از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی
از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی
در گذار از ساختارگرایی به پساساختارگرایی ویژگیهای زیر قابل اشاره است: زبان، به عنوان یک رسانه غیرشفاف واقعيت را شكل ميدهد، و پديدهاي اجتماعي و جايگاهي براي مبارزة سياسي تلقی ميشود، سوژهها در منشاء خود اجتماعي هستند، و به نقش گفتمان و متن توجه جدی میشود
از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی
سید صادق حقیقت[1][1]
ساختارگرایی چیست و چه پیشفرضها و اصولی دارد؟ ارتباط این مکتب با دیگر حوزههای دانش چیست؟ نقد پساساختارگرایان به ساختارگرایی چیست، و گذار از ساختارگرایی به پساساختارگرایی چگونه صورت پذیرفت؟ این مقاله در صدد است پس از تبیین اصول ساختارگرایی و کاستیهای آن، کیفیت گذار به پساساختارگرایی را توضیح دهد. با توجه به پساساختارگرا بودن (اکثر) پسامدرنها، به نظر میرسد گذار از ساختارگرایی به پساساختارگرایی بتواند به شکلی نشانگر گذار از مدرنیسم به پسامدرنیسم باشد.
چیستی ساختارگرایی
ساخت[2][2] یا ساختار، به عنوان چارچوب متشکل پیدا یا ناپیدایی هر چیز، عبارت از نظامی است که در آن، همه اجزای یک مجموعه در پیوند با یکدیگرند؛ و در کارکردی هماهنگ، کلیت اثر را می سازند؛ و موجودیت کل اثر در گرو همین کارکرد هماهنگ است.
برخي ساختار را به قوانين ثابت و لايتغيري كه در همة سطوح زندگي انساني از شكل بدوي تا پيشرفته مدخليت دارد، تعريف كردهاند. از ديدگاه لوی استراوس، ساختار يعني مدلهاي ذهني انديشمندان كه به وسيلة آن ميتوان به ساختهاي نهفته اجتماع پي برد. برخي از ساختارگرايان ساختار را به امر واقعي، و برخي ديگر آن را به امر انتزاعي و مفهومي ذهني تعريف كردهاند. به نظر ميرسد، در تعريف استراوس تركيبي از همبستگي اجزاء يك مجموعه با هدف معين (مفهومي اعتباري و ذهني) مد نظر باشد (سيف زاده، 1379، ص 250-252).
مهمترين پيشفرضهاي ساختارگرايي عبارتند از: وجود قواعد حاكم بر رويدادها، توان انسان در يافتن و ترسيم آن ها، طبيعت عمل و باورهاي ذهني از ساختارهاي خارجي، تغييرناپذيري ساختارها، پيچيدگي فزايندة ساختارها و ضرورت انفكاك ساختاري (به طور مثال، ساختار دموكراتيك از ساختار توتاليتر بايد از هم تفكيك شوند)، لزوم توجه به سطح تحليل، و بزرگتر بودن كل نسبت به مجموعة اجزاء.
اگر بتوان اصول مشتركي بين انواع مختلف ساختارگرايي برشمرد، شايد بتوان به مسائل زير اشاره نمود: تماميت يا كلگرایی، سعي در كشف و مشاهدة ساختار در پس واقعيت اجتماعي، خصوصيات ذهني عام و مشخصي كه مبناي منطق انسان است، سرايت قواعد زباني به فعاليتهاي اجتماعي، حل نظامهاي فرهنگي با تقابلهاي دو گانه، بي اعتنايي به تاريخ و زمان، مشخص كردن ساختهاي همريخت (ايزومرفيك)، نفي سوژه محوري، خودتنظيمي، لاقياسيت ساختارها و عدم برتري يكي بر ديگري، مفروض گرفتن برخورد ميان رشتهاي، مطالعة هم زمان ساختارها (بر خلاف تاريخگرايي كه مطالعة در زمان است)، و توجه به ژرف ساختها نسبت به رو ساختها.
از دیدگاه لوي استراوس، پدر ساختارگرايي، رمز گوناگوني فرهنگي را بايد در ساختارهاي شناختي - يعني همان الگوهايي كه ذهن بشر بر واقعيت تحميل ميكند - باز جست. اين مكتب ساختارگرايي فرانسوي ناميده ميشود.
پيروان رادكليف براون در بريتانيا و آمريكا بر ساختار جامعه و روابط اجتماعي تأكيد ميورزند؛ حال آن كه ساختارگرايان فرانسوي ميكوشند بر ساختارهاي علمي دست يابند كه بر چنين ساختارهاي اجتماعي تسلط دارند. افكار براون را كاركردگرايي ساختاري مينامند (بيتس، 1375، ص71 – 74).
