فیلسوف گسست

او تقریباً همه چیز را به زیر سؤال می برد. 

نقش فوکو (و این کلمه ای است که او بر روی آن تأکید می کند) این است که به مردم نشان دهد آزادتر از آنند که تصور می کنند، این که مردم می توانند بعضی از موضوعاتی را که در لحظاتی از تاریخ اتفاق افتاده و آنها را به عنوان حقیقت و سند پذیرفته اند مورد انتقاد قرار دهند و از بین ببرند. 

 کارهای فوکو را می توان گسیختگی از ایدئولوژی های مسلط زمان خود، بویژه مارکسیسم، به شمار آورد.

از جمله اهداف اصلی فوکو بررسی تاریخ شیوه های گوناگون و پرده برداشتن از نیروهای فرهنگی و تاریخی ای است که انسان را به موضوع قدرت و سوژه دانش تبدیل کرده است.

اما دیدگاه او در مورد تاریخ به مثابه فرآیندی نیست که از طریق آن حوادث، ایده ها و ... پیشرفتی خطی داشته باشند. برعکس، او بر این باور بود که این حوادث و ایده ها از یکدیگر منفصل و فردی هستند.

این ایده انفصال و ناپیوستگی یکی دیگر از نوآوری های فلسفی فوکو به شمار می آید. ایده ضد تاریخی فوکو مجموعه ای از دانش ها (گفتمان ها) است که حوادث را بالقوه منفصل از یکدیگر و نه ضرورتاً به صورت پیشرفت و از پیش تعیین شده می بیند، به همین دلیل است

حقیقت برای فوکو آن حقیقتی نیست که فیلسوفان به دنبال آنند. آنچه فوکو به دنبال آن است جز آن است که مثلاً کانت و هگل به دنبال آن بودند. او به دنبال متونی نیست که در آن بهترین بحث ها با استوارترین منطق بیان شده باشد.

پرسشی که برای فوکو مطرح است این نیست که چرا بعضی از مردم خواهان تسلط اند و استراتژی آنها برای چنین تسلطی چیست؟ برعکس، پرسش اصلی برای او این است که چگونه و طی چه فرآیندی سوژه تحت سلطه قرار می گیرد و رفتارهایش به او دیکته می شود؟

از جمله مفاهیمی که مرکز ثقل چارچوب تحلیلی فوکو درباره قدرت را تشکیل می دهد، مفهوم «گفتمان» است. گفتمان ها نه تنها مربوط به چیزهایی هستند که می توانند گفته شوند و یا درباره شان فکر شود، بلکه درباره این نیز هست که چه کسی، در چه زمانی و با چه آمریتی می تواند صحبت کند.

گفتمان ها درباره موضوعات صحبت نکرده و آنها را تعیین نمی کنند، آنها سازنده موضوعاتند و در فرآیند این سازندگی مداخله خود را پنهان می کنند. از این رو، احتمالات برای معنی و تعریف از طریق موقعیت های اجتماعی و تشکیلاتی به دست می آید که توسط به کارگیرندگان گفتمان اشغال شده است. بنابر این، معانی و مفاهیم نه از درون زبان بلکه از درون اعمال تشکیلاتی و ارتباطات قدرت ناشی می شوند.

گفتمان هم بردار قدرت است و هم تولید کننده آن، هم نیرودهنده آن است و هم فرساینده آن.»

او یکی از معروف ترین سخنرانی های خود در کالج فرانسه با عنوان «نظم گفتمان»، فوکو صراحتاً هدف تحقیقات خود را به زیر سؤال بردن «اراده معطوف به حقیقت» و بازگرداندن گفتمان به مثابه یک حادثه و از میان بردن حاکمیت دال (دلالت گر) اعلام می کند.

در اوایل دهه،۱۹۷۰ فوکو از موضوعات فلسفی و حتی موضوع وراثت فاصله می گیرد و وقت خود را بیشتر وقف تحقیق در مورد موضوعاتی می کند که مستقیماً با تکنولوژی های قدرت در ارتباطند.

