مابعد نوگرايي(postmodernism)

   نظریه پردازان کلاسیک مدرنیسم  :   مارکس(نوگرایی با اقتصاد سرمایه داری مشخص شده)  وبر(بسط عقلانیت صوری،دیوان سالاری)      دورکیم(همبستگی ارگانیک)    زیمل به عنوان نظریه پرداز نوگرا(شهر و اقتصاد پولی) و مابعدنوگرا(تراژدی فرهنگ)

ریتزر و نوگرایی  1-عقلانیت شدید   2-مک دونالیزه شدن   3-آمریکاایی شدن   

گیدنزونوگرایی : 1-سرمایه داری2-صنعتگرایی  3-ظرفیت های دیده بانی   4-صنعتی شدن جنگ

هابرماس : مدرنیته پروژه ای ناتمام،مدرنیته هنوز پایان نیافته است

  ریشه اندیشه های  مابعد نوین :

 1-توین بی(اضمحلال چندگانگی فرهنگی به لحاظ نفوذ فرهنگ غرب) 2-ماکس وبر(عدم عقلانیت،قفس آهنین) 3-سی رایت میلز(عصر مابعد روشن اندیشی)  4-زیمل(تراژدی فرهنگ)

1-نظریه اجتماعی میانه ی مابعد نوین،فردریک جیمسون (موضع مارکسیستی مبنی بر زوال سرمایه داری):                                                                                                                                                                       1-نسبت دادن فرهنگ واقع گرایانه به سرمایه داری بازاری  2-نسبت دادن فرهنگ نوگرایانه به سرمایهأاری انحصاری 3-نسبت دادن فرهنگ مابعدنوین به سرمایه داری چندملیتی مابعد نوین

2-نظریه اجتماعی افراطی مابعد نوین(ژان بودریلار)چهان فراواقعیت:                                             

1- تشدید رخوت      2-انفجارمعنا در رسانه ها   3انفجار واقعیت اجتماعی درتوده 4-انفجارتوده درحفره سیاه  5-هیچ انگاری و بی معنایی

 

مقايسه مدرنيسم با پست مدرنيسم:

            مدرن                                       پست مدرن

              زمان                                     مکان

             تمرکز                                    پراگندگی

             سنتر(آفرینش)                           آنتی سنتز(نابودی)

             علم                                       بازی زبانی

             قاعده                                     بی قاعدگی

             ساختارگرایی                            ساختارشکنی

              کلان شهر                               ضدیت با شهر

             خرد                                      خردستیزی

             پیشرفت                                  تغییر

             سؤظن شدیدنسبت به همه               روان پریشی

تعريف پست مدرنيسم:

پست مدرن در 1980 ابتدا در معماری ظهور کرد،دنیایی که در آن انسان نباید به هیچ هنجار و قانون از پیش تعیین شده توجه کند،یک نوع عرفان اروپایی که خدا در آن وجود ندارد.

v     مابعدنوگراییpostmodernism:به محصولات فرهنگی در هنر سینما،معماری و نظایر آن اطلاق می شود که با فراورده های فرهنگی نوین تفاوت دارند.

v     از دیدگاه پست مدرنیسم هیچ گزاره یا گفتمان ثابتی وجود ندارد.

v     اندیشه پسامدرنیستی در جهت بی نظمی(تأکید بر تکثر نظم ها)و رنگارنگی آن بوده است.

v     این مکتب در برابر مدرنیسم و مدرنیته می باشد و اصول و مؤلفه های آن را به نقد و چالش می کشد و در حالت تردید و نفی قرار می دهد.

تعریف گیدنزاز پست مدرن :

1-مشارکت چند گانه  2- نظامی زدایی  3-انسانی شدن تکنولوژی 4- نظام پسا کمپانی:شرکت های فرا ملی، پول و کالا را نظارت می کنند.

گروهی بعد از نوگرایی را شکل بعد از لیبرالیسم یا برتر از لیبرالیسم تلقی کرده اند.

