اولریش بک و جامعه خطر خیز
اولریش بک جامعه شناس آلمانی و مبدع نظریه جامعه خطر خیز است.
بک در کتاب جامعه خطرخیز خصوصیات جامعه در عصر مدرن و خطرات تهدید کننده جامعه مدرن را تشریح می کند مسائل ناشی از پیشرفت های سریع فنی و علمی، فردی شدن نابرابری اجتماعی و سنت زدایی از اشکال زندگی در جامعه صنعتی که منجر به تغییر الگوهای سازمانی گردیده است. بک با تاکید بر تفاوت خطرات پیش روی جوامع مدرن با جوامع سنتی معتقد است که پیشرفت های علمی و فنی سریع و تاثیرات جانبی و عدم اطمینان ناشی از این پیشرفت ها، نتایج غیرمنتظره ای به همراه دارد که جلوه آن در تهدیدهای اقتصادی خزنده و رویدادهای دیگر قابل مشاهده است در این جامعه بدلیل تغییر الگوی سازمانها و شکل زندگی افراد کاریابی نیز غیر استاندارد است.
بک درخصوص نهاد علم معتقد است افزایش سریع علمی شدن جامعه و رسیدن به الگوهای معنایی علمی به هیچ وجه باعث کسب اطمینان و عقلانی شدن کامل زندگی انسان نشده است وی درخصوص معرفت بر این نکته اشاره می کند که انسان چیزها را عمدتاً با توجه به دانستنی ها و معلومات خود می بیند یعنی آنچه انسان می داند یا بعبارت دیگر معرفت انسان به میزان مفاهیمی بستگی دارد که در اختیار دارد.
بک درباره نهاد سیاست نیز بر این باور است که در جامعه مدرن امروزی امکان طرح نظری و شکل دهی به زندگی سیاسی کاهش یافته است
بک در نظریه جدید انتقادی مفهوم "داوری بدون ارزش" را تلاشی در جهت رفع فشار موجود و مقاومت در برابر ممنوعیت های عملی تعریف می کند ممنوعیت هایی که به موضوعات نظری تبدیل شده اند. او معتقد است که طرح این مفهوم هزینه ها و محدودیت های فراوانی برای تفکر داشته است چون تنگ نظری های مقوله ای و طبقه بندی مقولات در قالبهای خاص که وی آنها را مقولات زامبی می خواند باعث بی توجهی جامعه شناسان به پدیده های جدید یا طرح مسائل جدید در قالب مقولات کهنه و عدم بیان پدیده های جدید به زبان نو شده است
بک بر این باور است که مدرنی که تاکنون تحقق یافته است با توجه به عناصر اصلی آن فقط نیمی از مدن کامل است که باید تحقق پیدا کند. اگر رشد صنعت و فناوری را در نیمه اول مدرن ( مدرن اول) در نظر داشته باشیم می توان انتظار داشت که تکمیل آن نمایش هراسناک ساختاری خواهد بود چون موفقیت اقتصادی در جهان، بهبود مناسبات زندگی انسان – که شرط ایجاد این موفقیت بوده است- را نابود می کند.
بک درباره مبانی اخلاقی جامعه مدرن خاطرنشان می کند که نتیجه مدرن شدن، تغییر بدیهیات انسانی و بنای آنها براساس مبانی اخلاقی جدید بر پایه آزادی، برابری و عدالت و رسیدن به مرحله بازی با نتایج صفر است یعنی آنچه کسی بدست می آورد دیگری از دست می دهد.
مفهوم کلیدی دیگری که بک در بیان مدرن جدید مطرح می کند مدرن شدن بازتابی است. وی این مفهوم را به همراه گیدنز و اسکات لاش در اواسط دهه 90 عنوان کرده است. مدرن شدن بازتابی بک تلاشی برای تکامل و فرمول بندی مجدد رویکرد جامعه خطرخیز به شکل یک نظریه عمومی اجتماعی با تاکید بر چشم اندازهای سیاسی فرهنگی است. این رویکرد، دوگانگی میان تمدن صنعتی و فرهنگ جهانی را بررسی می کند. مشخصه تمدن صنعتی، جامعه خطرخیز است. جامعه ای که در جریان گذار از مدرن ساده خطراتی را تولید می کند که تا اندازه زیادی از آن غافل است در کنار تمدن صنعتی ما با فرهنگی جهانی روبرو هستیم که با خطرات تمدن صنعتی تا اندازه ای آشناست و درصدد است که حداقل در سطح نظری بر این خطرات غلبه کند.