یکی از موضوعاتی را که فوکو در اوایل دهه ۱۹۸۰ با آن درگیر بود موضوع اداره خود یا مراقبت از خود است .به عقیده فوکو، مدرنیته باعث شد تا یکی از دو روی سکه «خود را بشناس» و «از خود مراقبت کن» بر دیگری مسلط شود و آن دیگری را تقریبا محو کند. از زمان دکارت تا زمان هوسرل یک روی سکه یعنی «خود را بشناس» بر روی دیگر آن یعنی «از خود مراقبت کن» سایه سنگینی افکنده بود. در نزد فوکو، برابر دانستن زهدگرایی با انکار احساس همبستگی و مراقبت از خود یکی از بزرگ ترین اشتباهات مغرب زمین مدرن است. این اشتباه قیمتی است که غرب برای دانش پرداخت کرده است، به همین دلیل فوکو در سال های آخر عمر خود یعنی در اوایل دهه،۱۹۸۰ به بررسی روی فراموش شده سکه، یعنی اداره خود یا از خود مراقبت کن می پردازد.

فوکو با تمایز قائل شدن میان آزادی و رهایی؛ و ارتباط این دو با تسلط، فرضیه های متعددی ارائه می دهد و آزادی و اخلاق را به یکدیگر پیوند می زند. یکی از فرضیه های او این است که عمل یا تجربه آزادی باید اخلاقی باشد. در نزد او اخلاق چیزی نیست جز تجربه آزادی، آن هم تجربه آگاهانه آزادی، به عبارت دیگر، او آزادی را واقعیتی به شمار می آورد که در درون خود اخلاقی است. آزادی شرایط رهایی نقطه آغازین هستی شناختی است.

در نزد فوکو، اخلاق تنها یک نظریه نیست بلکه یک عمل است. شیوه ای از زندگی است که خود را به صورت عینی متجلی می کند. آزادی یعنی همان برده نبودن، که اخلاقی نیز هست، ذاتا مسئله ای سیاسی است. سیاسی بودن آن به این دلیل است که برده دگران نشدن یک الزام است. یک برده نه تنها آزاد نیست که اخلاق هم ندارد.

مراقبت از خود فرد را قادر می کند تا موقعیت مناسبی را در ارتباط با دیگران اشغال کند، به همین دلیل است که فوکو چنین نتیجه می گیرد که مسأله برقراری ارتباط با دیگران خود را از طریق رشد مراقبت از خود متجلی می کند و هدف اداره خود همیشه خوشی و سلامت دیگران است.

در نزد فوکو، مهم ترین کارکرد فلسفه هشدار دادن نسبت به خطرات قدرت است. فلسفه آن چیزی است که تسلط را در همه اشکال موجود (سیاسی، اقتصادی، جنسی، نهادی و غیره) به زیر سؤال می برد. تا حدودی می توان گفت که کارکرد انتقادی فلسفه از همین حکم سقراطی مراقب خود باش نشأت گرفته است. به عبارت دیگر، باید بنیان آزادی را از طریق تسلط برخود بنا کرد.


ادامه نوشته

انديشه‌هاي فوكو

* واژگونی

می‌توانی گفت "واژگونی" یکی از اصول روش‌شناختبه تعریف فوکو "واژگونی" عبارت است از آنچه انسان ممکن است در فرض مفهوم مخالف در ذهن خود احیا کند. یعنی وقتی پدیده‌ای از زاویه‌ای خاصی مورد توجه قرار می‌گیرد، می‌توان زاویه و افق دیگر آن را نیز مطرح کرد. ی در کار فوکو به شمار می‌رود. در رساله گفتمانی درباره زبان آمده است که اصل "واژگونی" در پی آن است که سبک گفتماني حاکم بر نگاه تاریخی یا فلسفی را کالبدشکافی کند. (دیرینه‌شناسی دانش، ص229)  گفتنی است که فوکو با به کارگیری اصل "واژگونی" درصدد برآمد تا در فرض معقولیت اندیشه آدمی تردید کند.

