ديدگاه فلسفي فلوطين
فلوطين (متوفي در 270 م) به عنوان يكي از نوافلاطونيان، واضع حكمت اشراق و
عرفان است. او از منظر وحدت وجودي )pantheism( عقيده داشت حقيقت واحد است و
احديت، اصل و منشاء كل وجود است. به نظر فلوطين كل موجودات، فيضان
)Emanation( مبدا نخستين و بازگشتشان نيز به آن است كه در حالت نزول عوامل
روحاني و جسماني را ادراك كرده و در حالت صعود به درك )Perception( و تعقل
)Raisonnement( و اشراق و كشف و شهود )Intuition( مي رسند.
به گمان
فلوطين مبدا نخستين به عنوان موجد كل موجودات و در فراسوي تسميه هايي چون
احد و خير و فكر مجرد و فعل تام، صورت مطلق و فعل و قدرت تام و فعالي است
مبري از تعداد و شماره و تقسيم و محيط بر كل و نامحدود و بلكه منشاء و نفس
صورت و زيبايي و فكر و عقل و حتي نه عالم و معلوم كه وراي علم و ادراك قرار
مي گيرد. سواي مبدا نخستين چيزي نيست كه معلوم او شود و نقصي ندارد تا
طالب كمال باشد. او كل اشياء است اما هيچ يك از اشياء نيست. او برتر از
وجود است و براي وصلش بايد از حس و عقل درگذشت و به سير معنوي و كشف و شهود
متمسك گرديد، زيرا فكر و تعقل در عروج به سوي اين حقيقت را به جايي نبرده و
او برتر از مثل اعلي و معقولات قرار دارد.
فلوطين مدعي است مبدا نخست
كامل و بي بخل و دريغ است و فياض و زاينده .صادر اول او در عالم وجود عقل و
معقولات است كه در مراتب كمال به وي نزديك ولي به پايه او نيستند ضمنا عاقل
و معقول متحدند و با وجود كثرت، واحدند. گذشته از اين كليات (اجناس و
انواع) و تمام افراد محسوس در عالم معقولات مثالي دارند. در اين صورت هريك،
همه اند و همه يكي هستند و عقل آنها را بي واسطه با اشراق، مي يابد زيرا
نخستين آينه احديت، عقل است و معقولات نخستين مظهر اويند. اين صادر اول،
خود مصدر نفس است كه براي ادراك معقولات به تفكر و استدلال و تفكيك و تحليل
احتياج دارد. احديت )Unit( چونان خير و فعل مجرد يا مبدا و مصدر اول در
كنار عقل )Intelligence( و معقولات چونان كل وجود با نفس يا روح، افانيم
)Ilyposlase( يا همان موجوديت هاي اصيل سه گانه (خير و عقل و پروردگار) را
تشكيل مي دهند و هريك به مراتب لاهوتي )Divin( هستند. چنانكه عقل، واسطه
ذات احديت و نفس است و نفس، واسطه مجردات محسوسات. همچنان كه عقل كل متضمن
معقولات و كليه عقول است. نفس كل هم منشا نفوس جزيي و شخصي شامل آنها است و
به عبارتي نفوس در عين استقلال با نفس كل نيز متحدند بدين سان نفس مايه
حيات و حركت است و هر متحرك، نفسي دارد يعني نفس كل با حلول در اجسام و
ابدان و بهره گيري هريك از آن به قدر استعداد، زمينه ساز صورت پذيري نفوس
جزيي گرديده است.
از چشم انداز فلوطين، جسم )Corps( چونان آخرين و ضعيف
ترين پرتو ذات احديت، صورتي است مستقر در ماده. بر اين مبنا حقيقت اجسام
همان صورت است كه مايه وجودشان مي نمايد و ماده يا هيولي همان قوه نامتعيني
است كه پذيرنده صورت است. صورت جنبه وجودي جسم و ماده جنبه عدمي آن است و
لذا عالم جسماني ميان وجود و عدم، تبديل و تغيير مي پذيرد و در واقع شدن
)Devenir( است و نه بودن. چون ماده بي صورتي و بدي و زشتي و نقص و عيب است
لذا مايه كثرت هم هست. به ديگر سخن همان گونه كه صورت عبارت از نيكي و
زيبايي و كمال و وحدت است عقل و نفس هم عليرغم مقام لاهوتي، به واسطه تكيه
بر ماده به نقص و تكثر و حرمان از احديت مطلق مي گرايند. فلوطين تاكيد دارد
فعليت و واقعيت هر حقيقتي بسته به ميزان وحدت اجزايش است و در غير اين
صورت، بهره حقيقت از وجود فعلي كامل نيست و همچون روح اتحادبخش به بدن،
واحدي مافوق به نگهداريش مي پردازد كه بي آن دچار پراكنش اجزاء گرديده و
حقيقتش نابود مي شود. مايه وجود پس احديت چونان فعل مطلق است و ماده صرف
يعني قوه مطلق موجب كثرت و مايه نيستي است.
