جملاتي براي همه فلسفه و عرفان
وجود است كه مشهود ما است ،ما موجودیم و جز ما همه موجودند ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمى یابیم و جز وجود را نمى بینیم .
معرفت نفس .علامه حسن زاده
وجود است كه مشهود ما است ،ما موجودیم و جز ما همه موجودند ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمى یابیم و جز وجود را نمى بینیم .
معرفت نفس .علامه حسن زاده
او تقریباً همه چیز را به زیر سؤال می برد.
نقش فوکو (و این کلمه ای است که او بر روی آن تأکید می کند) این است که به مردم نشان دهد آزادتر از آنند که تصور می کنند، این که مردم می توانند بعضی از موضوعاتی را که در لحظاتی از تاریخ اتفاق افتاده و آنها را به عنوان حقیقت و سند پذیرفته اند مورد انتقاد قرار دهند و از بین ببرند.
کارهای فوکو را می توان گسیختگی از ایدئولوژی های مسلط زمان خود، بویژه مارکسیسم، به شمار آورد.
از جمله اهداف اصلی فوکو بررسی تاریخ شیوه های گوناگون و پرده برداشتن از نیروهای فرهنگی و تاریخی ای است که انسان را به موضوع قدرت و سوژه دانش تبدیل کرده است.
این ایده انفصال و ناپیوستگی یکی دیگر از نوآوری های فلسفی فوکو به شمار می آید. ایده ضد تاریخی فوکو مجموعه ای از دانش ها (گفتمان ها) است که حوادث را بالقوه منفصل از یکدیگر و نه ضرورتاً به صورت پیشرفت و از پیش تعیین شده می بیند، به همین دلیل است
حقیقت برای فوکو آن حقیقتی نیست که فیلسوفان به دنبال آنند. آنچه فوکو به دنبال آن است جز آن است که مثلاً کانت و هگل به دنبال آن بودند. او به دنبال متونی نیست که در آن بهترین بحث ها با استوارترین منطق بیان شده باشد.
پرسشی که برای فوکو مطرح است این نیست که چرا بعضی از مردم خواهان تسلط اند و استراتژی آنها برای چنین تسلطی چیست؟ برعکس، پرسش اصلی برای او این است که چگونه و طی چه فرآیندی سوژه تحت سلطه قرار می گیرد و رفتارهایش به او دیکته می شود؟
از جمله مفاهیمی که مرکز ثقل چارچوب تحلیلی فوکو درباره قدرت را تشکیل می دهد، مفهوم «گفتمان» است. گفتمان ها نه تنها مربوط به چیزهایی هستند که می توانند گفته شوند و یا درباره شان فکر شود، بلکه درباره این نیز هست که چه کسی، در چه زمانی و با چه آمریتی می تواند صحبت کند.
گفتمان ها درباره موضوعات صحبت نکرده و آنها را تعیین نمی کنند، آنها سازنده موضوعاتند و در فرآیند این سازندگی مداخله خود را پنهان می کنند. از این رو، احتمالات برای معنی و تعریف از طریق موقعیت های اجتماعی و تشکیلاتی به دست می آید که توسط به کارگیرندگان گفتمان اشغال شده است. بنابر این، معانی و مفاهیم نه از درون زبان بلکه از درون اعمال تشکیلاتی و ارتباطات قدرت ناشی می شوند.
گفتمان هم بردار قدرت است و هم تولید کننده آن، هم نیرودهنده آن است و هم فرساینده آن.»
در
اوایل دهه،۱۹۷۰ فوکو از موضوعات فلسفی و حتی موضوع وراثت فاصله می گیرد و وقت خود
را بیشتر وقف تحقیق در مورد موضوعاتی می کند که مستقیماً با تکنولوژی های قدرت در
ارتباطند.
یکی از موضوعاتی را که فوکو در اوایل دهه ۱۹۸۰ با آن درگیر بود موضوع اداره خود یا مراقبت از خود است .به عقیده فوکو، مدرنیته باعث شد تا یکی از دو روی سکه «خود را بشناس» و «از خود مراقبت کن» بر دیگری مسلط شود و آن دیگری را تقریبا محو کند. از زمان دکارت تا زمان هوسرل یک روی سکه یعنی «خود را بشناس» بر روی دیگر آن یعنی «از خود مراقبت کن» سایه سنگینی افکنده بود. در نزد فوکو، برابر دانستن زهدگرایی با انکار احساس همبستگی و مراقبت از خود یکی از بزرگ ترین اشتباهات مغرب زمین مدرن است. این اشتباه قیمتی است که غرب برای دانش پرداخت کرده است، به همین دلیل فوکو در سال های آخر عمر خود یعنی در اوایل دهه،۱۹۸۰ به بررسی روی فراموش شده سکه، یعنی اداره خود یا از خود مراقبت کن می پردازد.
فوکو با تمایز قائل شدن میان آزادی و رهایی؛ و ارتباط این دو با تسلط، فرضیه های متعددی ارائه می دهد و آزادی و اخلاق را به یکدیگر پیوند می زند. یکی از فرضیه های او این است که عمل یا تجربه آزادی باید اخلاقی باشد. در نزد او اخلاق چیزی نیست جز تجربه آزادی، آن هم تجربه آگاهانه آزادی، به عبارت دیگر، او آزادی را واقعیتی به شمار می آورد که در درون خود اخلاقی است. آزادی شرایط رهایی نقطه آغازین هستی شناختی است.
در نزد فوکو، اخلاق تنها یک نظریه نیست بلکه یک عمل است. شیوه ای از زندگی است که خود را به صورت عینی متجلی می کند. آزادی یعنی همان برده نبودن، که اخلاقی نیز هست، ذاتا مسئله ای سیاسی است. سیاسی بودن آن به این دلیل است که برده دگران نشدن یک الزام است. یک برده نه تنها آزاد نیست که اخلاق هم ندارد.
مراقبت از خود فرد را قادر می کند تا موقعیت مناسبی را در ارتباط با دیگران اشغال کند، به همین دلیل است که فوکو چنین نتیجه می گیرد که مسأله برقراری ارتباط با دیگران خود را از طریق رشد مراقبت از خود متجلی می کند و هدف اداره خود همیشه خوشی و سلامت دیگران است.
در نزد فوکو، مهم ترین کارکرد فلسفه هشدار دادن نسبت به خطرات قدرت است. فلسفه آن چیزی است که تسلط را در همه اشکال موجود (سیاسی، اقتصادی، جنسی، نهادی و غیره) به زیر سؤال می برد. تا حدودی می توان گفت که کارکرد انتقادی فلسفه از همین حکم سقراطی مراقب خود باش نشأت گرفته است. به عبارت دیگر، باید بنیان آزادی را از طریق تسلط برخود بنا کرد.
