هرچه به اواخر قرن ۲۰ نزدیک تر شدیم، تحول معرفت شناختى مهمى در عرصه هاى مختلف اندیشه بشرى رخ مى نمود که على رغم وجود پراکندگى ها و تنوع فراوان، از آن با عنوان چرخش پسا مدرن یاد شده است، این چرخش شامل انواع و اقسام تأملات بشر بویژه در باب کاستى ها و موارد قابل نقل دوران گذشته با تأکید بر دوران مدرن است.
موج پسامدرن فراگیرى بنیاد و اساس بسیارى از مفاهیم و اندیشه ها را زیر سؤال برد و بالطبع ایدئولوژى ها نیز از گزند آن در امان نماندند.  مارکسیسم نیز که خود تحولات عمده اى را حین انتقال از حالت ارتدوکس به نگرش هاى فرهنگى و برمبناى محوریت روبناها تجربه کرده بود، این بار نیز براثر تحولات پدید آمده مجبور بود که مرحله انتقالى دیگرى را بپذیرد. مارکسیسم اکنون باید مهیاى تجدید نظر طلبى اساسى و پایه اى گردد و چه بخواهد و چه نخواهد مجبور است به کثرت گرایى باور داشته باشد.
لاکلاو و موفه به عنوان سردمداران اندیشه پسامارکسیسم همچون «میشل فوکو» هیچ اصالت و ریشه جوهرى براى ساختارها قائل نیستند و مانند او براین باورند که روابط عناصر درون گفتمان براساس اصول خاص و زیر بنایى شکل نگرفته است، بلکه چنین مناسباتى عموماً در سطحى ظاهرى و بیرونى باعث شکل گیرى ثباتى نسبى براى مفصل بندى عناصر مختلف شده است که هرگز نمى توان آنها را دائمى و پایدار دانست.
یکى از نقاط محورى اندیشه لاکلاو وموفه و نگرش پسامارکسیستى نقد ماهیت ضد دموکراتیک اندیشه هاى مارکس و مارکسیسم است و از این رو این افراد خواهان آن هستند که ضمن بهادادن به روند هاى دموکراتیک، دستاورد هاى دموکراتیکى که تاکنون حاصل شده است نیز تقویت شود. شاید از این روست که عنوان فرعى اثر مذکور را «به سوى یک سیاست دموکراتیک رادیکال» انتخاب کرده اند.