هگل و نیچه: رنج و رقص روح

اینکه گفته شود رنج جزء اجتناب ناپذیر روح است، گفته اى است که در واقع توضیح واضحات هگل است. ژرژ باتاى شرح مى دهد که مرگ روح همان جریان و دیالکتیکى است که در حقیقت مبتنى بر سنتز یا ترکیبى جدید است.
در اینجا مى توان نظریات نیچه را در مورد هستى و تاریخ مطرح کرد. دیدگاه «دورانى» نقطه مقابل «دیالکتیک» قرار دارد. در دیالکتیک نوعى «کنش» و «واکنش» هست که براى نجات از این وضعیت مشکل، سنتز ابداع مى شود. حال آنکه هستى شناسى واقعى بر مبناى نوعى هستى دورانى قرار مى گیرد. در اینجا دیگر مسئله سنتز وجود ندارد، چرا که هستى و تجلیات آن در شکل یک دایره قرار مى گیرند. «درد زایش» نیز وجود ندارد چرا که هیچ گونه تبدیل و تغییر هگلى به چشم نمى خورد. در هستى دورانى، سخن گفتن از درد زایش بى معنا است چرا که اگرچه چیز ها تغییر مى کنند ولى در واقع در جاى دایره اى خود ایستاده اند. در حقیقت از دیدگاه نیچه، کشیشان سعى کرده اند که هستى را به صورت کنش- واکنش درآورند، حال آنکه براى هستى نوعى «بى گناهى شدن» وجود دارد که از الگوى کنش و واکنش به دور است.
در «بى گناهى شدن» جهان به صورت آنچه که هست به فرد مى رسد و هیچ نوع متافیزیک نمى تواند این بى گناهى شدن را تغییر دهد. اصولاً «بى گناهى شدن» نقطه اى است فراسوى نقد تاریخى. «بى گناهى شدن»، به ما مى آموزد که فلسفه تاریخ و فلسفه طبیعت، تصوراتى بیش نیستند. کلاً «بى گناهى شدن» نقطه مقابل دیدگاه «شدن تراژیک» است، چرا که در اوج «شدن تراژیک»، «بى گناهى شدن» وجود دارد. به این خاطر است که هر نوع فلسفه تاریخ (که مثلاً از هگل برخاسته شود) پوچ بوده و فقط یک بازى با متافیزیک است.

بنابراین در هگل این نکته مطرح مى شود که فلسفه تکاملى تاریخ لزوماً داراى ابعاد رنج است و این همان «رنج شدن» است. در حالى که در نیچه به جاى «رنج شدن» «بى گناهى شدن» به چشم مى خورد. در هگل نوعى آگاهى معذب و گناه آلود وجود دارد. حال آنکه در نیچه عذاب و گناه وجود ندارد و اگر عذاب و گناه آلودگى به چشم مى خورد به علت جهان بینى فیلسوفان و محققان است. در عذاب و گناه آلودگى، نوعى قرض براى انسان وجود دارد که باید پرداخت شود.لذا مى توان مشاهده کرد که درک زندگى آدمى، بیرون از قرض هاى گناه و عذاب بسیار دشوار است.

ادامه نوشته

معرفی و گزیده هایی از کتاب  "هگـــــــل"  اثر  پیتر سینگر-با تاكید بر آزادی

  «وقتی عالم طبیعت سرسختانه در برابر آدمیان آرزومند آزادی ایستادگی کند، هیچ گریزی در درون دنیای طبیعت ممکن نیست به غیر از عقب نشستن و فرو رفتن در فلسفه ای که اساسش موضوعی صرفاً منفی نسبت به دنیای طبیعت است».

  «تاریخ جهان هیچ نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی».

  «اصطلاح "آزادی" اصطلاحی است تعریف نشدنی که ایهام آن از حد و حساب بیرون... و در معرض بی نهایت بدفهمی ها و اشتباه ها و خطاهاست... ماهیت ذاتی آزادی باید در جریان تعبیر و تفسیر تاریخ جهان به نمایش در آید».

«اگر بشنویم که بگویند آزادی بنا به تعریف یعنی توان اینکه آنچه دلمان می خواهد بکنیم، چنین اندیشه ای را فقط می توان حمل بر ناپختگی تام فکری کرد، زیرا حاوی کوچکترین تصوری از آزادی اراده، از حق، از زندگی اخلاقی و غیر آن نیست».