* واژگونی
میتوانی گفت "واژگونی" یکی از اصول روششناختبه تعریف فوکو "واژگونی" عبارت است از آنچه انسان ممکن است در فرض مفهوم مخالف در ذهن خود احیا کند. یعنی وقتی پدیدهای از زاویهای خاصی مورد توجه قرار میگیرد، میتوان زاویه و افق دیگر آن را نیز مطرح کرد. ی در کار فوکو به شمار میرود. در رساله گفتمانی درباره زبان آمده است که اصل "واژگونی" در پی آن است که سبک گفتماني حاکم بر نگاه تاریخی یا فلسفی را کالبدشکافی کند. (دیرینهشناسی دانش، ص229) گفتنی است که فوکو با به کارگیری اصل "واژگونی" درصدد برآمد تا در فرض معقولیت اندیشه آدمی تردید کند.
* گسست
فوکو در رساله "نیچه، تبارشناسی و تاریخ" اعلام کرد که از منظر تبارشناسی، روش تاریخی چیزی نیست جز ثبت و ضبط منش ویژه و بیهمتای رویدادهای تاریخ. تبارشناسی در پی تداوم و پیوستگی میان رویدادها و وقایع نیست، بلکه میکوشد گسستها و ناپیوستگیهایی را که در روندهای تاریخی- اجتماعی مورد غفلت قرار گرفته کشف کند.
فوکو نیز چون باشلار، آلتوسر، تامس کوهن و پل فایربند بر این تأکید دارد که هر دورانی انگاره و سامان دانایی خاص خود را دارد و از عقلانیت خاصی پیروی میکند. بنابراین، هر انگاره دانایی در عصری خاص را باید بر حسب معیارهای منطقی خاص همان عصر تبیین کرد.
* اصل ویژگی یا دگرسانی
این ترفند متضمن واژگونی این فرض متداول است که گفتمان نمود و نماد واقعیتی فراگفتمانی است. در نظر فوکو، گفتمان چیزی نیست جز خشونتی که ما نسبت به پدیدهها روا میداریم. به عبارت دیگر، ما خواستهها و رویهی خویش را بر پدیدهها همواره میسازیم. جهان به باور فوکو، به هیچ روی گویایی و بیان خاص خود ندارد تا ما آن را به زبان خود برگردانیم.
فوکو معتقد است که دورانهای پیش از عصر مدرن به لحاظ ماهیت و کارکردهای گفتمانی تفاوتهای فاحشی با عصر جدید دارند. او از هرگونه تفسیر مبتنی بر اصالت ماهیت ثابت رویگردان است، از جمله گفتمانهای فراتاریخی را مردود میداند و با تکیه بر اصل گسست هر دوره از ادوار پیشین، مدعی است که هر عصر ویژگیهای خود را دارد. به همین جهت برای بیان دورههای تاریخی از نظر گفتمان و دانایی از واژهی اپیستمه یا انگاره و سامان دانایی سود میجوید.
او در تعریف اپیستمه میگوید:
اپیستمه عبارت است از مجموعه روابطی که در یک عصر خاص وحدتبخش کنشهای گفتمانی است. این کردارها پدیدآورنده نظامهای معرفتی است.
فوکو در اینجا به سه نظام و انگارهی دورهای اشاره میکند: "این سه عصر (نوزایی، کلاسیک و مدرن) را نوعی دگرسانی از یکدیگر ممتاز میسازد." و نیز میگوید:
ویژگی حاکم بر عصر نوزایی شباهت و همسانی بود، ویژگی عصر کلاسیک در مفهوم بازنمایی متبلور شد و مدرنیته را میتوان "عصر انسان" نامید.
* مفاهيم فوكو
* دیرینه شناسی:
محور اندیشههای فوکو در رویکرد دیرینهشناسی، توجه به مسأله دانش و عقلانیت در غرب است. میشل فوکو متأثر از نیچه بوده و معتقد است در تاریخ، عقلانیت مدرن، عقلانیت برتر نیست؛ تنها عقلانیت موجود در دنیا هم نیست بلکه تنها متعلق به یک دوره از تاریخ تفکر غرب است. در اصل فوکو معتقد است غرب برای انتقال نقطه نظراتش از زبان علم استفاده کرده است.
* تبارشناسانه:
مفهوم تبارشناسی در آثار متأخر فوکو به عنوان یکی از بنیانهای معرفتشناسانه تفکر وی، برگرفته از اندیشههای نیچه در کتاب «تبارشناسی اخلاق» است. تبارشناسی در تقابل با روششناسی سنتی تاریخ به کار میرود و هدف آن، ثبت و ضبط ویژگیهای یگانه و بیهمتای وقایع و رویدادها است. از دیدگاه تبارشناس، هیچگونه ماهیت ثابت یا قاعده بنیادین و یا غایت متافیزیکی وجود ندارد که موجب تداوم تاریخ شود، بلکه باید پیوسته شکافها، گسستها و جداییهایی که در حوزههای گوناگون معرفتی وجود دارد را جستوجو کرد.
در این جا، مفهوم «گسست معرفتشناسانه» که برگرفته از اندیشههای گاستون باشلار است، در اندیشه فوکو مرکزیت مییابد که بر اساس آن، اندیشه، نوعی رخداد است که هیچگاه تکرار نمیشود؛ بلکه در شرایط و زمانهای که اتفاق میافتد، تبارهای مختلفی دارد.
* اپیستمه یا صورتبندی دانایی
فوکو ساختارهای نهایی را که در پس اندیشهها و کردارها نهفته است، «اپیستمه» یا «صورتبندی دانایی» مینامد. «اپیستمه، پیش زمینه فکری ناخودآگاه همه اندیشمندان یک عصر ویا همان ناخودآگاه معرفت در هر دوران است.
* حقيقت:
حقيقت، مفهومي اساسي در آثار فوكو است بهويژه در بافت رابطهاش با قدرت و دانش و موضوع ( فاعل شناسا). فوكو ميگويد حقيقت، رويدادي است كه در تاريخ رخ ميدهد؛ چيزي است كه اتفاق ميافتد و با تكنيكهاي مختلفي ساخته ميشود (تكنولوژي حقيقت) برخلاف چيزهايي كه در حال حاضر وجود دارند و زماني كشف خواهند شد.
* اخلاق:
از نظر فوكو اخلاق با رابطهاي كه فرد با خود دارد سروكار دارد، شرط اساسي عمليشدن اخلاق آزادي است، يعني توانايي انتخاب يك رفتار.
