نظریه ساختاری
1-بلاو وظیفه جامعه شناسی را ساختاری تعریف می کند یعنی تحلیل ساختاری صورتهای گوناگون ، تمایز روابط متقابل این صورتها ، شرایطی که آنها را ایجاد و دگرگون می کنند و دلالتهایشان برای روابط اجتماعی .
2-بلاو خود را یک جبرگرای ساختاری می داند و متغیرهای سطح فرهنگی و فردی را صریحا از جامعه شناسی حذف می کند .
3-ساختار گرایی لوی اشتروس و بلاو تفاوتهایی داشت ، اولا : در نظام فکری لوی اشتروس مفهوم ساختار اجتماعی ربطی به واقعیت تجربی ندارد و با الگوهای نظری سر و کار دارد ولی بلاو ساختارهای اجتماعی مد نظر خود را همان پدیده های اجتماعی واقعی میداند . ثانیا : لوی اشتروس ساختارها را نامرئی می داند ولی بلاو می گوید این ساختارها جنبه های مشاهده پذیر زندگی اجتماعی می باشند .
از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی
در گذار از ساختارگرایی به پساساختارگرایی ویژگیهای زیر قابل اشاره است: زبان، به عنوان یک رسانه غیرشفاف واقعيت را شكل ميدهد، و پديدهاي اجتماعي و جايگاهي براي مبارزة سياسي تلقی ميشود، سوژهها در منشاء خود اجتماعي هستند، و به نقش گفتمان و متن توجه جدی میشود
برخي ساختار را به قوانين ثابت و لايتغيري كه در همة سطوح زندگي انساني از شكل بدوي تا پيشرفته مدخليت دارد، تعريف كردهاند. از ديدگاه لوی استراوس، ساختار يعني مدلهاي ذهني انديشمندان كه به وسيلة آن ميتوان به ساختهاي نهفته اجتماع پي برد. برخي از ساختارگرايان ساختار را به امر واقعي، و برخي ديگر آن را به امر انتزاعي و مفهومي ذهني تعريف كردهاند. به نظر ميرسد، در تعريف استراوس تركيبي از همبستگي اجزاء يك مجموعه با هدف معين (مفهومي اعتباري و ذهني) مد نظر باشد (سيف زاده، 1379، ص 250-252).
مهمترين پيشفرضهاي ساختارگرايي عبارتند از: وجود قواعد حاكم بر رويدادها، توان انسان در يافتن و ترسيم آن ها، طبيعت عمل و باورهاي ذهني از ساختارهاي خارجي، تغييرناپذيري ساختارها، پيچيدگي فزايندة ساختارها و ضرورت انفكاك ساختاري (به طور مثال، ساختار دموكراتيك از ساختار توتاليتر بايد از هم تفكيك شوند)، لزوم توجه به سطح تحليل، و بزرگتر بودن كل نسبت به مجموعة اجزاء.
اگر بتوان اصول مشتركي بين انواع مختلف ساختارگرايي برشمرد، شايد بتوان به مسائل زير اشاره نمود: تماميت يا كلگرایی، سعي در كشف و مشاهدة ساختار در پس واقعيت اجتماعي، خصوصيات ذهني عام و مشخصي كه مبناي منطق انسان است، سرايت قواعد زباني به فعاليتهاي اجتماعي، حل نظامهاي فرهنگي با تقابلهاي دو گانه، بي اعتنايي به تاريخ و زمان، مشخص كردن ساختهاي همريخت (ايزومرفيك)، نفي سوژه محوري، خودتنظيمي، لاقياسيت ساختارها و عدم برتري يكي بر ديگري، مفروض گرفتن برخورد ميان رشتهاي، مطالعة هم زمان ساختارها (بر خلاف تاريخگرايي كه مطالعة در زمان است)، و توجه به ژرف ساختها نسبت به رو ساختها.
از دیدگاه لوي استراوس، پدر ساختارگرايي، رمز گوناگوني فرهنگي را بايد در ساختارهاي شناختي - يعني همان الگوهايي كه ذهن بشر بر واقعيت تحميل ميكند - باز جست. اين مكتب ساختارگرايي فرانسوي ناميده ميشود.