به عقیده ی هگل، آن شکل از دموکراسی وقت گیری که در آتن مُجرا بود، دیگر عملی نیست. از این گذشته، هگل به دموکراسی انتخابی با رأی همگانی اعتقاد ندارد، یکی به این جهت که فکر می کند فرد نمی تواند نماینده داشته باشد (و می گوید: «فقط حوزه های اساسی جامعه و منافع کلان آن» شایسته است نماینده داشته باشند)، و دیگری به دلیل اینکه با رأی همگانی، رأی فرد آنقدر بی مقدار و بی اهمیت می شود که دلسردی و بی علاقگی گسترش می یابد و قدرت به دست محافل کوچکی از صاحبان منافع خاص می افتد.

«در تفکر، من آزادم زیرا در دیگری نیستم، بلکه به سادگی و به تنهایی در پیوند با خود میمانم، و مورد یا متعلق [فکر] که برای من هستی ذاتی من است... وجود خودم است... گوهر آگاهی، آزاد بودن است، چه بر سریر و چه در زنجیر».

آزادی از نظر هگل این نیست که آزاد باشیم به دلخواه عمل کنیم؛ آزادی یعنی ذهن آزاد داشتن.

ادامه نوشته


فلسفه حق هگل  و درک از آزادی

هگل اصلی ترین اندیشه های سیاسی خود را در کتاب معروفش به نام «خطوط اساسی فلسفه حق» که در سال ۱۸۲۱ انتشار یافت، فرمولبندی کرده است. در این کتاب هگل بطور مفصل اندیشه های خود در باره زمامداری، حقوق اجتماعی و سیاسی و آزادی را توضیح داده است. «فلسفه حق» هم بیان موقعیت تازه سیاسی و اجتماعی انسان مدرن است و هم دولتهای بر آمده از انقلاب و مبتنی بر حقوق سیاسی شهروندان و قرارداد اجتماعی.

هگل در مقدمه کتاب «فلسفه حق» می نویسد: « وظیفه فلسفه فهم آنچه هست، می باشد، زیرا آنچه هست یعنی خرد. تا آنجا که به فرد مربوط میشود، هرفردی در هر صورت فرزند زمان خویشتن است. از همین رو فلسفه یعنی زمانه فلسفه، به صورتی که در افکار فهم شده است.


از همان ابتدای کتاب «خطوط اساسی فلسفه حق»، مفهوم آزادی مورد توجه اساسی هگل قرار گرفته است و تحلیل مفصلی درباره آن ارائه شده است. هگل می نویسد: «اساس حق عبارت از اراده آزاد فرد می باشد که آزادی جوهر آنرا تشکیل میدهد و نظام حقوقی جامعه آنرا متحقق می سازد».

از دید هگل مسئله مرکزی عصر جدید آگاهی است. و هر مرحله از تاریخ گام جدیدست برای کسب آگاهی انسان.

بنابراین آزادی نخست در ذهن پدیدار می شود، که هگل از آن بعنوان تفکر ناب نام می برد. هگل گفت: "انسان از آنرو آزاد است که فکر می کند". با اینحال آزادی در ذهن تنها نخستین گام به سوی "آزادی واقعی" است. دومین گام آزادی زمانی پدیدار می شود که انسان آزادی ذهنی و تجریدی را رها می کند. هگل می گوید: در این مرحله "رفتار منفی نسبت به دیگری به رفتار مثبت متحول می شود". اگر آدمی تاکنون فقط نگران خود و استقلال خود بود، اکنون وی به کشف جهان و هستی واقعی (زیست اجتماعی) نائل می شود. اما سوژه آگاه در این مرحله از طریق تحول "من" به "ما" به مرحله آزادی واقعی می رسد. "ما" همچون صفتی نمادین در واقع نتیجه مبارزه برده و سرور است.

او می نویسد: « تاریخ جهان چیزی نیست مگر افزایش آگاهی درباره آزادی» و کوشش فلسفی خود را نیز گام مهم دیگری در همین راستا می شمرد. او اضافه می کند که : «ما چرائی تاریخ را هم درباره آنچه اتفاق افتاده و هم چگونگی رابطه خود با مسایل زمان حال را تنها از طریق درک معنای آزادی درخواهیم یافت.»


اما معنای آزادی چیست؟ هگل پاسخ های متعددی به این پرسش دارد که یکی پس از دیگری پیش می کشد. هگل در تشریح مفهوم آزادی قرائتهای چهارگانه ای را پیش می کشد.برداشت هگل از مفهوم آزادی تحت تاثیر نظریه او در باره تاریخ است. بطور کلی هگل تاریخ را حرکت روح میداند که از «هستی در خود» (ناخودآگاه) به جانب «هستی برای خود» (خود آگاه) سیر می کند. به نظر هگل فلسفه تاریخ فلسفه تحقق آزادی است. زیرا: «حرکت روح تاریخ به جانب خود آگاهی است و خود آگاهی، آزادی از ضرورت کور است».هگل در استدلال خود در باره چنین برداشتی از مفهوم آزادی در ادامه آنرا «آزادی ذهنی» و یا «آزادی رسمی» می نامد.


