اگرچه ابنعربي و مايستر اكهارت محيطهاي فرهنگي - مذهبي خاص و جدا از هم داشتند، در يك زيرساخت فرهنگي - مذهبي عام شريكند؛ يعني ديدگاه جهانيِ يهودي - مسيحي - اسلامي.
ظاهرا به دور از تواضع، مايستر اكهارت تاحدّي تودارتر از ابن عربي است. اگر چه به ندرت، اما گاهي انسان در نوشتههاي مايستر ضمير شخصي مييابد. "در اينجا جايگاه خدا، جايگاه من است و جايگاه من، جايگاه خداست. اينجا من بالذّات زندگي ميكنم، چنانكه خدا بالذّات زندگي ميكند." مجدّدا "خدا و من يكي هستيم"
"توجه اصلي ابنعربي بر مفهوم ذهني وجود نيست، بلكه بر تجربه وجود خداست، ذوقِ وجوديافتني كه در آنِ واحد هم بايد درك شود هم باشد، چيزي كه در واقع هست". ( Chittic: 3 )
امر نهايي براي ابنعربي ذات است، خدا خودش است و در نتيجه، بدون ارتباط با هر مخلوقي است.
ايزوتسو اظهار ميدارد كه ابنعربي بين ذات في حدّ ذاته از يك طرف و در ارتباط (با امور ديگر) از طرف ديگر، با "الاحد" و "الواحد" تمايز قائل ميشود.
ابنعربي مينويسد:
"جهان هستي در نفس الهي آشكار شد كه خداوند با آن اسماي الهي را از رنجي آزاد كرد كه به سبب آشكار نشدن مضمونشان دچارش شده بودند".
لذا ميبينيم كه عشق و رحمت، دو لفظي كه متضمن حركتي به سوي ديگري هستند، در مركز هستيشناسي و جهانشناسي ابنعربي قرار دارند. تمام آنچه بيرون از امر مطلق آشكار ميشود، با عشق، رحمت است.
اكهارت خدا را بهعنوان inteligere (با توجه به متن: عقل، آگاهي، فهم، دانستن) تعريف ميكند و هستي و آگاهي را در خدا يكي ميداند.
مايستر بيباكانهتر با تعجب ميگويد: "بياييد به درگاه خدا دعا كنيم كه بتوانيم آزاد از خدا باشيم، كه بتوانيم به حقيقت دست يابيم و براي ابد از آن لذّت بريم، آنجا كه بلندمرتبهترين فرشته، مگس و روح يكي هستند"؛ يعني جايي كه وحدت محض حاكم است. ( Walshe: 2: 271 )
مطابق نظر مايستر اكهارت، خلقت، همانند ابن عربي، همچنين ناشي از فشاري دروني است و مانند نوعي فوران ديده ميشود.
مفهوم انسان كامل (الانسان الكامل) ابنعربي بسياري از انديشههاي او را تحتالشعاع قرار ميدهد. (7) او به آن مفهوم در دو سطح ميپردازد؛ كلي و شخصي.
هر انساني از جهت انسان بودنش تمام اسماي الهي را "بالقوّه" دارد.
ابنعربي مينويسد: "شخص خردمند كامل جاودان كسي است كه با هر وضعيت و لحظهاي به صورت مناسب رفتار ميكند و آنها را به هم ريخته نميكند". ( Ibn al - Arabi, 1981: 59 )
ابنعربي معراج روحاني و رسيدنش را به "رتبه محمدي"، جايي كه او دريافت كه "در ميان ورّاث جامعيت محمدي" است، توصيف ميكند، مينويسد: "خداوند از من بُعد امكاني را زايل كرد" و به عنوان نتيجه ادامه ميدهد كه: "من در اين سفر شبانه به حقايق باطنياي از تمام اسما دست يافتم و همه آنها را ديدم كه به يك فاعل شناسايي و يك ذات برميگردند. آن فاعل شناسايي چيزي بود كه من بر آن گواه بودم و آن ذات هستي من بود". ( Morris: 72f
كيفيات متوافق جامع انسان كامل، او را به حالت ديالكتيكي بنياديني از وجود در عالم هدايت ميكند. در حالي كه تمام انسانها موقعيت متوسطي بين حقيقت (الحق) و پديدار (الخلق) را اشغال ميكنند، تنها انسان كامل است كه ميتواند تعادلي واقعي و پويا را حفظ كند.
