انسان از ديدگاه اونامونو  ، انسان در رنج و عشق

اونامونو يکي از پيشگامان مذهب اصالت وجود خاص انساني (اگزيستانسياليسم) است و داراي شخصيتي پرخلجان و دردمند بود. به عبارتي ، هرگز بين آنچه آرزو مي کرده و آنچه داشته توافقي پيدا نکرده است.

 روش اونامونو در بحث از انساني که گوشت و خون دارد تاحدي متفاوت از ديگر فيلسوفان اگزيستانس است. روش او ، کاملا شخصي و منحصر به فرد است. او فردي واقعگرا، فعال ، طرفدار تطور، تحول و بهبود واقعيت است.
برحسب نظر وي ، انسان يک سلول ساده هيات اجتماعي نيست بلکه او خصوصيات خاص خود را حتي در ظلمت توده مردم حفظ مي کند. او در بررسي وجود انساني در جستجوي معناي دقيق شخصيت انساني است که بايد زندگي خود را همراه با ديگري و به تبع جهان ادامه دهد. با اين توضيحات ، معلوم مي شود که فيلسوف اسپانيايي ما با انسان انتزاعي و مفهومي مخالف است.
روش او به گونه اي است که نه با صفت نسبي «انساني» و نه با اسم معناي «انسانيت» سروکار دارد بلکه اسم ذات انسان را برمي گزيند. انساني که گوشت و خون دارد، انساني که زاده مي شود، رنج مي برد و مي ميرد، انساني که مي خورد، مي نوشد، بازي مي کند، مي خوابد، 

در فلسفه اونامونو آن هم در تحليل انساني او، کششها و تمايلات طبيعي انسان ، اهميت فراوان دارد و تمايل دارد که براي شناخت کامل انسان بايد به اوضاع و احوال محيط بر انسان توجه شود، به همين جهت است که اونامونو با ايمان کامل مي گويد: «اي انسان ! جدا از آنچه در جامعه هستي ، چيز ديگري نيستي». 

به هر حال ، اونامونو همواره شخصيت فردي را مورد تامل قرار مي دهد و اين مساله از عطش جاودانگي او حاصل مي شود: «چه سودي دارد که انسان ، همه عالم را فتح کند ولي روحش فاني باشد».

به نظر اونامونو، زندگي در درد بهتر از زندگي در آرامش است و در اين ميان ، انسان است که در برابر نابودي و مرگ رنج مي برد. در هر حال درد و رنج و دلهره ، سازنده هستند و ما را از تنبلي و بي حالي نجات مي دهند؛

او در اين زمينه مي نويسد: «محنت و اندوه موجب عنايت آگاهي ، به خود آگاهي برمي گردد، کسي که در محنت و درد نباشد، مي داند که چه فکر مي کند و چه مي کند ولي حقيقتا نمي داند که او فکر مي کند و عمل مي نمايد».


براي اونامونو احساس هاي دردآلود، نجات دهنده هستند، دلهره و درد در اوج خود تسلي خاطر است : «همين درد اميدواري ، زيباترين چيز زندگي است يا بهترين تسلي است».