جامعه شناسي معرفت ليوتار
جامعه شناسي شناخت ليوتار بر حول محور روايت و فراروايت استوار است .
فراروايت عبارت است از داستان هاي جامع و فراگير در مورد تاريخ و اهداف نژاد انساني كه معارف و روش هاي فرهنگي را بنيان نهاده و مشروعيت مي بخشد .
مدرنيته عبارت است از عصر فراروايت ها و سلطه عقل و پست مدرنيته عصر شكست فراروايت ها و نفي فراروايت هاست كه به چالش كشيدن عقل ، نفي كليت گرايي و توجه به واژه غيريت از ديگر مشخصه هاي آن است .
فراروايت به عبارتي ديگر يعني قصه ، داستان و تاريخي كه فراتر از داستان ها و روايت هاي ديگر باشد و به همه گفتمان هاي ديگر مشروعيت ببخشد . داستاني كه مدعي جايگاهي عام ، جهاني يا همه شمول است و قادر به ارزيابي ، توجيه و تحليل همه داستان هاي ديگر به منظور آشكار ساختن معناي حقيقي آنها باشد .
به عبارتی پست مدرنيته يعني مدرنيته بعلاوه بحران هايش كه از جمله محصول هاي آن نقد پيشرفت ، نقد علم و توجه به ديگري ( شنيدن صداي ديگري) است .
بنظر ليوتار ، دانش در آينده به كالايي تبديل مي شود كه به آساني قابل خريد و فروش است .
فردریک جیمسون؛ نظریه پرداز متون فرهنگی
عموما فردریک جیمسون به عنوان یکی از منتقدان پیشگام ادبی-فرهنگی مارکسیست انگلیسیزبان معاصر تلقی میشود.او طی سه دهه گذشته،آثار زیادی را پیرامون تحلیل متون ادبی و فرهنگی منتشر کرده که درعینحال دیدگاههای نظری نئو مارکسیستی وی را وسعت میبخشد.
جیمسون در همهء آثارش،مارکسیسم را فراگیرترین و کاملترین چارچوب نظری میداند که در چارچوب آن روشهای دیگر به عنوان ابزار محلی یا منطقهای عمل میکنند.
معتقد است که پست مدرنیزم بخشی از یک مرحلهء جدید در سرمایهداری است
جیمسون
به طور مشخص،تاکنون دامنهای وسیع از مواضع نظری از ساختارگرایی تا پسا
ساختارگرایی و از روانکاوی تا پستمدرنیزم را در نظریهاش جذب کرده تا نظریهء
فرهنگیو ادبی بسیار التقاطی و از نوع اصیل مارکسیستی ابداع کند.در
نتیجه،مارکسیسم جیمسون دور از مارکسیسم مرسوم است.
جیمسون تحت تأثیر نظریهپرداز مارکسیستی یعنی ارنست بلوخ (Ernnst Bloch) تصوری هرمنوتیکی و اوتوپیایی از تئوری فرهنگی مارکسیستی را توسعه بخشیده است.
مقولات کلیدی لوکاچی نظیر شیءوارگی، یعنی فرایندی را که از طریق آن موجودات انسانی و تولیداتشان شیءواره میشوند بر گزید تا سرنوشت فرهنگ و موجودات انسانی را در سرمایهداری معاصر توصیف کند.
به نظر جیمسون نقد دیالکتیکی تلاشی برای ترکیب موقعیتها و شیوههای رقیب در نظریهای جامعتر است.کاری که وی در کتاب زندان خانهء زبان انجام میدهد.وی در این کتاب عناصر ساختارگرایی و نشانهشناسی فرانسوی و نیز فرمالیسم روسی را در نظریهاش ادغام میکند.
به نظر جیمسون نقد دیالکتیکی علاوه بر تحلیلها و مطالعات انضمامی به اندیشیدن نیز نیاز دارد تا به نحوی بازاندیشانه مقولات و شیوهها را تحلیل کند.
