مارکس از سه سنت فکری تأثیر پذیرفته بود:
ایدهآلیسم آلمانی بهویژه هگل، سنت سوسیالیستی فرانسه و اقتصاد سیاسی
بریتانیایی.
هرچند که مارکس پدیدههای تاریخی را نتیجه تأثیر و تأثر عوامل گوناگون
میداند، اما در تحلیل نهایی یک متغیر مستقل بهنام اقتصاد را بازمیشناسد
که سایر عوامل در برابر آن متغیری وابسته اند. روابط تولیدی بنیادهای
واقعیاند که روساختار فرهنگی کل جامعه بر روی آن ساخته میشود. بر اساس
این دیدگاه انسانها در جامعه زاده میشوند و جامعه روابط مالکیت را پیش از
زادهشدن آنها تعیین میکند. این روابط مالکیت به نوبه خود به پیدایش
طبقات گوناگون اجتماعی میانجامد.
به عقیده مارکس نظام اقتصادی را جدای از
ساخت اجتماعی آن نمیتوان درک کرد.در اندیشه مارکس
تعارضهای طبقه کارگر و سرمایهدار واقعیت عمده و ذاتی جوامع نوین است.
خصلت متناقض و متخاصم مذکور از ساخت بنیادی نظام سرمایهداری جداناپذیر
نیست و در عین حال منشأ حرکت تاریخی است.
نظریه طبقاتی مارکس مبتنیبر این نظر است
که تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بودهاند تاریخ نبردهای طبقاتی است.
مبتنییر این نظریه جامعه بشری همینکه از حالت ابتدایی بیرون آمد، پیوسته
منقسم به طبقاتی بوده که در تعقیب منافع طبقاتیشان با یکدیگر برخورد
داشتهاند. بهنظر مارکس منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که منافع را بهدنبال
میآورند، تعیینکننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخیاند.
دیدگاه مارکس نوعی ماتریالیسم دیالکتیکی
بود. ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس، ترکیبی از دو عنصر است که از هگل و
فوئرباخ گرفته بود: دیالکتیک هگل و مادیاندیشی فوئرباخ. ماتریالیسم
دیالکتیکی بر روابط دیالکتیکی در چهارچوب جهان مادی تأکید میورزید.
مارکس یک تکامل اندیش تاریخی بود، اما تکامل یکخطی را باور نداشت. او به
دورههای رکود نسبی در تاریخ بشری آگاه بود و میدانست که در تاریخ بشر
دورههایی وجود دارند که با وقفه و توازن طبقاتی مشخص میشوند.[23];
نتیجه دیالکتیک روابط تولیدی و نیروهای
تولیدی نظریه وی در مورد انقلابهاست. انقلابها از منظر مارکس از حوادث
تاریخی نیستند، بلکه یک ضرورت تاریخی اند که نقشهایی ضروری ایفا میکنند
مارکس معتقد بود
که افکار را باید به اوضاع زندگی و موقعیت تاریخی کسانی ارتباط داد که به
آن افکار معتقدند.
از منظر مارکس «این شعور انسانها نیست که هستی آنان را تعیین میکند،
بلکه برعکس هستی اجتماعیشان است که شعور آنان را تعیین میکند.»
ازخودبیگانگی یکی از مفاهیم اساسی موجود در اندیشه مارکس است.
ازخودبیگانگی به وضعی اطلاق میشود که در آن انسانها تحت چیرگی نیروهای
خود آفریدهشان قرار میگیرند و این نیروها بهعنوان قدرتهای بیگانه در
برابرشان میایستد. به عقیده مارکس همه نهادهای عمده سرمایهداری از دین و
دولت گرفته تا اقتصاد دچار از خودبیگانگیاند.
ایدئولوژی در این دیدگاه عبارت است از به رسمیت شناختن موقعیت طبقه مسلط؛
یعنی موقعیت و منافع این طبقه برای دیگر طبقات در حکم افیون است، زیرا باعث
ازخودبیگانگی و اضمحلال انرژی انقلابی در آنها میگردد.
مارکس در مقابل آگاهی کاذب، آگاهی
طبقهای را عنوان میکند که در حقیقت نوعی بیداری در زمینه منافع طبقاتی
است و نوعی آگاهی است بر کنش سیاسی و انقلابی لازم برای خلع ید کردن از
طبقه مسلط.