اولین قرائت هگل از آزادی با طرح مفهوم «آزادی منفی» شروع می شود. مراد او شرایطی است که انسان از هرگونه دغدغه های درونی نظیر نیازها، آرزوها و هیجانات و نیز هر گونه دغدغه های بیرونی نظیر قوانین و نهادهای اجتماعی بطور کامل فارغ است. هگل بعنوان نمونه پیروان دین بودا را مثال میزند که آزادی را در گسست از همه التهابات، تمناها و احساسات و بطور کلی خارج از همه دغدغه های داخلی و خارجی و قوانین و شرایط اجتماعی جستجو می کنند. .هگل تحقق چنین آزادی منفی در جامعه را مورد انتقاد قرار میدهد و آنرا «تخریب گر» می نامد.
هگل سپس دومین برداشت از آزادی را پیش می کشد که نه همچون برداشت نخست «کمیاب» و «منفی» بلکه پدیده ای رایج میان انسانهاست. در این مفهوم انسان آزاد کسی است که طبق میل خویش و در راه امیال فردی رفتار می کند. هگل در استدلال خود در باره چنین برداشتی از مفهوم آزادی در ادامه آنرا «آزادی ذهنی» و یا «آزادی رسمی» می نامد. 

سومین قرائت هگل از آزادی دارای نزدیکی های بسیاری با اندیشه شعور تجربی کانت است. هگل از کوشش در راه ارتقا انگیزه های انسانی از وضعیت لحظه ای و گذرا به «سطح جهان گستر» سخن می گوید. در این مفهوم از آزادی، انسان دیگر تحت تاثیر عوامل احساسی و طپش ها و هیجانات لحظه ای نیست بلکه خطوط رفتار آدمی بر اساس تعقل و تامل و مقایسه و ارزیابی و سنجش نیک و بد صورت می گیرد. لذا این درک از آزادی «مقطعی است که آزادی و خواست آزاد انسان بر اساس اندیشه و عقل و معرفت بنیان گذاشته میشود.» در اینجا هگل به «تجربه شعور» انگشت می گذارد و می گوید که «مقام آن از تجارب عادی بسی بزرگتر است و تجربه گر را به نتیجه مشخص میرساند.» در واقع ارتقا انگیزه ها و رفتار انسان به «سطح جهان گستر» از طریق هدفمندی رفتار انسانی و حرکت بسوی اهدافی است که تشخیص و حقانیت آنها برای همگان قابل شهود است.  بنابراین هگل تاکید می کند که: «چنین سنجش و تعمقی پیش شرط اساسی آزادی واقعی است.»

ادامه نوشته

نسبت آزادی و ضرورت در فلسفه هگل

در فلسفۀ هگل، روح یعنی خرد یا آگاهی است که ارتباط دیالکتیکی بین آزادی و ضرورت را روشن میسازد. هگل به پیروی از اسپینوزا، آزادی را درک و شناخت ضرورت توصیف کرد، از اینرو خرد را با آزادی یکی می­گیرد و همه جا در جستجوی خرد است. آزادی از نظر هگل گوهر و ذات روح است اما نه بصورت بالفعل، بلکه روح در یک فرآیند دیالکتیکی به آزادی دست می­یابد. دولت نیز بستر تحقق آزادی انضمامی یا مطلق است و بنابراین جایی است که روح در آن پدیدار می­گردد.
ادامه نوشته

آزادي در انديشه هگل

در انديشه‌ي هگل‌، برخلاف ساير نظريه پردازان، آزادي‌ هم‌زاد آدمي و طبيعي نيست بلكه امري است تاريخي كه‌ انسان‌ با تجربه‌ از واقعيت‌ و ذهني‌ كردن‌ آن‌ به‌دست‌ مي‌آورد. ‌ از نظر او آزادي فقط‌ سياسي‌ نيست‌ بلكه‌ آزادي،‌ منطقي‌- فلسفي‌ است‌[12]

براين اساس، هگل معتقد است آزادي‌ فقط‌ در تاريخ‌ و در قالب‌ دولت‌ مدرن‌ امكان‌پذير است و آدميان تا زماني‌كه زندگي صرفاً خصوصي خود را در خانواده مي‌گذرانند، زندانيان غرايز طبيعي و «ذهنيت نامعيّن»[13] خويش‌اند و به هيچ مفهوم عقلي آزاد نيستند.‌ در اجتماع مدني ضرورت سازش با ديگران به هر فرد اجازه مي‌دهد كه در فرايند نظم گرفتن قواعد و اصول زندگي اجتماعي سهمي داشته باشد و در نتيجه، آزادي‌اش گسترش مي‌يابد.

