فمینیسم سیاه

فمینیسم سیاه هم نوا با سایر زنان غیر سفیدپوستِ غیراروپایی یا غیرآمریکایی، شایستگی، و در واقع حق زنان سفید برای سخن گفتن از جانب آنها را مورد تردید قرار داده اند. معروف‌ترین فعال زنان سیاه‌پوشت به نام ایزابلا بامفیری با سخنرانی خود تحت عنوان«مگه من یک زن نیستم؟» توانست نظر آحاد جامعه فمینستی را به مسئله زنان رنگین پوست جلب کند؛ فمینیسم سیاه علاوه بر مبازرات جنسیتی به مبارزه نژادی نیز پرداخت.

فمینیسم زنان سیاه یک جریان فمینیستی نسبتا متأخر است. تأکید فمینیسم سیاه بر این است که زن سفیدپوست تنها ستم بین زن و مرد را تحمل می‌کند در حالی که زن سیاه‌پوست هم ستم طبقاتی را تحمل می‌کند هم ستم نژادی و هم ستم جنسیتی را. بنابراین زنان سیاه‌پوست نمی‌توانند دنباله‌رو جریان فمینیستی تحت سلطه زنان سفیدپوست باشند. (گزارش سخنرانی‌ها ۱۳۷۸)

استدلال اصلی فمینیسم سیاه این است که زنان سفیدپوست که خود در رابطه‌ای سلسله مراتبی با زنان سیاه پوست قرار دارند، نمی‌توانند مشکلات ناشی از ستم نژادی را درک یا آن را بازنمایی کنند.

نظریه مبارزات زنانی که سیاه تعریف می‌شوند. فمینیسم سیاه بر سنت مبارزاتی چپ بنا شده است و الگوهایش را از فمنیسم سوسیالیستی می‌گیرد.

ادامه نوشته

موضع‌گرایی فمینیستی

نظریه موضع‌گرایی فمینیستی چینشی منحصر به فرد با الهام از نظریه گسترده و مبسوط موضع‌گرایی است. در این نوع رویکرد، موضع‌گرایی زمانی رخ می‌دهد که فردی ارزش‌های فرهنگی و روابط قدرت را شناخته و آنها را به چالش می‌کشد تا بدینوسیله گروهی خاص را سرکوب و یا به تبعیت از خود درآورد.

همچون تمام نظریه‌های موضع‌گرایی تئوری موضع‌گرایی فمینیستی با این فرض آغاز می‌کند که جامعه بر حسب روابط قدرت ساخت یافته و بدین ترتیب موقعیت‌های اجتماعی هم به گونه‌ای نابرابر قسمت شده است. یکی از این موقعیت‌ها متعلق به گروه مسلط است و دیگری متعلق به گروه تابع.

فرضیه‌ی بعدی بسط فرضیه اول است: جایگاه‌های متفاوتی که زنان و مردان اشغال می‌کنند، انواع متمایزی از دانش را اشاعه می‌دهد. مثلا سارا رودیک[۶] گفته است که مهارت پرورشی در زنان به دلیل غریزه مادری نیست بلکه نشات گرفته از این حقیقت است که نقش‌های مراقبتی برای زنان و دختران بیش از مردان و پسران مناسب فرض شده است

نظریه‌پردازان موضع‌گرایی فمینیستی مدعی هستند که دانش در گروه‌های تابع اجتماعی کامل‌تر از دانش گروه‌های مسلط است. همچنین ایشان مدعی هستند که اعضای گروه تابع از رویکرد هر دو گروه (تابع و مسلط) آگاهند حال آنکه اعضای گروه مسلط تنها از رویکردهای گروه خویش آگاهند

ادامه نوشته

فمینیسم پست‌مدرن

فمینیست‌هایی مانند لیوتارد و کریستوا که به پست مدرنیسم تمایل دارند، برخلاف فمینیست‌ها تلاش برای ایجاد یک مکتب فکری فمینیستی را رد می‌کنند؛ زیرا روش زنان برای شناخت خویش را متنوع و چندگانه می‌دانند. «زن» مقوله‌ای ثابت یا مفروض نیست، بلکه موجودیتی سیال و وابسته به وضعیت‌ها و عوامل متعدد است.

این دیدگاه، از دریچة معرفت‌شناختی به مسئلة زن و نابرابری جنسی پرداخته است. طرف‌داران این دیدگاه تحت تأثیر برخی فیلسوفان نسبیت‌گرا همچون فوکو، لاکان و دریدا، معتقدند که زبان، بیانگر واقعیت نیست، بلکه خود به واقعیت معنا می‌بخشد؛ از این رو مفاهیمی چون «زن»، «مرد» و «طبیعت زنانه» و نیز تقسیماتی رایج مثل مردانه – زنانه را زاییدة فرهنگ و نتیجة گفتمان به لحاظ تاریخی ویژه، می‌دانند که در جهت تولید و بازتولید روابط قدرت عمل می کنند (همان). آنها معتقدند زنان به خانواده، همسر و فرزند نیازمندند. از نظر آنها نفس ازدواج و نقش مادری، مایة فرودستی زنان نیست، بلکه دسته‌ای خاص از روابط تحمیل شده بر زنان، موجب بردگی زنان در طول تاریخ شده است. علت زیر سلطه رفتن زنان، وجود رفتارهایی است که از بدو تولد میان دختر و پسر، تفاوت و تفارق ایجاد می‌کند. آنان نظریة «مردان و زنان با تعاریف جدید» را پیشنهاد می‌کنند و به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعی اعتقاد دارند.