* فرهنگ:
فوكو فرهنگ را سازمان سلسله مراتبي ارزشها، قابل دستيابي براي همه افراد و در عين حال فرصتي مناسب براي مكانيسم انتخاب و انحصار ميداند.
* آزادي:
فوكو شديدا معتقد به آزادي انسان است؛ او ديدگاههاي رايج در قرن نوزدهم و ديدگاه اگزيستانسياليستها درباره يك آزادي انتزاعي و بدون مصداق را به چالش ميكشد و معتقد است آزادي بيشتر يك تمرين است تا هدفي كه قابل دستيابي باشد. آزادي شرط اعمال قدرت است.
در هر عصری روابطی معرفتشناختی حاکم است که در چارچوب آن اَشکالِ مختلف دانش ماهیّتِ خود را به دست می آورند، و وجهی از عقلانیّت و گفتمانِ سازگار با آن حاکمیّت دارد که آن را از سایر دوران ها متمایز می کند که به آن اپیستمه (episteme) گویند (ضیمران 1384، ص 52).
این واژه ابداعیِ میشل فوکو (1984- 1926 ،Michel Foucault) است که آن را اینگونه تعریف می کند: «اپیستمه....کلّ روابطی است که در یک عصر خاص، وحدت بخشِ کردارهای گفتمانی ای هستند که اَشکالِ معرفتشناسانه، علوم تجربی و نظام های صورت بندیِ ممکن را پدید می آورند... اپیستمه، شکلی از دانش یا نوعی عقلانیّت نیست ... بلکه کلیّتِ مجموعه ی روابطی است که در یک عصر خاص میتوان میان علوم یافت( فوکو، دیرینه شناسی دانش، ص 191، به نقل از دریفوس و رابینیو 1385، ص 83).
بنابراین اپیستمه منظومه ای از مناسباتِ حاکم بر یک دوره است که دانش ها از دل آن بیرون می آیند . در حقیقت، اپیستمه نمودِ دانش و نماد روحِ زمانه است (ضیمران 1384، ص 91).

فوكو با كتاب «كلمات و چيزها» كه در ۱۹۶۶ منتشر كرد به چهره اي نسبتاً معروف تبديل شد. محور بحث، اين عبارت فوكو است: انسان اختراع جديدي است، اختراعي كه كم كم به پايان خود مي رسد. جايگاه فوكو در اين بحث به عنوان متفكر ميان مدرنيته و پست مدرن است.
شاخص فلسفه مدرن سوبژكتيويته است. فوكو بر خلاف ديگر متفكران، آغاز مدرنيته را رنسانس نمي داند، بلكه معتقد است آغاز مدرنيته قرن ۱۸ ميلادي است. يكي از شاخص هاي تمدن مدرن اين است كه انسان را تبديل به سوژه و بقيه چيز ها را تبديل به ابژه مي كند.
او روايتگر مرگ انسان مدرن است. عصر مدرن از قرن ۱۵ و ۱۶ ميلادي با تعريف جديدي از انسان شروع مي شود.
سخن فوكو مستقيماً به دكارت بر مي گردد، دكارتي كه انسان را سوژه اعلام مي كند، سوژه اي كه محور همه چيز است.
نيچه
نخستين متفكر پست مدرن و روايتگر مرگ خدا در اقتراي جديد است. در واقع مرگ
خدا نفي ساحت غيب و اندكي بعد، مرگ انسان مدرن است. فوكو مي گويد آنچه
نيچه مطرح مي كند مرگ خدا نيست، حذف قاتل اوست. قاتل خدا همان انسان جديد
است. در واقع مرگ خداي نيچه به معني مرگ انسان مدرن است. نيچه فهميده بود
كه زمان مرگ انسان مدرن رسيده است.
فوكو از مرگ سوژه در جهان تمدن مدرن سخن مي گويد. با اعلام مرگ انسان، مرگ سوبژكتيويسم و در نهايت مرگ مدرنيته را اعلام مي كند.
دهه ۱۹۷۰ در تفكر فوكو دهه مهمي است چون در اين برهه اصطلاح «تبارشناسي» از سوي او مطرح شد.
با
اين اصطلاح فوكو خود را از تفكر غالب زمان هم چون پديدار شناسي و هرمنوتيك
جدا مي كند و در واقع نظر خود را معطوف به رابطه دانش و قدرت مي كند.
تبارشناسي روابط را در جامعه تبيين مي كند و مي گويد كه هر رابطه اي در جامعه، استراتژيك و معطوف به قدرت است.
فوكو درباره تأثير پذيري از انديشه فيلسوفاني چون هايدگر و بويژه نيچه مي گويد: سيروسلوك فلسفي من از هايدگر متأثر شده اما نيچه تأثير عميق تري داشت و اگر با هايدگر آشنا نشده بودم موفق به شناخت انديشه نيچه نمي شدم.
البته اين سوق به انديشه نيچه را مي توان در رساله «قدرت و دانش» كه پس از مرگش منتشر شد ملاحظه كرد. فوكو در آنجا مي گويد: حقيقت نه پاداش جان هاي آزاده است و نه امتيازي براي كساني كه موفق به رهايي خود شده اند، بلكه حقيقت به اين جهان تعلق دارد و فقط در شكل هاي مختلف الزام و اجبار توليد مي شود.
به عقيده فوكو ما با توليد حقيقت بر خود و ديگران حكومت مي كنيم.
زوزو عارف مسیحی آلمانی است.او مستقیما از اکهارت تاثیر پذیرفت.در نظر زوزو، الاهيات اكهارت آميزه اى است از سنّت راهبانه و خلسه اى كه از ذهنى فوق العاده رمانتيك، پرشور و فوق العاده نجيب مى گذرد.
بعد از وفات اكهارت، براى زوزو
مكاشفه اى رخ داد كه در آن، آن «استاد سعيد» ــ كه مقدّر بود جسورانه ترين
نظراتش از سوى كليسا سانسور شود ــ بر او ظاهر شد و نشان داد كه در شكوه و
جلال به سر مى برد و روحش «در خدا حلول كرده و خدايى گشته است».