تحلیل جیمسون از پستمدرنیزم با نقدهای تندی مواجه شده است.برای مثال لیندا هاچیون(1989 و 1988)معتقد است که جیمسون برداشتی یکجانبه از فرهنگ پستمدرن دارد
ژان فرانسوا لیوتار، پست مدرنیسم و فروپاشی گفتمان های مدرن
لیوتار معتقد است که آفرینندگی و تنوع سبک های زندگی اجتماعی انسان، به قدری است که هیچگونه فرازبان یا فراروایت یا نظریه کلان نمی تواند درباره صحت آن داوری نماید.مهم تر اینکه هرگونه تلاش برای تحمیل هر یک از اینها به جامعه ضرورتا سرکوب، بی عدالتی و به حاشیه راندن افرادی که هماهنگ نمی شوند، و کاهش اجتناب ناپذیر تنوع و خلاقیت را ایجاب می کند.
همانطور که پست مدرن ها استدلال می کنند، عصر جدیدی که ما بدان وارد می شویم، عصر پراکندگی، از دست رفتن هویت و دیدگاههای متعدد می باشد. سیاست مدرنیته صنعتی بر محور احزاب طبقه- بنیاد با ایدئولوژی های جهانشمول قرار دارد. روایت پست مدرن از سیاست تا حدود زیادی بر رشد جنبش های اجتماعی نوین و برنامه های سیاسی جدید مرتبط با آنها مبتنی است: یعنی سیاست هویت و سبک زندگی؛ سیاست ملی گرایی کم دامنه و منطقه گرایی؛ و سیاست موضوعات خاص همانند محیط زیست.سیاست لیوتاری، عبارتست از سیاست منازعه و اعتراض بی پایان، که علی الظاهر به هیچ وجه امکان توافق سازنده – و شاید امکان بودن سیاست- وجود ندارد. یک از انتقادات اصلی به نظرات لیوتار آن است که :رد فراروایت ها و نظریات کلان، روایت کلی پست مدرن – از جمله روایت لیوتار- به خودی خود یک فراروایت و نظریه ای هستند که حداقل به اندازه چیزی که رد می کنند، کلان نیز هستند.
پُست مدرنیسم: تعاریف و مفاهیم
پست مدرنیسم اصطلاح، یا مجموعه ای از ایده های پیچیده است که بعنوان یک مطالعه علمی از اواسط دهه هشتاد پا به عرصه وجود نهاد. تعریف پست مدرنیسم دشوار است چون مفهومی است که در عرصه های مختلف مطالعاتی مثل هنر، معماری، موسیقی، فیلم، ادبیات، جامعه شناسی، ارتباطات، مُد، و تکنولوژی به کار می رود.
هنر پست مدرن بر بازتاب پذیری و خودآگاهی، چندپارگی و ناپیوستگی (به ویژه در ساختارهای روایت)، ابهام، همزمانی تاکید دارد.
مدرنیسم دیدگاهی چند پاره از فردیت و تاریخچه انسان نشان می دهد اما آن چند پارگی را چیزی تراژیک نشان می دهد.پست مدرنیسم برای ایده چند پارگی، موقتی بودن یا ارتباط سوگواری نمی کند بلکه آنرا جشن می گیرد.
لیوتارد می گوید که کلیه جنبه های جوامع مدرن، ازجمله علم بعنوان شکل اولیه دانش، به این داستان های بزرگ بستگی دارند. پست مدرنیسم انتقاد این داستان های بزرگ است، هوشیاری و آگاهی که این داستان ها تناقضات و بی ثباتی های موجود در هر سازمان اجتماعی را می پوشاند.
براساس عقاید جین بادریلارد در جامعه پست مدرن هیچ چیز اورجینالی وجود ندارد، فقط کپی وجود دارد.
در جامعه پست مدرن دانش کاربردی می شود—شما چیز یاد می گیرید نه فقط برای اینکه آنها را بدانید بلکه برای اینکه آن دانش را استفاده کنید.