به نظر هگل، دولت اميال انساني را منظّم و معقول مي‌سازد و آدميان را آگاه مي‌كند كه از آن جدايي ندارند. افراد مي‌فهمند كه آن‌چه حقيقتاً مي‌خواهند و نياز دارند، همان است كه دولت فرمان مي‌دهد تضاد ميان آزادي و اطاعت صرفاً امر ظاهري تلقي مي‌شود و شهروند اطاعت‌گر تنها انسان آزادي است كه مي‌تواند وجود داشته باشد، زيرا، در تحليل نهايي او از خويشتن اطاعت می کند.

 

ادامه نوشته

جبر و آزادی انسان در فلسفه تاریخ هگل و مارکس

هگل، و به پیروی او مارکس، طرفدار جبر تاریخ است. از نظر هگل و مارکس آزادی جز آگاهی به ضرورت تاریخی نیست. در کتاب مارکس و مارکسیسم از کتاب آنتی دورینگ تألیف انگلس نقل می کند که: " هگل نخستین کسی بود که رابطه آزادی و ضرورت را دقیقا نشان داد. از نظر او، آزادی همانا درک ضرورت است.

مکتب مارکس پاسخ می دهد که آزادی عبارت خواهد بود از آگاهی یافتن فرد به ضرورت تاریخی و به مسیر جمعی که وی به سوی آن کشانیده می شود ".

بنابر نظریه مادیت جبری تاریخی، شرایط اجتماعی مادی، محدود کننده انسان و جهت دهنده به او و سازنده وجدان و شخصیت و اراده و انتخاب اوست و او در مقابل شرایط اجتماعی جز یک ظرف خالی و یک ماده خام محض نیست، انسان ساخته شرایط است نه شرایط ساخته انسان، شرایط پیشین مسیر بعدی انسان را تعیین می کند نه انسان مسیر آینده شرایط را. بنابراین آزادی به هیچ وجه معنی و مفهوم پیدا نمی کند.

ادامه نوشته

تقدم اصلاحات دینی بر اصلاحات سیاسی در نظر هگل

فیلسوف پرآوازه آلمانی که با حوادث انقلاب کبیر فرانسه هم عصر بود، هنگام شکست و تبعید ناپلئون و به سلطنت رسیدن لویی هیجدهم، در دانشگاه برلین تدریس می کرد.

از دیدگاه او از آنرو انقلاب فرانسه با شکست مواجه شد که فرانسه کشوری کاتولیک بود و هنوز به آزادی وجدان(conscience) و آزادی اراده(will) که مقدمه آزادی سیاسی است، دست نیافته بود. 

به عبارت دیگر اگرچه مردم فرانسه از سلطه «نظام سلطنتی» خارج شده بود، اما هنوز از سلطه «نظام کلیسایی» رها نشده بود. آنان «شاه بیرون» را از میان برداشته بودند، اما «خصلت شاه پناهی» را که آمیخته به آموزه های دینی کاتولیک بود ترک نکرده بودند.

از این جهت Hegel «اصلاح و پیرایش دینی» را مقدم بر «توسعه و آزادی سیاسی» ذکر می کند و در درسگفتارهای «فلسفه تاریخ» چنین می گوید:

 

it is a false principle that the fetters which bind Right and Freedom can be broken without the emancipation of conscience – that there can be a Revolution without a Reformation  .

 

« این اصل، که پیش از آزادی وجدان، بتوان به آزادی و حقوق سیاسی دست یافت، نادرست است.

این خطاست که گمان کنیم می توانیم پیش از اصلاح دینی، انقلاب سیاسی داشته باشیم.»(۱)

منبع اینترنتی

پیش درآمدی بر حقیقت هگلی

هگل می­گوید، «تنها یک نفر مقصود مرا فهمید» شاگردانش آن یک تن را به ذات باری­تعالی تعبیر کردند....

ادامه نوشته

کار از نظر هگل

از نظر Hegel شاخصهء اصلی هستی انسان را کار تشکیل می دهد. کار ابزاریست که انسان به وسیلهء آن جهان پیرامون خود را تغییر می دهد.

ادامه نوشته