فيلسوف اسپانيايي ما در اعتراف دردناک خود، گرچه راه حل نمي يابد اما باز خاطرنشان مي کند که «بايد زندگي کرد، بايد در جهان بودن را ادامه داد». به همين دليل خطاب به يکي از دختران کليسا مي گويد: «فرشته کوچک چرا ازدواج نمي کني؟ بايد که تو ازدواج کني تا اين غمها شفا يابند».
در فلسفه اونامونو، عشق زاييده هستي و زاينده هوشياري است ، عشق تسلاي تنهايي انسان است ، عشق پادزهر مرگ است ؛ زيرا خواهر مرگ است. در ميان انواع عشق ، عشق جنسي نمونه عشق زاينده است.
ما در عشق و با عشق بقاي خود را مي جوييم و فقط به شرطي مي توانيم در زمين بقا داشته باشيم که رنج بکشيم و بميريم يعني حياتمان را با توليد مثل ، به ديگران تفويض کنيم زيرا هر توليدمثلي عبارت است از دست شستن از همه يا قسمتي از وجود پيشين و وجود خود را منقسم کردن و به نوعي مرگ ناقص رسيدن.
به گفته اونامونو، زماني عشق آنچنان عظيم ، حيات بخش و نيرومند مي شود که همه چيز را دوست بدارد و در اين صورت به همه چيز رنگي از خويشتن مي زند و کشف مي کند که کل هستي شفقت مي ورزد و دوست مي دارد و مي يابد که در کل آنچه را که بايد دوست بدارد، همان است که «خدا» مي ناميم و بدين سان روح به خداوند شفقت پيدا مي کند و حس مي کند که او هم دوستش دارد و بدبختي خود را در آغوش بدبختي بيکرانه جاودانه ، پناه مي دهد.

ادامه نوشته

عشق و قتال (سرانجام عشق به خدا)

در حديث قدسي است كه خدا مي فرمايد: من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليّ ديته و من عليّ ديته فانا ديته.

آن كس كه مرا طلب كند، من را مي يابد و آن كس كه مرا يافت، من را مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت، من را دوست مي دارد و آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد و آن كس كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مي ورزم و آن كس كه من به او عشق ورزيدم، او را مي كشم و آن كس را كه من بكشم، خونبهاي او بر من واجب است و آن كس كه خونبهايش بر من واجب شد، پس خود من خونبهاي او مي باشم.

عشق و دوستی در فلسفه افلاطون

افلاطون در سه رسالۀ لیسیس (یا دوستی-Lysis on Friendship)، ضیافت Symposium و فایدروس Phaedrus به مقوله دوستی و عشق توجه خاص نشان داده است. در لیسیس، سقراط در گفتگو با گروهی از جوانان شهر آتن، "دوستی" را مورد بحث قرار می دهد و در ضیافت و فایدروس، "عشق Philia " محور گفتگو است. دیدگاه افلاطون درباره دوستی و عشق را می توان در راستای نظریات هستی شناسانه و معرفت شناسی او دانست.

به نظر می رسد برای افلاطون دوستی با "کارایی" usefulness " و عشق با "زیبایی- Beauty پیوند دارد. برای او عشق واقعی تنها عشقی است که از مجاز درگذرد و به زیبایی حقیقی –که تنها در جهان مثل قابل دستیابی است- بپردازد و آن را بازتولید کند.

ضیافت، رسالۀ دیگری از افلاطون است که "عشق" را محور قرار می دهد. در این ضیافت، که جمعی از سخنوران آتن حضور دارند، هر یک برداشت و تعریف خود از عشق و در واقع هرآنچه باید درباره عشق بگوید، را بیان می کند و در نهایت نیز این سقراط است که با بیان تعریفی که از استاد خود، دیوتیما Diotima، درباره عشق شنیده است، بحث را به سرانجام می رساند.

در این رساله، دو تعریف از "عشق" بیش از دیگران خودنمایی می کند. یکی تعریف دیوتیما، که عشق را در پیوند با "زیبایی" می بیند و دیگری تعریف هزل گونه ی آریستوفانوس از آن.

 آریستوفانوس Aristophanes می گوید که هر انسانی به دنبال یافتن نیمه ی دیگر خود است تا با پیوند با آن، خود را کامل سازد.

 نیمه ی گمشده ی هر فرد، از جنس خود اوست، یعنی یک مرد با مردی دیگر و یک زن با زنی دیگر امکان بالقوه ی درهم آمیختن و رسیدن به کمال را دارند.

ویژگی مهم دیگر برداشت آریستوفانوس از عشق، منحصربه فرد بودن آن است. آریستوفانوس می پذیرد که امکان یافتن نیمه ی گمشده هر انسانی در طول حیات وی بسیار کم است و اتفاقا از همین رو است که انسان امروزین خوشبخت نیست. 