ادامه نوشته

فمینیسم پست‌مدرن

پست‌مدرنیست‌ها سعی می‌کنند فمینیسم یا حرکت‌های فمینیستی را به سمتی سوق دهند که به جای تأکید محض بر مسأله برابری جنسی یا توزیع عادلانه شأن و منزلت زنان و مردان و برخورد با تبعیض‌های موجود بین زن و مرد، به جنبه‌های اجتماعی مسایل زنان و مردان (مقوله جنسیت و هویت جنسی) توجه بیشتری صورت گیرد.

 پست‌مدرنیست‌ها و به تبع آن فمینیست‌های پست‌مدرن بر این عقیده‌اند که جامعه‌ی امروز، تعریف جنس را تغییر داده است؛ چرا که به زعم آنان مسیری را که یک کلمه یا لغت طی می‌کند تا مورد استفاده و استعمال افراد آن جامعه قرار گیرد، مسیری است که طی آن، معنای آن لغت یا کلمه عوض می‌شود؛ به نحوی که دیگر آن لغت یا کلمه معنی واقعی خود را ممکن است دارا نباشد.

با این وصف از لغت جنس، دیگر هیچ معنایی دال بر وجود جهت‌گیری معنایی و دلالتی خاص برای مرد یا زن به واسطه کلمه فوق، وجود نخواهد داشت و نمی‌توان این کلمه یا کلمات نظیر آن را به نحوی معنا کرد یا به‌کار برد که وظایف خاصی را برای زنان یا مردان استنباط نمود .

ادامه نوشته

واکاوی جنسیت در آرای فمینیست‌ها

مطالعه جنسیت در جامعه‌شناسی با موج دوم جنبش زنان گسترش پیدا کرد.

فمینسم لیبرال که با بهره‌گیری عوامل فرهنگی و اجتماعی به تبیین جنسیت پرداختند، نابرابری در دسترسی به امکانات و فرصت‌های آموزشی در میان زنان و مردان را مهم‌ترین تبیین جنسیت و نقش‌های جنسیتی می‌دانند.

فمینیسم اگزیستانسیالیسم نیز در در تبیین فرودستی زنان به تاثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی اشاره می‌کند. سیمون دوبوار بعنوان مهم‌ترین فمینیست اگزیستانسیال به تبیین نقش‌های جنسیتی زنان بخصوص همسری و مادری می‌پردازد و آن را محصول جو فرهنگی و اجتماعی موجود می‌داند که این نقش را به زنان تحمیل و در ادامه موجبات فرودستی زنان را فراهم می‌سازد.

فمنیست‌های پسامدرن نیز عوامل اجتماعی بخصوص سلطه مردان در حیطه فلسفه و ادبیات و زبان را موجب نادیده گرفتن زنان در اجتماع می‌داند و اصولا مردانه بودن نوشتار و شیوه تفکر را محصول جنسیتی بودن دنیای زنان و مردان و تفکیک آن به دو دنیای والا و فرهیخته (مردان) و دنیای پست و بی‌مقدار (زنان) می‌دانند.

فمینیسم‌های روانکاو با بهره‌گیری از نظریات روانشناختی مانند فروید به تبیین شکل‌گیری جنسیت و نقش‌های جنسیتی در بطن روابط آغازین کودک و مادر و حالات روحی و روانی کودک می‌پردازند.

فمینیسم‌های رادیکال نقش ویژگی‌های زیست‌شناختی زنان مانند بارورری و مادری را در جنسیتی‌شدن دنیای زنان و مردان را پررنگ می‌ببینند و مهمترین راه حل را اجتناب زنان از تولید مثل و مادر شدن می‌دانند.

در نهایت در حیطه تبیین  اقتصادی و اجتماعی فمینیست‌های مارکسیست قرار دارند. این گروه از فمینیست‌ها به نقش سرمایه‌داری در اهمیت یافتن کار همراه با مزد اشاره می‌کنند. و از آنجا که نقش جنسیتی خانه‌داری بدون مزد را مهم‌ترین وظیفه زنان می‌داند و به تبیین دنیای جنسیتی به دنیای فرودست زنان می‌پردازند.

فمینیست‌های سوسیالیست نیز علاوه بر سرمایه‌داری، مردسالاری  و سلطه آن بر بازار کار را عامل نقش‌های جنسیتی زنان می‌دانند.