اندیشه بعد از نوگرایی به مجموعه اندیشه های موجود که در جهت نقد نظریه ها و آرای نوگرای از قبیل ساخت گرایی،مارکسیسم،اثبات گرایی و تقابل می باشند،اطلاق می گردد. بحران ایدئولوژی های دوره نوگرایی از قبیل دموکراسی،کمونیسم،سوسیالیسم،دیدگاه محافظه کارانه ،لیبرالیسم،اومانیسم،اگزیستانسیالیسم و... اولین گام عمده در طرح نظریه بعدازنوگرایی بوده اند.شرایط جدید اجتماعی از قبیل راستگرایی جدید،بحران اقتصادی،سرمایه داری،تقابلات و تعارضات در دموکراسی اجتماعی،سیاست کمونیسم وکاهش حرکت وجنبش های کارگریو چپ،رشد و توسعه حاکمیت شرکت های چند ملیتی زمینه های اساسی رشد بعدازنوگرایی می باشند.

 

دنزین معتقد است که بعدازنوگرایی در چهار نوع برداشت مطرح گردیده است:

1- بعدازنوگرایی بیانگر حاصل لحظات تاریخی ناشی از پایان جنگ جهانی دوم تا زمان حاضر می باشد.

2- بعدازنوگرایی به صورت شرکت های چند ملیتی به عنوان آخرین مراحل سرمایه داری در غرب می باشد.

3-حرکت و جنبش درهنرهای دینی،باستان شناسی،سینما،موسیقی و افکار اجتماعی است که در مقابل واقعیت های دوران گذشته قرار دارد آنها از عوامل فوق اثری نبوده و در نتیجه به طرح جدید از جامعه و اندیشه رسیده است.

4-این نگاه بیشتر جنبه تئوریکی و نظری (به معنای عام و کلی) دارد.در این طرز تلقی بعد مدرن به شکل نظریه سازی و نگارش و تألیف درباره وقایع اجتماعی است که به طور مشخص فرااثباتی و انتقادی است.توجه ی اصلی نظری پردازی بعد از مدرن به مشکلات جاری است که جنبه همگانی ،تاریخی و فردی دارد مثلا تعبیر سی رایت میلز در مورد بی خانگی اعتیاد به مواد مخدر انحرافات اخلاقی و خانوادگی و آسیب ها عمده ی اجتماعی در سطوح متفاوت سیستم اجتماعی از این نمونه است.

از دیدگاه پست مدرن هیچ گزاره یا گفتمان ثابتی وجود ندارد.معنای هر گفتمان همواره وابسته به رابطه اش با سایر گزاره ها یا گفتمان ها است در نتیجه همواره نوعی حرکت یا لغزیدن وجود دارد؛هنگامی که معنای یک گفتمان را سؤال می کنیم به گفتمان دیگراشاره داریم و نظایر آن.این مکتب مچنین طنینی از نگارش های روشن شناسی مردم نگار را با خود دارد اما از آنجا که هر گونه مفهومی از نظم را در جهان تحلیل می برد بسیار رادیکال تر است،وبه همین لیل است که اغلب نوشته های پساساختارگرا را رنگ و بویی آنارشیستی دارند.بنابراین،تکوین اندیشه ی پسامدرنیستی در جهت بی نظمی،یا به عبارت دقیق تر به سوی تأکید بر تأکثر نظم ها و رنگارنگی آن بوده است.بااین وجود گاهی اوقات و شاید اغلب اوقات حس می کنیم جهان در مسیر دیوانه شدن قرار دارد:تغییر بسیار شتابان است و هیچ چیز پایدار نیست.شاید از دوران صنعتی شدن ،به بعد و حتی  پیش از آن همه ی نسل ها این تجربه را از سر گذرانده اند،اما قطعی است که سرعت تغییر شتاب بیشتری می گیرد.