فلوطين از منظر وحدت وجود
مدعي است كليه موجودات ناشي از مبدا كل و متصل به او است. لذا فلسفه به
لحاظ بينشي نه در پي توجيه عالم ظاهر و بيان كيفيت محسوسات كه وصول به حق
يعني عالم باطن يا معقولات است و به جهت روشي به عبور از عالمي كه در آن
نيل به سعادت و معرفت ناممكن است به سوي عالمي مشحون از سعادت و معرفت ناظر
است. در واقع روح يا نفس انسان در نزول از ملكوت به ناسوت گرفتار ماده شده
و به آلايش هاي اين عالم و نقص و زشتي و بدي چونان خواص ماده گرفتار آمده
است. لذا اگر توجه او به جسم و محسوسات چونان عالم مجازي و كم بهره از
حقيقت و شديدا مبتلابه ماده بر توجه وي به معقولات و روحانيت چونان عالم
حقيقت فزوني گيرد، سقوط و حرمان و تباهي اش حتمي است. شهوت پرستان در پايين
ترين درجه ناسوتند و متخلقين به فضيلت خدمت به خلق به جاي مردم آزاري، در
سعادت. مع هذا نفوسي كه مي خواهند به مبدا بازگردند بايد از اين ماده اعراض
نموده و به نظاره و سير )Countemplation( عالم معني بپردازند تا به
بالاصعود كنند. به اين منظور پس از تزكيه و تطهير از آلايش اغراض خواهش هاي
پست، بايد مراتب سلوك را از هنر و عشق تا فلسفه بپيمايند. بدين سان هنر
يعني طلب حقيقت و جمال و جستجوي راستي و زيبايي به مثابه وجوه متكثري از يك
واقعيت زيرا راست، زيباست و زيبايي راستي و به عبارتي زيبايي همان صورت
است كه ماده را به قدرت خود در مي آورد و وحدت مي بخشد، يا با تابش روح و
عقل است بر جسم و نفس. زيبايي نور به جهت دوري از جسم همچون روح است و وجد
روح از مشاهده زيبايي ناشي از برخوردن به همجنس است. زيبايي محسوس يا
جسماني، پرتويي از زيبايي حقيقي يا معقول است كه با عقل درك مي شود، زيرا
اصل و حقيقت زيبايي، صورت است و زيبايي بدن از نفس يا روح و زيبايي نفس از
عقل و عقل عين زيبايي يعني صورت صرف است. لذا شور ارباب ذوق از مشاهده
زيبايي جسماني براي اهل معني متضمن عشقي است برآمده از مشاهده زيبايي معقول
يعني فضايل و كمالات در مرحله دوم سير و سلوك نفس زكيه.
اين عشق
ناتمام در قالب فلسفه كامل مي شود كه به ماوراي زيبايي و صورت يعني اصل و
منشاء آن چونان خير و نيكويي و مصدر كل صور و همه موجودات و فوق و مولد
آنها نظر دارد. نفس از زيبايي و صور محسوس و معقول نظاره و مشاهده مي خواهد
و تا هنگام وصلش بي قرار مي ماند و به واسطه اتحاد )Union( عقلي با آن در
خويش چونان وصول به حق، به حالت بيخودي )Extase( مي رسد و از هر چيز و حتي
خودش بيگانه مي شود و بي خبر از جسم و جان و فارغ از زمان و مكان و مستغني
از فكر و وارسته از عقل و مست از عشق مي افتد و ميان خود و معشوق يا نفس و
خير مطلق واسطه و فرق نمي بيند. اين عالمي است كه عشاق مجازي به وصل هم مي
جويند، ولي چون متعلق به مقام ربوبيت است، نفس شهودش را جز به نفي تعلق بدن
به آتي در نمي يابد كه آن هم دمي به عدم مي پيوندد.
نويسنده: دكتر عباس محمدي اصل