ادامه نوشته

پراگماتیسم فمینیستی (۲)

در بخش اول این مقاله به پراگماتیسم فمینیستی اولیه پرداخته شد و به نظریه‌پردازان پیش‌کسوت این پارادایم همچون جین آدامز اشاره شد. در این بخش به رویکردهای فمینیسم پراگماتیستی معاصر پرداخته می‌شود. در این میان تاثیرات رویکردی جان دیویی بر افکار معاصرینی چون شانون سالیوان برجسته است. در عین حال، نئوپراگماتیست‌هایی چون رورتی نقش بسیاری بر مباحث روز مطرح شده توسط فمینیست‌های پراگماتیست داشته‌اند.

پراگماتیست‌های فمینیست معاصر با برجسته‌سازی این حقیقت که زنان فمینیست نقشی بسیار محوری در توسعه پراگماتیسم کلاسیک دارد بر دو مورد خاص تاکید داشته‌اند؛ یکی تاثیرگذاری این زنان بر مردان فیلسوف-پراگماتیست و دیگری تشکیل کانون متفکرانی توانمند در دفاع از حقوق خود.در عین عدم تناسب کارهای پراگماتیستی اولیه با نظریات، فعالیت‌ها و پروژه‌های کاری پراگماتیسم فمینیستی معاصر، پراگماتیسم-فمینیست امروز به کارهای پراگماتیستی مردان نیز توجه می‌کند. این بدان علت است که پراگماتیسم سنتی است که بسیاری از ادعاهای فلسفی را همچون فمینیسم رد می‌کند.

ادامه نوشته

پراگماتیسم فمینیستی

پراگماتیسم یا عمل‌گرائی، نیز انجام‌گرایی و یا انجام‌پذیرگرایی، ‏، به معنی فلسفه اصالت عمل است؛ ولی در سیاست بیشتر واقع‌گرایی و مصلحت‌گرایی معنی می­دهد. پراگماتیسم روشی در فلسفه مدرن است که با اعتراف به غیرممکن بودن اثبات بعضی مسائل، آن‌ها را با توجّه به کاربردشان در زندگی انسان می‌پذیرد. طرفداران این شیوه، خود را عمل‌گرا و متسامح می‌دانند. مخالفان، این گروه را میانه‌رو (یا محافظه‌کار) می‌خوانند. از دیدگاه پراگماتیسم، کلیه تصورات، مفاهیم، قضاوت‌ها و نظرات ما قواعدی برای «رفتار» (پراگمای) ما هستند، اما «حقیقت» آن‌ها تنها در سودمندی عملی آن‌ها برای زندگی ما نهفته است. از دیدگاه پراگماتیسم، معیار حقیقت، عبارت است از سودمندی، فایده، نتیجه و نه انطباق با واقعیت عینی. در واقع حقیقت هر چیز بوسیله نتیجه نهائی آن اثبات می‌شود.

پراگماتیسم فمینیستی سنتی فلسفی است که بر مبنای نظریه و عمل پراگماتیستی و فمینیستی شکل گرفته است. محور این رویکرد توجه به تفکر فلسفی با تاکید بر عمل‌گرایی و تجربیات زنده است؛ و فرضیه محوری در این رویکرد آنست که ایده‌های فمینیستی-پراگماتیستی جهت تحقق آزادی و لیبرالیسم مفید است.

پراگماتیسم فمینیست بر اصلاح تمایزات غلط یا دوآلیسم تاکید می‌کند، چرا که چنین مواردی منتج به تحقیر دسته‌ای در نگاه دسته‌ای دیگر خواهد شد.  بنابراین پراگماتیست-فمینیست‌ها از دوگانگی‌هایی چون: تفکر/عمل، اندیشه/بدن، عمومی/خصوصی انتقاد می‌کنند و همینطور نشانگر آنند که چطور تسلط یکی از این دوآلیسم‌ها بر دیگری سبب ظهور تئوری‌های فلسفی جهت تبیین تجربیات جنسی، موقعیت اجتماعی، ادراک از دانش و تجربیات آموخته شده در ما خواهد شد.

ادامه نوشته

دیالکتیک جنس


دیالکتیک، اصطلاحی برگرفته از هگل است که مدعی بود واقعیت از طریق تضادها شکل می­گیرد مارکس و انگلس از اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک» برای شرح چگونگی ناظر بودن قوانین دیالکتیک بر کل تولید و بازتولید استفاده می­کنند. فایرستون در دیالکتیک جنس می­گوید این دیالکتیک تولید و بازتولید بنیاد مادی نظام مردسالاری است که به زنان برای تولید مثل نوع بشر نیاز دارد.[i]

بحث اصلی شولامیث فایرستون در کتاب دیالکتیک جنس در مورد طبقه جنسیتی است فایرستون مدعی است مردسالاری یا فرودستی نظام­مند زنان از نابرابری زیست شناختی میان زن و مرد سرچشمه می­گیرد. این بررسی نقش تولید مثلی زنان، فایرستون را بر آن داشته است که با نگاهی فمینیستی در نظریه­ی ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس بنگرد. به گفته­ی فایرستون، مارکس و انگلس به درستی مبارزه­ی طبقاتی را نیروی محرکه­ی تاریخ معرفی کردند اما از چیزی که او آن را طبقه­ی جنسی نام داد غافل ماندند.