بر اين
اساس، خدمتكار عاجزانه از او خواست كه دو امر را به او بازگويد: اول، روشى
كه با آن انسان ها در خداوند سكنا مى گزينند; يعنى كسانى كه با انفصال
خالصانه و واقعى درپى آن اند كه فقط در حقيقت اعلا بيارامند. در پاسخ،
اكهارت بيان داشت كه هيچ واژه اى قادر نيست بيانگر طريقى باشد كه با آن،
اين انسان ها به ژرفاى بى نشان ذات الاهى فرو مى روند. پرسش دوم اين بود
كه مناسب ترين رياضت براى كسى كه شديداً اشتياق رسيدن به اين حالت را دارد،
كدام است؟ استاد پاسخ گفت كه او بايد با انزواى كامل، خود را بميراند و
همه چيز را از خدا بداند، نه از مخلوقات، و با همه مردم ــ گرچه درنده خو
باشند ــ با صبر و متانت رفتار كند.
یکی از مهمترین رویدادهای زندگی او علاقه و توجه او به يكى از دختران معنوى اش، راهبه اى سوئيسى به نام اليزابت استاگلين بود; و مكاتبات زوزو با او، كه نيمه آخر كتاب حيات او را دربرمى گيرد، اليزابت دخترى باهوش، تحصيل كرده و «برخوردار از خلق وخوى ملكوتى بود» كه آثار اكهارت را مطالعه كرده و در آنها «ديدگاه هاى خردمندانه بسيار عميقى دريافته بود; ديدگاه هايى كه براى انديشيدن و تفكر بسيار خوشايند بودند». با وجود اين، اليزابت آگاه بود كه اين آثار از عمق انديشه او فراتر است. از اين رو، به قصد استمداد، با زوزو مكاتبه نمود و با جسارتى دلپذير ناشى از غرور جوانى، از او درخواست كرد كه «از تعاليم عمومى و عادى فراتر رود و به موضوعات مهم بپردازد». پاسخ زوزو، پاسخ انسانى عابد و مجرّب است كه به واقعيات حيات معنوى نايل شده است:
آنچه بايد بگويم، عبارات زيادى را نمى طلبد، بلكه در قالب چند كلمه
بيان مى شود. سعادت حقيقى در عبارت هاى زيبا نيست، بلكه در اعمال نيك است
]...[ عجالتاً اين سؤالات عميق را رها ساز و در پى سؤالاتى باش كه برايت
مناسب است. تو در نظر من، همچون خواهرى خام و جوان هستى; بنابراين براى تو
مناسب تر آن است كه به مراحل ابتدايى حيات معنوى گوش فرا دهى.
گرچه زوزو
او را از تقليد روش هاى خاص خود در تحمل رياضت جسمانى منع كرد، ولى به
تدريج «راهى را كه خود از طريق آن، از مخلوقات گذر كرده و به خدا رسيده
بود»، براى او بيان كرد و گفت: «در پى تقليد رياضت هاى سخت پدر معنوى خود
نباش ]...[ خدا صليب هاى مختلف بسيارى براى تنبيه دوستان خود دارد. از خدا
مى طلبم صليب ديگرى را بر دوش تو قرار دهد».
وقتى اين دختر سؤال مى كند كه «خدا چيست؟»، زوزو ابتدا با دقتى فوق العاده پاسخ مى گويد كه او «وجود اصيل» است.
مکتبی در روانشناسی است که توسط جان واتسون روانشناس امریکایی در اوایل قرن 20 پایه گذاری شد.(جان واتسون نظریه خود را پایه نظریه پابلو بنیان نهاد.)
دیدگاهی است که به مطالعه رفتار مشهود تأکید داشت و مطالعه فردنگر یا درونگرایانه را رد می کرد.رفتارگرایی طبیعت گرا است.یعنی بر این باور که تنها جهان مادی حقیقت محض است.به گفته اسکینر ، مبنا و انگاره اصلی رفتارگرایی این است که اندیشه ، احساسات ، نیات و فرآیندهای عقلانی تأثیری در رفتار ما ندارد و رفتار ما محصول شرطی شدن ما است.ما ماشین هایی جاندار هستیم و رفتارمان آگاهانه نیست.رفتارگرایی با رفتار کل موجود زنده در رابطه با محیطش سروکار دارد.
رفتار (behavior) : هر فعالیتی که موجود زنده انجام می دهد و به وسیله موجود زنده دیگر قابل اندازه گیری و مشاهده باشد را رفتار می گویند.رفتارگرایی ریشه در اندیشه های نظریه پردازانی چون پاولوف و استون و اسکینر دارد.
ویژگی ها و پیش فرض های رفتارگرایی :
1- محیط گرایی ( وقتی موجود زنده و روابط او را مدنظر داریم محیط خیلی مهم است.)
2- آزمایش گرایی ( آن پدیده که می خواهیم بررسی کنیم آزمایش پذیر باشد.)
3- کاربرد دستاوردهای علوم طبیعی ( روش علوم طبیعی را در علوم اجتماعی و انسانی بکار برد.)
4- خوش بینی نسبت به تغییر ( مثلاً اگر کودک دوست دارد برود شهربازی ، می توان از این به عنوان ابزاری برای تغییر در در خواندن استفاده کرد.)
5- نفی ذهن گرایی ( به ذهن اهمیت داده نمی شود. )
6- کاربرد متغیر به جای علت ( تا این زمان متفکران به دنبال روابط علت و معلول بودند.اینها به جای واژه علت از متغیر استفاده کردند چون فرض بر ثابت نبودن همه امور بود.)
روانشناسی رشته بسیار گستردهای با موضوعات مختلف است. با نگاهی به نظریات معروفترین متفکران روانشناسی، این گستردگی و تنوع افکار به خوبی قابل مشاهده است.
بر اساس مطالعهای که در ماه جولای 2002 در مجله معتبر Review of General Psychology به عمل آمد، 99 روانشناسی که بیشترین تاثیر را بر این رشته بر جا گذاشتهاند، شناسایی و ردهبندی شدند. این ردهبندی براساس سه عامل صورت گرفت: بسامد ارجاع در مجلات علمی، ارجاع در کتابهای درسی و نظرخواهی از 1725 عضو انجمن روانشناسی آمریکا.
10 روانشناس برتر این لیست به قرار زیر بودند. این افراد نه تنها از معروفترین متفکران روانشناسی هستند بلکه همگی نقش مهمی در تاریخ روانشناسی و سهم عمدهای در شناخت ما نسبت به رفتار انسانها ایفا کردهاند:
*****************************
1- بی. اف. اسکینر ( B.F. Skinner )
(1904-1990)
این روانشناس آمریکایی یکی از
رهبران نظریه رفتارگرایی ( behaviorism ) است. کارهای او در زمینه
روانشناسی تجربی او را یکی از تاثیرگذارترین روانشناسان تاریخ نموده و
روشهای درمانی بر پایه نظریههای او هنوز در سطح گستردهای مورد استفاده
است.