در ساختارگرايي، معنا همان ساختار متن است. ژرفساختارها كوچكترين واحدهاي معنادارند. ساختارگرايي از جنبة تحليل بر زيرساختارهاي ناآگاهانه پديدههاي فرهنگي پرتو افكني ميكند؛ و عناصر اين ساختها را در حالتي رابطهاي، و نه مستقل، ميبيند. ساختارگرايي در مجموع، مؤلف و متن منفرد و خواننده و تاريخ را در حاشيه قرار ميدهد. استراوس انسانشناسي را به زبان مرتبط ساخت. از ديدگاه او، معنا محصول رابطة ساختاري است. وی كوشيد ساختارگرايي را در چارچوب يافتن منشاء سيستمها در فرهنگ به كار برد. او معتقد بود ساختار ذهن انسان در رفتار اجتماعي متبلور ميشود.
استراوس دو اصل متفاوت از ماركس استخراج كرد: اول اين كه جامعه از ساختار نسبتاً پايدار روابط بين عناصر اجتماعي تشكيل ميشود؛ و دوم اين كه طبقه هيچ جايگاه ويژهاي در آن ميان دارا نيست. اگر جامعه ذاتاً ساختاري پايدار باشد كه دگرديسيهاي آن را نتوان پيش بيني كرد، ديگر عرصهاي براي انسان باقي نميماند كه به آيندة سياسي خود شكل دهد. ماركسيسم از جايگاه خاص هر ملت در شكوفندگي و پيشرفت عمومي تاريخ سخن ميگفت، و ساختارگرايي از استقلال هر فرهنگ (لیلا، 1382).
تبيين استراوس، نوعي از ساختارگرايي است كه همان قدر بر زبان شناسي متكي است كه بر علم الاجتماع سنّتي. انديشة راهنما در اين رويكرد عبارت است از كشف نظمي نهاني در جنگل آشفتة ادراكات تجربي، و اين را هدف تبيين دانستن. و به همين سبب، اين رويكرد در بردارندة دركي غير علّي از تبيين است. او بر آن است كه همچون ساختمان نحوي زبان كه قابل «رمزگشايي» است، جامعه هم ساختار نهاني دارد كه واجد نظمي انتزاعي و قابل رمزگشايي است؛ و همين رمز گشايي عين تبيين پديدههاست (ليتل، 1373، ص 171- 172).؛ يعني جامعه هم از باب تمثيل، ساختماني متنزع دارد؛ و هدف پژوهش اجتماعي كشف قواعد حاكم بر اين ساختمان است. او دو مجلد برگزیده مهم ترین مقاله هایش را انسانشناسی ساختارگرا نامیده است (احمدی، 1370، ص 183).
ساختارگرايي لوي استراوس شمول جهاني و هر گونه حق و ارزش سياسي را در معرض شبهه قرار ميداد؛ و اصولاً انسان مدعي آن حقوق و ارزش ها را زير سؤال ميبرد. او اين مفاهيم را سرپوشي براي قوممحوري و استعمارگري و نسلكشي غربيها تصور ميكرد. هر چند استراوس در مسائل سياسي چندان وارد نشد، ولي در ميان چپ نو در دهة 1960 اين بدگماني را به وجود آورد كه همة تصورات جهان شمول اروپاييان - يعني عقل و علم و پيشرفت و دموكراسي ليبرال - به منظور ربودن غيريت آن «غير» غير اروپايي ساخته و پرداخته شدهاند.
آن چه آراء سوسور را با نقد ساختاری پیوند می دهد و اندیشه های او را به عنوان شروعی برای مطالعات ساختارشناسی در ادبیات معرفی می کند، طرح مسأله تمایزها در بررسی و مطالعه ی زبان است که در صدر همه آن ها باید از تمایز زبان و گفتار، تمایز دال و مدلول، بررسی هم زمانی و در زمانی، و محور جانشینی و همنشینی یاد کرد. سوسور برای اولین بار این نکته را مطرح کرد که زبان[3][3] و گفتار[4][4] از یک دیگر متفاوتاند. زبان مجموعهای از نشانه ها و قراردادهای ویژه است که سخنگویان یک جامعه زبانی مورد استفاده قرار می دهند؛ و عبارت از نشانه های قراردادی است که در یک دستگاه یا نظام خاص، مفاهیمی را بیان میکند. قواعد کلی و ساختار کلی زبان بین همه مشترک است؛ ولی گفتار جنبه شخصی و فردی دارد. نظام حاکم بر بازی شطرنج و قواعد کلی آن، در حکم بازی است؛ و گفتار به منزله حرکات و عملکرد شطرنج باز است (امامی، 1382، صص 12- 13). نشانه، مجموع دال و مدلول است. از دیدگاه نوام چامسکی، کلام همانا قدرت است؛ زیرا قدرت به نیروهای نهانی و پر رمز و راز حیات میبخشد. نقش و کار کلام برانگیختن نیروهایی است که تا کنون پنهان یا سترون بوده اند؛ و تنها در انتظار فرمان کلام بوده اند تا بر آن ها پرتو افکنند، آشکارشان سازد و امکان ورودشان را به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد. این همان نیرویی است که انسان از همان بدو پیدایش تمدن به کلام نسبت داده است. زبان نوعی روند رهایی از خردگرایی مفهوم مدار، منطقی یا استدلالی است (چامسکی، 1379، ص 3).
