منبع اینترنتی:http://www.falsafe-godfather.blogfa.com/post-62.aspx

ميکل دو اونامونو (1936 - 1864) فيلسوف ، متکلم ، شاعر و نويسنده اسپانيايي در 29 سپتامبر در بيلبائو به دنيا آمد. تولد اونامونو همزمان با آشوب و بحران هاي اسپانيا بود. او که در 6سالگي پدرش را از دست داده بود ، در 9سالگي نيز شاهد نخستين حادثه مهم زندگي اش يعني انفجار بمب کارلوسيان در خانه همسايه شان بود که به تبع آن ، سراسر عمر و زندگي اونامونو با تاب و تنش آميخته شده بود. اونامونو در نوجواني گرايش غربي به انديشه بويژه به شعر هم شعر شاعران و هم شعر فلاسفه پيدا کرد. ازاين رو، پس از پايان تحصيلات متوسطه اش به مادريد رفت اما زندگي دانشگاهي آن هم با داشتن استاداني چون اورتگا ايگاست براي ذهن شکاک او طبع طبيعت گراي او را راضي نمي کرد. در عوض ، علاقه شديدي به خواندن کتاب و گفتگو با روشنفکران مادريد و شرکت در مباحث سياسي داشت.

حاصل آن که در سال 1884 موفق به گرفتن مدرک دکتري شد و به باسک و بيلبائو برگشت و مشغول به نگارش کتاب صلح و جنگ شد ولي چون نياز به تامين مادي داشت ، دوباره عازم مادريد شد و براي احراز شغل آموزشي در دانشگاه يک سلسله امتحان داد. عاقبت کرسي زبان و ادبيات يوناني دانشگاه سالامانکا به او داده شد. زندگي او در شهر و دانشگاه سالامانکا آکنده از تدريس ، بحث ، فحص ، گشت و گذار، تاليف و تفکر بود. گه گاه به مادريد سرمي زد و در اجتماعات سياسي و نشريات نقد ادبي ، آتش بحثهاي سياسي و ادبي را دامن مي زد. سرانجام در سال 1914م به دليل مداخله در سياست ، از رياست دانشگاه سالامانکا عزل شد، اما پس از برکناري از رياست ، فعاليت سياسي اش دو چندان شد و دو جدال در پيش گرفت ؛ يکي عليه آلفونسوي سيزدهم و ديگري عليه دول مذهبي و به دفاع از متفقين جنگ جهاني اول.
مخالفتش با آلفونسوي سيزدهم به دنبال کودتاي پريمود ريورا در سال 1923م شدت يافت ؛ به گونه اي که به جزاير قناري سپس به جزيره فوئرته ون تورا و در نهايت به فرانسه تبعيد شد. سال 1930 با سقوط ديکتاتوري پريمود ريو توانست در 9 فوريه همان سال ، آزادانه قدم به خاک اسپانيا گذارد و او در فوريه 1935م به سالامانکا بازگشت و دگر باره رياست دانشگاه را به عهده گرفت.
از آثاري که از وي به چاپ رسيده است ، مي توان به زندگي دن کيشوت و سانجورا، درد جاودانگي ، اشعار ، خاطرات کودکي و نوجواني ، گلزار غزل و سفرنامه اي به نام سيري در پرتغال و اسپانيا اشاره کرد. اونامونو يکي از پيشگامان مذهب اصالت وجود خاص انساني (اگزيستانسياليسم) است و داراي شخصيتي پرخلجان و دردمند بود. به عبارتي ، هرگز بين آنچه آرزو مي کرده و آنچه داشته توافقي پيدا نکرده است.
او همواره آرزومند، مضطرب و شکاک بوده است. به طور مثال او محل تولدش بيلبائو را چون شهري رام نشدني و بدون آرامش توصيف مي کند. روش اونامونو در بحث از انساني که گوشت و خون دارد تاحدي متفاوت از ديگر فيلسوفان اگزيستانس است. روش او ، کاملا شخصي و منحصر به فرد است. او فردي واقعگرا، فعال ، طرفدار تطور، تحول و بهبود واقعيت است.
برحسب نظر وي ، انسان يک سلول ساده هيات اجتماعي نيست بلکه او خصوصيات خاص خود را حتي در ظلمت توده مردم حفظ مي کند. او در بررسي وجود انساني در جستجوي معناي دقيق شخصيت انساني است که بايد زندگي خود را همراه با ديگري و به تبع جهان ادامه دهد. با اين توضيحات ، معلوم مي شود که فيلسوف اسپانيايي ما با انسان انتزاعي و مفهومي مخالف است.