تفسیر فردریک جیمسون از پست مدرنیسم
دوران مدرن دوره ای است که در اواخر قرن هفدهم ( در اروپای غربی ) آغاز می شود و در زمانی در دهه ی 1960 به پایان می رسد. عصر پست مدرن چند دهه ی اخیر است. بسیاری معتقدند که یکی از مهم ترین تفاوت ها میان این دو عصر به مسأله ی یکپارچگی، کلیت و تمامیت مربوط می شود. مردم در عصر مدرن خواهان نوعی از تمامیت بودند. مفهوم یکپارچه ای از جهان، مجموعه ی متحدی از ارزش ها، یک فرهنگ و سبک زندگی یکسان. برخی از انسانهای مدرن فعالانه در جستجوی چنین تمامیتی بودند.
برخی از نظریه پردازان پست مدرن معتقدند که نه تنها تصاویر قدیمی تمامیت در واقع نادرست اند بلکه خطرناک نیز می باشند چرا که به یکسان سازی می انجامند.
برخی از نظریه پردازان پست مدرن به خصوص به شکلی از تمامیت که آنرا "کلان روایت" می نامیدند حمله می برند. کلان روایت داستانی است که خارج از تمام واقعیت ها قابل درک است. برخی پست مدرنیست ها کلان روایتی که هیتلر در مورد برتری ذاتی نژاد آریایی و تقدیر آلمان برای حکومت بر جهان را به مردم آلمان گفت را یادآوری می کنند. آنها در هراسند که هر کلان روایتی، قابلیت زیان آور مشابهی را دارا باشد.
همه ی نظریه پردازان پست مدرن به این یورش علیه تمامیت نپیوستند. شناخته شده ترین نظریه پردازی که هنوز صحبت پیرامون تمامیت را ارزشمند می یابد فردریک جیمسون است. او بیشتر تلاش دارد تا نظریه ی مارکسیستی را روزآمد کند و آن را با جهان پست مدرن تطبیق دهد.
جیمسون معتقد است که کلیت هنوز ایده ای ارزشمند است. به این دلیل که ما باید تلاش کنیم تا بفهمیم چگونه تمام اجزاء جهان و تجربه های ما به یکدیگر می پیوندند.جیمسون می گوید که تحلیل مارکسیستی می تواند ما را بیش از هر داستان دیگری به حقیقت کلی نزدیک کند.
مدرنیسم فرهنگ سرمایه داری انحصاری بود. پست مدرنیسم فرهنگ سرمایه داری فراملی یا متأخر است. البته این نکته به این معنا نیست که همه چیز در فرهنگ ما پست مدرن است. هنوز عناصر بازمانده ی زیادی از مدرنیسم با ما است.در واقع پست مدرنیسم ارتش فرهنگی سرمایه داری امروز است. نیرومندترین ابزار سرمایه داری برای تسلط بر زندگی ما است.
سرمایه داری متأخر و پست مدرنیسم کیفیات خوب و بد تؤمانی دارند. آنها به شیوه هایی آزادی و شادمانی انسان را محدود می کنند. به شیوه هایی نیز آزادی و شادمانی را افزایش می دهند. در نتیجه به سادگی نمی توان پست مدرنیسم را محکوم و یا ستایش کرد.
کتاب پست مدرنیزم یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر با این کلمات شروع می شود: « مطمئن ترین راه برای فهم مفهوم پست مدرنیسم، تلاش برای فکر کردن به آن به شیوه ی تاریخی است، آنهم در زمانه ای که در وهله ی نخست تاریخی اندیشیدن فراموش شده است.»
کالاهای پست مدرن نوعی تکثر گرایی مطلق و کاملا تصادفی را نشان می دهند. برای مثال یک ساختمان پست مدرن عناصری از معماری مصر قدیم، گوتیک، عصر ویکتوریا و مدرن را در کنار یکدیگر قرار می دهد. هر عنصر می تواند با رمز خودش تفسیر شود. اما رمز منفردی وجود ندارد که به ما بگوید چرا آنها به این شیوه در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. این تنوع تصاویر به ما این حس را القا می کند که هیچگونه یگانگی در جهان وجود ندارد. اما جیمسون استدلال می کند نظامی که این تنوع مداوم را تولید می کند هنوز یک سیستم واحد است.