در مجموع، ساختار گرایی روایت مدرنتری از کلگرایی محسوب می شود. مفروض تعريف ساختار آن است كه كل بيشتر از مجموع اجزاست؛ و اين كل است كه جزءها را تشكيل ميدهد و تعيين ميكند. هدف ساختارگرايي كشف ژرف ساختار است (شکرخواه). ساختار چارچوبي نيست كه نويسنده آن را توليد ميكند، بلكه پيكربندي است كه در متن مشهود است.
ساختار سه خصوصیت دارد: هر جزء موجب دگرگوني ديگر اجزاء ميشود، ساختار ميتواند به صورت ديگر تجلي پيدا كند، و خاصيت پيش بيني دارد.
ساختار و فرهنگ به هم مرتبط هستند؛ و به همين دليل، گاهي ساختارگرايي را به جاي فرهنگگرايي به كار بردهاند. ساختارگرایی در آغاز، رویکردی به زبان بود که ادعا داشت که زبان سیستمی از علائم است که معنا و نظم آن نه از زندگی اجتماعی با نیات خلاقانه سخنگویان منفرد، بلکه صرفاً از روابط علائم با دیگر عناصر در داخل سیستم نشأت می گیرد. مشخصه هر سیستم، منطق درونی است که عناصر داخل سیستم را به یکدیگر مرتبط میکند؛ و وظیفه زبانشناسی ساختاری پرده برداشتن از این منظق است. این رویکرد اولیه بعداً گسترش یافت؛ و تبدیل به نظریهای در مورد جامعه شد. ساختارگرایی در این مقام تأکید و تصریح می کند که عاملان آگاه آفریننده آن نظام یا سیستم معنایی نیستند که در آن زندگی می کنند؛ به عکس، در مقام سوژههای اجتماعی، آنان آفریده این نظام یا سیستم هستند؛ و در درون آن زندگی میکنند. بنابراین، برای فهم رفتار فردی، دانشمندان علوم اجتماعی بایستی به آن منطق درونی توجه کنند که عناصر مختلفی را که شکل دهنده سیستم اجتماعی در کل هستند سامان می بخشد (فی، 1381، ص 94- 95).
گذار از ساختارگرایی به پسا ساختارگرايي
اگر چه ساختارگرایی و پساساختارگرایی بسیار متفاوت اند ،بین آن ها مشابهت هایی نیز وجود دارد؛ و هر دو رویکردی انتقادی تلقی میشوند:
نخست آن که، انتقادی از فاعل شناسا (سوبژه) وجود دارد. واژه "سوبژه" به ما کمک می کند تا واقعیت انسانی را همچون یک ساختار، و همچون فرآوردهای از فعالیت های معنا دار در نظر آوریم که هم به لحاظ فرهنگی دقیق و هم در مجموع، نا خود آگاه است.
دوم آن که، هم ساختار گرایی و هم پساساختار گرایی، تاریخ گرایی را به نقد می کشد. آن ها نسبت به این اندیشه که یک الگوی سراسری در تاریخ وجود دارد، به دیده تردید می نگرند. نمونه بارز آن، انتقاد لوی- اشتراوس از نظریه سارتر درباره ماتریالیسم تاریخی، در کتابش با عنوان ذهن وحشی[5][20] است که در آن بر نظریه سارتر درباره ماتریالیسم تاریخی و باورش بر این که جامعه امروزین از فرهنگ های گذشته برتر است، می شورد. او سپس فراتر می رود و دیدگاه تاریخی سارتر درباره تاریخ را دارای نوآوری شناختی معتبری نمی داند. فوکو به ایده پیشرفت در تاریخ معتقد نیست؛ و به اعتقاد دریدا، هیچ نقطه پایانی در تاریخ وجود ندارد.