 * گسست

فوکو در رساله "نیچه، تبارشناسی و تاریخ" اعلام کرد که از منظر تبارشناسی، روش تاریخی چیزی نیست جز ثبت و ضبط منش ویژه و بی‌همتای رویدادهای تاریخ. تبارشناسی در پی تداوم و پیوستگی میان رویدادها و وقایع نیست، بلکه می‌کوشد گسست‌ها و ناپیوستگی‌هایی را که در روندهای تاریخی- اجتماعی مورد غفلت قرار گرفته کشف کند.

  فوکو نیز چون باشلار، آلتوسر، تامس کوهن و پل فایربند بر این تأکید دارد که هر دورانی انگاره و سامان دانایی خاص خود را دارد و از عقلانیت خاصی پیروی می‌کند. بنابراین، هر انگاره دانایی در عصری خاص را باید بر حسب معیارهای منطقی خاص همان عصر تبیین کرد.

 * اصل ویژگی یا دگرسانی

این ترفند متضمن واژگونی این فرض متداول است که گفتمان نمود و نماد واقعیتی فراگفتمانی است. در نظر فوکو، گفتمان چیزی نیست جز خشونتی که ما نسبت به پدیده‌ها روا می‌داریم. به عبارت دیگر، ما خواسته‌ها و رویه‌ی خویش را بر پدیده‌ها همواره می‌سازیم. جهان به باور فوکو، به هیچ روی گویایی و بیان خاص خود ندارد تا ما آن را به زبان خود برگردانیم.

فوکو معتقد است که دوران‌های پیش از عصر مدرن به لحاظ ماهیت و کارکردهای گفتمانی تفاوت‌های فاحشی با عصر جدید دارند. او از هرگونه تفسیر مبتنی بر اصالت ماهیت ثابت رویگردان است، از جمله گفتمان‌های فراتاریخی را مردود می‌داند و با تکیه بر اصل گسست هر دوره از ادوار پیشین، مدعی است که هر عصر ویژگی‌های خود را دارد. به همین جهت برای بیان دوره‌های تاریخی از نظر گفتمان و دانایی از واژه‌ی اپیستمه یا انگاره و سامان دانایی سود می‌جوید.

او در تعریف اپیستمه می‌گوید:

اپیستمه عبارت است از مجموعه روابطی که در یک عصر خاص وحدت‌بخش کنش‌های گفتمانی است. این کردارها پدیدآورنده نظام‌های معرفتی است.

 فوکو در اینجا به سه نظام و انگاره‌ی دوره‌ای اشاره می‌کند: "این سه عصر (نوزایی، کلاسیک و مدرن) را نوعی دگرسانی از یکدیگر ممتاز می‌سازد." و نیز می‌گوید:

ویژگی حاکم بر عصر نوزایی شباهت و همسانی بود، ویژگی عصر کلاسیک در مفهوم بازنمایی متبلور شد و مدرنیته را می‌توان "عصر انسان" نامید.

 * مفاهيم فوكو

 * دیرینه شناسی:

محور اندیشه‌های فوکو در رویکرد دیرینه‌شناسی، توجه به مسأله دانش و عقلانیت در غرب است. میشل فوکو متأثر از نیچه بوده و معتقد است در تاریخ، عقلانیت مدرن، عقلانیت برتر نیست؛ تنها عقلانیت موجود در دنیا هم نیست بلکه تنها متعلق به یک دوره از تاریخ تفکر غرب است. در اصل فوکو معتقد است غرب برای انتقال نقطه نظراتش از زبان علم استفاده کرده است.

 * تبارشناسانه:

مفهوم تبارشناسی در آثار متأخر فوکو به عنوان یکی از بنیان‌های معرفت‌شناسانه تفکر وی، برگرفته از اندیشه‌های نیچه در کتاب «تبارشناسی اخلاق» است. تبارشناسی در تقابل با روش‌شناسی سنتی تاریخ به کار می‌رود و هدف آن، ثبت و ضبط ویژگی‌های یگانه و بی‌همتای وقایع و رویدادها است. از دیدگاه تبارشناس، هیچ‌گونه ماهیت ثابت یا قاعده بنیادین و یا غایت متافیزیکی وجود ندارد که موجب تداوم تاریخ شود، بلکه باید پیوسته شکاف‌ها، گسست‌ها و جدایی‌هایی که در حوزه‌های گوناگون معرفتی وجود دارد را جست‌وجو کرد.