شكل‌گيري پست مدرنيسم:

1-کرایب عقیده دارد آنچه ما را به سمت پسامدرن می راند،صرفا ناکامی ساختارگرایی نیست بلکه تهی شدن کارکردگرایی از تبیین های علی و طرح این موضوع در کار الگزندر،تکوین اندیشه ی مکتب کنش متقابل نمادی،همراه با کلیه پیامدهای نسبیت گرایانه ی آن و تکوین و تأسیس روش شناسی مردم‌نگراست.

2- از دهه های 1980 منازعه ای بر سر اصطلاح پست مدرنیسم در محافل روشنفکری غرب شکل درگرفت،ابتدا در عرصه هنر پدیدار شد سپس فلسفه (ژاک دریدا،ریچارد دوروتی)و سرانجام عرصه ی نظریه ی اجتماعی(لیوتار و بودریلار)که اعلام داشتند ما وارد پست مدرن شده ایم.(نوذری269)

تفاوت اصلي مدرنيسم و پست مدرنيسم:

مدرنیسم با روشنگری ارتباط دارد،وپروژه ی روشنگری دربردارنده ی فکر عقلانیت جهان شمول است؛در مقابل پسامدرنیته ،وجود نوعی عقلانیت جهان شمول یا امکان معرفت را به شیوه ای که به طور معمول درباره آن فکر می کنیم،رد می کند.

البته پست مدرنیته به جای عقلانیت هیچ گونه معیاری را جایگزین نمی کند.

 

نسبت اصلي مدرنيسم با پست مدرنيسم:

در اینجا چند نظریه وجود دارد.گیدنز پسامدرنیسم را ثمره ی خود مدرنیسم می داند . شاید بتوان گفت مدرنیسم در حالت افراطی یا آخرین مرحله آن.اسکات لش (1990)عقیده دارد که پسامدرنیسم متضمن جریان معکوس مدرنیسم است. لش بر خلاف گیدنز،این فرایندها را نمایشگر نوعی تغییر اجتماعی واقعی می داند نه استمرار انگیزه ی مدرنیسم در یک سطح جدید.

هاروی سومین تحلیل را ارائه می دهد که هر دو رهیافت فوق را تر کیب می کند .هاروی پسامدرنیته را تغییری واقعی در یک سطح از شکل بندی اجتماعی که محصول تحولات همان نظام در سحطی عمیق تر است.تحولات اقتصادی و فرهنگی را واکنشی در قبال بحران سرمایه داری کلاسیک می داند.هر چند که به نوعی پست مدرن را می توان ادامه رشد فکری در غرب دانست اما این دو جریان را نمی توان به یک معنا گرفت.

رضا داوری در این زمینه می گوید:پست مدرن در واقع با مدرنیته متفاووت است ،زیرا پست مدرن شکیک در اصول و مبادی مدرنیته است.پست مدرن،مرحله ای از مدرنیته است که در آن از ماهیت مدرنیته پرسش می شود و پیداست که طرح چنین پرسشی به معنی سست شدن اعتقادی است که از قرن هیجدهم نسبت به مدرنیته پیدا شده بود.


ماهيت پست مدرنيسم:

آیا بعدازنوگرایی ماهیتی اقتصادی،سیاسی،تاریخی،اجتماعی،فرهنگی،نظامی،صنعتی،انسانی،مذهبی،اخلاقی و... دارد؟و یا اینکه ماهیتی ضد موارد فوق دارد؟عده ای اصرار دارند تا جامعه بعد از نوگرا را مقوله ای اقتصادی ،سیاسی،فرهنگی و انسانی تلقی کنند در حالیکه بعد از نوگرایی بالاتر از شکل اقتصادی جامعه است .پست مدرن یک مقوله جدید فرهنگی است که در آن مسایل عمده انسانی به شکل جدید بروز کرده و بشر در جهت پاسخ به آن برخواهد آمد از این روست که لش مدعی است که بعدازنوگرایی یک پارادایم جدید فرهنگی است .

پارادایم دارای عناصر و عوامل گوناگونی می باشند که عبارتند از:

1-ارتباط بین واقعیت های فرهنگی ازقبیل مناظر زیبایی شناختی ،تئوریکی و نظری ،اخلاقی و..