روش او به گونه اي است که نه با صفت نسبي «انساني» و نه با اسم معناي «انسانيت» سروکار دارد بلکه اسم ذات انسان را برمي گزيند. انساني که گوشت و خون دارد، انساني که زاده مي شود، رنج مي برد و مي ميرد، انساني که مي خورد، مي نوشد، بازي مي کند، مي خوابد، مي خواهد، انساني که ديده و شنيده مي شود، برادر است ؛ برادر راستين.
مسلم است که اونامونو هرگز از تامل و تفکر درباره انسان ، انسان انضمامي و ملموس صرفنظر نکرده است.
او براي نجات روح غيرقابل تبديل انسان و طبيعت جسماني و زماني او، تلاش مي کند و مي خواهد منزلتي خاص به حساسيت و عمل انساني بدهد.در فلسفه اونامونو آن هم در تحليل انساني او، کششها و تمايلات طبيعي انسان ، اهميت فراوان دارد و تمايل دارد که براي شناخت کامل انسان بايد به اوضاع و احوال محيط بر انسان توجه شود، به همين جهت است که اونامونو با ايمان کامل مي گويد: «اي انسان ! جدا از آنچه در جامعه هستي ، چيز ديگري نيستي». همچنين او قائل است که عوامل اساسي سازنده شخصيت انساني در درون انسان و در تمايلات رواني او مستقر هستند. او شخصيت فردي انسان را هسته عامل ، تلقي مي کند و به انتقادهايي که ممکن است به فلسفه اش وارد کنند، چنين پاسخ مي دهد که «شما از من سوال مي کنيد تو کيستي؟ من همراه oberman جواب مي دهم که من براي جهان هيچ چيز نيستم ، براي خودم همه چيز هستم ؛ اين تکبر است؟ تکبر، آرزومند ابدي بودن».
به هر حال ، اونامونو همواره شخصيت فردي را مورد تامل قرار مي دهد و اين مساله از عطش جاودانگي او حاصل مي شود: «چه سودي دارد که انسان ، همه عالم را فتح کند ولي روحش فاني باشد». از ديد او، کسي که اين آرزوي انساني را تکبر قلمداد مي کند، اصل جاذبه رواني انسان را که همان جاودانگي است ، مورد غفلت قرار داده است.
به نظر مي آيد که اونامونو از افکار ثابت و متداول بيزاري جسته است و همواره يک ميل خلاف عقلي دارد که گريز او را در برابر انسان انتزاعي توجيه کند، به همين دليل او هرگز به هيچ يک از سيستم هاي فلسفي ملحق نمي شود و مي گويد: «اصالت بشريت در واقع ، تابع و وابسته هيچ مکتب ديگري نيست ، هر چند با اصالت وجود خاص انساني و اصالت حيات ، قرابت خاصي دارد»؛ به عبارت ديگر، هر حالت راحت و بي دغدغه و هر راه تکراري و تقليدي را طرد مي کند و ترجيح مي دهد که «روي زخم ، سرکه بريزد».
اصلا از آنجا که خصيصه ذاتي انسان ، از ديدگاه اونامونو اين است که مي خواهد خودش باشد، غير بودن و تقليد از ديگران را مذموم مي شمرد. چنان چه اگر به انساني بگويند که «بايد ديگري باشي» مثل اين است که بگويند «نبايد خودت باشي».اونامونو در آثارش چنين مي نويسد: «مي گويند انسان حيوان ناطق است ، عاقل است. نمي دانم چرا نگفته اند که انسان حيوان عاطفي يا احساسي است. شايد آنچه فارق انسان از حيوان باشد احساس و عاطفه باشد نه عقل ؛ چه بسا ديده ايم که گربه اي عقل به خرج مي دهد ولي هرگز نديده ايم بخندد يا گريه کند، شايد خنده يا گريه گربه ، دروني باشد، ولي از طرفي ، شايد خرچنگ هم در دل خودش معادلات دومجهولي حل مي کند و اما بايد دانست آنچه حدفاصل انسان و ديگر حيوانات است ، درد جاودانگي است ؛ به عبارت روشن تر، اين انسان گوشت و خون دار با يک مشکل مواجه است و آن اين است که روحش تشنه و گرسنه جاودانگي است ، هر چند ذهنش مي گويد انسان مردني است».
