واکاوی جنسیت در آرای فمینیستها
عظم مرادی فروتن (کارشناسارشد مطالعات زنان)
feminism.ir@gmail.com
مطالعه جنسیت در جامعهشناسی با موج دوم جنبش زنان گسترش پیدا کرد. نمودی از این جنبش در کالجها و دانشگاهها، انتقاد از رشتههای تحصیلی، مانند جامعهشناسی بود که زنان را نادیده میگرفت. زنان بندرت موضوع پژوهشها بودند. (سفیری، ۱۳۸۸: ۱۶) در مطالعات فمینیستها مسئله جنسیت و تمایز آن با جنس همواره از اهمیت بسزایی برخوردار بوده است. فمنیستها مهمترین عامل فرودستی زنان و جایگاه پایین آنان در جامعه را مسئله جنسیت و برساخته بودن آن توسط مردان و نظام مردسالاری میدانند. در این مقاله سعی شده است که به خاستگاه جنسیت و اهمیت آن در زندگی اجتماعی زنان از خلال آرای فمینیستها بپردازیم.
در تبیین مسئله جنسیت چند دیدگاه وجود دارد که بر حسب آنان میتوان آرای گروههای فمینیستی مختلف را دستهبندی کرد. در این مقاله ابتدا به مفاهیم ضروری مرتبط با جنسیت اشاره میکنیم، سپس با اشاره به دیدگاههای تبیینی به آرای فمینیستها در زمینه جنسیت میپردازیم.
تعریف جنسیت:
واژه “جنسیت” در ادبیات مطالعات زنان برای اشاره به ویژگیهایی به کار میرود که در نتیجه تأثیر عوامل اجتماعی و فرهنگی در هر یک از دو جنس مرد و زن به طور متفاوت بروز میکند و در مقابل از واژه “جنس” ویژگیهای زیستشناختی متفاوت مرد و زن است (بستان، ١٣٨٨ :٣). برای تعریف جنسیت با پیروی از وی و اسمیت _ لوین به جنسیت به مثابه “نظام عادات اجتماعی” نگاه میشود; این نظام، تمایز جنسیتی را بوجود آورده و حفظ میکند و روابط نابرابری را بر اساس این تمایزات ساماندهی می کند. از این منظر، جنسیت، نتیجه تفاوتها و نابرابریها است. (سفیری، ۱۳۸۸: ۱۸)
منظور از تبعیضهای جنسیتی تفاوت در صفات فیزیکی زنان و مردان نیست، بلکه این تبعیض به ویژگیهای رفتار مردانه و زنانه در جامعه مربوط میشود. به بیان دیگر تبعیضهای جنسیتی (Gender) به انتظارات رسمی، حکومتی، اجتماعی و فرهنگی در مورد رفتاری مربوط میشود که برای اعضای هر جنس مناسب دانسته میشود؛ انتظاراتی که معمولا تبعیض آمیز است. (جلایی پور، ۱۳۸۳)
دیدگاههای تبیینی
در تبیین جنسیت دیدگاههای نظری متفاوتی وجود دارد که آرای متفاوت فمینیستها را میتوان در هریک از این گروهها قرار داد. این دیدگاهها عبارتند از:
تبیین زیستشناختی: به این دیدگاه بیشتر فمینیستهای رادیکال استناد دادهاند.
تبیین روانشناختی: فمینیستهای روانکاو در این گروه قرار میگیرند.
تبیین فرهنگی- اجتماعی: آرای فمینیستهای لیبرال، اگزیستانسیالیسم و پسامدرن در این گروه قرار میگیرند.
تبیین اقتصادی- اجتماعی: در این گروه نیز آرای فمینیستهای مارکسیسم و سوسیالیسم قرار دارند. (زیبایینژاد، ۱۳۸۸: ۱۶۸-۱۵۱)
فمینیسم لیبرال
فمینیستهای لیبرال، تفاوت بین دو جنس را نتیجه نحوه جامعهپذیری و “همگون سازی جنس و نقش” میدانند. تفاوت رفتار با دختران و پسران که کمابیش از بدو تولد آغاز میشود از شکوفایی کامل ظرفیتهای انسانی زنان جلوگیری میکند(آبوت و والاس، ۱۳۸۸: ۲۸۸).
