نویسنده : فرخ حاجت پور
ارسال شده در: فلسفه جدید و معاصر ، 

منبع اینترنتی:http://farrokhh.mihanblog.com/post/5

 

 

 

       آزادی و نسبت آن با ضرورت یکی از مسائل اساسی در تاریخ فلسفه است که به انحاء گوناگون در مکاتب مختلف فلسفی بدان پرداخته شده است. در دوران جدید دکارت با تبیینی مکانیکی- ماشینی از حیات انسانی و طبیعت مادی به دو گوهر ذاتا متمایز می­رسد که ناتوان از پیوند دادن آنهاست. اسپینوزا در کوشش برای حل دوگانه­ انگاری دکارتی با فلسفۀ تک ­گوهری خود، به ضرورت مطلق فراگیر الهی می­رسد. لایب­نیتس به نظریۀ هماهنگی پیشین بنیاد میان نفس و جسم روی آورد. روسو از جهاتی پیش­آهنگ این ایده بود که نفس از یک سوی از ضرورت طبیعی متأثر است و از دیگر سوی بغایت به خود متکی است. کانت صرفا به این مسأله پرداخت که چگونه آزادی با قانون علّی که بر سراسر طبیعت و ظاهرا بر سراسر طبیعت انسانی حاکم است سازگاری دارد. هردر «ابژه» ساختن طبیعت توسط «سوژۀ» انسانی را علت جدایی و تضاد می­دانست، برای فیشته مسألۀ آزادی و ضرورت بدین معنا مطرح است که چگونه ارادۀ آزاد، به مثابه یک امر اخلاقی می­تواند بخشی از نظام علّی جهان باشد. او مسألۀ آزادی و ضرورت را حول محوری­ترین مفهوم نظام فلسفی­اش یعنی «من» یا «خود» سامان می­دهد. شلینگ خاستگاه مشترک آزادی و ضرورت را «مطلق» دانست. مطلق در نظر شلینگ یگانگی «سوبژکتیویته» و «ابژکتیویته» است. نهایتا شلینگ فلسفۀ طبیعت خود را به سوی نوعی فلسفۀ هنر زیربنایی سوق می­دهد که در آن هنر، ارغنون واقعی فلسفه است و فرآوردۀ آن یعنی زیبایی نیز مانند مطلق زمینۀ حل تعارض آزادی و ضرورت است. سرانجام در فلسفۀ هگل، روح یعنی خرد یا آگاهی است که ارتباط دیالکتیکی بین آزادی و ضرورت را روشن میسازد. هگل به پیروی از اسپینوزا، آزادی را درک و شناخت ضرورت توصیف کرد، از اینرو خرد را با آزادی یکی می­گیرد و همه جا در جستجوی خرد است. آزادی از نظر هگل گوهر و ذات روح است اما نه بصورت بالفعل، بلکه روح در یک فرآیند دیالکتیکی به آزادی دست می­یابد. دولت نیز بستر تحقق آزادی انضمامی یا مطلق است و بنابراین جایی است که روح در آن پدیدار می­گردد. از نظر هگل در روح قومی و اخلاق اجتماعی، شکاف میان آزادی و ضرورت برداشته می­شود. او با طرح این مسأله در بستر تاریخ و جامعه، سرانجام توانست تعارض آزادی و ضرورت را در دولت عقلانی به وحدت برساند.