فردريک جيمسون : پسا - صنعتي يا سرمايه داري سوم؟
فردريک جيمسون را از جمله متفکران مهمي که پيرامون وضعيت پست مدرن به بحث پرداختند، محسوب مي کنند. اثر مهم جيمسون درباره اين مباحث ، کتاب «منطق فرهنگي سرمايه داري متاخر» است.
وي با ارائه تفسيري مارکسيستي از وضعيت پست مدرن ، معتقد است که پست مدرنيسم در واقع بيان حال وضعيت کنوني جامعه سرمايه داري ؛ يعني سرمايه داري متاخر است. نگرش جيمسون در اصل و بنيان نگرشي مارکسيستي است ؛ چرا که به شيوه اقتصادي به تبيين عرصه هاي مختلف جامعه و تاريخ مي پردازد. اصلا به نظر جيمسون اگر در دوران مدرن فرهنگ در برخي حوزه ها مثل هنر تا حدي داراي استقلال از جهت دهي اقتصاد و سرمايه بود در وضعيت پست مدرن و در عصر سرمايه داري متاخر اين استقلال نسبي نيز از ميان مي رود و فرهنگ کاملا جذب سرمايه داري از نوع متاخر و معاصر آن مي شود.
وضعيت پست مدرن
وضعيت شدت گرفتن سرمايه داري است که به شکل سرمايه داري چندمليتي ظهور
پيدا کرده است. جيمسون در مخالفت با نظريه امثال دنيل بل که به نظريه
پردازان پست مدرن شهرت دارند مي نويسد: «نظريه هاي پست مدرن ،.
..خويشاوندي
استواري با همه اصول و تعميم هاي جامعه شناختي جاه طلبانه دارند. اين اصول
و تعميم ها در عين حال خبر از پيدايش و شکل گيري نوع تازه اي از جامعه مي
دهند که عموما با عنوان بسيار شناخته شده»
جيمسون وضعيت معاصر را يکي از مراحل سرمايه داري مي داند. جيمسون در تشريح مراحل مختلف سرمايه داري از نظريه سرمايه داري متاخر ارنست مندل متاثر است . او 3 مرحله براي سرمايه داري متصور میداند: «اين سه مرحله عبارتند از سرمايه داري بازار، مرحله انحصار يا مرحله امپرياليسم و دوران ما که به غلط فراصنعتي خوانده مي شود، اما شايد بهتر باشد آن را دوره سرمايه داري چند مليتي بخوانيم.» (منطق فرهنگي سرمايه داري متاخر، 46)
یورگن هابرماس؛ گذری بر اندیشه های فیلسوف اجتماعی معاصر
چیزی که هابرماس را برجسته میسازد آن است که وی در نقطه عطف نمودار مدرنیسم و پستمدرنیسم قرار گرفته است و به قول جورج ریتزر، اگر پستمدرنها در نبرد با هابرماس و طرفدارانش پیروز شوند، هابرماس را باید آخرین اندیشمند بزرگ مدرنیته به شمار آورد؛ اما اگر هابرماس و پشتیبانانش پیروز شوند، باید او را نجاتدهنده مدرنیسم و نظریه فراگیر در علوم اجتماعی دانست.
هابرماس در عین نگاه انتقادیاش به جامعه جدید، به آینده آن امید بسته است و نظریهای تکاملی دارد. او بر این باور است که جامعه جدید با وجود اینکه اسیر مصایبی خود ساخته گشته، اما در آن ظرفیتها و پتانسیلهای لازم برای برون رفت از بحران نیز وجود دارد.
آنچه در روش شناسی هابرماس به وضوح خودنمایی میکند، نقد او بر اثباتگرایی است. او اثباتگرایی را درست، اما ناقص میداند؛ درست است، زیرا توانایی بیانگری بسیاری از مسائل را در علوم طبیعی داراست، و ناقص است، زیرا اگر به ساحت انسان و روابط انسانی گام نهد به غایت ضعیف و کم اثر میشود. او به نقد سخنان امثال کنت و دورکیم مینشیند.