دیوتیما می گوید "عشق یک روح کبیر است و همانند تمام روح ها، نه میرا mortal است و نه نامیرا divine، بلکه چیزی میان آنها".

دیوتیما، عشق را تنها به زیبایی و جستجوی آن می داند و البته باید به یاد داشت که "حکمت" همانا "زیباترین" است و از اینرو، "عشق، خود نیز عاشق و جستجوگر حکمت است". عاشق، در پی آن است که زیبایی را به چنگ آورد.

در نتیجه بهترین راهی که برای برآورده ساختن این آرزو وجود دارد "تولیدمثل و ولادت در زیبایی generation and birth in beauty "، چه جسمی و چه روحی، است و تنها و تنها زیبایی است که می تواند انسان را به روحانیت divinity و جاودانگی immortality برساند، چرا که عدم توازن، همواره با روحانیت در تعارض است و زیبایی با آن هماهنگ harmonious. عشق همواره برای تولیدمثل است، برای رسیدن به جاودانگی و این در میان مردانی که با زنان عشق می ورزند در تولید مثل جسمی محقق می شود و برای مردانی که عاشق مردانی دیگر هستند، در تولیدمثل روحی. آنها دارای روح "آبستن" هستند و فرزندان آنها نیز جاودانه کننده تر از فرزندان دیگرانی است که تنها تولیدمثل جسمی دارند.

اما اینها همه برای چیست؟ چنان که سقراط از دیوتیما نقل می کند، تنها یک چیز در این عشق ها معنابخش است و آن فراروی transcendenceاز هر پله ی عشق به پله ای بالاتر است تا آنجا که فرد خود را با "زیبایی مطلق" روبرو می بیند و در طی این مسیر، انسان می تواند مراحل زیبایی حکمت و فضایل دیگری چون دانش و نهادهای جامعه و از همه مهم تر، اداره ی مناسب دولت و منزل را مشاهده نماید و درک کند که "زیبایی تمام اینها یکی است".

 شرط اولین و بنیادین عشق افلاطونی نیاز و دست کم تمایل به داشتن فضیلتی است

عشق، آنگونه که آریستوفانوس به بیان آن می پردازد، حامل "اذعان" recognition به وجود دیگری است و این در تمامیت او صورت می پذیرد. نمی توان عاشق کسی بود و عشق ورزی خود به او را تکه تکه کرد.

 عشق برای آریستوفانوس، انتظار بی نهایت برای ذوب شدن در دیگری و تا ابد با وی یکی ماندن است. در حالیکه عشقی که سقراط به تفسیر آن می پردازد تنها تا زمانی وجود دارد که فرد فقدان فضیلتی را در خود احساس کند

 

ادامه نوشته

دیالکتیک سقراط ( گفتگوی ارسطو و آگاتون در خصوص عشق و زیبائی)

ابتدا آگاتون توصیف مفصلی از عشق و زیبائی آن می کند که برای خواندن آن اینجا (صفحه 36) را پیشنهاد می کنم.بعد از سخنان آگاتون مکالمه ای بین او و سقراط وجود دارد.این نوشته خلاصه ای از مکالمه آگاتون و سقراط است:

سقراط به آگاتون: آیا عشق،عشق به چیزی است یا خیر؟

آگاتون: البته عشق به چیزی است {یعنی عشق همیشه یک معشوق دارد حالا این معشوق هر چیزی که باشد}

سقراط: این عشق که گفتی به چیزی است، آیا خواهان آن چیز هم هست؟

آگاتون: البته خواهان آن است.

سقراط: آیا عشق، آن چه را که طلب می کند دارد یا ندارد؟ یعنی وقتی طالب آن است که ندارد، یا وقتی که آن را دارد؟

آگاتون: ظاهرا وقتی که آن را ندارد.