قبلا خاطرنشان کرديم که اونامونو به حيات و سرنوشت بشريت ، فکر مي کند و از آنجا که حيات و معناي آن ، محور تفکر اوست ، مبارزه عليه مرگ را مقتضاي حيات مي داند و اصولا در جستجوي پاسخ به پرسشهاي سنتي فلسفه است ؛ «از کجا آمده ايم و به کجا مي رويم؟ غايت حيات ما چيست؟» ناگفته نماند که نوشته شدن مرگ در سرنوشت انساني ، غم و رنج سنگيني را در دل اونامونو ايجاد کرده است. ازاين رو، همواره در جستجوي وسيله اي محکم نجات از عدم بود. در نااميدي ، اميد و از همين درد و رنج ، رجا و اميدي براي زنده ماندن مي يافت و مي گفت کسي که احساس غم مي کند و درد مي کشد، حيات دارد و کسي که با درد و رنج زندگي مي کند، دوست دارد و اميدوار است ، هر چند در برابر اقامتگاه او نوشته شده «از هر اميدي چشم بپوشد» و به عبارت ديگر، کسي که اهل درد است ، به نجات خود اميدوار است ، بر عکس کسي تسليم مي شود، از رنج پرهيز دارد».
به نظر اونامونو، زندگي در درد بهتر از زندگي در آرامش است و در اين ميان ، انسان است که در برابر نابودي و مرگ رنج مي برد. در هر حال درد و رنج و دلهره ، سازنده هستند و ما را از تنبلي و بي حالي نجات مي دهند؛ به گونه اي که بدون آنها، آگاهي از کمال مطلوب ميسر نمي شود. به همان نحو که درد جسماني ما را متوجه اعضاي بدن ما مي کند، درد و رنج معنوي هم ما را از وجود روحمان آگاه مي سازد. او در اين زمينه مي نويسد: «محنت و اندوه موجب عنايت آگاهي ، به خود آگاهي برمي گردد، کسي که در محنت و درد نباشد، مي داند که چه فکر مي کند و چه مي کند ولي حقيقتا نمي داند که او فکر مي کند و عمل مي نمايد».
او معتقد است که سوز غم ويژگي زندگي است : «کسي که زندگي مي کند، غم مي کشد و کسي که غم ندارد، در واقع زندگي نمي کند».
تنها غير انسان ها غم ندارند و در اين مقام ، اونامونو اين بيت زيباي سعدي را ندا مي دهد:«تو کز محنت ديگري بي غمي نشايد که نامت نهند آدمي» بالاخره براي اونامونو احساس هاي دردآلود، نجات دهنده هستند، دلهره و درد در اوج خود تسلي خاطر است : «همين درد اميدواري ، زيباترين چيز زندگي است يا بهترين تسلي است».
ناگفته نماند انسان هايي که در رفاه زندگي مي کنند و از غمها و رنجهاي واقعي زندگي غافلند، اميدواري را در نااميدي مي جويند اما براي کساني که در تنگناهاي وحشتناک زجر و نياز و ترس و درماندگي زندگي مي کنند، هماره از مرگ و درد آگاهي دارند و نااميدي را به اميد تبديل مي کنند. به نظر مي رسد که درد و رنج را دوست دارد و تسليم نمي شود. گويي درد و رنج در وي نور اميدي به وجود مي آورد چنانچه مي گويد: «و هر کس تو را دوست داشته باشد، تو را به گريه وادار مي کند».اساسا به نظر او، ناآگاهي از درد برابر با خوابيدن و نابودي است ؛ چنانچه مي گويد: «پس چشمان خود را بر ابوالهول ترسناک مبنديد، بلکه آن را در مقابل خود قرار دهيد تا شما را با دندان هاي خود خرد کند و ببلعد. در اينجا ملاحظه خواهيد کرد که پس از بلعيده شدن چه لذتي خواهيد برد و چه درد لذتبخشي به شما دست خواهد داد».
فيلسوف اسپانيايي ما در اعتراف دردناک خود، گرچه راه حل نمي يابد اما باز خاطرنشان مي کند که «بايد زندگي کرد، بايد در جهان بودن را ادامه داد». به همين دليل خطاب به يکي از دختران کليسا مي گويد: «فرشته کوچک چرا ازدواج نمي کني؟ بايد که تو ازدواج کني تا اين غمها شفا يابند».
از جهتي ، مي توان ادعا کرد که اونامونو يک هدف اساسي دارد و آن ، بهبود وضع زندگي واقعي مردم است ، حتي در دل پرتگاه و خطر نيز نمي خواهد آمال و آرزوهاي ما به خيال مبدل شوند.در فلسفه اونامونو، عشق زاييده هستي و زاينده هوشياري است ، عشق تسلاي تنهايي انسان است ، عشق پادزهر مرگ است ؛ زيرا خواهر مرگ است. در ميان انواع عشق ، عشق جنسي نمونه عشق زاينده است.