هابرماس «نظریه دیالکتیکی» را راهی برای حل مشکل پوزیتویسم میداند و معتقد است: در کنار اثباتگراییها باید از نظریه دیالکتیکی استفاده کرد، یکی در حوزه علوم طبیعی و دیگری در حوزه علوم اجتماعی. «نظریه دیالکتیکی» بر مفهوم کلیّت تأکید دارد و مراد از آن جهان زندگی از پیش شناخته شدهای است که باید از طریق تبیین تأویلی معانی، مورد شناسایی قرار گیرد. علوم اجتماعی ناگزیر با واقعیتی از پیش پرداخته روبرو هستند که همان متن زندگی جامعه است. متن زندگی به عنوان کلیتی که پژوهشگر نیز جزئی از آن است بر نفس تحقیق اثر میگذارد.
هابرماس سه نوع علاقه را در انسان شناسایی میکند و به تبع آنها، سه نوع علم برآمده از آنها را معرفی میکند.
الف. علاقه فنی (ابزاری) / علوم تحلیلی ـ تجربی:
ب. علاقه عملی ـ علوم هرمنوتیکی:
ج. علاقه رهاییبخش ـ علوم انتقادی:
شیوه ارتباط با واقعیت در علوم تجربی، مشاهده مستقیم جهان است. در علوم هرمنوتیکی، ارتباط با واقعیت از طریق رابطه بین الاذهانی و با واسطه گری زبان صورت میگیرد، اما در علوم انتقادی، از طریق بررسی حوزه های «شناخت ماقبل نظری» یا «پیش شناختهای شهودی» با واقعیت ارتباط مییابد.در بسط علاقه ابزاری، کار عامل واسط است و در بسط علاقه عملی، کنش متقابل نقش عاملی واسط دارد. اما در بسط علاقه رهاییبخش «قدرت» عامل واسط میشود. منظور از «قدرت» مبارزه و کشمکشی است که در تمامی نهادهای اجتماعی حضوری دایمی دارد. این قدرت یا مبارزه زمانی پایان مییابد که امکان مشارکت برابر و تمام عیار برای کلیه افراد ذیربط در روند تصمیمگیری فراهم شود.
جهان زندگی مربوط به زندگی روزمرّه و حوزه امور خصوصی است که انسانها در
آن، به شکل آزادتر و راحتتری با هم تماس برقرار میکنند و به تفاهم
میرسند، اما جهان حیاتی با نظام اجتماعی مربوط به آن، بخشی از زندگی است
که بر اساس عقلانیت ابزاری و در شکل و شمایل بوروکراسی و دموکراسی خود را
نشان داده است. هابرماس مسئله استعمار جهان حیاتی به وسیله جهان اجتماعی را
مطرح میکند که در واقع، بازگویی عقلانیت ابزاری و ذاتی وبر است؛ بدین
صورت که عقلانیت ابزاری بر عقلانیت ذاتی پیروز شده و در نتیجه بر عرصههایی
تسلّط یافته که پیش از این، عقلانیت ذاتی آنها را تعریف میکرد.
امروزه نظام اجتماعی، جهان حیاتی را استعمار کرده و در نتیجه، غنای زندگی
را از آن ستانده است. به دلیل عدم تناسب و رشد پایاپای این دو جهان، ما
طرحی ناتمام از نوگرایی در اختیار داریم؛ یعنی نه تنها به مابعد نوگرایی یا
میانههای آن نرسیدهایم، بلکه هنوز نوگرایی را به اتمام نرساندهایم.
ژان بودریار و نظریه هزاره
«ژان بودریار و هزاره» عنوان کتابی است اثر کریستوفر هروکس. کتابی که توصیفگر تفکر هزاره و وضعیت ناپایداری است که بودریار برای بیان ویژگیهای عصر مدرن بهکار میگیرد.
ژان بودریار که بهعنوان یکی از پیشروترین نظریهپردازان رسانه و جامعه در روزگار پسامدرن شناخته میشد در سال ۲۰۰۰ دست به خلق نظریه هزاره زد. نظریهای که از یکسو بر فجایع انسانی که بهغیر از افسون و تشویش چیزی برای آدم قرن بیستمی بههمراه ندارد، نگاهی میافکند و هم از طرفی از آینده قرن بیستم سخن میگوید.