2- زیگموند فروید ( Sigmund Freud )
(1856-1939)
وقتی صحبت از روانشناسی
میشود، بسیاری از مردم به یاد این روانشناس آلمانی میافتند. کارهای او
این عقیده را تقویت کرد که تمام بیماریهای روانی دلایل فیزیولوژیک ندارند.
او همچنین شواهدی دال بر این که تفاوتهای فرهنگی دارای تاثیر بر روی
روانشناسی و رفتار است ارائه نمود. کارهای او به شناخت بهتر ما از شخصیت،
روانشناسی بالینی، رشد انسان و ناهنجاریهای روانی، کمک شایانی نموده است.
3- آلبرت بندورا ( Albert Bandura )
(1925-)
کارهای این روانشناس
کانادایی، بخشی از انقلاب «شناخت در روانشناسی» است که از اواخر دهه 1960
شروع شد. نظریه یادگیری اجتماعی آلبرت بندورا بر اهمیت یادگیری مشاهدهای،
تقلید و مدلسازی، تاکید گذاشت.
4- ژان پیاژه ( Jean Piaget )
(1896-1980)
کارهای این روانشناس
سوئیسی تاثیر عمدهای بر روانشناسی، به ویژه درک ما از رشد فکری و ذهنی
کودکان، داشته است. پژوهشهای پیاژه به توسعه روانشناسی رشد، روانشناسی
شناخت، معرفتشناسی ژنتیکی و اصلاح روشهای آموزشی، کمک شایانی نموده است.
آلبرت اینشتین درباره مشاهدات پیاژه در مورد رشد فکری و ذهنی کودکان و
فرایند تفکر چنین گفته است: «این کشفی است که آنقدر ساده است که فقط به فکر
یک نابغه میرسد.»
5- کارل راجرز ( Carl Rogers )
(1902-1987)
تاکید اصلی این روانشناس
آمریکایی بر تاثیر شگفت توانائیهای بالقّوه انسان بر روانشناسی و آموزش
است. کارل راجرز یکی از مهمترین متفکران انسان گراست و روش درمان ابتکاری
او که به «درمان راجرین» معروف است، تاثیر عمدهای بر روشهای درمانی داشته
است.
6- ویلیام جیمز ( William James )
(1842-1910)
از این روانشناس و فیلسوف معروف،
غالباً به عنوان «پدر روانشناسی آمریکا» یاد میشود. کتاب درسی 1200
صفحهای او به نام «اصول روانشناسی»، مهمترین منبع کلاسیک درسی بود و
درسها و نوشتههای او کمک شایانی به تثبیت روانشناسی به عنوان یک علم
کرد. او در طی 35 سال تدریس خود، تاثیر بسیاری بر روی روانشناسان اوایل
قرن بیستم گذاشت.
7- اریک اریکسون ( Erik Erikson )
(1902-1994)
نظریه این روانشناس
آلمانی درباره «رشد روانی- اجتماعی» علاقهمندی و تحقیقات بسیاری را در
زمینه رشد انسان در دوره حیاتش به وجود آورد. اریکسون که از همکاران آنا
فروید (دختر زیگموند فروید) بود، از طریق کشف رشد در طول حیات، شامل دوران
کودکی، بلوغ و پیری، به توسعه نظریه روانکاوی کمک بسزایی نموده است.
8- ایوان پولوف ( Ivan Pavlov )
(1849-1936)
این روانشناس روسی با
تحقیقاتش در زمینه واکنشهای شرطی، به پیدایش رفتارگرایی در روانشناسی کمک
شایانی نموده است. روشهای تجربی پاولوف در تغییر روش روانشناسی از
دروننگری و سنجش ذهنی به معیارهای عینی رفتاری، تاثیر عمدهای داشته است.
پاولوف در سال 1904 برنده جایزه نوبل روانشناسی شد.
9- کرت لوین ( Kurt Lewin )
(1890-1947)
از این روانشناس آلمانی
به عنوان پدر «روانشناسی اجتماعی مدرن» نامبرده میشود زیرا او یکی از
نخستین کسانی بوده است که روشهای علمی و تجربه را برای نگریستن به
رفتارهای اجتماعی به خدمت گرفته است.
10- به انتخاب خواننده
آخرین مکان این لیست را خالی میگذاریم تا خواننده، مناسبترین فردی را که خودش ترجیح میدهد در این مکان قرار دهد!
اشخاص از دیدگاه رفتارگرایان ماشین نما هستند. B.F اسکینر بزرگترین سخنگوی رفتارگرایان و با نفوذترین درمانگر، می نویسد « ما بیشتر کشف کرده ایم که چگونه ارگانیزم زنده کار می کند و برای فهم فواید ماشین بودنش قادر ترهستیم» (. P.44)1953).
وقتی در جستجوی ساختن علم شخصیتی هستیم، رفتارگرایان فرض می کنند که شخص را می توان به عنوان مجموعه ای از مکانیزمهای ماشین نما در نظر گرفت.
رفتارگرایان کاوش می کنند که چگونه این مکانیزمها را یاد بگیرند که چگونه در واکنش ، ورودی های محیطی را تغییر دهند.
در نظر گرفتن انسان به عنوان ماشین نما مفهوم مهمی دارد. این مفهوم دومین ویژگی مهم دیدگاه رفتارگرایان از انسان است که این مفهوم جایگاه فلسفی دارد.که جبرگرایی نامیده می شود.
به عنوان یک رویکرد در علم شخصیت رفتارگرایی تفاوتهای بسیار با تئوریهای دیگر دارد. تفاوتها در پندارهای اصلی رویکرد رفتاری آشکار می شود. که دو تا هستند، اولین آنها این است که رفتار باید در شرایط تاثیر علّی محیط بر انسان توضیح داده شود. این تئوری را با تئوریهای دیگر مقایسه کنید.تئوریهای تئوریهایی هستند در مورد اینکه «چه چیز در سر انسان» است. (ساختارهای وابسته به محرکات و انگیزه های موثر در فکر، رفتارها و غیره) .آنها در مورد چگونگی تاثیر عوامل شخصیت درونی بر تجارب افراد و اعمال او می پرسند. رفتارگرایی در مقابل، در مورد آنچه در محیط است تاکید دارد.