در این جا، مفهوم «گسست معرفت‌شناسانه» که برگرفته از اندیشه‌های گاستون باشلار است، در اندیشه فوکو مرکزیت می‌یابد که بر اساس آن، اندیشه، نوعی رخداد است که هیچ‌گاه تکرار نمی‌شود؛ بلکه در شرایط و زمانه‌ای که اتفاق می‌افتد، تبارهای مختلفی دارد. 

 * اپیستمه یا صورت‌بندی دانایی

فوکو ساختارهای نهایی را که در پس اندیشه‌ها و کردارها نهفته است، «اپیستمه» یا «صورت‌بندی دانایی» می‌نامد. «اپیستمه، پیش زمینه فکری ناخودآگاه همه اندیشمندان یک عصر ویا همان ناخودآگاه معرفت در هر دوران است.

 * حقيقت:

حقيقت، مفهومي اساسي در آثار فوكو است به‌ويژه در بافت رابطه‌اش با قدرت و دانش و موضوع ( فاعل شناسا). فوكو مي‌گويد حقيقت، رويدادي است كه در تاريخ رخ مي‌دهد؛ چيزي است كه اتفاق مي‌افتد و با تكنيك‌هاي مختلفي ساخته مي‌شود (تكنولوژي حقيقت) برخلاف چيزهايي كه در حال حاضر وجود دارند و زماني كشف خواهند شد.

* اخلاق:

از نظر فوكو اخلاق با رابطه‌اي كه فرد با خود دارد سروكار دارد، شرط اساسي عملي‌شدن اخلاق آزادي است، يعني توانايي انتخاب يك رفتار.

 * فرهنگ:

 فوكو فرهنگ را سازمان سلسله مراتبي ارزش‌ها، قابل دستيابي براي همه افراد و در عين حال فرصتي مناسب براي مكانيسم انتخاب و انحصار مي‌داند.

 *  آزادي:

فوكو شديدا معتقد به آزادي انسان است؛ او ديدگاه‌هاي رايج در قرن نوزدهم و ديدگاه اگزيستانسياليست‌ها درباره يك آزادي انتزاعي و بدون مصداق را به چالش مي‌كشد و معتقد است آزادي بيشتر يك تمرين است تا هدفي كه قابل دستيابي باشد. آزادي شرط اعمال قدرت است.

 

ادامه نوشته

پل ميشل فوكو Paul Michel Foucault

منظور فوکو از تبار‌شناسی نگرشی است که بر مبنای آن جهت‌دار بودن ذاتی تاریخ و جامعه نفی می‌شود. تبارشناسی در پی یافتن قواعد کلان تکاملی یا معانی ژرفی که باعث فهم و درک مسیر تاریخ می‌شود نیست چرا که اعتقادی به وجود چنین جهت و مسیر فراگیری وجود ندارد تبار‌شناسی تحولاتی را که به سطح رویدادها، جزئیات کوچک، دگرگونی جزئی و وضعیت‌های بی‌اهمیت جلوه داده شده پیگیری و دنبال می‌کند.[17]
منظور از دیرین‌شناسی از نظر فوکو بیرون کشیدن روش‌های علمی گذشته، اندیشه گذشته درباره شناخت به‌منزله آفریده‌های انسان است.
او به‌دنبال یکسری قواعد سازمان‌یافته‌ای است که بتواند تمام موارد احتمالی گفتگوها را در هر لحظه زمانی مشخص سازد.
 