2-رابطه بین عناصر فرهنگی

3-توجه به مصادیق اقتصادی فرهنگی از قبیل تولید و مصرف،نهادهای فرهنگی ،روش تولید و توزیع کالای فرهنگی است.

4-رابطه بین مفهوم ،واقعیت و ادراک ذهنی است.پارادایم جدید فرهنگی بعد از نوگرایی ،به اشکال گونگون دارای کارکرد اجتماعی شده است .عمده ترین کارکردهای آن عبارتند از :

 

1-حرکت وجنبشی که در هنر و ادبیات تحقق یافته است.

2-شکل جدیدی از نظریه سازی مبتنی بر ملاحظات جدید در تاریخ.

3-تغییرات و تحولات تاریخی که درهنر و ادبیات تحقق یافته است.

4-شرایط و حیات اجتماعی،فرهنگی و اقتصاد در مراحل نهایی سرمایه داری .

به طور کلی در این دیدگاه،نوعی فقدان تبیین های علی که متضمن نفی مفهوم عمیق هستی شناسی است،و نوعی تمرکز توجه بر ظواهر و وانمودها و نفی تبیین های تاریخی –دست کم تا آنجا که تبیینی در کار باشد وجود دارد.

 

برخي اصول پست مدرنيته:

1- نفی فرا روایت meta narrative : فرا روایت ها،تفاسیر نظری کلان در مورد هستی هستند تعریف و توصیف ما در باره ی یک گزاره ی انتزاعی  فراروایت است. مثلا اگر ما درباره ی زندگی پس از مرگ دارای اعتقادهایی باشیم که مجموعه ی آنها را معاد نام گذاری کنیم ایم مجموعه فراروایت است؛ پست مدرن در مورد وجود هر گونه فراروایتی که مدعی تضمین حقیقت باشد،خواه در حوزه علم،منطق ،مارکسیسم یا هر حوزه ی دیگر تردید دارد.البته باید توجه داشت که پست مدرن پس از فروپاشی فراروایت ها،چیزی را جایگزین ن نمی کند،چون هر جایگزینی در حکم فراروایت دیگری است.معمولا با وجود گرایش های بعضا متناقض پست مدرن،به نظر می رسد که اکثر متفکرین پست مدرن در این ویژگی،اتفاق نظر داشته باشند. به گفته لیوتار پیامبر پست مدرن ،عصر ما ،عصر فروپاشی روایت های بزرگ است .

2- نفی پارادایم :پست مدرن با نفی فراروایت به نفی پارادایم می پردازد.پارادایم در معرفت شناسی به معنی الگو و سر مشق است،بنابراین هیچ گونه الگوی ثابتی وجود ندارد که بتوان به وسیله آن به مقصد مشخصی حرکت کردالبته مقصد مشخص نیز از نظر پست مدرن وجود ندارد.)

3- نفی خرد باوری :اکثر متفکران پست مدرن در این هم عقیده هستند که آرمان تحقق عقل و ساماندهی عقلی جامعه باقی مانده ی سنت روشنگری است و در دوران ما،یعنی پست مدرن از اعتبار افتاده است .به گمان متفکران پست مدرن، خرد باوری مدرن و ادعاهای فراگیر و جهان گستر آن ، ایدئولوژی مناسب برای نظام های توتالیتر است.

4- نسبیت فرهنگی:مدعای نسبیت فرهنگی این است  که فرهنگ های مختلف، راههای مختلفی برای سامان دادن به روابط انسانی و غیره دارند و هیچ معیارفرافرهنگی برای توصیف و ارزیابی این چارچوب وجود ندارد.البته نسبیت در پست مدرنیته به نسبیت فرهنگی،محدود نمی شود،و همه ی عرصه های مختلف را در هم می نوردد.به طوری که شاید بتوان پست مدرنیته را نوعی نسبیت انگاری مطلق دانست.