از نظر مری ولستون کرافت، زنان از وسایل توسعه و پیشرفت عقل خود محروم شدهاند. جنسیت و منش زنان حاصل آموزش و پرورش آنان بوده است مردان از زنان انتظار داشتهاند که بچه بزایند، خانه دار باشند و پاکدامنانه رفتار کنند، اما این کارها را فقط هنگامی میتوان انجام داد که عقل پرورش داشته باشد. (وینست ۱۳۷۸: ۲۷۵).
جان استوارت میل نیز در کتاب انقیاد زنان اغلب نواقص و عیوبی را که به زنان نسبت میدهند (کمخردی زنان، عدم وجود زنان فیلسوف و هنرمند تراز اول در طول تاریخ بشری، احساساتی بودن زنان و …) زیر سوال میبرد و پاسخ میدهد که اگر بالفرض هم چنین باشد به محدودیتهای وجودی زنان و جنس آنها بر نمیگردد بلکه بواسطه محدودیتهای اجتماعی است که زنان اینگونه بار آمدهاند. جنسیتی کردن نقشها و امیال زنان و محدودیت آنان برای بهرهمندی از آموزش برابر با مردان، آنها را اینگونه کرده است. بتی فریدان نیز در کتاب رمز و راز زنانه روشهای ترویج ایدئولوژی خانهنشینی (به عنوان یکی از نقشهای جنسیتی تحمیلی بر زنان) را بررسی کرده و نقش تبلیغات رسانهای در سیستم آموزشی جنسیتگرا را در این زمینه پر رنگ میبیند (رید، ۱۳۸۳: ۱۷۳).
فمینیسم رادیکال
رادیکال فمنیستها اظهار میدارند که تمایزات میان دو جنس نه تنها در عرصه های اصلی قانون و اشتغال، بلکه در روابط شخصی، خانه و حتی در تصورات ما باید از بین برود زیرا جنسیت تنها یک راه جهت تفاوتگذاری میان زنان و مردان نیست بلکه راهی برای انقیاد زنان بوسیله مردان است. وظیفه نظری رادیکال فمنیستها درک این نظام و وظیفه سیاسی آنها پایان دادن به آن است. به اعتقاد آنان مردان به عنوان طبقه از سلطه بر زنان بهرهمند می شوند و رابطه دو جنس را سیاسی میشمارند. (وینست، ۱۳۷۸: ۲۷۵-۲۷۲).
شولامیث فایرستون یکی از فمنیستهای رادیکال، ویژگیهای زیستشناختی زنان مانند قدرت تولید مثل را عامل نابرابری در نقشهای جنسیتی و سلطه مردان میداند. اما به نظر وی دیگر سلطه مردان ضرورت ندارد چون پیشرفت فناوریهای باروری امکان حذف مبنای زیستی زنان را فراهم میکند. این پیشرفت، قید بچهداری را از دیگر زنان برداشته یا برخواهد داشت و بچهداری و بچهدار شدن میتواند بصورت وظیفه مرد و زن در آید (آبوت و والاس، ۱۳۸۱: ۲۹۴).
اما مری دیلی مخالف فایرستون است. وی معتقد است که مردم بدلیل فقدان قدرت باروری فقط میتوانند طفیلی انرژی زنان باشند و این انرژی زنانه از وضعیت زیستی زندگی آفرینی زنان ناشی میشود. به اعتقاد وی همه زنان باید بر اساس زنانگی خود متحد شوند و از پذیرش تفاوتهایی که مردان تعریف میکنند سر باز زنند. (مشیر زاده، ۱۳۸۸: ۳۱۵).
فمینیسم روانکاو
فمنیستهای روانکاو با کاربرد نظریههای فروید به تبیین جنسیت و پایگاه فرودست زنان میپردازد. زنان از نظر فروید انسانهای درجه دومی هستند که سرشت بنیادی روانیشان آنها را برای یک زندگی نازلتر از زندگی مردم سازگار ساخته است. فمنیستهای روانکاو درصدد هستند که نتیجه گیریهای جنسی فروید را رد کنند. چودورف یکی از فمنیستهای روانکاو معتقد است که شخصیت جنسیتی از درون شناخت پویشهای روانی خانواده و بهویژه روابط ابژهای که کودک با مادر ایجاد میکند شکل میگیرد. چودورف با تمرکز بر موضوع تفاوتگذاری جنسیتی استدلال میکند که چون اولین روابط را کودک با مادرش دارد پسرها تنها از طریق تمایزجویی از مادر میتوانند هویت مردانه کسب کنند. اما دختران بدلیل پیوند مداوم با مادر مستعد این هستند که خود را در رابطه با دیگران تعریف کنند. مادران در چارچوب شباهت و تامین «خود» گرایشهای زنانه سنتی مانند تغذیه کردن دیگران، رسیدگی و ارتباط با دیگران را در دخترانشان رشد میدهند و استقلال را در پسرانشان (هام، ۱۳۸۲:۷۷).