ما در عشق و با عشق بقاي خود را مي جوييم و فقط به شرطي مي توانيم در زمين بقا داشته باشيم که رنج بکشيم و بميريم يعني حياتمان را با توليد مثل ، به ديگران تفويض کنيم زيرا هر توليدمثلي عبارت است از دست شستن از همه يا قسمتي از وجود پيشين و وجود خود را منقسم کردن و به نوعي مرگ ناقص رسيدن.
لذت والاي توليد مثل شايد چيزي جز چشيدن پيشاپيش مزه مرگ و جابه جا شدن ريشه حيات ما نباشد. لذت عشق جنسي ، احساس رستاخيز است ؛ يعني تجديد حيات ما در ديگري. گفته اند که عشق ، خودخواهي متقابل است. در واقع عاشق و معشوق هر دو درصدد تمليک يکديگرند و هر دو در آن واحد هم فرمان مي برند و هم فرمان مي رانند اما بايد دانست آنچه عاشقان از خود بر زمين به يادگار مي گذارند، جسم رنجور و رنج و مرگ است.
عشق در عين حال برادر، پسر و پدر مرگ است ؛ همان طور که مرگ ، خواهر، مادر و دختر اوست و بدينسان در عمق عشق ، نوميدي ابدي نهفته است و از چشمه اين نوميدي است که اميدواري و تسلي مي جوشد و از اين عشق و عشق باختن است که عشق روحاني و غمناک پديد مي آيد. عشق روحاني ، زاييده غم و مرگ است.
عشق روحاني همان شفقت است و آن که بيشتر شفقت مي ورزد، عاشق تر است. هرچه تقدير و قوانين جهان ، ميان اين گونه عاشقان بيشتر مانع ايجاد کند، بيتابي آنان براي رسيدن به همديگر بيشتر مي شود. اين شفقت مشترک که بدبختي و خوشبختي مشترکشان است ، به عشق شان آب و دانه مي دهد، به گونه اي که از شاديشان رنج مي برند و از رنجشان شاد مي شود.


سعادت والا

اصولا انسان تشنه اين است که مورد محبت و شفقت قرار گيرد. انسان آرزومند است که ديگران در غمها و سختي هايشان هم درد و سهيم باشند.
حال در ميان اين عشقهاي روحاني ، عشق زن هميشه و ذاتا مشفقانه و مادرانه است. زن از آن روي خودش را به عاشقش تفويض مي کند که خود حس مي کند او از درد اشتياق رنج مي برد.
زن گويي مي گويد: «بيا طفلکم ! تو نبايد براي من غصه بخوري» و همين است که مهر او از عشق مرد، مهربانانه تر، ناب تر، بي پرواتر و ماندگارتر است.
وقتي عشق رشد مي کند، اشتياق آتشيني براي رسيدن به کنه و نهايت هرچيز را دربرمي گيرد سپس هرچه بيشتر سربه درون خويش بري ، بيشتر به تهي مايگي خويش پي مي بري و مي بيني آنچه مي انگاشتي ، نيستي و خلاصه آن که لاشيئ و لاوجودي.
چون زير پاي خود را استوار نديدي ، از ته دل بر خودت شفقت خواهي کرد و عشق غمناکي با خويشتن خواهي يافت تا به اين ترتيب مرهمي بر تمام دردها و رنجهايت بيابي.
براي دوست داشتن همه چيز براي شفقت داشتن به همه چيز بايد همه چيز را در دل خود بگنجاني و احساس کني ، بايد به همه چيز تشخص ببخشي و انسان وار کني زيرا عشق آنچه را دوست مي دارد مشخص مي کند و بسان خود مي کند. ما فقط بر چيزي شفقت مي ورزيم که شبيه خودمان باشد و تا آنجا که شبيه ما باشد، دوستش داريم ، عشق هرچه را دوست دارد، عاشقانه مي کند و به شکل خود درمي آورد، به گونه اي که فقط با انسان وار ساختن يک انديشه ، مي توان عاشق آن انديشه شد.
به گفته اونامونو، زماني عشق آنچنان عظيم ، حيات بخش و نيرومند مي شود که همه چيز را دوست بدارد و در اين صورت به همه چيز رنگي از خويشتن مي زند و کشف مي کند که کل هستي شفقت مي ورزد و دوست مي دارد و مي يابد که در کل آنچه را که بايد دوست بدارد، همان است که «خدا» مي ناميم و بدين سان روح به خداوند شفقت پيدا مي کند و حس مي کند که او هم دوستش دارد و بدبختي خود را در آغوش بدبختي بيکرانه جاودانه ، پناه مي دهد.
بدبختي اي که با جاودانه و بيکرانه کردن خود ، بدل به خوشبختي والا مي شود.

 

کبري مجيدي بيدگلي