پيروان رادكليف براون در بريتانيا و آمريكا بر ساختار جامعه و روابط اجتماعي تأكيد ميورزند؛ حال آن كه ساختارگرايان فرانسوي ميكوشند بر ساختارهاي علمي دست يابند كه بر چنين ساختارهاي اجتماعي تسلط دارند. افكار براون را كاركردگرايي ساختاري مينامند (بيتس، 1375، ص71 – 74).
ماركسيسم از جايگاه خاص هر ملت در شكوفندگي و پيشرفت عمومي تاريخ سخن ميگفت، و ساختارگرايي از استقلال هر فرهنگ (لیلا، 1382).
در مجموع، ساختار گرایی روایت مدرنتری از کلگرایی محسوب می شود. مفروض تعريف ساختار آن است كه كل بيشتر از مجموع اجزاست؛ و اين كل است كه جزءها را تشكيل ميدهد و تعيين ميكند. هدف ساختارگرايي كشف ژرف ساختار است (شکرخواه). ساختار چارچوبي نيست كه نويسنده آن را توليد ميكند، بلكه پيكربندي است كه در متن مشهود است.
ساختار سه خصوصیت دارد: هر جزء موجب دگرگوني ديگر اجزاء ميشود، ساختار ميتواند به صورت ديگر تجلي پيدا كند، و خاصيت پيش بيني دارد.
شاخص ترين انتقادات عليه ساختارگرايي عبارتند از:
1. ساختارگرايان به خاطر تأكيد بر جهاني بودن ساختارها و جاوداني بودنشان جبراً بايد تاريخ را ناديده بگيرند،
2. نحوة ربط تحليل رمز به تفسير پيام چندان مشخص نيست،
3. مفاهيم ساختارگرايان انتزاعي و غير عملياند،
4. به دليل اصل گرفتن نقش ساختار اين مكتب ضد انساني قلمداد ميشود (شكرخواه).
5. عدم انسجام به دليل كليگويي و ابهام در تحليل رمزها و يافتن پيام ها،
6. بيتوجهي به ارزشهاي انساني به دليل نفي كارگذاري انسان و امكان انقلاب توسط او و تأكيد زياد بر ساخت،
7. نوعي جبرگرايي با اهميت دادن به تأثير ساختها: به قول سادوسكي ساختارگرايي ابزار منطقي و روش شناسي لازم برای صورت بندي تغييرات وضع موجود را در اختيار نداشت (سادوسكي و بلاوبرگ، 1361، ص 252)،
8. توجه به تعادل و بي توجهي به تضاد اجتماعي (سيف زاده، ص 248)،
9. محافظهكاري به دليل تكيه بر تمثيل مكانيكي،
10. ساختارگرايي، همان طور كه پياژه اشاره مي كند، يك روش و خادم است و نه يك آئين (سادوسكي)،
11. نفي فردگرايي،
12. بی توجهی به انسان شناسي فرهنگي،
13. عدم توجه به تاريخ؛ چون ساختارگرايي مؤلف متن و خواننده را در حاشيه قرار مي دهد،
14. از بین رفتن امكان مقايسه نظريهها،
ساختار، ساختارگرایی، ساختارشکنی، پساساختارگرایی
ساختارگرایی، آیین فکری مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تاثیرات فراوانی شد. این آیین، از دهه ۱۹۵۰ بطور عمده در فرانسه بسط یافت و تا دو دهه بعد در میان پژوهشگران و دانشگاهیان اروپایی و امریکایی اعتبار بسیار کسب کرد
در تحلیل ساختاری بر مجموعه مناسبات میان اجزای ساختار در هر پدیدار تاکید میشود. با شناخت این مناسبات درون ساختاری است که یک پدیدار، معنا مییابد.
در اینجا رویکرد گشتالتی
در روانشناسی را یادآور شد که بر آن است که نمیتوان یک کل را به اجزایش
تقلیل داد و کل زیستی جداگانه از اجزایش دارد و در واقع خواص کل است که
رفتار و موقعیت اجزا را شکل میدهد.
“ساخت : شبکه روابط عناصر یک نظام در رابطه متقابل با یکدیگر است که این
روابط میتواند طبق قواعد همنشینی و جانشینی صورتهای جدید و گوناگونی به
خود بگیرد و درعینحال کلیت یک ساخت واحد و ثابت را حفظ کند”.