کارول گیلیگان تحلیلی از تفاوتهای جنسیتی بر مبنای تصویرهای ذهنی که زنان و مردان بزرگسال از خودشان و دستاوردهایشان دارند به عمل آورده است. از نظر وی زنان احساسات خود را بر حسب روابط شخصی تعریف میکنند و دستاوردهای خود را با اشاره به توانایی مراقبت از دیگران مورد قضاوت قرار میدهند. جایگاه زنان در زندگی مردان بطور سنتی نقش مراقبت کننده و یاور است. اما مردان که پیشرفت فردی را تنها شکل موفقیت میدانند به شایستگیهایی که در این وظایف کسب میکنند چندان بهایی نمیدهند. توجه زنان به روابط به عنوان یک ضعف جلوه میکند نه قوت. (گیدنز، ۱۳۸۱: ۲۰۴).
فمینیسم مارکسیست
فمنیستهای مارکسیست هر چند بررسیشان را در موضع طبقاتی آغاز میکنند اما به هر روی میپذیرند، که درون هر طبقه زنان از جهت دسترسی به کالای مادی، شیوههای تولید، قدرت، منزلت و امکانات تحقق نفس، از مردان آن طبقه برخورداری کمتری دارند. علتهای این نابرابری را باید در ذات سازمان سرمایهداری جستجو کرد. این گروه از فمنیستها راه حل نابرابری جنسی را در نابودی ستمگری طبقاتی مییابند. آنها معتقدند از این طریق نابرابری جنسی و جنسیتی نیز از میان برداشته میشود(ریتزر، ۱۳۷۴: ۴۸۳).
کرستین دلفی زنان را طبقهای جنسی میشمارد و در تحلیل خود از فمینیسم مادیگرا اظهار میکند که باید به جای تحقیق درباره تفاوتهای زیستشناختی به دنبال تحقیق در ساخت زنانگی او بود. او میگوید زنان به مثابه یک جنسیت، طبقهای مجزا تشکیل میدهند زیرا مردان آنان را درون فضای خانگی استثمار میکنند. وی در کتاب دشمن اصلی (۱۹۷۷) ریشه نابرابریهای جنسی را در شیوههایی میداند که شوهران برای تملک نیروی کار زنانشان در پیش میگیرند. زنان در برابر خدمات خانگی و بچهداری که برای شوهر انجام میدهند پاداش منصفانه نمیگیرند. (هام، ۱۳۸۲: ۱۱۴).
فمینیسم سوسیالیست
هدف اصلی سوسیال فمنیستها بسط و تکامل نظریه و عملی سیاسی است که بهترین دیدگاههای رادیکال فمنیسم و سنت مارکسیستی را باهم ترکیب کند و از نارساییهای هر یک از آنها پرهیز نمایند. این دیدگاه که اغلب به آن لقب «دوگانهگرایی» میدهند میکوشد تحلیلی ارائه دهد که دو نظام را باز میشناسد: نظام اقتصادی (سرمایهداری) و نظام جنسیت (مردسالاری). (آبوت و والس، ۱۳۸۸: ۲۶۰).
هایدی هارتمن مردسالاری را مقدم بر سرمایهداری میداند و اعتقاد دارد که تقسیم کار جنسی یا تبعیض شغلی بر مبنای جنسیت مهمترین عامل فرودستی زنان در سراسر جهان است. به اعتقاد وی مردان با کنترل سازمانها از طریق قدرت انحصارگرای اتحادیههای مردانه و با محروم کردن زنان از آموزش حرفهای، قدرت را حفظ میکنند. (همان: ۳۲۹).
