شیخ گفت: «به چشم یقین در حق نگریستم بعد از آنکه مرا از همه موجودات به درجه استغنا رسانید،وبه نور خود منور گردانید وعجایب اسرار بر من آشکار کرد.وعظمت هویت خویش بر من پیدا آورد.من از حق بر خود نگرستم ودر اسرار وصفات خوی تامل کردم: نور من در جانب نور حق ظلمت بود،عظمت من در جنب عظمت حق عین حقارت گشت،عزت من در جنب عزت حق عین پندار شد، آنجا همه صفات بود واین جا همه کدورت.باز چون نگاه کردم بودِ خود به نور او دیدم،عزت خود از عظمت و عزت او دانستم،هر چه کردم به قدرت او توانستم کرد، دیده قالبم هرچه یافت ازو یافت.
به چشم انصاف و حقیقت نظر کردم،همه پرستش خود از حق بود نه از من؛ومن پنداشته بودم که منش میپرستم.گفتم بار خدایا این چیست؟ گفت:آن همه منم،ونه غیر من. یعنی مباشر افعال تویی لکن مقدر و میسر تو منم.تا توفیق من روی ننماید از طاعت تو چیزی نیاید.پی دیده من از واسطه دیدن او از من دیده بردوخت،ونگرش باصل کار و هویت خویش در آموخت، و مرا از بود خود ناچیز کرد،وبه بقای خویش باقی گردانید، و عزیز کرد؛خودی خود بی زحمت وجود من به من نمود،لاجرم حق مرا حقیقت بیفزود؛از حق نگاه کردم وحق را به حقیقت بدیدم، و آنجا مقام کردم وبیارامیدم، و گوش کوشش بیاکندم، و زبان نیاز در کام نامرادی کشیدم،وعلم کسبی بگذاشتم، و زحمت نفس اماره از میان برداشتم، بی آلت مدتی قرار گرفتم،وصول از راه اصول بدست توفیق برُفتم:حق را بر من بخشایش آمد،مرا علم ازلی داد،و زبانی از لطف خود در کام من نهاد،وچشمم از نور خود بیافرید،همه موجودات را به حق دیدم.
چون به زبان لطف با حق مناجات کردم،و از علم حق علمی به دست آوردم و به نور او بدو نگریستم،گفتم: ای همه بی همه یی با همه،و بی آلت با آلت!گفتم بار خدایا!بدین مغرور نشوم،و به بود خویش از تو مستغنی نشوم،تو بی من مرا باشی بِه از آنکه من بی تو خود باشم؛ وبه تو با تو سخن گویم بهتر که بی تو با نفس خود گویم.گفت : اکنون شریعت گوش دار،وبه پای از حد امر ونهی در مگذار تا سعیت به نزد ما مشکور باشد.گفتم از آنجا که مرا دینست ودلم را یقین است،تو اگر شکر گویی از خود گویی به از آنکه رهی،و اگر مذمت کنی تو از عیب منزهی.
مرا گفت: از که آموختی؟گفتم سایل بِه داند از مسئول،که هم مراد است وهم مرید،وهم مجاب است وهم مجیب.
چون ضیای سّر من بدید پس دل من ندا از رضای حق بشنید،و هم رقم خشنودی بر من کشید،ومرا منور گردانید، و از ظلمت نفس وکدورت بشریت گذرانید.دانستم که بدو زنده ام،واز فضل او بساط شادی در دل افکندم.گفت: هر چه خواهی بخواه! گفتم:تو را خواهم که از فضل فاضلتری،واز کرم بزرگتری؛واز تو به تو قانع گشتم. چون مرا باشی منشور فضل و کرم در نوشتم،از خودم باز مدار،وآنچه مادون توست در پیش من میار!
زمانی مرا جواب نداد، پس تاج کرامت بر فرق من نهاد،و مرا گفت:حق می گویی وحقیقت می جویی،از آنچه حق دیدی وحق شنیدی.گفتم : اگر دیدم به تو دیدم واگر شنیدم به تو شنیدم؛نخست تو شنیدی باز من شنیدم...

تذکرة الولیاء-عطار نیشابوری-صفحه 149 و 150

منبع اینترنتی این پست:http://leilamosavi93.blogfa.com/post-103.aspx