افلوطین پدر عرفان غربی

افلوطین در عصری می زیست که مسیحیت در رم ، رو به رشد بود و علی رقم تأثیری که تعالیم او در مسیحیت داشت ، او خود تماس چندانی با این دین نداشت. مخالفتی هم با این دین نداشت.

افلوطین به دین جامعه ی خود احترام می گذاشت ولی دین از نظر او امری شخصی بود. از نظر وی انسان باید در وجود خود سیر معنوی داشته باشد. .

خدایانی که افلوطین به آنها اعتقاد داشت در واقع همان نفوس الهی بودند وی مانند یونانیان از زمان افلاطون به بعد معتقد بود که اجرام آسمانی مانند خورشید و ماه و سیارات دارای نفوس هستند.

فرق  مکتب او با مکتب سقراط و افلاطون در آن بود که افلوطین حکمت و مکتب خود را مانند فیثاغورس مستقیم و بلا واسطه از ایران و منبع ایرانی گرفته بود.

فلسفه ای که افلوطین از استاد خود آمونیوس ساکاس آموخته بود و به شاگردانش تعلیم می داد و ما امروزه از مطالعۀ آثارش بدان پی می بریم به نام فلسفۀ نو افلاطونی معروف شده است .

مبدأ نخستین را که اصل همۀ موجودات علوی و سفلی است افلوطین واحد یا احد می خواند. واحد حقیقتی است ورای وجود و بیرون از هرگونه توصیف. کمال مطلق است. پراست و از فرط پری همچون چشمه ای فیاض می جوشد و از حرکت این فیضان نشأتی ایجاد می شود که عقل کلی یا عقل الهی نام دارد. با این عقل است که وجود و حیات و علم و کثرت معقولات ظاهر می شود. این معقولات که عین عقل است همان ایده ها یا مثل افلاطونی است که طباع اولیۀ سایر موجودات به شمار می آید.
همان گونه که عقل کلی از واحد صادر می شود خود مصدر یا منشأ نشأتی است که نفس کلی نام داد. این انتشاء یا فیضان یا صدور نزد افلوطین به هیچ وجه جنبۀ زمانی ندارد ، بلکه حکایت از تربیت منطقی موجودات می کند. هر چه از واحد دور تر می شویم از وحدت کاسته و به کثرت افزوده می شود. کثرت در مرتبه ی نفس کلی بیش از مرتبه ی عقل کلی است.
هر یک از این مبادله ی سه گانه در فلسفه ی افلوطین اقنوم خوانده شده است ( اقنوم : اصل هر چیز) این اقانیم از نظر او با هم متحدند .
فروتر از مرتبه ی نفس طبیعت و عالم محسوس است که از نفس ناشی شده است و کثرت در آن به نهایت خود می رسد و درست نقطه ی مقابل واحد است و افلوطین آن را عین شر می داند. و در چنین عالمی است که انسان گرفتار آمده است.
ادامه نوشته

ارتباط زیبایی محسوس با زیبایی معقول در فلسفه افلوطين

افلوطین معتقد است که زیبایی محسوس در عالم ماده، جنبه ضعیفی از زیبایی معقول و موجود در عالم برتر است. نفس در این عالم به دیدار زیبایی معقول دعوت شده است و زیبایی‌ها را متعلق به عالم عقل یا به تعبیر افلاطونی، عالم مثال می‌داند. وی مانند افلاطون بر این باور است که ایده‌ها و صور زیبایی در عالم عقل یا عالم مثال وجود دارد و همه زیبایی‌هایی که در عالم ماده دیده می‌شود، بر اساس زیبایی موجود در آن عالم، داوری می‌گردد.

وی در انئادها می‌گوید: نقاشی که یک تصویر زیبا را می‌کشد، در واقع از ایده زیبایی که متعلق به عالم ایده یا عالم عقل است، تقلید می‌کند و یا مجسمه‌سازی که یک مجسمه را با تراشیدن از دل سنگ بیرون می‌آورد، در واقع از ایده زیبایی در عالم عقل تقلید نموده است.

«تصاویری که هنرمندان می‌کشند از لحاظ زیبایی، به لحاظ اتصال به جهان علوی موجودیت دارند و در حقیقت تصاویری نیستند که نقاشان می‌کشند، بلکه تصاویری حقیقی‌اند».

بر این باور است که هنرمند در اثر هنری خویش صرفاً به تقلید از طبیعت نمی‌پردازد، بلکه هنرمند به سوی صورت‌ها و ایده‌های عالم عقل حرکت می‌کند و با ایجاد اثر هنری، به ترسیم و پیروی از عالم عقل می‌پردازد؛ به بیان دیگر، هنرمند در پدیده خارجی، نقص و کاستی را حذف می‌کند و صورت کامل را که در عالم عقل یا ایده‌ها وجود دارد، به تصویر می‌کشد.