سوم آن که، هر دو رویکرد منتقد معنایند. چهارم آن که، هر دو به نقد فلسفه می پردازند. آلتوسر در نخستین اثرش درباره کنش "تئوریک" بر آن است که فلسفه مارکسیستی علم است. او بین مارکس جوان که در فضایی هگلی و ایدئولوژیک می اندیشد و مارکس پیر که با فهم و درک خود از مفاهیم و فرایندهای اقتصادی، به مثابه یک اندیشمند برجسته جلوه گر شده بود، تمایز شفافی قائل بود. پساساختارگرایی منتقد سرسخت یگانگی نشانه ثابت[6][21] (دیدگاه سوسور) است(ساراپ، مقدمه، ص 9-12). پساساختارگرايي[7][22] با نقدهايي كه به ساختارگرايي وارد كرده، از آن گذر نموده؛ و در واقع، ما را به عصر پسامدرن وارد میکند. در حرکت و درونمایه ای نسبتاً مشابه، فراساختارگرایان و فرامدرنیستها انتقادات زیر را بر رویکرد ساختگرایی سوسور وارد ساختند:
1 – در حالی که در اندیشه سوسور هویت در رابطه با تمایزهای سیستم کلی زبان معنا و تشخص می یابد، لکن وی قائل به هویتی کلی برای خود این سیستم نیست؛ لذا هیچ ممیزه ای برای تعریف و شناخت حریم "ساختار زبان" و "زبان" ارائه نمی شود؛
2- تأکید سوسور بر رابطه "هم زمانی" و نه "در زمانی" بین هویت های زبانشناختی متمرکز است. بنابراین نوعی تمایل به سکون، ایستایی و انسداد در اندیشه وی نمایان است؛
3- رویکرد سوسور اجازه طرح ابهامات و تعدد مفاهیم را نمی دهد. در مقابل، فراساختارگرایان بر این باورند که زبان همواره دربرگیرنده امکان تخصیص هویتی مستقل و متمایز از مدلول برای دال می باشد. به عنوان مثال، استعاره، همواره بدان سبب که امکان به کارگیری کلمات و تصورات برای تولید مفاهیم جدید و مختلف وجود دارد، می تواند ساخته شود ( تاجیک، 1377، ص 8).
ذهني بودن آراي ساختارگرايان كه تجربه ناپذير هم هست مهم ترين انتقاد به آن ها را شكل ميدهد. از ديدگاهی دیگر، شاخص ترين انتقادات عليه ساختارگرايي عبارتند از:
1. ساختارگرايان به خاطر تأكيد بر جهاني بودن ساختارها و جاوداني بودنشان جبراً بايد تاريخ را ناديده بگيرند،
2. نحوة ربط تحليل رمز به تفسير پيام چندان مشخص نيست،
3. مفاهيم ساختارگرايان انتزاعي و غير عملياند،
4. به دليل اصل گرفتن نقش ساختار اين مكتب ضد انساني قلمداد ميشود (شكرخواه).
5. عدم انسجام به دليل كليگويي و ابهام در تحليل رمزها و يافتن پيام ها،
6. بيتوجهي به ارزشهاي انساني به دليل نفي كارگذاري انسان و امكان انقلاب توسط او و تأكيد زياد بر ساخت،
7. نوعي جبرگرايي با اهميت دادن به تأثير ساختها: به قول سادوسكي ساختارگرايي ابزار منطقي و روش شناسي لازم برای صورت بندي تغييرات وضع موجود را در اختيار نداشت (سادوسكي و بلاوبرگ، 1361، ص 252)،
8. توجه به تعادل و بي توجهي به تضاد اجتماعي (سيف زاده، ص 248)،
9. محافظهكاري به دليل تكيه بر تمثيل مكانيكي،
10. ساختارگرايي، همان طور كه پياژه اشاره مي كند، يك روش و خادم است و نه يك آئين (سادوسكي)،
11. نفي فردگرايي،
12. بی توجهی به انسان شناسي فرهنگي،
13. عدم توجه به تاريخ؛ چون ساختارگرايي مؤلف متن و خواننده را در حاشيه قرار مي دهد،
14. از بین رفتن امكان مقايسه نظريهها،
بيشتر انسان شناسان نظريهها و روش تحقيق استراوس را رد كردهاند؛ زيرا صحت و سقم نتيجهگيري هاي او را نميتواند به گونهاي علمي اثبات كرد (بيتس، ص 71 – 74). به اعتقاد فرانسو دوس، هر چند ساختارگرايي استراوس تأثيري ماندگار در انديشة سياسي روشنفكران فرانسوي بر جاي گذاشت، اما در محافل مدافعان جهان سوم، اين نسبيگرايي فرهنگي به سطح يكي از انواع طرفداري از برتري جوامع ابتدايي و غير صنعتي به جوامع مدرن سقوط كرد. بر اين اساس، هر گونه انتقاد از رفتارهاي غير انساني در فرهنگهاي بيگانه كفر دانسته ميشد. مجموعاً روشن نبود كه اين ضد انسان گرايي راديكال چه معنايي در سياست خواهد داشت؛ زيرا اگر انسان يكسره مصنوع زبان و نيروهاي اجتماعي باشد، انسان سياسي
منبع اینترنتی این پست: http://s-haghighat.ir/index4.php?key=238