بدین­ترتیب فایرستون با ارائه تفسیری رادیکال از «ماتریالیسم» به این نتیجه می­رسد که زیر بنای مادی سرکوب زنان را نه در اقتصاد بلکه در تفاوت­های زیست­شناسی باید جست.ویژگی­های زیست­شناختی است که نظام طبقاتی جنسی را به­وجود می­آورد.


از این­رو دغدغه­ی اصلی فایرستون طبقه­ی جنسی است در دیدگاه او طبقه­ی جنسی عامل بروز بسیاری از تفاوت­ها، سرکوب­ها و فرودستی­های زنان در طول تاریخ است.

ادامه نوشته

معرفت‌شناسی فمینیستی (Feminist Epistemology)

رویکرد قالب در معرفت‌شناسی‌های فمینیستی تاکید بر اهمیت معرفتی جنسیت و کاربرد جنسیت به مثابه یک مقوله تحلیلی در مباحث، انتقادات و بازسازی شیوه‌ها و هنجار‌ها و آرمان‌های معرفتی است.بسیاری از کارهای اولیه در حوزه معرفت‌شناسی فمینیستی برخاسته از انتقادات فمینیستی از علم است. این کار‌ها معمولأ روی روش‌هایی تاکید می‌کنند که در آن علوم با سوگیری‌های جنسیتی نگریسته می‌شوند.
ویکرد‌های ناتورالیستی فمینیست که توسط لین هنکینسون نلسون (۱۹۹۰) و لوئیس آنتونی (۱۹۹۳) اشاعه یافته؛ در این نحله تلاش کرده‌اند تا ناتورالیسم کواین را به روش‌هایی که در قالب بینش‌های فمینیستی جای می‌گیرد با موضوع ظهور معرفتی روابط اجتماعی و جنسیتی بسط دهند.
«تئوری موضع‌گرایی» (Stand Point Theory) فمینیستی در علوم اجتماعی گستردگی دارد. این تئوری ابتدئا توسط (نانسی هارتسوک) (۱۹۹۸) در علوم سیاسی و (دورتی اسمیت) در جامعه‌شناسی مطرح شد. این تئوری در قالب یک روش‌شناسی برای علوم اجتماعی، بر روشی تاکید دارد که به لحاظ سیاسی و اجتماعی گروه‌های به حاشیه کشیده شده را به لحاظ معرفتی از طریق ساخت‌های اجتماعی در اولویت قرار می‌دهد.
هاردینگ مدعی آنست که تفکر حول زندگی گروه‌های به حاشیه رانده شده منتهی به بسط مجموعه‌های جدیدی از پرسش‌های تحقیقاتی و اولویت‌ها می‌شود؛ چرا که این گروه‌ها خود اولویت‌ها و ترجیحات معرفتی خاص خود را دارند که به آن‌ها این امکان را می‌دهد تا مسایل را از دریچه‌ای دیگر و متفاوت بنگرند و یا از آن منظری بنگرند که گروه مسلط بر آن نظر ندارد.

ادامه نوشته

معرفت و فمینیسم


فمینیست‌ها قائل هستند که میان جنس و جنسیت تفاوت است. جنس، مربوط به تفاوت‌های بیولوژیکی مرد و زن است اما جنسیت تفاوت‌های اجتماعی مرد و زن را نشان می‌دهد. این تقسیم اساس اصلی کارهای فمینیست‌هاست. آنها می‌گویند که زن و مرد یک تفاوت بیولوژیکی دارندو یک تفاوت اجتماعی. در طول تاریخ، فلاسفه چنین طرز تلقی‌ای را داشتند که تفاوت‌های بیولوژیکی مرد و زن تمام تفاوت‌های اجتماعی آنها را مشخص می‌کند. مثلا اینکه چرا زنان یک دسته از شغل‌های اجتماعی خاصی را عهده‌دار می‌شوند؟ به خاطر وضعیت بیولوژیکی آنهاست.
فمینیست‌ها بر پایه این عقیده می‌گویند تفاوت‌های بیولوژیکی مرد و زن و تفاوت‌های اجتماعی آنها ارتباطی با هم ندارند. آن چیزی که برای زنان مشکل آفرین بوده جنسیت آنهاست نه جنس آنها.یعنی جوامع مختلف تصاویر مختلفی از زنان دارند و نیز میان زنان و مردان تفاوت‌های فرهنگی قائلند که همین تفاوت‌ها که در قالب واژه جنسیت به آن اشاره می‌کنند، ارتباطی به تفاوت‌های بیولوژیکی ندارد.فمینیست‌ها معرفت شناسی خود را در دو رکن خلاصه کرده‌اند؛ یکی انتقاد از اصالت فرد (individual_ism) و دیگری نقش و جایگاه (standpoint) معرفت. تمام تلاش فمینیست‌ها معطوف به این است که اولا معرفت زنانه با معرفت مردانه متفاوت است، ثانیاً معرفت زنانه امتیاز و ویژگی ‌خاصی به معرفت مردانه دارد. بنابراین ادعای اول آنها درباب معرفت شناسی این است که معرفت با جنسیت متفاوت است. این طور نیست که معرفت در زن و مرد یکی باشد. زن و مرد از این لحاظ که موقعیت اجتماعی متفاوتی دارند، معرفت متفاوتی هم دارند و معرفت زن بر معرفت مرد امتیاز و ویژگی‌ دارد. این خلاصه معرفت شناسی فمینیستی است.
ادامه نوشته