سقراط: عشق همیشه به چیزی تعلق دارد که فاقد آن است. عشق چیزی را می جوید که سوای خودش و دور از خودش بوده و هنوزش به دست نیاورده است.

آگاتون: البته چنین است.

سقراط: چون گفتیم که عشق در پی زیبایی است، بایستی زیبایی و جمال نداشته باشد، تا خواستار آن باشد. بنابر این قاعده، آیا عشق را می توان زیبا خواند؟.........

عشق خواستار زیبایی است و از آن بهره ای ندارد. عشق به خیر و نیکی هم نیازمند است و بالطبع فاقد آن است. پس چگونه زیبا و نیک تواند بود؟

آگاتون: حق با توست.

سقراط:آیا خوبی و زیبایی یکی است؟

آگاتون: چرا

سقراط: اگر عشق نیازمند زیبایی است و زیبایی همان خوبی است، پس عشق محتاج خوبی هم هست؟

آگاتون:به هیچ روی نمی توانم در برابر تو مقاومت کنم سقراط.هر چه می گوئی همان است.

سقراط: به هیچ وجه آگاتون عزیز، این حقیقت است که نمی توانی در برابرش ایستادگی کنی.ایستادگی در برابر سقراط هیچ دشواری ندارد.

ادامه ی داستان....

منبع اینترنتی این پست:http://madamin82.blogfa.com/post-150.aspx

عشق روحاني

«عشق به خدا از مقولات بسيار اساسي است که ترزا آويلايي [1515-1582] در آثار خويش به آن ها پرداخته است. انواع عشق مورد توجه وي بوده  و در نوشته‌ها، بيان و نامه‌هايش آن‌ها را بحث و بررسي کرده است. جان کلام ترزا آويلايي درباره عشق اين است که عشق اصيل منحصر به خدا است و تمام عشق‌ها در امتداد اين عشق قابل توجيه و تفسير هستند. از  ميان اين نظرها، رخصت ساير دوستي ها در اين نکته نهفته است که سرانجام به عشق الهي منجر شود يا در راه عشق به خدا مانعي نشود. او هميشه مخاطبان خود را به عشق  خداوند متعال دعوت مي‌کند. مقاله حاضر ترجمه بخش‌هايي از کتاب "راه کمال "وي است که به اين موضوع اختصاص يافته است.

ادامه نوشته

عشق، زیبایی و حیرت

شیخ اکبر درباره عشق، بسیار سخن گفته و گاه نیز عبارتی می آورد که بوی تعریف می دهد اما نه تعریف منطقی بل تعریف وجودی. ابن عربی عشق را محبت مفرط  می داند.

در جای دیگر می گوید: الحبّ ذوق و لاتدری حقیقته (11) (عشق، چشیدن است و حقیقتش شناخته نیست).

و به قول ابن عربی: هر که گوید از عشق سیراب شدم، آن را نشناخته است؛ پس عشق، شربی {مدام} است که سیراب شدن در پی ندارد.

از نظر ابن عربی، حقیقت محبت در سراسر عالم امکان که متصف به هستی شده است جریان دارد.(27) چنانکه پیش از این ذکر شد، سبب هستی هر یک از اشیای این عالم، سماع و شنیدن کلمه کن وجودی است که از جانب خدا گفته شده است؛ اما این کن ها را که اشیا شنیده اند مبدأیی دارند و از درون سرچشمه ای جوشیده اند. کن ها اسباب وجودند و مبدأ آنها حبّ الاهی است یعنی حبی که خدا به ظهور و شناخته شدن خود دارد. این مطلب را ابن عربی بر اساس حدیث قدسی کنز می گوید.(28)

بنابراین مرتبه ایجاد و گفتن کن متأخر از حبّ می باشد و از درون حبّ برآورده است. پس حبّ، مبدأ سبب وجود عالم استاز این نکته که حبّ الاهی تقدم بر ایجاد دارد، ابن عربی چنین نتیجه می گیرد که: محبت تعلق نمی گیرد مگر به امر معدومی که در هنگام تعلق وجود ندارد و محب می خواهد آن امر معدوم را به وجود آورد .(31) بنابراین شأن محبوب این است که معدوم باشد.