فوکو معتقد است که میان دانش و قدرت رابطه وجود دارد. و می‌گوید که این دانش است که قدرت را به‌وجود می‌آورد.
فوکو همچنین به این موضوع علاقمند است که دانش چگونه تکنولوژی‌ها را برای اعمال قدرت به‌بار می‌آورد او در همین زمینه، به موضوع دیده‌بانان مشرف به صحنه می‌پردازد که برجی در وسط زندان است این ساختاری است که به دیده‌بانان زندان قدرت عظیمی می‌بخشد تا بزهکاران را کاملاً زیر نظر داشته باشند.
فوکو به‌دنبال آن بود که جهت حرکت جنبش همجنس خواهی را بررسی کند و به مخالفت با سکسوالیته مدرن می‌پردازد.
فوکو در عمل مسیحی "اعتراف"، که فرد را تشویق به فاش کردن اندیشه‌ها و اعمال سکسی‌اش می‌کرد تا بدین وسیله تهذیب و تزکیه یابد، سرچشمه‌های فشار مدرن برای تلقی سکس به‌مثابه حقیقت پنهان خویشتن را یافت.
استدلال فوکو در مخالفت با رژیم سکسوالیته این بود که سکسوالیته را به لذت محدود جنسی تقلیل داده و هویت‌های انعطاف‌ناپذیر، محدودکننده و مانعة‌الجمع را بر انسان‌ها تحمیل کرده، گروه‌های کجرو و داغ خورده به‌وجود آورده و نظام کنترل اجتماعی را تسهیل کرده و آن را کارآمد ساخته است.

نظریه‌پردازان پست‌مدرن، به‌ویژه بودریار تبیین فوکو از پدیده قدرت را قبول نداشته و دیدگاه‌های وی درباره قدرت را عقایدی کهنه، منسوخ و مهجور می‌دانند. زیرا به‌زعم بودریار، در پی ظهور صور خیالی (وانموده‌ها)، مدل‌ها و رمزها (کدها)، قدرت وجود خارجی نداشته و مرده است، محو و مستحیل شده است، ملغی شده و فراواقعی شده است. در عالم جدید پست‌مدرن دیگر که عرصه تاخت و تاز رسانه‌هاست دیگر با قدرت فی‌نفسه، مستقل و قائم بالذات سروکار نداریم، بلکه با چیزی سروکار داریم که فوکو آن را فراموش کرده، یعنی با صور خیالی قدرت با وانموده‌ها و شباهت‌های صوری و تصنع قدرت سروکار داریم.[27]
فوکو در روش دیرین‌شناسی‌اش تنها به آن چیزی توجّه می‌کند که شیوه‌های گفتاری نامیده می‌شود یعنی آن چیزی که مردمان می‌گویند یا می‌نویسند در حالی که شیوه‌های غیرگفتاری نیز وجود دارد که باید آن‌ها را به‌حساب آورد. و قواعدی که دیرین‌شناسی فلسفی مدعی کشف آن‌هاست نیز مبنای استواری ندارد؛ چون دیرین‌شناسی درباره معنا و حقیقت گزاره‌هایی که مطالعه می‌کند پرسش نمی‌کند.[28]

ادامه نوشته

اپیستمه(episteme)

در هر عصری روابطی معرفتشناختی حاکم است که در چارچوب آن اَشکالِ مختلف دانش ماهیّتِ خود را به دست می آورند، و وجهی از عقلانیّت و گفتمانِ سازگار با آن حاکمیّت دارد که آن را از سایر دوران ها متمایز می کند که به آن اپیستمه (episteme) گویند (ضیمران 1384، ص 52).

این واژه ابداعیِ میشل فوکو (1984- 1926 ،Michel Foucault) است که آن را اینگونه تعریف می کند: «اپیستمه....کلّ روابطی است که در یک عصر خاص، وحدت بخشِ کردارهای گفتمانی ای هستند که اَشکالِ معرفتشناسانه، علوم تجربی و نظام های صورت بندیِ ممکن را پدید می آورند... اپیستمه، شکلی از دانش یا نوعی عقلانیّت نیست ... بلکه کلیّتِ مجموعه ی روابطی است که در یک عصر خاص می­توان میان علوم یافت( فوکو، دیرینه شناسی دانش، ص 191، به نقل از دریفوس و رابینیو 1385، ص 83).