معرفت شناسی ‌های فمینیستی

سقراط: گمان می‌کنم شنیده باشی که تالس هنگامی که مشغول تماشای ستارگان بود در چاه افتاد و دختری تراکیایی ریشخندش کرد و گفت: این مرد می‌ خواهد بر اسرار آسمان واقف شود؛ در حالی که از زیر پای خود بی ‌خبر است. با این سخن هنوز مردمان فیلسوفان را ریشخند می‌ کنند و راستی این است که فیلسوف از حال نزدیک ‌ترین همسایه خود خبر ندارد و نه تنها نمی ‌داند که همسایه کیست و چه می ‌کند بلکه به ندرت می ‌داند که او آدمی است یا جانوری دیگر. ولی در عین حال برای یافتن اینکه آدمی خود چیست و چه فرقی با دیگر موجودات دارد و چه باید بکند و چه نباید بکند، دمی از کوشش و جست‌و‌جو باز نمی ‌ایستد… (افلاطون، ثئای تتوس)

آیا جنسیت شناسنده در آنچه می ‌شناسد اثر می ‌کند؟ آیا ماحصل معرفت انسان تفاوت می ‌کند اگر فیلسوف، متفکر، دانشمند، عالم الهیات، متفکر حوزه اخلاق، پژوهشگر جامعه ‌شناس، روان ‌شناس و... زن یا مرد باشد؟

ادامه نوشته

فمینیسم

فمینیسم به نظریه¬ای گفته می¬شود که معتقد است مردان و زنان باید از جهت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با هم برابر باشند. این امر هسته اصلی نظریه¬های فمینیسم را تشکیل می¬دهد. گاهی اوقات از این تعریف به عنوان «فمینیسم مرکزی» یا«نظریه مرکزی فمینیستی» نیز یاد می¬شود.

فمینیسم آمازون
فمینیسم آمازون به تصویر زن قهرمان در اساطیر یونانی اشاره می¬کند و در هنر و ادبیات، فیزیک و شاهکارهای ورزش¬های زنانه و ارزش¬ها و کردارهای جنسی تجلی می¬یابد.فمینیسم آمازون بر برابری جسمانی تأکید می¬کند و مخالف تصورات قالبی از نقش جنسیتی و تبعیض علیه زنان بر پایه مفروضاتی است که زنان را بعنوان موجوداتی منفعل، ضعیف و به لحاظ جسمانی ناتوان تلقی می کنند.

فمینیسم فرهنگی

فمینیسم فرهنگی در صدد آن است که به واسطه تجلیل از خصایص خاص زنان و روشها و تجارب آنها بر جنس گرایی غلبه کند. این نظریه در غالب موارد«روش زنانه» را بهترین روش می¬داند.


اکوفمینیسم
اکوفمینیسم [فمینیسم زیست محیطی] بر این امر بنیادی استوار است که فلسفه¬های پدرسالارانه برای زنان، کودکان و دیگر موجودات زنده زیان¬آورند. یعنی جامعه با زنان همانگونه رفتار می¬کند که با محیط زیست، حیوانات یا منابع طبیعی برخورد دارد. آنها به موازات مخالفت با فرهنگ پدرسالارانه با چپاول و تخریب محیط زیست نیز مخالفت می¬ورزند و بر این باورند که فلسفه پدر سالاری بر نیاز به تسلط و کنترل زنان سرکش و طبیعت وحشی تأکید می¬کند.

فمینازی
این اصطلاح توسط «لیمبوف» مجری روسی برنامه¬های رادیو و تلویزیون رایج شد. در نزد مخالفان فمینیسم، فمینازی به فمینیستی گفته می¬شود که می¬خواهد تا جایی که امکان دارد سقط جنین را در جامعه رواج دهد. در اینجا است که اصطلاح« نازی» معنا پیدا می¬کند. از دید لیمبوف، فمینیست¬ها برای رهایی جهان از وجود گروه خاصی از مردم(جنین¬ها) تلاش می¬کنند.