ادامه نوشته

زیبایی محسوس در فلسفه فلوطین

هدف فلوطین از طرح مباحث فلسفی خود در انئادها(رساله‏ های نه‏ گانه)تعالی انسان از عالم‏ محسوس به عالم معقول و در نهایت یگانه شدن با مطلقی است که فراسوی تمامی محسوسات و معقولات‏ قرار دارد.
در نظر او این تعالی جز از طریق عشق ورزیدن به زیبایی و عروج انسان به زیبایی‏های برتر میسر نمی‏شود.

در واقع فلوطین مطابق با سلسله مراتب هستی به مراتبی از زیبایی قايل است.زیبایی محسوس‏ نخستین مرتبه از زیبایی است.مرتبه بعدی زیبایی معقول است که شامل فضایل و دانشها می‏باشد.بالاترین‏ مرتبه از زیبایی نیز زیبای مطلق است که از آن به‏"احد"یاد می‏کند.در این مقاله نخستین مرتبه از زیبایی‏ و عشق انسان را نسبت به آن مورد بررسی قرار می‏دهیم.لازم به ذکر است این مرتبه از زیبایی زیبایی‏ هنری و طبیعی را در برمی‏گیرد.

ادامه نوشته

فلوطین؛ موسس فلسفه نوافلاطونی

فلوطین برای آشنایی با فلسفه ایرانی، به همراه "گُردیانوس" امپراتور روم که با شاپور ساسانی در نبرد بود به ایران آمد. وی پس از مدتی به روم برگشت و در روم به تدریس و تحقیق مبادرت ورزید و تا آخر عمر یعنی سال ۲۷۰ میلادی در آنجا زندگی نمود.

  فلوطین در آن زمان به عنوان سالک، مرتاض و مرید افراد بسیاری شناخته می شد و مردمان وی را صاحب کرامت می دانستند.
وی سرانجام به اصرار دوستانش فلسفه خود را در پنجاه و چهار رساله به طبع رساند. یکی از مریدان وی به نام "پورفوریوس" رسالات فلوطین را در شش مجلد و هر مجلد مشتمل بر نُه رساله انتظام بخشید. از این رو آثار فلوطین به "رسالات نُه گانه" یا "نُه گانه ها" و "تاسوعات" معروف گردید.

فلوطین به وحدت وجود اعتقاد داشت. وی حقیقت و اصل جهان را واحد برمی شمرد. و احدیت را مبدأ و منشاء دنیا تلقی می نمود. وی موجودات را فیضان و تراوشاتی از مبدأ و مصدر جهان محسوب می نمود. وی مبدأ و موجد کل موجودات را مصدر کل، صورت مطلق و فعل تام می نامید.

وی اعتقاد دارد سلوک معنوی دارای سه مرحله است:
۱) هنر.
۲) عشق.
۳) حکمت.
وی هنر را طلب زیبایی و راستی می داند. وی زیبایی معقول را کمالات اخلاقی و فضایل انسانی برمی شمارد. وی این مرحله را عشق می خواند یعنی عشق به خوبی ها. مرحله آخر سلوک، حکمت یا عشق تام است که عشق به منشأ نیکویی و خیر می باشد. در این مرحله نفس انسان طالب اتصال به مطلوب حقیقی می باشد.

ادامه نوشته

فلوطين و رهيافت عرفاني در فلسفه‏

«فلوطين» از اولين «ذهن گرايان» تاريخ فلسفه و پايه گذاران رهيافت هاي عارفانه مي باشد .
با تاسي از انديشه هاي افلاطون، ارسطو، فيلون و مكتب رواقي به بنيان فلسفه لطيف و عارفانه خويش مبادرت ورزيد وي بر اين پندار بود كه استفاده از تعابير لطيف و نغز و مفاهيم زيبا مي توانست ترميمي بر روح و جان انسان ها باشد كه از زشتي و تلخي روزگار در الم و دردي جانكاه بودند. ‏
    
    فلوطين همانند فيلون جهان هستي را به طبقات و لايه هاي متعددي تقسيم بندي نمود. به زعم فلوطين بالاترين اين مرتبه و طبقه به حقيقت محض و نابي اختصاص داشت كه يك حقيقت واحد و تفكيك ناپذير تلقي مي گشت وي اذعان مي داشت كه از نامگذاري بر اين حقيقت كل، كراهت دارد. چرا كه وي نامگذاري امور را مستلزم محدود نمودن آن حقيقت مي دانست. ‏
   