ابنعربي كسي را كه در حالت ديالكتيكي عمل ميكند؛ يعني هر دو طريق ديدن را بهجاي يكي از آن دو طريق بهكار ميگيرد، صاحب دو چشم (ذوالعينين) مينامد كه اين لقب مبتني بر قرآن است: «ألم نجعل له عينين»؛ (بلد، 90/8) آيا ما به او دو چشم نداديم. صاحب دو چشم عدم تشابه خدا و تشابه خدا را توأما حفظ ميكند.
اين بينش فراگير ابنعربي را به يكي از جسورانهترين ادعاهايش هدايت ميكند: "خداست كه در هر موردي از پرستش پشت پرده صورت (خاص) پرستش ميشود".
خود را از كالاهاي دنيوي خلاص كن، از آرزوهاي خودخواهانه آگاه باش، در زمان حال زندگي كن، توقّع بازگشت نداشته باش، نسبت به حالت روحي خود راضي مباش، كمتر را نسبت به بيشتر برگزين و غيره. ( Ibn al-Arabi, : 33 - 36 ; Jeffery: 640 - 655 )امر مشترك در تمام اين دستورات و دستورات ديگر در اين كتاب درسي مقدماتي گرايش به بيارزش كردن يا حداقل كمترين ارزش نسبي را به اشياي مخلوق دادن است.
نجاتبخش شناسي كامل مايستر اكهارت، الهام گرفته شده از قسمي است كه در 2 كورنتي 18: 3 توضيح داده شده است: "ما بايد كاملاً دگرگون شده و تبديل به خدا شويم". او در حالي كه درباره اين قطعه اظهار نظر ميكند، چنين اذعان ميدارد: "به گونهاي تبديل به او شدهام كه او هستياش را در من مانند يك موجود ايجاد ميكند، نه صرفا مشابه من".
انساني شريف است كه تولد خداي پسر را در روح تجربه كرده، به زحمت از موانع عبور ميكند و به احد ميرسد. او و فقط او ميتواند بگويد كه: "خدا و من يكي هستيم، خدا را در درون خودم ميشناسم با دانستن اينكه با عشق ورزيدن به درون خدا ميروم". ( Colledge and Ginn : 188)
اكهارت در يك گزارش مبسوط خلاصه، ولي جسورانه درباره اين تولد عرفاني مينويسد: "پدر به پسرش تولد در روح را اعطا ميكند، به همان طريقي كه در آخرت تولد را به او اعطا ميكند... . پدر پسر خود را بيوقفه بار ميآورد و علاوه بر آن، ميگويم: او مرا مانند پسر خودش و همان پسر خودش بار ميآورد. حتي بيشتر ميگويم: نه تنها او مرا مانند پسرش بار ميآورد، بلكه او مرا مانند خودش بار ميآورد و خودش را مانند من و مرا مانند هستياش و طبيعتش... بار ميآورد. همه آنچه خدا ميكند يك چيز است: بنابراين، او مرا مانند پسرش بدون هيچ اختلافي بار ميآورد. (11) ( Walshe: 2:135 )
در رساله "درباره وارستگي" تصريح ميكند كه: "هيچ حُسن ديگري را بهتر از يك وارستگي محض از همه چيز" نمييابد. او وارستگي را ميستايد. "برتر از عشق تام... برتر از تواضع تام... برتر از بخشندگي تام"، در حالي كه آن را، در واقع، منشأ همه حُسنها ميداند.
اكهارت خاطرنشان ميكند كه: "درست همانطور كه هيچ تكثّري نميتواند مزاحم خدا باشد، هيچ چيز نميتواند مزاحم يا باعث تجزيه شدن انسان [وارسته [شود، چون او يكي است در آن يكتا جايي كه تمام تكثّرها يكي هستند و يك عدمِ تكثّرند." 252) ( Colledge and Ginn :
او تصديق ميكند كه: "ما ميتوانيم همه مخلوقات را بدون تمايز و به صورت تغيير يافته از هر گونه صورتي و غير شبيه شده با هر تشابهي، در يكي كه خود خداست، ببينيم". در واقع، انسان شريف شريف است، چون يكي است و خدا و مخلوقات را در يك چيز ميبيند. (13) ( Colledge and Ginn: 240 - 244 )
هم ابنعربي و هم مايستر اكهارت هر يك سيستمي مابعدالطبيعي ميسازند مبتني بر تجربه شخصيشان كه از بداهت ثنويت از طريق تنش و ناسازگاري يك ديالكتيك به سوي هماهنگياي از وحدت و بالاخره به سوي اينهماني با امر تامّ و نهايي، الحق، احد حركت ميكند. : همه چيز اوست، و منبعث از اوست و از اوست و به سوي اوست. ( Ibn al-Arabi: 25 )