فمینیسم اگزیستانسیالیسم
سیمون دوبووار در کتاب جنس دوم درصدد این است که بگوید چگونه جنسیت شکل گرفته و زنان چگونه با مردان تفاوت پیدا کردهاند و از آنان جدا افتادهاند و حتی فرودست مردان شدهاند. دوبوار در این کتاب تحلیل خود را که بهترتیب “دادههای زیستشناسی”، “نگرش روانکاوی”، و “نگرش ماتریالیسم تاریخی” نامیده بود، با بررسی دادههای موجود آغاز کرد. زیستشناسان و روانکاوان (پیرو فروید) و مارکسیستها درباره علل و اسباب موقعیت زنان حرفهای بسیار مهمی دارند اما بهنظر دوبوار هیچکدام به حقیقت این مسئله راه نمیبرند که چرا زنان و نه مردان “دیگری” به شمار میآیند (تانگ، ۱۳۸۷: ۳۲۴).
دوبوار ساز وکارهای بنیادی را که “خود” (مرد) برای مهار “دیگری” (زن) از آنها بهره میجوید نقشهای اجتماعی میدانست. داستان غم انگیز زن در پذیرش دیگر بودن خود “راز سر به مهر” زنانگی است که از راه تربیت دردناک زنان برای نقشهای منفعل یا زنانه از نسلی به نسل دیگر تداوم مییابد. از نظر وی دختر بچه از کودکی متوجه تفاوت اندام خود با پسر بچهها میشوند. با عروسک بازی متوجه نقش فرمایشی که در آینده در قالب نگهداری فرزند به او واگذار میشود آشنا میشود و با رسیدن به بلوغ دیگر بودن وی در نهادهای ازدواج و مادری تحکیم میشوند. (همان: ۳۳-۳۲۹).
فمینسیم پسامدرن
هلن سیکسو در مقالات بسیاری تفاوت زنان و مردان را همزبانی و همجنسی میداند. (هام، ۱۳۸۲: ۸۲). وی به شیوه نگارش و اندیشه مردان معترض شده است زیرا بنیان آن بر تقابلهای دوگانه است. مرد با قرار دادن مفاهیم واژها در قالب زوجهای متشکل از قطبهای مخالف که همواره یکی بر دیگری برتری دارد چند پارگی نالازمی در واقعیت پدید آورده است. سیکسو در مقالهای با عنوان “راههای خروج” برخی از تقابلهای دوارزشی را برمیشمارد:
فعالیت/انفعال، خورشید / ماه، فرهنگ / طبیعت، چنین اندیشهای همواره از راه تقابل کار کرده است. از نظر سیکسو تمامی این تقابل های دو ارزشی از بنیاد دوگانهی مرد / زن الهام می گیرند که در آن مرد با همه چیزهای فعال و فرهنگی و نورانی و والا یا عموماً مثبت ربط مییابد و زن تداعیگر تمام چیزهایی است که منفعل و طبیعی و تاریک و پست یا عموماً منفی تلقی میشوند. (تانگ، ۱۳۸۷: ۳۵۷-۳۵۶).
در واقع وی میخواهد بگوید که جنسیت و جنسیتیشدن دنیای زنان و مردان چگونه موجبات فرودستی جایگاه زنان در تاریخ علم بشری بخصوص در فلسفه و ادبیات را فراهم کرده است.
ژولیا کریستوا جنسیت را کاملاً برساخته مردسالاری میداند به زعم او اگر کودک هنگام ورود به نظم نمادین حق انتخاب داشته باشد که با مادر یا پدر همانندسازی کند و اگر میزان مردانگی یا زنانگی کودک وابسته به میزان این همانندسازی باشد پس کودکان هر دو جنس (پسر و دختر) از بخت یکسانی در این زمینه برخوردارند. پسرها میتوانند شبیه مادر خود شوند و دخترها شبیه پدر خود. از این گذشته پسرها میتوانند حالت زنانه داشته باشند و با حالتی زنانه بنویسند و دخترها نیز میتوانند حالتی مردانه داشته باشند و همانگونه بنویسند. به گفته کریستوا فرو ریختن زبان به درون زیستشناسی و پافشاری بر اینکه زنان صرفاً بدلیل پیکر خویش شیوه نگارشی متفاوت با مردان دارند به این معنی است که مردان و زنان را بار دیگر به درون قفس مردسالاری بیندازیم. (همان، ۳۶۵)
نتیجهگیری:
هریک از گروههای فمنیستی با بهرهگیری از عوامل تبیینی به این نتیجه اشاره میکنند که جنسیت برساخته مردسالاری میباشد. درواقع این مردان و نظام مردسالاری است که با بازتولید جنسیت و نابرابریها و تبعیضهای ناشی از آن به محکم شدن جایگاه خویش و فرودستی جایگاه زنان دامن میزنند.