    وي لايه و طبقه زيرين وجود محض را «عقل كل» يا «ذهن» قلمداد مي نمايد وي اين عقل كل را تجلي خداوند برمي شمارد كه به مفاهيم متفاوت عقلي تقسيم شده است. در اين طبقه، وحدت طبقه پيشين از ميان مي رود و مفاهيم به صورت مستقل و روحاني مانند عدالت، زيبايي، حقيقت و شجاعت در آن تجلي مي يابند.
    طبقه بعدي، روح است كه ميان ذهن و ماده قرار دارد. به ديگر سخن، روح ايده هايي را كه از ذهن گرفته به درون دنياي مادي سوق مي دهد. با اين تعبير فلوطين به مفهوم «هبوط» انسان اعتقادمند است وي بر اين باور است كه روحي كه در قالب جسم است از جايگاه اصلي خود خارج شده و هدف آن بازگشت به جايگاه اصلي خود است.‏   

    وي همانند افلاطون به وجود جهان مُثُل و فرم ها يا ايده هاي افلاطوني و عالم معقولات اعتقاد داشت. امّا در يك جنبه، ديدگاه وي را نمي پذيرفت. افلاطون اعتقاد داشت كه عالم معقولات يا جهان مُثُل در خارج از ذهن انسان و به صورتي مستقل در عالم بيرون، وجود دارند. امّا فلوطين معتقد بود كه عالم معقولات در درون ذهن انسان و عقل آدمي قرار دارد. لذا عالم معقولات داراي وجودي مستقل و خارجي نمي باشند. از اين رو فلوطين به  ذهن گرايي معروف گرديده است.
        وي همچنين شناخت را به دو قسم تقسيم    مي نمايد: 1- شناخت شهودي. 2- شناخت استدلالي.
    فلوطين تفسيري متمايز از سعادتمندي را ارائه مي دهد كه متاثر از جهان بيني عارفانه وي است. از منظر وي انسان سعادتمند شخصي است كه به تزكيه نفس و تهذيب روح نايل گردد.
    از نظر فلوطين بزرگترين خطري كه روح را تهديد مي نمايد اين است كه خود را در خواست هاي جسم و يا بدن غرق كند و لذا ارتباطش را با روح كل و ذهن و از طريق آن با خداوند فراموش نمايد. ‏
   

ادامه نوشته

ديدگاه فلسفي فلوطين

فلوطين (متوفي در 270 م) به عنوان يكي از نوافلاطونيان، واضع حكمت اشراق و عرفان است. او از منظر وحدت وجودي )pantheism( عقيده داشت حقيقت واحد است و احديت، اصل و منشاء كل وجود است. به نظر فلوطين كل موجودات، فيضان )Emanation( مبدا نخستين و بازگشتشان نيز به آن است كه در حالت نزول عوامل روحاني و جسماني را ادراك كرده و در حالت صعود به درك )Perception( و تعقل )Raisonnement( و اشراق و كشف و شهود )Intuition( مي رسند.
به گمان فلوطين مبدا نخستين به عنوان موجد كل موجودات و كل اشياء است اما هيچ يك از اشياء نيست. او برتر از وجود است و براي وصلش بايد از حس و عقل درگذشت و به سير معنوي و كشف و شهود متمسك گرديد، زيرا فكر و تعقل در عروج به سوي اين حقيقت را به جايي نبرده و او برتر از مثل اعلي و معقولات قرار دارد.
 كليات (اجناس و انواع) و تمام افراد محسوس در عالم معقولات مثالي دارند. در اين صورت هريك، همه اند و همه يكي هستند
از چشم انداز فلوطين، جسم )Corps( چونان آخرين و ضعيف ترين پرتو ذات احديت، صورتي است مستقر در ماده. بر اين مبنا حقيقت اجسام همان صورت است كه مايه وجودشان مي نمايد و ماده يا هيولي همان قوه نامتعيني است كه پذيرنده صورت است. صورت جنبه وجودي جسم و ماده جنبه عدمي آن است و لذا عالم جسماني ميان وجود و عدم، تبديل و تغيير مي پذيرد .

فلوطين تاكيد دارد فعليت و واقعيت هر حقيقتي بسته به ميزان وحدت اجزايش است و در غير اين صورت، بهره حقيقت از وجود فعلي كامل نيست

فلوطين از منظر وحدت وجود مدعي است كليه موجودات ناشي از مبدا كل و متصل به او است. لذا فلسفه به لحاظ بينشي نه در پي توجيه عالم ظاهر و بيان كيفيت محسوسات كه وصول به حق يعني عالم باطن يا معقولات است و به جهت روشي به عبور از عالمي كه در آن نيل به سعادت و معرفت ناممكن است به سوي عالمي مشحون از سعادت و معرفت ناظر است.

نفوسي كه مي خواهند به مبدا بازگردند بايد از اين ماده اعراض نموده و به نظاره و سير )Countemplation( عالم معني بپردازند تا به بالاصعود كنند. به اين منظور پس از تزكيه و تطهير از آلايش اغراض خواهش هاي پست، بايد مراتب سلوك را از هنر و عشق تا فلسفه بپيمايند.

ادامه نوشته