فمینیسم فردگرا یا آزادیخواه
فمینیسم فرد گرایانه بر پایه فردگرایی یا فلسفه¬های لیبرال(حکومت حداقل یا سرمایه¬داری آنارشیستی) استوار است. تمرکز اولیه این نوع از فمینیسم بر استقلال فردی، حقوق، آزادی¬ها، عدم وابستگی و گوناگونی است.

فمینیسم مادی
جنبشی در اواخر قرن 19 میلادی که در صدد آزادسازی زنان از طریق بهبود وضعیت مادی - معیشتی بود. این جنبش بر مسأله «بار سنگین» مسوولیتی که زنان در حوزه خانه¬داری، آشپزی و دیگر مشاغل سنتی زنانه بر عهده دارند تمرکز می¬نماید.

فمینیسم میانه¬رو
این شاخه از فمینیسم عمدتاً توسط زنان جوان یا زنانی که به طور مستقیم تبعیض را تجربه نکرده¬اند مطرح می¬شود. آنها نیاز به تلاش افزون¬تر را زیر سوال می¬برند و معتقدند که فمینیسم امکان¬پذیر نیست. آنها تلقی¬یی منفی از فمینیسم دارند و آن را شرم¬آور می¬پندارند(از افکار و ایده¬های فمینیستی حمایت می¬کنند اما عنوان«فمینیست» بودن را انکار می¬کنند).

فمینیسم پاپ
مقصود از آن فمینیستی است که درصدد تحقیر مردان و تحسین زنان به همه شیوه¬های ممکن است.

جدایی¬طلبان
از جدایی¬طلبان اغلب به اشتباه به عنوان«هم¬جنس¬بازان» یاد می¬شود. مقصود از آن فمینیست¬هایی است که از جدایی مردان با زنان(خواه جدایی کامل یا محدود) طرفداری می¬کنند. به زنانی که رویدادهای صرفاً زنانه را سامان می¬دهند غالباً جدایی¬طلب نام می¬دهند. ایده محوری آنها این است که «جدایی¬طلبی» زنان از مردان(به شیوه¬های مختلف) باعث می¬شود که آنها به خودشان از منظری متفاوت بنگرند.

 

ادامه نوشته

انواع گرایش های فمینیسم چیست؟

واژه ي فمينيسم را نخستين بار چارلز فوريه سوسياليست قرن نوزدهم براي دفاع از حقوق زنان به کار برد.

 

فمينيسم روانکاوانه

فمينيست ها از نظريات روان کاوانه ي فرويد براي توضيح اين مسأله استفاده کردند که چهطور آموزشهاي دوران کودکي بر ناخودآگاه انسان اثر گذاشته و در دوران بزرگسالي سرباز مي کند. نانسي چودوروف، کارول گيليکان، کيت ميلت و ژوليت ميچل را مي توان جزء فمينيست هاي روانکاو به حساب آورد. به طور مثال چودوروف به نقش مادر در به آغوش کشيدن فرزند و هويت يابي جنسي فرزند از طريق مادر اشاره مي کند و توضيح مي دهد که چرا پسران زودتر مستقل شده و دختران علاقهمند به برقراري ارتباطهاي عاطفي هستند.

فمينيسم سياه

جرقه زير سوال بردن جامعيت مفهوم زن در فمينيسم از مبارزات زنان سياه پوست (در جهت رفع ستم از خود) زده شد. جريان فمينيسم سياه در موازات مبارزات دهه هاي 50 و 60 سياه پوستان آمريکا و در کنار موج دوم مبارزات ضد آپارتيد تئوريزه شد که از بزرگان اين گرايش فمينيسم مي توان به بل هوکس اشاره کرد. در واقع فمينيستهاي سياه اين مساله که همه زنها صرف زن بودن در يک جبهه اند را زير سوال برد. نتايج مصيبت بار مبارزات فمينيست هاي پيشين (که بيشترشان سفيد و بورژوا بودند) و تناقضات موجود، در واقع برهان هايي قوي براي لزوم بازنگري بودند. به عنوان مثال، خانواده که يکي از نهادهاي مورد انتقاد فمينيسم (الالخصوص راديکال) بود، اتفاقاً براي زنان سياه نهادي بود که از آنها در مقابل اشکال ديگر سرکوب (نژادي) محافظت مي کرد، و سعي فمينيستهاي غالب آن زمان براي تضعيف آن مي توانست معادل تشديد سرکوب زنان سياه باشد. در واقع فمينيست هاي سياه معتقد بودند اين نظر بايد در فمينيسم تئوريزه شود که سرکوب ماهيتي چند وجهي دارد و بايد که کليت آنرا در مورد زنان مورد انتقاد قرار داد.