فمینسم لیبرال که با بهرهگیری عوامل فرهنگی و اجتماعی به تبیین جنسیت پرداختند، نابرابری در دسترسی به امکانات و فرصتهای آموزشی در میان زنان و مردان را مهمترین تبیین جنسیت و نقشهای جنسیتی میدانند. فمینیسم اگزیستانسیالیسم نیز در در تبیین فرودستی زنان به تاثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی اشاره میکند. سیمون دوبوار بعنوان مهمترین فمینیست اگزیستانسیال به تبیین نقشهای جنسیتی زنان بخصوص همسری و مادری میپردازد و آن را محصول جو فرهنگی و اجتماعی موجود میداند که این نقش را به زنان تحمیل و در ادامه موجبات فرودستی زنان را فراهم میسازد. فمنیستهای پسامدرن نیز عوامل اجتماعی بخصوص سلطه مردان در حیطه فلسفه و ادبیات و زبان را موجب نادیده گرفتن زنان در اجتماع میداند و اصولا مردانه بودن نوشتار و شیوه تفکر را محصول جنسیتی بودن دنیای زنان و مردان و تفکیک آن به دو دنیای والا و فرهیخته (مردان) و دنیای پست و بیمقدار (زنان) میدانند.
فمینیسمهای روانکاو با بهرهگیری از نظریات روانشناختی مانند فروید به تبیین شکلگیری جنسیت و نقشهای جنسیتی در بطن روابط آغازین کودک و مادر و حالات روحی و روانی کودک میپردازند.
فمینیسمهای رادیکال نقش ویژگیهای زیستشناختی زنان مانند بارورری و مادری را در جنسیتیشدن دنیای زنان و مردان را پررنگ میببینند و مهمترین راه حل را اجتناب زنان از تولید مثل و مادر شدن میدانند.
در نهایت در حیطه تبیین اقتصادی و اجتماعی فمینیستهای مارکسیست قرار دارند. این گروه از فمینیستها به نقش سرمایهداری در اهمیت یافتن کار همراه با مزد اشاره میکنند. و از آنجا که نقش جنسیتی خانهداری بدون مزد را مهمترین وظیفه زنان میداند و به تبیین دنیای جنسیتی به دنیای فرودست زنان میپردازند. فمینیستهای سوسیالیست نیز علاوه بر سرمایهداری، مردسالاری و سلطه آن بر بازار کار را عامل نقشهای جنسیتی زنان میدانند.
منابع:
۱- سفیری، خدیجه و سارا ایمانیان (۱۳۸۸)، جامعه شناسی جنسیت، تهران: انتشارات جامعه شناسان.
۲- بستان، حسین (۱۳۸۸)، نابرابری و ستم جنسی، تهران: انتشارات پژوهشکده حوزه و دانشگاه.
۳- جلایی پور، حمیدرضا: چرا مدافعان زنان از فمینیست خواندن خود بیم دارند؟، بازتاب اندیشه، شماره ۵۰، ۱۳۸۳٫
۴- زیبایی نزاد، محمدرضا (۱۳۸۸)، هویت و نقش های جنسیتی، تهران: ریاست جمهوری، مرکز امور زنان و خانواده.
۵- هام، مگی (۱۳۸۲)، فرهنگ نظریه های فمینیستی، ترجمه فیروز مهاجر، فرخ قره داغی و نوشین احمدی، تهران: نشر توسعه.
۶- گیدنز، آنتونی (۱۳۸۱)، جامعه شناسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران: نشر نی.
۷- وینست، اندرو (۱۳۷۸)، ایدئولوژیهای مدرن سیاسی، ترجمه مرتضی ثاقب فر، تهران: نشر ققنوس.
۸- آبوت، پاملا و کلر والاس (۱۳۸۸)، جامعه شناسی زنان، ترجمه منیژه نجم عراقی، تهران:نشر نی.
۹- مشیرزاده، حمیرا(۱۳۸۸)، از جنبش تا نظریه اجتماعی(تاریخ دو قرن فمینیسم)، تهران: نشر شیرازه.
۱۰- رید، اویلین (۱۳۸۳)، آزادی زنان، ترجمه افشنگ مقصودی، تهران: گل آذین.
۱۱- ریتزر ،جورج (۱۳۷۴)، ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: انتشارات علمی.
۱۲- تانگ، رزمری(۱۳۸۷)، درآمدی جامع بر نظریه های فمینیستی، منیژه نجم عراقی، تهران: نشرنی.