یکی از اوصاف و لوازم عشق حیرت است و منافات عشق و عقل، بر اثر حیرتی است که از عشق زاده می شود.ابن عربی می گوید:حار ارباب الهوی / فی الهوی وارتبکوا یعنی(عاشقان در وادی عشق به حیرت افتادند و سرگشته شدند).ابن عربی در توضیح این بیت می گوید که: چون عشق سر از تناقض درمی آورد، عاشق را به حیرت و سرگشتگی می کشاند.شیخ اکبر در ترجمان الاشراق و شرح آن، تصریح می کند که دین من دین محبت است . و می گوید: هیچ دینی برتر از آن دین نیست که بر اساس محبت استوار باشد .

در فصوص الحکم می گوید: هدایت آن است که آدمی به وادی حیرت راه یابد .(37) چرا که راه یافتن به حیرت، عین هدایت است؟ابن عربی خود در توضیح اینکه چرا حیرت، هدایت است می گوید: حیرت، بیقراری و حرکت است و حرکت، حیات و وجود است همانگونه که در آب، حیات و حرکت زمین قرار دارد. (39)

ابن عربی بر مبنای وحدت وجود می گوید که خداوند جمیل است و هرگونه جمالی در عالم از آن اوست و جز او نیز محسنی نیست و هر احسانی از جانب اوست در نتیجه محبت جز به خدا تعلق نمی گیرد (47) و هر عشق و محبتی که در انسان به وجود می آید، عشق به خدا خواهد بود.


ادامه نوشته

حیرت در عرفان

حیرت در لغت به معنای سرگردانی است وعرب به گردابهایی که دور خود می‌چرخند ماء حائر می‌گوید .حیرت در عرفان به عنوان بدیهه‌ای است که بر قلب عارف وارد می‌شود و نهایت معرفت عارف به باری تعالی را می‌رساند. چون ذات او حقیقتی لا یتناهی است و در ادراک محدود عقل جای نمی‌گیرد، بنابراین درک عقل از حقیقت او و همچنین آنچه که مربوط به عالم غیب و ماوراءطبیعت است قرین باعجز و حیرانی است

.فیلسوف و عارف با دو ابزار عقل و کشف و شهود، کوششهای فراوانی برای کشف حقیقت و ادراک آن نموده و در بسیاری موارد با هم همنشین و موافق بوده اند. اما در مسأله حیرت این دو تیره با هم هم داستان نشده و فیلسوف در همه حال از حیرانی و سرگردانی گریزان بوده و عارف طالب آن. فیلسوف برپایه اصول بدیهی اولی، اصل « هو هویت »« عدم ارتفاع و اجتماع نقیضین » بر این باور است که می‌تواند تمام رویداد های هستی را تبین کند. او بدون اظهار احساس عجز، آن‌چه از تیغ برهان و استدلالش می‌گذرد، حجت را برای او تمام می‌کند. اما عارف در حوزه ماوراءطبیعت حداکثر توانایی عقل را در حد هلیات بسیطه دانسته؛ یعنی صرفاً، اثبات وجود حقایق در حوزه ادراک عقل است و از دریافت ماهیات یعنی درک چیستی و چگونگی آن و هلیات مرکبه عاجز است. اما عارف عقل را فروخفته و زیرکی و تیز هوشی فیلسوف را ظن می‌داندو از دو منبع عجز و حیرت تغذیه می‌کند.