بنابراین اپیستمه منظومه ای از مناسباتِ حاکم بر یک دوره است که دانش ها از دل آن بیرون می آیند . در حقیقت، اپیستمه نمودِ دانش و نماد روحِ زمانه است (ضیمران 1384، ص 91).

ادامه نوشته

فوكو و روايت مرگ انسان







فوكو با كتاب «كلمات و چيزها» كه در ۱۹۶۶ منتشر كرد به چهره اي نسبتاً معروف تبديل شد. محور بحث، اين عبارت فوكو است: انسان اختراع جديدي است، اختراعي كه كم كم به پايان خود مي رسد. جايگاه فوكو در اين بحث به عنوان متفكر ميان مدرنيته و پست مدرن است.

شاخص فلسفه مدرن سوبژكتيويته است. فوكو بر خلاف ديگر متفكران، آغاز مدرنيته را رنسانس نمي داند، بلكه معتقد است آغاز مدرنيته قرن ۱۸ ميلادي است. يكي از شاخص هاي تمدن مدرن اين است كه انسان را تبديل به سوژه و بقيه چيز ها را تبديل به ابژه مي كند.

او روايتگر مرگ انسان مدرن است. عصر مدرن از قرن ۱۵ و ۱۶ ميلادي با تعريف جديدي از انسان شروع مي شود.

سخن فوكو مستقيماً به دكارت بر مي گردد، دكارتي كه انسان را سوژه اعلام مي كند، سوژه اي كه محور همه چيز است. 

نيچه نخستين متفكر پست مدرن و روايتگر مرگ خدا در اقتراي جديد است. در واقع مرگ خدا نفي ساحت غيب و اندكي بعد، مرگ انسان مدرن است. فوكو مي گويد آنچه نيچه مطرح مي كند مرگ خدا نيست، حذف قاتل اوست. قاتل خدا همان انسان جديد است. در واقع مرگ خداي نيچه به معني مرگ انسان مدرن است. نيچه فهميده بود كه زمان مرگ انسان مدرن رسيده است. 
فوكو از مرگ سوژه در جهان تمدن مدرن سخن مي گويد. با اعلام مرگ انسان، مرگ سوبژكتيويسم و در نهايت مرگ مدرنيته را اعلام مي كند.

دهه ۱۹۷۰ در تفكر فوكو دهه مهمي است چون در اين برهه اصطلاح «تبارشناسي» از سوي او مطرح شد. 
با اين اصطلاح فوكو خود را از تفكر غالب زمان هم چون پديدار شناسي و هرمنوتيك جدا مي كند و در واقع نظر خود را معطوف به رابطه دانش و قدرت مي كند. 
تبارشناسي روابط را در جامعه تبيين مي كند و مي گويد كه هر رابطه اي در جامعه، استراتژيك و معطوف به قدرت است.

فوكو درباره تأثير پذيري از انديشه فيلسوفاني چون هايدگر و بويژه نيچه مي گويد: سيروسلوك فلسفي من از هايدگر متأثر شده اما نيچه تأثير عميق تري داشت و اگر با هايدگر آشنا نشده بودم موفق به شناخت انديشه نيچه نمي شدم

البته اين سوق به انديشه نيچه را مي توان در رساله «قدرت و دانش» كه پس از مرگش منتشر شد ملاحظه كرد. فوكو در آنجا مي گويد: حقيقت نه پاداش جان هاي آزاده است و نه امتيازي براي كساني كه موفق به رهايي خود شده اند، بلكه حقيقت به اين جهان تعلق دارد و فقط در شكل هاي مختلف الزام و اجبار توليد مي شود. 

به عقيده فوكو ما با توليد حقيقت بر خود و ديگران حكومت مي كنيم.