فمينيسم پسااستعماري

فينيسم پسااستعماري (Postcolonial) از آبشخور فکري فمينسم پسامدرن – پساساختارگرا و بستر مبارزات ضد استعماري ملت هاي شرقي جوانه زد. اين گرايش فمينيستي شباهت زيادي به فمينسم سياه دارد با اين تفاوت که جامعه به حاشيه رانده شده اي که در تعريف «زن» آنرا ناديده مي گيرند، بجاي اينکه درون جامعه اصلي باشد در سرزمين ديگري است. از يک طرف آليس واکر از نظريه پردازاني است که حيطه کارهايش کلاً شامل جوامع در حاشيه، چه سياه چه مستعمرات مي شود (مي توان از او به عنوان حلقه ارتباطي فمينسم سياه و پسااستعماري نام برد)؛

پسافمينيسم

بد نيست اشاره اي هم به پسافمينيستها داشته باشيم. پسا فمينيست ها مشابه فمينست هاي پست مدرن دست روي مفهوم کلي زن مي گذارند با اين تفاوت که بحث آنها تنها نقد نيست بلکه اين تاکيد روي کليت مفهوم زن را نه تنها اشتباه (چونان فمينيست هاي پسامدرن) بلکه «مضر» مي دانند و بر اين عقيده اند که با تعريف فمينيسم، خود پايه اول ستم بر بخشي از جامعه که مدعي دفاع از آنها هستيم را گذاشته ايم: يعني تفکيک مفهومي زن و مرد. بر اساس اين استدلال پسافمينيست ها خود را صراحتاً مخالف فيمينسم معرفي مي کنند.

ادامه نوشته

تاریخجه فمنیسم

خلاصه كتاب تاريخ فمنيسم ، نويسنده : ميشل ريوسارسه – مترجم : عبدالوهاب احمدي – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

به عنوان نتيجه گيري (خلاصه فوق )مي توان بيان داشت كه تاريخ فمنيسم شكل گيري مقوله زن را آشكار كرد و امكان پژوهش سامانمند دربارة مقوله هاي اجتماعاً متمايز ديگر را نيز فراهم ساخت و امكان نوسازي معرفت شناسي را در ميدان گوناگون تاريخي ، از تاريخ نمايندگي ها گرفته تا تاريخ سياسي ، فراهم آورد .

ادامه نوشته

گرایش‏هاى فمنیستى

گرایش لیبرالى

«برابرى» و «رفع تبعیض جنسى» مهم‏ترین محور مطالعات فمنیسم لیبرال بوده است. لیبرال‏ها، به مقتضاى فردگرایى معتقدند که تمایزى میان زن و مرد وجود نداشته و جنسیت زنان هیچ‏گونه ارتباطى با برخوردارى یا عدم برخوردارى از حقوق مدنى ندارد. زنان از قابلیت قدرت تعقل کامل برخوردار بوده و از این‏رو، استحقاق برخوردارى از تمام حقوق انسانى را دارا هستند.

مرى ولستونکرافت، جان استوارت میل و هرى تیلور از جمله مهم‏ترین متفکران این گرایش محسوب مى‏شوند.

به نظر این دسته از فمنیست‏ها اصلاحات تنها راه رسیدن به آن حقوق هستند.

گرایش مارکسیستى

محور عمده مطالعات فمنیسم مارکسیستى در زمینه «برابرى» و «حذف سرمایه‏دارى» است. به نظر این دسته از فمنیست‏ها، سرمایه‏دارى مشکل عمده نابرابرى میان زنان و مردان است. سرمایه‏دارى اساسا باعث دو ستم بر زنان شده است: اول آن‏که زنان را از کارمزدى باز داشته و سپس نقش آنان را در حوزه خانگى تعیین کرده است. به عبارت دیگر، کار بى‏مزد زنان در مراقبت از نیروى کار و پرورش نسل بعدى کارگران، به سرمایه‏دارى سود مى‏رساند و براى بقاى آن ضرورت دارد

از نظر سیاسى، این دسته از فمنیست‏ها راه‏حل را در انقلاب کمونیستى (پرولتاریا) مى‏بینند.

گرایش رادیکالى

نجات زنان و حذف مردسالارى محور اصلى مطالعات و مطالبات این دسته از فمنیست‏ها هستند. این گرایش در مطالعات فمنیستى آن‏قدر حایز اهمیت است که حتى برخى از محققان معتقدند: جنبش اصلى فمنیسم در واقع همین گرایش رادیکالى است.

این دسته از فمنیست‏ها «انقلاب سیاسى» را تنها راه‏حل نجات زنان مى‏دانند. تا زمانى که ذهن زنان از تصور مردسالارانه زدوده نشود و ارزش‏هاى سنّتى مردانه از طریق فعالیت‏هاى سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى تضعیف نگردند و شیوه تولید دانش مردانه دگرگون نشود، مشکل زنان حل نخواهد شد.

گرایش سوسیالیستى

حذف نظام «سرمایه‏دارى» و «مردسالارى» محور مطالعه فمنیست‏ها در این نگرش هستند. فمنیست‏هاى سوسیال معتقدند: براى فهم مشکلات زنان و رهایى از آن‏ها باید هر دو نظام سرمایه‏دارى و مردسالارى را به طور همزمان مورد مطالعه‏وارزیابى قرارداد، که از این‏نظر این‏یک‏نگرشى «دوگانه‏گرا» است.