در حدیثی از پیامبراکرم(ص) آمده است : « اللهم زدنی تحیرا فیک ». آنچه ابن عربی در تفسیر آن آورده است چنین است که « خداوندا بر من نزولاتی فروفرست که عقل آنها را ازتمام وجوه محال می‌داند، تا این‌که عجزش را از ادراک آنچه شایسته تو و جلال صفات تو است ، بداند. » (ابن عربی:1975، 4/265)

ابن عربی در موارد بسیاری در آثارش از حیرت سخن گفته است او معتقد است: «حیرت کاملا حالت طبیعی برای کسانی است که چشمان خود را به عمق ماوراء طبیعت گشوده‌اند». (ایزتسو: 1378،105) اهل حیرت صاحبان معرفت راستین‌اند. «اهل الحیرة هم ارباب المعرفة الحقه» (ابن عربی: 4 /217 ). « حیرت عالی یا حیرت محمدی، حیرتی است که صوفی حق را در هر شیءای می‌بیند، او واحد را کثیر و کثیر را واحد ، اول را آخر، آخر را اول، ظاهر را باطن ، و باطن را ظاهر می‌بیند.همین امور متناقض او را در حیرت می‌افکند» (عفیفی:1370،41) 

تصویری که ابن عربی از حیرت ارائه می‌دهد این است که حائر دارای حرکت دوری است.« فاللحائر له الدور والحرکة الدوریة حول القطب فلا یبرح منه » (ابن عربی: 1370،73) .کاشانی، شارح فصوص الحکم، در معنای حرکت دوریه معتقد است که «السیر بالله ومن الله وإلی الله » است.  سالک از هر جلوه ای به جلوه دیگر وبه شهود باری تعالی می‌رسد یعنی؛ او درحلقه جلوات وظهورات شهود باری تعالی در چرخش است.

منطق الطیر، اثری عرفانی و رمزی است که در طی بیان وادی های سیروسلوک عارف، ششمین وادی خود را بعد از توحید، حیرت می‌داند.

ابو العلاء عفیفی در باره حیرت اهل نظر چنین آورده است: در حیرت اهل نظر، نوعی از جهل و سستی اندیشه ـ که ناشی از محدودیت در تعقل و ذهن فیلسوف است ـ مشاهده می‌کنیم وهمین حدود او را از راه یافتن، بازمی‌دارد.حیرت فیلسوف حیرت جاهلانه ای است که وارث اندیشه های سست است ومولود یأس وناامیدی است. ابن عربی در حیرت اهل نظر معتقد است، حیرت اهل نظر به خاطر اختلاف در امورمتعارضی است که خداوند خود را به‌وسیله آنها وصف کرده است.

در فرآیند معرفت، عارف به درک متعالی تری نسبت به اهل نظر دست یافته است. حیرت وی ناشی از ادراک تجلیات مختلفه حق در تمام اکوان است که هم گواه بر وجود او ست واز طرفی هم به علت لا یتناهی بودن چندان نشان از او ندارند.در حیرت اهل کشف، وقتی به شهود تجلی حق می‌رسد، هر نشانه وآیه ای در هستی عین حق است، هر شیءای اوست اما او نیست.

ابن عربی در عباراتی به نظم می‌گوید: هرکسی که ادعا کند خدا را شناخته است، اگر دچار حیرت نشود، خود دلیل است بر این‌که او نسبت به باری تعالی جاهل است.

حیرت عالی ناشی از کشف عالی است. اساس حیرت همان کشف احدیت ویگانگی ذات حق وافعال اودر تمامی کثرات هستی است که تنها از طریق ادراک قلبی ممکن است نه« زیرکی » و «عقل». (قونوی:1374، 592)

ادامه نوشته

محبت و عشق در نگاه ابن عربی

شيخ گويد :«من ۲۰ سال عاشق چيزي بودم که نميدانستم چه است تا اينکه خودش را به من معرفي کرد و با زباني مخصوص با من سخن گفت...»

ادامه نوشته

ترجمان الاشواق ابن عربی

گويند شيخ اکبر ابن عربي در مسافرتي که به مکه داشت با شيخ مکين الدين اصفهاني آشنا مي شود و او را در حرم الهي از بزرگترين عرفا مي بيند. در خانه او با دخترش آشنا مي شود که...............................

ادامه نوشته