افلوطین پدر عرفان غربی
افلوطین به دین جامعه ی خود احترام می گذاشت ولی دین از نظر او امری شخصی بود. از نظر وی انسان باید در وجود خود سیر معنوی داشته باشد. .
خدایانی که افلوطین به آنها اعتقاد داشت در واقع همان نفوس الهی بودند وی مانند یونانیان از زمان افلاطون به بعد معتقد بود که اجرام آسمانی مانند خورشید و ماه و سیارات دارای نفوس هستند.
فرق مکتب او با مکتب سقراط و افلاطون در آن بود که افلوطین حکمت و مکتب خود را مانند فیثاغورس مستقیم و بلا واسطه از ایران و منبع ایرانی گرفته بود.
فلسفه ای که افلوطین از استاد خود آمونیوس ساکاس آموخته بود و به شاگردانش تعلیم می داد و ما امروزه از مطالعۀ آثارش بدان پی می بریم به نام فلسفۀ نو افلاطونی معروف شده است .
همان گونه که عقل کلی از واحد صادر می شود خود مصدر یا منشأ نشأتی است که نفس کلی نام داد. این انتشاء یا فیضان یا صدور نزد افلوطین به هیچ وجه جنبۀ زمانی ندارد ، بلکه حکایت از تربیت منطقی موجودات می کند. هر چه از واحد دور تر می شویم از وحدت کاسته و به کثرت افزوده می شود. کثرت در مرتبه ی نفس کلی بیش از مرتبه ی عقل کلی است.
هر یک از این مبادله ی سه گانه در فلسفه ی افلوطین اقنوم خوانده شده است ( اقنوم : اصل هر چیز) این اقانیم از نظر او با هم متحدند .
فروتر از مرتبه ی نفس طبیعت و عالم محسوس است که از نفس ناشی شده است و کثرت در آن به نهایت خود می رسد و درست نقطه ی مقابل واحد است و افلوطین آن را عین شر می داند. و در چنین عالمی است که انسان گرفتار آمده است.