌انگاري كوه پيروزمند Mons Victorialis كوه پيروزمند خواجه (كوه پروردگار)، بر مبناي آتشكده، شخصيت شاه گوندو فارس (Gondo Phares)، از طريق كتاب عرفاني [ياگنوستيك] اعمال توماس به سرگذشت قديسان مسيحي، راه يافته است. مقايسه كنيد با: F.Herzfeld Archaeloogical History of Iran, London 1934, pp.58 ff. هرتسفلت معتقد است (ص 62) كه نبايد «كوه پيروزمند» بلكه بايد «كوه شخص پيروزمند» (يعني كوه سوشيانت) باشد. در ضمن در متن لاتين Montem illum Victorialem آمده است.

[19] در مورد شخصيت امپيدوكلس در اسلام و ديگر فيلسوفان اسلامي، ر.ك: اثر نگارنده با عنوان: تاريخ فلسفه اسلامي. ترجمه سيدجواد طباطبايي (نشر كوير، 1377)، صص 310 به بعد.

[20] حكمه‌الاشراق، بند 157، ص 148. ملاصدرا شيرازي (تعليقه 429) به تفصيل در اينجا از نظريه نكاح‌هاي ابن‌عربي (فتوحات، فصل 332)، بحث مي‌كند: «بدان كه در اينجا سه نوع نكاح وجود دارد: الهي، روحاني و طبيعي...» [ر.ك.تخيل خلاق]، ترجمه سيدجواد طباطبايي (نشر كوير، 1377)، صص 310 به بعد.

[21] براي آنچه ذيلا مي‌آيد، ر.ك: همان، همه فصل سوم از مقاله اول قسم ثاني، بند 109، صص 107 به بعد. با كمال تاسف هرگز نمي‌توان موضع تعليقه‌هاي ملاصدرا را در اينجا بيان كرد. اين تعليقه‌ها براي تعيين جهت‌گيري فلسفه ايراني، اهميت اساسي دارد. در جاي ديگري به اين موضوع بازخواهيم گشت.

[22] واژه برزخ به معناي هر چيزي است كه مي‌تواند پرده، مانع، باشد، چيزي كه در ميان دو چيز قرار دارد. در كاربرد متعارف اين واژه يك فحواي معادشناسانه دارد. برزخ، عالم ميانه، عالم مثال (mundus imaginalis) (شهر جابرصا)، مرتبه واسطه و عالم واقع در ميانه اين عالم دنيا و قيامت كبري است. در اصطلاح سهروردي به معناي هر چيزي است كه نه فقط در عالم عنصري بلكه در عالم [اثيري يا] سماوي نيز، مانع [و حجاب] نور مي‌شود. به لحاظ ريشه لغوي، برزخ، فرسخ به عنوان واحد اندازه‌گيري از اصطلاح يوناني parasanges گرفته شده است.

[23] حكمه‌الاشراق، بند 204، ص 105.

[24] در خصوص اين نمايش‌پردازي، ر.ك: اثر نگارنده با عنوان Trilogie ismaelienne, index s.v. darma dans le ciel ملاصدرا در تعليقه بلندي (تعليقه 354، بر بند 126، ص 120) كه در اينجا نمي‌خواهم وارد در آن شوم، مفهوم عدم قابليت، عدم صلاحيت يا نقصان ذاتي وجود، در قوس «نزول» را تشريح مي‌كند. ظلمت از اين عدم قابليت به منزله عدم [يا سلب] نور ناشي مي‌شود.

پي‌نوشت مترجم:

(1)- ecstatic confessions/ confessions extatiques. منظور گزارش‌هايي كه اين حكيمان از خلسه‌هاي خويش در اختيار ديگران قرار داده‌اند. بنابراين مي‌توان آن را به سياق تعبير جاافتاده‌اي چون «معراج نامه»، «خلسه‌نامه» ترجمه كرد.

(2)- به عبارت ديگر يا بايد خود اهل كشف و شهود بود و آنچه را كه عيان يا پديدار مي‌شود به راي العين مشاهده كرد يا بايد به مشاهدات سلاطين حكمت و اصحاب خلسه اعتماد كرد، اما نه به اين صورت كه از روي يعبد و تقليد پيروشان شد، بلكه بايد شناسايي كرد شرايطي را كه در آن «امر نهان» (محجوب) براي ما، در نظر آنان «عيان» (مشهود) شده است و سپس به آن شرايط نزديك شد. وظيفه پديدارشناسي همين است و البته اين دقيقا همان «كشف المحجوب» (كشف امر نهان است كه عارفان مسلمان از سده‌هايش بدان واقف.)

(3)- گويا منظور نويسنده اين عبارت شيخ اشراق است: «القي‌الله التقديس علي قلوب‌الذين اووا الي المحاريب، يقروون الاذكار و ينادون ربهم، فيقولون الهنا! اطمس عنا غيهب النكر، ان غيهب النكر دئارالجاهلين. الهنا! اتيناك طائعين و اشارت اليك الارواح بالتقاديس طالبات الرقي الي مقاعد الجلال من كرسيك الفسيح و مطرح نورك الرشيد فقد سهن بايديك المتين، «خداوند قداست القا مي‌كند به دل‌هاي كساني كه به محراب‌ها پناه مي‌برند، اذكار را تلاوت مي‌كنند، پروردگارشان را مي‌خوانند و مي‌گويند: خداوندا سياهي پليدي‌ها را از ما پاك كن، سياهي پليدي‌ها، تن‌پوش جاهلان است. خداوندا سر به راه به محضرت آمديم. ارواح با تسبيح و تقديس به تو اشارت مي‌كنند و خواهان تعالي به مراتب جلال در عرش پهناور تو و جايگاه نور راستين تواند؛ پس با دستان استوارت پاكشان گردان» (بند 262، ص 246).

(4)-‌ شايد منظور اين است كه فرشته نيز از طريق اشراق معارف به نفوس سالكان، خواهان مواجهه با آنهاست. در حقيقت اين مواجهه فرشته با انسان و كمك كردن به وي، وظيفه‌اي است كه براي فرشته مقرر است. در رساله حي‌ابن يقظان ابن‌سينا، پير به مريد مي‌گويد: «اگر نه آنستي كه من بدين كه با تو سخن همي گويم، بدان پادشاه تقرب همي كنم...» ر.ك: ابن‌سينا و تمثيل عرفاني، ص 520.

(5)- عين عبارات سهروردي چنين است: «ان‌السائرين الذين يقرعون ابواب عرفات النور، مخلصين صابرين، يتلقاهم ملائكه‌الله، مشرقين... و يصبون عليهم ماء نبع من ينبوع البهاء».

(6)- بر مبناي مطالب دينكرد (مدن 691) و گزيده‌هاي زادپسرم (34)، زرتشت پيش از آنكه به انجمن هفت امشاپسند راه يابد و به كمك خرد همه آگاه اورمزدي از گذشته و آينده آگاه شود، هفت ديدار جداگانه با هفت امشاپسند و مينوي آفريده‌هاي مادي وابسته به هر يك از آنها دارد. زرتشت در هر يك از اين ديدارها به اندرزهاي آن امشاپسند در زمينه حمايت و نگهداري از پديده‌هاي مادي وابسته به او، گوش فرا مي‌دهد. ر.ك: قلي‌زاده، فرهنگ اساطير ايراني، «هفت ديدار زرتشت»، ص 444.

(7)- hienatlc powers

(8)- در اينجا نويسنده ميان orient (مشرق، مطلع و اشراق) و originate (پديد آمدن، طالع شدن، سر بر زدن) نوعي جناس برقرار مي‌كند.