زندگی و فلسفه ارسطو


با دقت در تمام فعالیتهای ارسطو اشتیاق عجیب ارسطو به مشاهده گری دنیا و تفسیر آن مشاهدات آشكار می گردد. ارسطو بر خلاف استادش تلاشی در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمی كند و ترجیح می دهد با نوعی واقع گرایی خوب ببیند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانین دقیقی مورد بررسی قرار دهد.
ارسطو تمام علوم را در دایره فلسفه می داند.او دانش بشری را به سه بخش عمده فلسفه نظری، فلسفه عملی و فلسفه ادبی تقسیم می كند. فلسفه ادبی شامل مواردی همچون شعر و ادبیات و سخنرانی و چیزهای نظیر اینها می شود. فلسفه عملی هم در برگیرنده مواردی نظیر اخلاق و سیاست و اقتصاد است.
او فلسفه نظری را نیز به سه بخش عمده تقسیم می كند: 1- علوم طبیعی نظیر فیزیك و زیست شناسی 2- ریاضیات 3- فلسفه متافیزیك و خدا شناسی.

ارسطو در این مبحث معرفت شناسی با استادش افلاطون موافق است كه آگاهی و علم بر كلیات تعلق می گیرد و نه بر عالم محسوسات كه عالم جزییات است. افلاطون عقیده داشت این كلیات یا به عبارت دیگر مثالها هستند كه تشكیل عالم واقعی را می دهند. و محسوسات ما غیر واقعی و در واقع پرتوی از عالم مثال هستند. اختلاف ارسطو با افلاطون از همین جا شروع می شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است كه این كلیات و مثالها فقطذهنی هستن و وجود خارجی ندارند.
به عبارت دیگر بر خلاف افلاطون كه دیدی آبژكتیو نسبت به این مسئله دارد ارسطو دارای نگرشی سابژكتیو نسبت به این مسئله است.
ارسطو با مشاهده یك شی در جهان دو تفسیر از آن شی ارایه می دهد یكی تفسیری كه به حالت بالقوه اش مربوط می شود و دیگری كه به حالت بالفعل آن مرتبط است.
ارسطو به حالت اولیه و بالقوه اشیا هیولی یا ماده خام می گوید. حالت بالفعل این ماده خام را نیز صورت نام می نهد. این چنین است كه وجود برای ارسطو مركب است از ماده خام یا هیولی و صورت آن. برای او این تركیب هم تركیبی است جدایی ناپذیر.تنها یك مسئله در اینجا هست و آن اینكه در این تركیب صورت تغییر پذیر است.جدایی ناپذیری ماده و صورت موجب می شود كه هیچ گاه با ماده ای اولیه روبرو نشویم، بدین ترتیب ماده المواد از نظر ارسطو امری كاملا ذهنی است و وجود خارجی ندارد.


به نظر ارسطو برای دگرگونی هایی كه در اطراف ما رخ می دهد چهار علت اولیه وجود دارد: یك: علت مادی (Material Cause) دو: علت صوری (Formal Cause) كه پیش از این در باره آنها صحبت شد. علت سومی كه ذكر می كند علت فاعلی یا محركه (Efficient Cause) است، كه این امری است كه اسباب تغییر را فراهم می آورد, مانند نقش نجار در تبدیل چوب به صندلی.
آخرین علت بروز تغییرات علت غایی (Final Cause) می باشد و این هم امری است كه تغییرات برای تبدیل صورت به آن انجام می شود.

ادامه نوشته

فلسفه مشاء

تقسیم فلسفه به مشائی و اشراقی در عین اینکه یکی از تقسیمات فلسفه اسلامی است حداقل از نظر تاریخ فلسفه اسلامی سابقه دیرینه­ تری نیز دارد. در حقیقت پیروان ارسطو عموما مشائی و پیروان افلاطون اشراقی نامیده می­شوند. در وجه تسمیه مشاء اقوال مختلفی گفته شده است. برخی علت این نام­گذاری را عادت و یژه ارسطو در تدریس ذکر کرده­ اند. گفته می­شود ارسطو به هنگام تدریس فلسفه قدم می­زد و در حال راه رفتن به افاده می­پرداخت. به همین دلیل نام فلسفه ارسطو مشائی شد. برخی نیز و جه آن را این دانسته ­اند که چون عقل و اندیشه این فلاسفه پیوسته در مشی و حرکت بوده فلسفه آنان به فلسفه مشاء مشهور شده است؛ چرا که حقیقت فکر همان حرکت به سوی مقدمات و از مقدمات به سوی نتایج است.[1] در میان فلاسفه اسلامی کندی، فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر طوسی و ابن رشد اندلسی از بزرگان فلسفه مشائی شمرده می­شوند.
  در یک بیان ساده می­توان عنصر اساسی فلسفه مشاء را این گونه توصیف کرد که از نظر این مکتب آدمی می­تواند تنها از راه تفکر و استدلال بر مبنای منطق صوری به حقیقت عالم دست پیدا کرده و نسبت به آنها معرفت مطابق با و اقع بیابد.[2]

ادامه نوشته

مکتب مشاء

ارسطو(384-322 ق.م) بنیانگذار مکتب مشائان می باشد .
اگر در مدرسه افلاطون ریاظیات و فلسفه (عملی و نظری) مهم بود در مدرسه ارسطو طبیعات و معرفةالحیات اهمیت ویژه ای داشت و چون طبق عادت خود قدم زنان تدریس میکرد بهمین جهت مکتب او را مکتب مشاء و پیروانش را مشائان خوانده اند .
ارسطو به تجربه و مشاهده و جنبه های عملی علم زیاد اهمیت میداد در حالی که افلاطون ایده آلیسم محض بود اما ارسطو نیز نتوانسته است از متا فیزیک نجات یابد. از جمله اوهام او یکی اینست که خدا خالق جهان نیست خدای ارسطو کاری به کار آدمیان ندارد . نه خیانتکاران را به جهنم میفرستد و نه نیکان را به بهشت .
خدای او خود پرست کامل است که فقط نقش یک تماشا چی را بازی میکند .بعقیده معلم اول ماده و نیرو هر دو بی آغاز و بی انجامند ماده صورت گیرنده و قوه صورت دهنده است.
ارسطو برخلاف افلاطون سوسیالیست نیست و افراد را اصل میداند نه جامعه را ،همچنین او به مالکیت فردی احترام میگذارد و مقام زن را پست تر از مرد میداند وبه پدر حق میدهد مانند یک دیکتاتور با افراد خوانواده اش رفتار کند .
منبع اینترنتی این پست:وبلاگ مکاتب فلسفی