در این گرایش، رهایى زنان با «انقلاب اجتماعى» صورت خواهد پذیرفت.

گرایش پسانوگرا

این گرایش نیز «حذف مردسالارى» را محور عمده مطالعات خویش قرار داده است. پسانوگراها به دلیل آن‏که با ارائه هرگونه تفسیر واحد و جهان‏شمول از جهان مخالفت مى‏کنند، در باب مسائل زنان نیز معتقدند: همه نگرش‏هاى فمنیستى چون در جهت ارائه تفسیرى واحد و جهان‏شمول از زنان برآمدند، دچار مشکل هستند. به نظر این دسته از فمنیست‏ها، اساسا ارائه تفسیرى واحد و کلى در باب واقعیت، حقیقت، معرفت اخلاق و سیاست، در واقع تداوم فرهنگ مردسالارانه است، در حالى که در مقابل این‏گونه تفسیرها، چندگانگى و کثرت امرى مطلوب و ضرورى به نظر مى‏رسد.

به نظر دریدا، با توجه به دو قطبى بودن کاربردهاى زبان، مانند زمین و آسمان، ماده و روح، زن و مرد، باید این‏ها را از برداشت‏هاى ما بعدالطبیعه‏اى رها ساخته، بنیادهاى ساخته شده آن را مورد سؤال قرار داد، و به تعبیرى دیگر، آن‏ها باید «ساخت‏شکنى» شوند. مردسالارى علت است، اما این «زبان» است که مردسالارى را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبیات حاکم کرده. فوکو به کل مسأله جنسیت از جمله جایگاه و نقش زنان و ارتباط آن‏ها با تولید و توزیع قدرت، که عمدتا مردسالارانه یا پدرسالارانه هستند، نگریست.

به نظر این دسته از فمنیست‏ها، خصلتى به نام «مؤنث» و «مذکر» وجود ندارد. اساسا روابطى که بر زنان تحمیل مى‏شوند و برخوردهایى که میان دختر و پسر تفاوت ایجاد مى‏کنند، ناشى از ساخت‏هایى اجتماعى هستند که موجب بردگى زن در طول تاریخ شده و باید ساخت‏شکنى شوند.

ادامه نوشته

3 موج جریان ساز فمنیسم

موج اول در سال 1830 شروع شد. مرى ولستون کرافت با نوشتن کتاب حقانیت حقوق زن (1792) تأثیر اصلى را بر این موج گذاشت.

گسترش حقوق مدنى و سیاسى، به ویژه اعطاى حق رأى به زنان، خواسته و هدف اصلى این موج بود.

موج دوم فمنیسم از دهه 1960 آغاز مى‏شود. سیمون دوبووار با نوشتن کتاب جنس دوم (1949) و بتى فریدن با نگارش کتاب زن فریب خورده، (1963) تأثیر اصلى را در برانگیختن این موج داشتند. از دیگر متفکران مهم در این موج، مى‏توان به کیت میلت، نویسنده سیاست جنسى (1970) و جرماین گرییر، نویسنده خواجه زن (1970) اشاره کرد.

هدف اصلى فمنیست‏ها در موج دوم «نجات زن» بود.

نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاى اعتقادى ریشه‏دار مانند «مردسالارى» و «قرارداد اجتماعى»، ردّ کلیت ازدواج، تأکید بر تجرّد و حرفه اقتصادى از جمله دیدگاه‏هاى مهم فمنیست‏ها در این موج به شمار مى‏روند. فمنیست‏ها در این دوران، آن‏قدر به سمت افراط رفتند که حتى بر ظاهرى مردانه در پوشش و آرایش نیز تأکید داشتند. موهاى کوتاه، کفش بدون پاشنه، کت و شلوار زمخت و چهره بدون آرایش، قیافه ظاهرى یک فمنیست زن در دهه 1970 بود.

موج سوم فمنیسم از اوایل دهه 1990 آغاز مى‏شود. فمنیسم، که در دهه‏هاى 1960 و 1970 در اوج خود به سر مى‏برد، در اواخر قرن بیستم با مشکلات زیادى مواجه شد و در نتیجه، در سرازیرى انحطاط افتاد. شکاف‏ها و دسته‏بندى‏هاى آشکارى در درون جنبش زنان به وجود آمدند. دولت‏هاى تاچر و ریگان در دهه 1980، آشکارا با این نهضت ستیز کرده، خواستار اعاده از دست رفته «ارزش‏هاى خانوادگى» شدند.

این مسائل باعث شدند فمنیسم در اوایل دهه 1990 یک فرایند اعتدال را تجربه کند. جناح مبارز و انقلابى آن کنار گذاشته شد و به ستایش و اهمیت به دنیا آوردن فرزند و نقش مادرى پرداخته‏اند

ادامه نوشته