نظريه اجتماعي مابعدنوين: فردريك جيمسون

جیمسون معتقد است که نظام سرمایه داری با وجود پذیرش یک منطق فرهنگی تازه و مابعد نوین هم چنان بر جهان اجتماعی تسلط دارد و پیوندهایش را با صورت های پیشین سرمایه داری هم چنان حفظ کرده است.به نظر او پذیرش منطق فرهنگی مابعد نوین برای ابقای نظام سرمایه داری است و تأثیر چندانی بر ساختارهای این نظام ندارد.

برای اینکه سرمایه داری هم چنان که در عرصه تولید کالاهای مادی و اقتصادی خواستار تولید انبوه و نوبه نو است،در عرصه تولید فرهنگی نیز می خواهد کالای فرهنگی و مد روز را با نشان ها،رنگ ها و شکل های تازه تولید انبوه کرده و به بازار عرضه کند.برای همین است که نه تنها به این نوآوری های گذرای فرهنگی مخالفت نمی کند،بلکه از طریق انواع حمایت های نهادی و کمک های مالی این نوآوری ها را که باعث گرمی بازار کالاهای فرهنگی می شوند،تشویق و تقویت می کند .


نظريه اجتماعي افراطي مابعد نوين: ژان بودريلار

کارهای اولیه ی بودریلار در برگیرنده ی نقد مارکسیستی از جامعه مصرفی بود.او معتقد است که مارکس نیز با همان مفاهیم محافظه کارانه ی رایج و مسلط بر جهان سرمایه داری ،مانند کار وارزش،کار می کرد و در نتیجه به ویروس سرمایه داری آلوده شده بود.بعدها بودریلار به تحلیل جامعه ی معاصر روی آورد،جامعه ای که به گمان او دیگرتحت سلطه ی تولید نیست.بلکه رسانه ها،الگوهای سیبرنتیک و نظام های هدایت کننده،فن آوری اطلاعات،سرگرمی و صنعت دانش و نظایر آن بر آن چیرگی یافته اند.نتیجه ی ناشی از این نظام ها،انفجار نشانه ها است .به نظر بودریلار می توان گفت ما از جامعه تحت تسلط شیوه ی تولید بیرون آمده و وارد جامعه ای شده ایم که تحت نظارت رمز تولید است،هدف دیگر استثمار و سود نیست،بلکه هدف تسلط بر نشانه ها و نظام هایی است که این نشانه ها را تولید می کنند،اکنون دیگر نمی توان گفت که چه چیز واقعی است.جهان مابعد نوین جهانی است که که با چنین انفجار درونی مشخص می شود،انفجاری که با انفجار بیرونی (نظامهای تولیدی،کالاها،تکنولوژی و نظایر آن)شاخص جامعه نوین تفاوت دارد  در نتیجه برخلاف جهان نوین که دستخوش تمایز بود جهان مابعدنوین دستخوش تمایززدایی است.

بودریلار نیز مانند جیمسون،بدین شیوه جهان مابعد نوین را توصیف می کند که می گوید ویژگی این جهان جهان شبیه سازی ها است به نظر او ما در عصر شبیه سازی زندگی می کنیم .

فراگرد شبیه سازی به ایجاد نماها یا بازتولیدهای اشیا یا رویدادها می انجامد،با از بین زفتن تفاوت میان نشانه ها و واقعیت ،تشخیص چیزهای واقعی از آن چیزهایی که از روی واقعیت شبیه سازی می شود،پیش  از پیش دشوار شده است به  عقیده بودریلار،در شبیه سازی،تولید خلاقانه و ابتکاری وجود ندارد ،بلکه اشیا و رویدادها تنها بازتولید می شوند و اصالت ندارند.

شبیه سازی ها همواره میان واقعیت و نشانه ها را از بین می برد و کاری میکنند که دیگر نمی توان واقعیت ها را از نماها و نشانه ها تشخیص داد.بودریلار این جهان رافراواقعیت توصیف می کند برای نمونه رسانه های همگانی دیگر آینه واقعیت نیستند،بلکه خود واقعیت یا حتی واقعی تر از واقعیت اند.