رفتارگرایان در مورد چگونگی جبر علی عوامل محیطی بر رفتار انسان می پرسند. پندار دوم درک این است که افراد باید به طور کلی برای تحقیقات آزمایشگاهی کنترل شده ساخته شوند یعنی تحقیق می تواند شامل انسان یا حیوان باشد .بازهم این تئوری را با تئوریهای دیگرمقایسه کنید. یک چیز که با درمانگران شخصیتی دیگر سهیم است.این نکته است که در ﭘایه ریزی تئوریهای شخصیتی موجودات مطالعه شده انسانها بودند.رفتارگرایان در مقابل ،تئوری انسانها را در بخش وسیعی از بانک اطلاعاتی که شامل حیوانات بودند. ﭘایه ریزی کردنداین کار ممکن است در خاطرتان عجیب باشد.هنوز هم همانگونه که در زیر نقد می کنیم یک استراتژی رایج در علوم یعنی استراتژی مطالعه «سیستم های ساده» را با مثال نشان می دهیم.
رفتارگرایی در طول دهه 1950، مکتب فکری مسلّط بود. رفتارگرایی که بر پایه کارهای متفکرانی چون جان واتسون، ایوان پاولوف و اسکینر قرار دارد، کلیه رفتارهای انسان را توسط علل و عوامل محیطی، به جای نیروها و عوامل درونی، قابل توضیح و تشریح میداند. رفتارگرایی بر رفتار مشاهدهپذیر تمرکز دارد. نظریههای یادگیری از جمله شرطیشدن کلاسیک و شرطیسازی عامل، مورد پژوهشهای گستردهای قرار گرفتهاند.
طرفداران این مکتب معتقدندکه فرد صرفا در برابر محیط واکنش نشان می دهد و فقط با آن بخش از رفتار سر وکار دارند که قابل مشاهده و اندازه گیری باشد و به فرایندهای ذهنی و درونی فرد اعتنایی ندارند و به جای سعی در حل تضادهای درونی فرد سعی در تغییر و اصلاح رفتارو عادات فرددارند .این مکتب نیز جبرگراست و بر شرطی کردن,رابطه محرک-پاسخ(S-R),تنبیه و تقویت استوار است.....
او تحصیلات دانشگاهیاش را در هاروارد آغاز کرد و در فیزیک تخصص گرفت. پس از اینکه استاد جوانی به نام جورج میلر او را تحت تأثیر قرار داد، به این نتیجه رسید که فیزیک او را «ارضا» نمیکند و لذا به روانشناسی روی آورد. او همچنین گزارش میدهد که از کتاب کافکا با عنوان اصول روانشناسی گشتالت تأثیر پذیرفته است.
نیسر در 1967 کتاب «روانشناسی شناختی» را منتشر کرد، کتابی که «این رشته را
برپا ساخت و آن را غسل تعمید داد» (گلمن، 1983، ص. 54). او گزارش کرد که
این کتاب یک کتاب شخصی بود، در واقع تلاشی بود برای تعریف خودش ـ نوع
روانشناسی که بود و میخواست باشد. در این کتاب همچنین یک روانشناسی جدید
تعریف شده بود.
نیسر شناخت را برحسب فرآیندهایی تعریف کرد که «به وسیله آنها درونداد حسی
تغییر میکند، کاهش مییابد. بسط داده میشود، ذخیره میشود، بازیابی
میشود و به کار بسته میشود... شناخت شامل هر کاری است که ممکن است انسان
انجام دهد» (نیسر، 1967، ص 4). بدینسان، روانشناسی شناختی به فرآیندهایی
مانند حس کردن، ادراک، تصویرسازی ذهنی، حافظه، حل مسأله، تفکر و همه
فعالیتهای دیگر ذهنی مربوط است.
بررسی جدید بیانگر آنست که کودکان خردسال شواهدی از رفتار قابل انعطاف و هوشمندانه در اوان زندگی--اگرچه واقعا نمیدانند چه می کنند-- نشان می دهند.
در یک سری آزمایشات، دانشمندان اینکه چگونه کودکان 4و5ساله قادر بودند بر انواع متفاوتی از اطلاعات تکیه کنند تا اشیا را در یک گروه انتخاب کنند مورد آزمایش قرار دادند. در شرایطی، از آنان خواسته شد شیء را براساس رنگ و در برخی موارد بر اساس شکل انتخاب کنند.
نتایج نشان داد کودکان می توانستند یاد گرفته باشند که درست انتخاب کنند، اما هنوز نمیدانستند چرا شکل یا رنگ در هر زمینه خاص جواب درست هستند.
اسلوتسکی بیان کرد که این نوع یادگیری در همه زمانها توسط کودکان به کار می رود. مثلا، کودکان یاد می گیرند که حیوانات بزرگتر به طور کلی قوی تر و نیرومند تر از حیوانات کوچکتر هستند ، اگرچه چیزی درباره علل زیست شناختی پشت این قضیه نمیدانند.
او گفت این یافته ها مستلزم نظریات مربوط به چگونگی یادگیری کودکان و رشد توانایی های شناختی آنان است.
"کودکان به طور ضمنی یاد میگیرند. آنها نیازمند دانش پیچیده مفهومی برای نشان دادن شواهد رفتار هوشمندانه و انعطاف پذیرشان نیستند.
روانشناسی شناخت به عنوان بخشی از حوزه وسیعتر و گستردهتر علم شناخت، به سایر حوزهها نظیر علم اعصاب، فلسفه و زبانشناسی ارتباط دارد.
تمرکز اصلی روانشناسی شناخت بر کشف چگونگی کسب، پردازش و ذخیرهسازی اطلاعات در انسانهاست. کاربردهای عملی متعددی برای روانشناسی شناخت وجود دارد که از آن میان میتوان به روشهای بهبود حافظه، چگونگی افزایش دقت تصمیمگیری و چگونگی ساختدهی به مطالب آموزشی به منظور بهبود یادگیری اشاره کرد.
تا دهه 1950، رفتارگرایی مهمترین مکتب فکری در حوزه روانشناسی بود. بین 1950 تا 1970 رفتهرفته این موج تغییر جهت داد و تمرکز بر روی موضوعاتی مانند «توجه»، «حافظه» و «حل مساله» قرار گرفت. در این دوره که غالباً از آن به عنوان «انقلاب شناختی» نام برده میشود، پژوهشهای قابل ملاحظهای در زمینه مدلهای پردازش و روشهای تحقیقات شناختی صورت گرفت و برای نخستین بار عبارت «روانشناسی شناخت» به کار برده شد.
جرج میلر و اولریک نسیو هر چند رسما بنیانگذار روان شناسی شناختی محسوب نمیشوند، اما خدمات آنان در رشد روانشناسی شناختی زیاد حائز اهمیت است.
کارکرد گرایی ساختاری نظریه ای است که جامعه را کلیت نسبتا منسجمی میداند که عناصر آن در دارای کارکرد مشخصی اند.فرض طرفداران این نظریه آن است که که جامعه کلیت نسبتا هوشمندی است که که اجزای آن نیاز های جامعه را برآورد می کنند.