ادامه نوشته

خلاصه ای درباره میشل فوکو

میشل فوکو بی شک یکی از اندیشمندان دهه های اخیر است که بر جریانهای فکری زمان حیات اش و پس از آن تاثیر بسزا گذاشته است. برخی، وی را منتقد رادیکال اندیشه مدرن و برخی بیشتر از یک منتقد، او را از جملة بنیانگذاران جریان فکری ای پسا مدرنیسم می دانند. 
در هر حال، و با هر نگاهی به نوشته های وی، افکار فوکو ترکیبی به هم پیچیده از جریانهای فکری مختلف است. مرز های اصلی جهان اندیشه ی فوکو را پدیدار شناسی،هرمنیوتیک،ساختار گرایی و مارکسیسم تشکیل می دهد.اندیشه ی فوکو با تمامی این گرایش های فکری عمیقا تفاوت دارد و متوجه خصلت منفرد و پراکنده ی رخداد های تاربخی است. (دریفوس،1387: 14)
تحلیل اصلی فوکو درباره ی اشکال اساسی ساختمان افکار و اندیشه ها مبتنی بر روابط قدرت و دانش است که از طریق آنها به سوژه تبدیل شده اند.وی به بررسی روتدهایی علاقه دارد که از طریق آنها عقلانیت ساخته می شود و بر سوژه های انسانی اعمال می گردد تا آن موضوع را به اشکال مختلف دانش تبدیل کند.
پرسش اصلی او این است که چگونه اشکال مختلف گفتمان علمی به عنوان نظامی از روابط قدرت ایجاد می شود. درین چکیده ابتدا مختصری یه ایده های اصلی برخی از آثار فوکو و سپس تحلیل او از مفهوم قدرت از منظر یک متفکر انتقادی پرداخته می شود. به نظر می رسد یکی از ایده های اصلی فوکو در نوشتن آثارش ، تقابل با تاریخ عقاید و تلاش او برای بلا اثر ساختن آن باشد. مطابق مفروضات تاریخ عقاید ، که به دلیل اتکا و وابستگی به مضامین تعبیری و بیانی به سمت اومانیسم و ایده آلیسم سوق می یابد ،سوژه ی شناساگری برای تاریخ وجود دارد ...که نام آن انسان است.تاریخ عقاید برای آنکه این انسان را در هاله ای از تقدیس قرار دهد به تداوم های اساسی و جوهری برای آن پراخته است. (دانل،1380) فوکو بر آن است است در مقابل این استمرار ،لحظات تاریخی متفاوتی را در کنار هم بنشاند و ازین طریق گسست ها را در دانش آشکار کند. در اثر دیگر،نظم اشیاء(دیرینه شناسی علوم انسانی)فوکو به تحلیل گفتمان و روابط گفتمانی می پردازد،مسئله اصلی او شرایط امکان پیدایش انسان به عنوان موضوع دانش است بر خلاف آثاریشینش،شرایط غیر گفتمانی ،یعنی نهادی و اجتماعی را مورد بحث قرار نداد،بلکه تنها از قواعد تشکیل شیوه های تفکر بحث کرد.(یعنی قواعد و روابط درونی و روند تشکیل و تغییر گفتمان ها و نظام های فکری در علوم انسانی) وی اشکال دانش در سه دوره از تاریخ(رنسانس،کلاسیک و مدرن)را با هم مقایسه کرده و معتقد به وجود ساختار فکری یا صورتبندی دانایی یا اپیستمه ی خاص هر دوره است. وی اذعان دارد که تحول از یک عصر به عصر دیگر تکاملی نیست بلکه دارای وجه شناخت و اپیستمه ی خاص خودش است! فوکو رد امکان علوم انسان را در اپیستمه ی مدرن دنبال می کند که خود فضایی سه بعدی از علوم طبیعی و ریاضی ،تامل فلسفی، و علوم زیست شناختی،زبانی و تولیدی است و علوم انسان مد نظر او در فضای درون این سه ضلع جایگاهی لرزان دارد.در برداشت او ماهیت ثانوی و غیر قطعی علوم انسانی،در همین جایگاه معرفتی است. (دریفوس،1387:) به طور کل دیرینه شناسی اثر حاکی از آن است که شخصیت انسان که رشته های مذکور توجه خود را به آن معطوف می کنند ،]