بودریلار در همه این نظریه ها بر فرهنگ تأکید دارد که به نظر او دستخوش یک انقلاب عظیم و مصیبت زا شده است . این انقلاب به توده های منفعل نیاز دارد .در پایان بودریلار نظریه مرگبار را ارائه  می دارد در کار بودریلار برخلاف مارکس هیچ گونه امید انقلابی وجود ندارد.

برخلاف دورکیم،حتی امکان اصلاح جامعه را نیز تصور نمی کند.

به نظراو ما محکوم شده ایم که با شبیه سازی ها،فراواقعیت ها و انفجار همه چیز در حفره ی سیاه ادراک ناپذیر زندگی کنیم.هر چند گزینه مبهمی چون مبادله ی نمادین و فریبندگی را می توان در کار بودریلار پیدا کرد اما او از ستایش فضیلت های این گزینه ها و یا تنظیم یک برنامه سیاسی با هدف تحقق آنها به طور کلی خودداری می کند.(ریتزر،ص816-819و828و829)

هر گونه تماس با واقعیت را پشت سر گذاشته ایم و مجازاتمان این است که در انتظار ویرانی محیط زیست ،ابتلا به ایدز و سایر مشکلات سیاسی نامطلوب باقی بمانیم. وی این نظریه را نظریه ی مرگبار می داند.(کرایب،ص239)

نقد و نظر پست مدرنيسم:

1- شاید مهمترین ایراد در مورد آنچه پست مدرنیسم نامیده می شود، تلفیق دیدگاهایی است که نه تنها منسجم نیستند،بلکه در مواردی یکدیگر را نیز نفی می کنند.اشکال تعریف پست مدرن درتناقض وتضاد درونی آن است،دیدگاه های متفاوت آن، یکدیگر را نفی می کنند. اظهارات واحکام افراطی برخی،روی احکام هشیاری دهنده ی دیگر را می پوشاند و مجموعه ای شیزوفرنیک یا بهتر بگوییم مولتی فرنیک را به دست می دهد که هر یک از وجوه شخصیتی اش قابل تعمیق است ولی مجموعه آن نه قابل دفاع است و نه قابل نقد.زمانی یک طرز تلقی می خواهد خود را به عنوان یک راه به ما بنماید،این دقیقا ادامه همان باور آشنا است که امروز با این ادعای متناقض(تناقض در آنچه می گوید و می نماید)همراه شده است که گویا بی راهی ،نیز خود راهی است.

 

2-عرصه هنر و قلمرو اجتماعی در عین وابستگی متفاوتند،قواعد حرکت آنها نیز تفاوت دارد.یکی عمدتا در بیکرانی پندار می تازد که حد و مرزی به آن نیست و دیگری را واقعیت و امکانات لاجرم.

پسامدرنیسم در عرصه هنر چیزهای زیادی برای گفتن دارد،ولی در عرصه امور اجتماعی با نادیده انگاشتن شرایط مادی،پندار را حاکم کرده است.شاید اگر روزی چنان که پیش بینی می شد،محدودیت های مادی،چنگال خود را از حلقوم بشربرداشته بود،امکان چنین ادعایی بود،ولی در جهان غرق در ستم و سرکوب،یا باید عملا جزوسرکوب کنندگان و متمتعین بود تا چنین خوشدلانه سخن گفت،ویا از جمله مرعوبان،تا ستم و سرکوب را در سطح جهانی داده شده،غیرقابل عدول دانست،و بنابراین حداکثر به حل مسائل فوری و فردی و حاشیه ای دل خوش داشت.

3- این نگرش برای توجیه رویه ی فعلی خود ناچار است که چنین بنمایاند که حرکت تاریخ هم تا کنون به همین سیاق بوده است :بدون سمت و سو.در این نگاه هنوز حرکت کل جهان بر مبنای قوانین معین نفی شده است،ولی فعلا در گام اول حرکت تاریخ بر مبنای هر نوع قانون به شدت انکار می شود.حال چرا حرکت اجتماعی قانونمندی ندارد ،چرا گمان می رود که کنش و واکنش میان انسانها و حرکات بیولوژیک،خودسرانه و دل بخواهانه است،معلوم نیست .احتمالا چون پیچیده است.چون تابع قوانین فیزیکی نیست!چون کشف آن ها زحمت دارد!پس می توان یکسره همه چیز را به کنار نهاد و همه را تاریخ گرایانه خواند و بدین تربیت،رهایی انسان را از دست تاریخ اعلام کرد.