این شاخه فکری دارای ۳ اصل بنیادی است :
۱-وحدت کارکردی:
منظور از وحدت کارکردی این است که همه عناصر موجود در سیستم دارای هماهنگی و یکپارچگی باهم هستند و تضادی میان آنان بر قرار نیست.
۲-عمومیت کارکردی(شمول عام):
در نظریه فونکسونالیسم شمول عام یعنی همه عناصر نظام در داخل کل کار (وظیفه ای )بر عهده دارند.
۳-گریز ناپذیری کارکردی:
عناصر موجود در سیستم را بهترین عناصر میداند که جانشینی(آلترناتیو) نمیتوان برای آن متصور شد.
کار کرد گرایی به ۳ دسته تقسیم میشود:
۱-فردی(مالینوفسکی) ۲-فیمابینی(براون) ۳-اجتماعی(پارسونز)
نظریه نو کارکرد گراییانتقاد هایی به کارکرد گرایی دارد ونظریه جدیدی است که از دل کارکرد گرایی بیرون آمد.بنیان گذار نو کارکرد گرایی جفری الگذندر است او همچنیین جامعه شناسی چند بعدی را مطرح کرده که نظریه ای تلفیقی است. از دیگر نظری پردازان این جریان میتوان کولومی و لومان را نام برد.
رفتارگرایی در علوم اجتماعی و به ویژه روانشناسی، تاریخی طولانی دارد و جزء اولین گرایشهای روانشناختی است که بهویژه در آمریكا رشد کرد. اما سابقه رفتارگرایی نوین در همه رشته های علوم اجتماعی و به ویژه در جامعه شناسی، را باید در کار برس فردریک اسکینر (Burrhus Frederic Skinner: 1904-1990) جستجو کرد.
2- رفتارگرایی اجتماعی؛ مید علاقه به این نوع رفتارگرایی داشت. در مقابل رفتارگرایی بنیادی، رفتارگرایان اجتماعی به آنچه که در فاصله میان یک محرک و واکنش رخ میدهد، توجه مینمایند.
جامعه شناسی رفتاری کوششی در جهت کاربرد اصول رفتارگرایی روانشناختی در مورد مسایل جامعه شناختی است. با رابطه میان تاثیرهای رفتار کنشگر بر محیط و تاثیر این رفتار بر رفتار بعدی کنشگر سروکار دارد.
کنشگر رفتاری را در محیط منتشر می کند در وهله نخست می توان تصور کرد که این نوع رفتار تصادفی است. محیطی که این رفتار در آن رخ میدهد چه اجتماعی باشد و چه فیزیکی تحت تاثیر آن رفتار قرار می گیرد و این محیط متاثر از این رفتار به نوبه خود به شیوه های گوناگون بر رفتار بعدی تاثیر می گذارد این واکنش چه منفی باشد و چه مثبت و چه خنثی بر رفتار بعدی کنشگر تاثیر می گذارد. اگر این واکنش برای کنشگر پاداشی را در بر داشته باشد در آینده آن را انجام می دهد اما اگر دردناک باشد احتمال کمی دارد که انجام دهد. یک جامعه شناس رفتاری می گوید که پیامدهای گذشته یک رفتار معین بر حالت کنونی آن تسلط دارد.
منبع:http://social-school.blogfa.com/post-31.aspx
1-بلاو وظیفه جامعه شناسی را ساختاری تعریف می کند یعنی تحلیل ساختاری صورتهای گوناگون ، تمایز روابط متقابل این صورتها ، شرایطی که آنها را ایجاد و دگرگون می کنند و دلالتهایشان برای روابط اجتماعی .
2-بلاو خود را یک جبرگرای ساختاری می داند و متغیرهای سطح فرهنگی و فردی را صریحا از جامعه شناسی حذف می کند .
3-ساختار گرایی لوی اشتروس و بلاو تفاوتهایی داشت ، اولا : در نظام فکری لوی اشتروس مفهوم ساختار اجتماعی ربطی به واقعیت تجربی ندارد و با الگوهای نظری سر و کار دارد ولی بلاو ساختارهای اجتماعی مد نظر خود را همان پدیده های اجتماعی واقعی میداند . ثانیا : لوی اشتروس ساختارها را نامرئی می داند ولی بلاو می گوید این ساختارها جنبه های مشاهده پذیر زندگی اجتماعی می باشند .
جامعه شناسی وجودی به پیچیدگیها ی زندگی فردی و شیوه های برخورد کنشگران با این پیچیدگیها تاکید دارد این جامعه شناسی علاقه ویژه ای به احساسات تعلقات و خود انسانها دارد . جامعه شناسی وجودی خود را بیشتر از جامعه شناسیهای دیگر درگیر جهان واقعی میداند اما همچنان در حاشیه باقی مانده است .
منبع:http://nkheiryan.persianblog.ir/post/12
"بررسی تجربه انسان در جهان ...در همه صورتهایش " این نظریه در صدد بررسی شیوه زندگی احساس تفکر وعمل انسانها است .
این نوع جامعه شناسی برای احساسات و عواطف و نیز "ماهیت بحث انگیز و مبتنی بر موقعیت تجربه معنی دار انسان " اهمیت ویژه ای قایل است .به نظر یک جامعه شناس وجودی " انسان موجودی متنوع ,دگرگونی پذیر, نامطمئن و پر از تعارض است که تا اندازه ای می تواند آنچه را که خواهد کرد وآنچه را که خواهد شد آزادانه انتخاب کند .زیرا اگر خواسته باشد که در این جهان متنوع, دگرگونی ناپذیر, نا مطمئن و پر تعارض وجود داشته باشد باید چنین خصلتی را دارا باشد . "این عبارت بیانگر این مضمون مسلط بر جامعه شناسی وجودی است که انسانها هم آزادند و هم مقید ند .این فکر و بسیاری از جنبه های دیگر جامعه شناسی وجودی از کار ژان پل سارتر فیلسوف و داستان نویس فرانسوی ما یه می گیرد .
به نظر کرایب اندیشه سارتر دستخوش یک تحول انقلابی شد . سارتر در کارهای اولیه اش بر سطح فردی و به ویژه بر آزادی فردی تاکید می کرد. اما در مرحله بعد سارتر بیشتر تحت تاثیر نظریه مارکسیتی قرار گرفت و در نتیجه تاکیدش را متوجه فرد آزادی کرد که در یک ساختار اجتماعی عظیم و سرکوبگر قرار گرفته است .