بهطور کلی نظریه بودریار درباره جامعه نو و پستمدرن مبتنی بر این فرضیه کلیدی بود که رسانه و وانمایی (simulations) به وجود آورنده ساحت جدیدی از تجربه و مرحله جدیدی از تاریخ و نوع جامعه هستند.
نخستین شکل نظم در مورد صورتهای خیالی را میتوان مدرنیسم آغازی، مرحله دوم آن را مدرنیسم، و مرحله سوم را پسامدرنیسم نامید.
اینک در سومین مرحله از نظم، پسامدرنیسم در صورت خیالی و مدلها هستیم؛ در نظام کنونی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت؛ به باور بودریار پایه نظری قدرت از اقتصاد سیاسی مارکسیستی به نمادشناسی ساختارگرایانه انتقال یافت. پدیدههایی چون تبلیغات، رسانهها و شبکه ارتباطی که مارکس بخش غیر جوهری سرمایه مینامید به قلمرو اساسی تبدیل شدهاند.در این زمانه است که ارزش مصرفی کالاها و الزامهای تولید یا مدلها، رمزها، تمثالها، جلوهها و فراواقعیتی به نام وانمایی جایگزین شدهاند.
گرایش جهان پسامدرن تازه این است که از هر چیز یک صورت خیالی بسازد. منظور بودریار از هزاره، جهانی است که در آن هر چه که ما داریم وانموده یا شبیهسازی شدهاست. در این هزاره چیزها نه واقعیت خارجی دارند و نه میتوان از روی نسخه اصلی آنها تکثیر کرد.
در نظر بودریار، مدرنیته ساحت تولید است و مشخصه آن رشد سرمایهداری صنعتی و هژمونی بورژوازی است، حال آنکه جامعه پسامدرن قلمرو وانمودن و شبیهسازی است که زیر سلطه نشانهها، رمزها و نمونههاست. مدرنیته حول محور تولید ـ کالاها و محصولات ـ متمرکز میشود، درحالیکه شاخصه پستمدرنیته نشانهشناسی رادیکال است، آن هم از طریق تکثیر نشانهها.
تاملی در باب حقیقت از نظر ژان بودریار
وی از نظریه پردازان بدیع ساختارگرایی و پست مدرنیته بود . او نظریه های متعددی در زمینه های مختلف حتی عکاسی دارد (چراکه عکاسی بسیار زبردست و حرفه یی بود) از جمله نظریات بزرگ وی می توان به نظریه وانمایی یا به تعبیری عام تر شبیه سازی simulation و مفهوم hyper-realityفرا واقعیت یا به تعبیری عام تر ابرواقعیت اشاره کرد.
او معتقد است اگر با همان منوال حرکت بشر در قرن بیستم ادامه یابد، فقط جا برای افسوس می ماند و دیگر هیچ.بر این اساس او مفوم هزاره را مطرح کرد.او از مفهوم هزاره به عنوان فاجعه نام میبرد.
نص صریح بودریار وانمایی توصیف گر انقلاب در وسایل ارتباط جمعی دانش کنترل و ارتباطات (سایبر) و همچنین نظریه سیستم ها که به وجود آورنده نشانه و اثری در ساماندهی سیستم ها در مدرنیته پیشین یا متاخر است و به واقع حقیقتی غیرقابل کتمان محسوب می شود، است. اما این مفهوم محصول حقیقتی است از مدل ها و نشانه های موجود در رسانه های جمعی با تکیه بر فرآیندهای سیاسی موجود در زمان که حتی علم ژنتیک و تکنولوژی دیجیتالی را هم در بر می گیرد.
بودریار طبق این قاعده معتقد بود که حقیقت هم اکنون در مسیر حضور واقعی خود نیست و از همه مهمتر آنکه به وسیله نشانه ها و الگوهای خود مرجع (اصلی) به طریقی فراواقعیت یعنی واقعیتی که خیلی بیشتر از خود واقعیت جلوه گر است حضور عینی و حتی ذاتی یافته، جلوه گر شده است.