4-با این وجود نباید آثار مثبت پست مدرنیستی را نادیده گرفت.سرکوب تفاوت ها و مزاحم پنداشتن آنها ،اجبار در تبعیت اکثریت از بالا، دامن زدن به پذیرش اقتدار،حاکمیت و تعمیم ایدئولوژی بر همه شؤون جهانی و انسانی وغیر قابل تخطی دانستن امور مسلم.کمتر انسان متفکری را آزادی نداده است ،حمله ی شدید به این موارد و لو اینکه در گذشته هم از دیدگاهی دیگر در سایر نقاط جهان و نیز جامعه ی ما انجام گرفته باشد ،باز هم شدیدا مورد استقبال است .دفاع از ایده های مخربی مانند حزب یگانه ی پیشتاز (مارکسیسم لنینی) و دولت توتالیتر،نادیده انگاشتن حرمت فرد در برابر جمع،به این بهانه که این مسایل روبنایی هستند و خود به خود از دگرگونی زیربنا(اقتصاد) تصحیح خواهند داشت آن قدربی سامانی ایجاد کرده بود که ذهن هر فرد اندیشمندی را مشوش می کرد.این حملات،انتقام بجا و بحق تاریخ است ولو آن که خود حمله کنندگان قانونمندی تاریخ را منکر شوند. (پارسا،ص12-2)

كرايب:

کرایب نیز معتقد است که پسامدرنیسم،درک عمیق تری از سوژه بودن در اختیارمان می گذارد .به عقیده ی کرایب،از این فرایند می توان یاد بگیریم که فرد تحت تأثیر امیال ناخودآگاه و شیوه ها ی متضاد فهم جهان قرار می گیرد و تکه پاره می شود.فرد به این دریافت می رسد که در میان گفتمان های گوناگونی قرار دارد که مستقل از وجود آن است. ما همواره زیر ضربات نیروی خارج از کنترل خود قرار داریم و توسط آن ها تکه پاره می شویم .آن ها ما را محدود می کنند و گاهی اوقات به سمت و سویی می رانند که خواهانش نیستیم . اما در عین حال همواره سعی می کنیم،آنها را کنترل کنیم.(کرایب،ص246)

در پایان باید گفت برخی از اجزای تفکر پست مدرنیته حداقل قابل تأمل هستند ، اما خود مجموعه غیر قابل دفاع است.

منابع و ماخذ:

1- آزاد ارمکی،تقی؛نظریه های جامعه شناسی؛تهران:انتشارات سروش ؛چاپ اول1376.

2-پارسا،خسرو؛پسا مدرنیسم در بوته ی نقد؛تهران:نشر آگا؛1375   

3-داوری،رضا؛سنت ،مدرنیته،پست مدرن ،به کوشش اکبر گنجی ؛تهران موسسه فرهنگی صراط 1375

4-ریتزر،جورج؛نظریه های جامعه شناسی در دوران  معاصر ؛ترجمه محسن ثلاثی ؛تهران:انتشارات علمی ؛چاپ ششم1387

5-کرایب ؛یان؛نظریه اجتماعی مدرن از پارسوترتا هابر ماس ؛ترجمه عباس مخبر ؛تهران:انتشارات آگاه؛چاپ اول پاییز 1387

6-نوذری،حسینعلی،پ؛مدرنیته و مدرنیسم؛تهران:انتشارات  نقش جهان؛1379

7-مدرنیته و مدرنیسم (مجموعه مقالات)حسینعلی نوذری

منبع اینترنتی این پست:http://www.srbiausociology.blogfa.com/post-45.aspx