ریشههای تفکر ساختی را میتوان در آرای متفکران متقدمی چون لایبنیتس و حتی
رواقیون یونان ردیابی کرد اما در حقیقت حدود یک قرن پیش با انتشار کتاب
دوره زبانشناسی عمومی فردینان دوسوسور در ژنو بود که تفکر ساختگرا شکلی
دقیق و منظم به خود گرفت و بارور شد.
رویکرد ساختگرایانه با تاکید بیش از حدی که بر ساختارها و عمق نظام میکند
ممکن است از ظاهر و اتفاقات مهمی که در سطح روبنایی نظام میافتد غفلت کند و
منجر به نوعی تقلیلگرایی و سادهانگاری و توهم درک کامل حقیقت ( از ابتدا
تا انتهای تاریخ ) شود.
همچنین ساختارگرایی در شکل افراطی خود منجر به مرگ سوژه میشود و انسان را
چونان عروسک خیمهشببازی تسلیم اراده ساختارهای بنیادی افکار تلقی میکند.
این ایرادات و مشکلات و تعارضاتی که بعدها در اثر ترکیب ساختارگرایی با
سایر اندیشهها نمایان شد منجر به ظهور پساساختارگرایی و به حاشیه رفتن
ساختارگرایی شد. اما تاثیر ساختارگرایی به قدری ریشهدار بود که هنوز
میتوان بقایای آن را در همه جا حس کرد
ساختارگرایی به مثابه یک روش، به ما یک امکان میدهد. اینکه واقعیتهای
نامحدود اطراف خود را طبقهبندی کنیم و بطور مثال هزاران فیلم سینمایی
متفاوت را در قالب یک ژانر هنری به نام سینمای وسترن بگنجانیم. در
روانشناسی گشتالتی هم بر این معنا تاکید میشود که ادراک انسانی نمیتواند
به اجزای متکثر و مجزا تعلق گیرد بلکه ذهن برای ادراک و اجتناب از آشفتگی
همواره در حال دستهبندی مقولات و طبقهبندی آنهاست.
عام بودن و فرانگر بودن ساختارگرایی است که آن را
از حد و اندازه یک نظریه خارج میکند و میتواند آن را به مثابه یک
پارادایم مطرح کند. پاردایمی که دیدگاهی کلی برای چارچوب بخشیدن به نظریات
علمی فراهم میکند و مفروضات و مفاهیم خاص خود را داردجابجایی پارادایمها نیز خود فرایندی ساختارمند است درنتیجه اگر
قائل به نظریه پارادایمی کوهن در دگرگونی نظامهای معرفتی انسان باشیم و
اگر ساختارگرایی را یکی از این نظامهای معرفتی ( که بسیار غالب و پر نفوذ
نیز بوده است ) بدانیم ساختار انقلابهای علمی او در مورد ساختارگرایی نقض
غرض خواهد بود زیرا نمیتوان با نظریه کوهن ( که خود رویکردی ساختارگراست )
از ساختارگرایی مرکزیتزدایی نمود.
فوکو مطمئنا به محدودیتهای ساختارگرایی افراطی که ساختارها را وجودی ثابت و طبیعی تلقی میکند واقف است. ساختارها ثابت نیستند و در طول زمان تغییر میکنند و اصولا هیچگونه ضرورت و اجباری در صورت و محتوای ساختار وجود ندارد و به قول دریدا همواره ساختارها به خود خیانت میکنند و خود را در هم میشکنند و ساختارشکنی دریدایی درست مانند اسطورهزدایی بارتی میتواند پوچی و تصنعی بودن ساختارها را رسوا کند. همینطور فوکو درک میکند که نمیتوان از تفکر ساختاری بعنوان مفهوم کوهنی پارادایم دفاع کرد. اینجاست که فوکو با هوشمندی تمام و برخلاف کوهن ( که قائل به تکامل خطی تاریخ اندیشههاست ) مفهوم گسست را مطرح میکند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات میسپارد زیرا تنها مقولهای که ساختپذیر نیست همین حوادث و احتمالات است.
