گرایش لیبرالى
«برابرى» و «رفع تبعیض جنسى» مهمترین محور مطالعات فمنیسم لیبرال بوده است. لیبرالها، به مقتضاى فردگرایى معتقدند که تمایزى میان زن و مرد وجود نداشته و جنسیت زنان هیچگونه ارتباطى با برخوردارى یا عدم برخوردارى از حقوق مدنى ندارد. زنان از قابلیت قدرت تعقل کامل برخوردار بوده و از اینرو، استحقاق برخوردارى از تمام حقوق انسانى را دارا هستند.
مرى ولستونکرافت، جان استوارت میل و هرى تیلور از جمله مهمترین متفکران این گرایش محسوب مىشوند.
به نظر این دسته از فمنیستها اصلاحات تنها راه رسیدن به آن حقوق هستند.
گرایش مارکسیستى
محور عمده مطالعات فمنیسم مارکسیستى در زمینه «برابرى» و «حذف سرمایهدارى» است. به نظر این دسته از فمنیستها، سرمایهدارى مشکل عمده نابرابرى میان زنان و مردان است. سرمایهدارى اساسا باعث دو ستم بر زنان شده است: اول آنکه زنان را از کارمزدى باز داشته و سپس نقش آنان را در حوزه خانگى تعیین کرده است. به عبارت دیگر، کار بىمزد زنان در مراقبت از نیروى کار و پرورش نسل بعدى کارگران، به سرمایهدارى سود مىرساند و براى بقاى آن ضرورت دارد
از نظر سیاسى، این دسته از فمنیستها راهحل را در انقلاب کمونیستى (پرولتاریا) مىبینند.
گرایش رادیکالى
نجات زنان و حذف مردسالارى محور اصلى مطالعات و مطالبات این دسته از فمنیستها هستند. این گرایش در مطالعات فمنیستى آنقدر حایز اهمیت است که حتى برخى از محققان معتقدند: جنبش اصلى فمنیسم در واقع همین گرایش رادیکالى است.
این دسته از فمنیستها «انقلاب سیاسى» را تنها راهحل نجات زنان مىدانند. تا زمانى که ذهن زنان از تصور مردسالارانه زدوده نشود و ارزشهاى سنّتى مردانه از طریق فعالیتهاى سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى تضعیف نگردند و شیوه تولید دانش مردانه دگرگون نشود، مشکل زنان حل نخواهد شد.
گرایش سوسیالیستى
حذف نظام «سرمایهدارى» و «مردسالارى» محور مطالعه فمنیستها در این نگرش هستند. فمنیستهاى سوسیال معتقدند: براى فهم مشکلات زنان و رهایى از آنها باید هر دو نظام سرمایهدارى و مردسالارى را به طور همزمان مورد مطالعهوارزیابى قرارداد، که از ایننظر اینیکنگرشى «دوگانهگرا» است.
در این گرایش، رهایى زنان با «انقلاب اجتماعى» صورت خواهد پذیرفت.
گرایش پسانوگرا
این گرایش نیز «حذف مردسالارى» را محور عمده مطالعات خویش قرار داده است. پسانوگراها به دلیل آنکه با ارائه هرگونه تفسیر واحد و جهانشمول از جهان مخالفت مىکنند، در باب مسائل زنان نیز معتقدند: همه نگرشهاى فمنیستى چون در جهت ارائه تفسیرى واحد و جهانشمول از زنان برآمدند، دچار مشکل هستند. به نظر این دسته از فمنیستها، اساسا ارائه تفسیرى واحد و کلى در باب واقعیت، حقیقت، معرفت اخلاق و سیاست، در واقع تداوم فرهنگ مردسالارانه است، در حالى که در مقابل اینگونه تفسیرها، چندگانگى و کثرت امرى مطلوب و ضرورى به نظر مىرسد.
به نظر دریدا، با توجه به دو قطبى بودن کاربردهاى زبان، مانند زمین و آسمان، ماده و روح، زن و مرد، باید اینها را از برداشتهاى ما بعدالطبیعهاى رها ساخته، بنیادهاى ساخته شده آن را مورد سؤال قرار داد، و به تعبیرى دیگر، آنها باید «ساختشکنى» شوند. مردسالارى علت است، اما این «زبان» است که مردسالارى را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبیات حاکم کرده. فوکو به کل مسأله جنسیت از جمله جایگاه و نقش زنان و ارتباط آنها با تولید و توزیع قدرت، که عمدتا مردسالارانه یا پدرسالارانه هستند، نگریست.
به نظر این دسته از فمنیستها، خصلتى به نام «مؤنث» و «مذکر» وجود ندارد. اساسا روابطى که بر زنان تحمیل مىشوند و برخوردهایى که میان دختر و پسر تفاوت ایجاد مىکنند، ناشى از ساختهایى اجتماعى هستند که موجب بردگى زن در طول تاریخ شده و باید ساختشکنى شوند.