در این مدل از حقیقت که توسط مفهوم وانمایی و گونه های متعدد آن یعنی در صنعت، رسانه ها و سایر دستاوردهای مدرن انسانی که ارتباط با مفهوم شناخت دارند، این حقیقت نیست که مورد شناخت یا به اصطلاح فلاسفه متعلق شناخت قرار می گیرد، بلکه به واقع مفهوم بدل است که زاییده می شود.
بیوگرافی اندیشمند فرانسوی "ژان بودریار"
زیمل و پست مدرنیسم
مابعد نوگرايي(postmodernism)
تفاوتهای مدرن و پست مدرن
مدرن پست مدرن
زمان مکان
تمرکز پراگندگی
سنتر(آفرینش) آنتی سنتز(نابودی)
علم بازی زبانی
قاعده بی قاعدگی
ساختارگرایی ساختارشکنی
کلان شهر ضدیت با شهر
خرد خردستیزی
پیشرفت تغییر
سؤظن شدیدنسبت به همه روان پریشی
مدرنیته و پیامد های آن - آنتونی گیدنز
به نظر او نهادهای اجتماعی مدرن از برخی جهات بی همتایند و از جهت صوری با همه نوع سازمان سنتی تفاوت دارند. درک این ناپیوستگی ها ضرورت شناخت دنیای مدرن است.
تاریخ صورت تمامیت یافته ای را که مفاهیم تکاملی ( تاریخ به عنوان یک طرح داستان کلی) به آن نسبت می دهد ، ندارد. اما این تاریخ صورتهای بسیار آشفته فردگرایانه هم ندارد. بلکه آن را می توان با اقطاعهایی مشخص نمود.
پست مدرنيسم
از لحاظ لغوى Post بیشتر تداوم جریانى را ثابت مى کند، و پست مدرنیسم به معناى پایان مدرنیسم نیست، بلکه نقد مدرنیسم و تداوم جریان مدرنیسم مى باشد.
مباحثى را که آلوین تافلر در مورد تحولات تکنولوژیک مطرح کرده است، نباید به عنوان بحثى در پست مدرنیسم تلقى نماییم و معناى پست مدرنیسم را بایستى بیشتر در جریانات فکرى اواخر قرن بیستم جستجو کرد. نه در تحولاتى که از لحاظ تکنولوژیک پیدا شده است.
تافلر معتقد است که جهان سه موج مدرنیزاسیون را طى کرده است و الان در آستانه موج سوم هستیم. کتاب «جابجایى در قدرت » او در مورد ساخت قدرت و دولت در موج سوم است؛ او معتقد است تضادهاى جهان معاصر ناشى از تضادهاى سه گانه موج نوسازى است و تلاش کشورها براى توسعه چیزى نیست، جز گذار از یک موج به موج دیگر.
در رابطه با اینکه پست مدرنیسم چه مشخصات و ویژگیهایى دارد توافقى وجود ندارد. براى نمونه لیوتار معتقد است پست مدرن، عصر تشکیک یا مردن تعاریف منطقى است و این تشکیک بطور حتم از پیشرفت علوم حاصل شده است.
از نقطه نظر شناخت شناسى نگاه پست مدرنیستها نگاهى هرمنوتیک و تفهمى است. یکى از برجسته گان این تفکر هانس گئورگ گادامرا مى باشد که نظریات خود را در کتاب حقیقت و روش ( warheit and Methode) بیان نموده است او قصد دارد؛ با استفاده از هستى شناسى هیدگرى بار دیگر پرسش علوم انسانى را مطرح سازد.
اصطلاحات مدرنیته (modernity) و پست مدرنیسم در دهه 1980 با مناظره هابرماس و فوکووارد جامعه شناسى شد.پست مدرنیسم فرا تشریح ها یا فراروایتهاى (Meta narrative) مدرنیسم از قبیل علم ( Science) دین ,(religion) فلسفه و اومانیسم (humanism) سوسیالیسم و آزادى زنان (Femenism) را مورد انتقاد قرار مى دهد و ایده توسعه تاریخى (historical Development) مدرنیست ها را رد مى نمایند.
یکى از کسانى که آثارش هم جنبه هاى ساخت گرایى و هم ما بعد ساخت گرایى و هم پست مدرنیستى داشته است، میشل فوکو جامعه شناس فرانسوى (1984-1962) مى باشد.