نظریه گفتمان بر آن است که پدیدهها تنها از غالب گفتمان است که معنا مییابند.گفتمانها نظامهای نشانهای هستند که با ایجاد سلطه هژمونیک، همان کارکردی را ایفا میکنند که اسطورهها در زمان قدیم انجام میدادهاند یعنی گفتمانها و اسطورهها هردو وسیلهای برای هویتیابی و سازماندهی جامعه هستند. گفتمانها همان چیزی هستند که بارت آنها را اسطورههای معاصر میداند اسطورههایی که باید آنها را زدود.
فوکو هم از محدودیتهای ساختارگرایی افراطی فرار میکند و هم بدون اینکه دوباره در دام ساختارگرایی بیفتد تبیین جامعتری از مفاهیم ساختارگرایی و ساختارشکنی و حرکت تاریخ از خلال این دو مفهوم ارائه میکند. به زعم فوکو هیچ معرفت معتبر و حقیقت نابی وجود ندارد و تنها حوادثی پراکنده منجر به شکلگیری یک نظام حقیقت جدید و آغاز یک دوره تاریخی میشود که باید با دیرینهشناسی آنها را جستجو کرد.
خلاصه نکات ساختار گرایی و مابعد ساختار گرایی
ساختارگرایی که معمولاَ به فرانسه نسبت داده می شود ( قالباَ ساختارگرایی فرانسوی نامیده می شود) اکنون پدیده ای بین المللی شده است . گرچه ریشه های این نظریه در خارج از جامعه شناسی نهفته است ، اما راهش را به این رشته به خوبی باز کرده است .
ساختارگرایانی وجود دارند که بر آنچه که خود ساختارهای ژرف ذهن می خوانند تأکید می ورزند . به نظر آنها ، این ساختارهای ناخودآگاه مردم را به تفکر و عمل وا می دارند.
اشکال جامعه شناسی ساختاری در این لحظه این است که به صورت انبانی از افکار برخاسته از رشته های گوناگون ماننده زبان شناسی ( سوسور ) انسان شناسی ( لوی اشتر اوس ) روان شناسی ( فروید ، لاکان ) و مارکسیسم ( آلتوسر ) باقی مانده است .به موازات رشد ساختارگرایی در داخل جامعه شناسی ، جنبشی به نام ما بعد ساختار گرایی به بیرون این رشته تحول یافته است که از مفروضات اولیه ساختارگرایی فراتر می رود
ساختار گرايي
ساختگرایی نیز مانند كاركردگرایی از آثار دورکهایم تأثیر پذیرفته است، اگر چه عامل اصلی تكامل آن را باید در زبانشناسی جستجو كرد. آثار فرینان دوسوسور، زبانشناس سوئیسی مهمترین منبع اولیه اندیشههای ساختگرایانه بود، كه وارد علوم انسانی و اجتماعی شد.ساختگرایی در آغاز نظریهای تبیینی در روانشناسی بود كه مشهور به روانشناسی ساختی یا گشتالتگرایی شد. سپس ساختگرایی به قلمرو جامعهشناسی رسوخ كرد.
ساختارگرایی به معنای جستجوی قوانین كلی و تغییرناپذیر بشریت با عملكردی در همۀ سطوح زندگی بشری، از ابتدایی گرفته تا پیشرفتهترین سطح آن میباشد.در جامعه شناسی، همواره اندیشۀ ساختهای كلّی وكلیت پدیدۀاجتماعی تامّ را مبدأ قرار میدهند تا بر وابستگی متقابل و تعامل دائمی عناصر متشكّله، تأكید كنند.
یكی از نارساییهای این روش تقلیلگرایی است. نادیده گرفتن سطوح ظاهری و جنبههای فرعی معنادار و كاهش به شالودۀ اصلی، از مشخصههای تقلیلگرایی است؛ حال آنكه همین سطوح ظاهری و فرعی میتواند بر غنای مطلب یا پیچیدگی آن بیافزاید.
ساختارگرایی
سرآمدان اصلی مکتب ساختارگرايي چون سوسور، اشتراوس، فوکو و بسياری ديگر فرانسوی بودند، اگرچه نبايد گافمن و بلاو آمريکايي را در نيمه دوم قرن بيستم ناديده گرفت.
به نظر پيتر اِکِه، ساختارگرايي عبارت است از جستوجو برای دستيابی به «قوانين کلّی و تغييرناپذير انسانی است که در تمام عرصهی زندگی انسان، از ابتدايي ترين تا پيشرفتهترين سطوح را در بر گيرد».