به نظر سارتر و بیشتر وجود گرایان کنشگران گنجایش فرا گذاشتن از زمان حال و حر کت به سوی آینده را دارند . آندره فونتانا با الهام از داستان کوتاه جورج ارول " تیر اندازی به یک فیل " مثال گویایی از جامعه شناسی وجودی به دست می دهد :
همین که ان فیل را دیدم کاملا مطمئن شده بودم که نباید به سویش تیر اندازی کنم ... تصمیم گرفتم که چند لحظهای او را زیر نظر بگیرم تا مطمئن شوم که دوباره از کوره در نرود و بعد پی کارم بروم ...اما در همین زمان به جمعیت اطرافم که دنبالم آمده بودند نگاهی انداختم .جمعیت انبوهی بودند ...آنها همه به من نگاه می کردند ... انها دوستم نداشتند اما چون که تفنگ جادویی دستم بود برایشان یک لحظه این ارزش را پیدا کرده بودم که مرا نظاره کنند . ناگهان به این نتیجه رسیدم که بالاخره باید به سوی فیل تیر اندازی کنم آنها این چشمداشت را زا من داشتند و من ناچار شده بودم که طبق چشمداشت شان عمل کنم . احساس می کردم که اراده چندین هزار تن مرا بدون مقاومت به پیش می کشاند .
فونتانا.1980.ص172)
این تصویر بسیاری از عناصر بنیادی اندیشه وجودی را نمایان می سازد .
نخست آن که تاکید بر کنشگر و اندیشه هاو کنشهایش است که در این تصویر شکارگر کنشگر ما به شمار می آید .
دوم آن که خصلت مبتی بر موقعیت و مساله آمیز زندگی اجتماعی در این تصویر نشان داده شده است .اگر شکارگرما به حال خودش واگذار می شد نمی بایست به سوی فیل تیر اندازی کند . اما خودش را در موقعیتی یافت که به ناچار به تغییر مسیر طبیعی کنش خود شد .
سوم آن که در این تصویر محیط اجتماعی یا همان جمعیت نظاره گر شکار گر را به تیراندازی به سوی فیل " وادار " کرده بود .
سرانجام اینکه مضمون " سست ایمانی " سارتر در عمل شکارگر ما به چشم می خورد . این شکارگر بر خلاف انچه که ادعا کرده بود نا چار به تیر اندازی به فیل نبود . او می توانست به فشار های جمعیت پاسخ منفی دهد .
در گذار از ساختارگرایی به پساساختارگرایی ویژگیهای زیر قابل اشاره است: زبان، به عنوان یک رسانه غیرشفاف واقعيت را شكل ميدهد، و پديدهاي اجتماعي و جايگاهي براي مبارزة سياسي تلقی ميشود، سوژهها در منشاء خود اجتماعي هستند، و به نقش گفتمان و متن توجه جدی میشود
برخي ساختار را به قوانين ثابت و لايتغيري كه در همة سطوح زندگي انساني از شكل بدوي تا پيشرفته مدخليت دارد، تعريف كردهاند. از ديدگاه لوی استراوس، ساختار يعني مدلهاي ذهني انديشمندان كه به وسيلة آن ميتوان به ساختهاي نهفته اجتماع پي برد. برخي از ساختارگرايان ساختار را به امر واقعي، و برخي ديگر آن را به امر انتزاعي و مفهومي ذهني تعريف كردهاند. به نظر ميرسد، در تعريف استراوس تركيبي از همبستگي اجزاء يك مجموعه با هدف معين (مفهومي اعتباري و ذهني) مد نظر باشد (سيف زاده، 1379، ص 250-252).
مهمترين پيشفرضهاي ساختارگرايي عبارتند از: وجود قواعد حاكم بر رويدادها، توان انسان در يافتن و ترسيم آن ها، طبيعت عمل و باورهاي ذهني از ساختارهاي خارجي، تغييرناپذيري ساختارها، پيچيدگي فزايندة ساختارها و ضرورت انفكاك ساختاري (به طور مثال، ساختار دموكراتيك از ساختار توتاليتر بايد از هم تفكيك شوند)، لزوم توجه به سطح تحليل، و بزرگتر بودن كل نسبت به مجموعة اجزاء.
اگر بتوان اصول مشتركي بين انواع مختلف ساختارگرايي برشمرد، شايد بتوان به مسائل زير اشاره نمود: تماميت يا كلگرایی، سعي در كشف و مشاهدة ساختار در پس واقعيت اجتماعي، خصوصيات ذهني عام و مشخصي كه مبناي منطق انسان است، سرايت قواعد زباني به فعاليتهاي اجتماعي، حل نظامهاي فرهنگي با تقابلهاي دو گانه، بي اعتنايي به تاريخ و زمان، مشخص كردن ساختهاي همريخت (ايزومرفيك)، نفي سوژه محوري، خودتنظيمي، لاقياسيت ساختارها و عدم برتري يكي بر ديگري، مفروض گرفتن برخورد ميان رشتهاي، مطالعة هم زمان ساختارها (بر خلاف تاريخگرايي كه مطالعة در زمان است)، و توجه به ژرف ساختها نسبت به رو ساختها.
از دیدگاه لوي استراوس، پدر ساختارگرايي، رمز گوناگوني فرهنگي را بايد در ساختارهاي شناختي - يعني همان الگوهايي كه ذهن بشر بر واقعيت تحميل ميكند - باز جست. اين مكتب ساختارگرايي فرانسوي ناميده ميشود.
پيروان رادكليف براون در بريتانيا و آمريكا بر ساختار جامعه و روابط اجتماعي تأكيد ميورزند؛ حال آن كه ساختارگرايان فرانسوي ميكوشند بر ساختارهاي علمي دست يابند كه بر چنين ساختارهاي اجتماعي تسلط دارند. افكار براون را كاركردگرايي ساختاري مينامند (بيتس، 1375، ص71 – 74).
ماركسيسم از جايگاه خاص هر ملت در شكوفندگي و پيشرفت عمومي تاريخ سخن ميگفت، و ساختارگرايي از استقلال هر فرهنگ (لیلا، 1382).
در مجموع، ساختار گرایی روایت مدرنتری از کلگرایی محسوب می شود. مفروض تعريف ساختار آن است كه كل بيشتر از مجموع اجزاست؛ و اين كل است كه جزءها را تشكيل ميدهد و تعيين ميكند. هدف ساختارگرايي كشف ژرف ساختار است (شکرخواه). ساختار چارچوبي نيست كه نويسنده آن را توليد ميكند، بلكه پيكربندي است كه در متن مشهود است.
ساختار سه خصوصیت دارد: هر جزء موجب دگرگوني ديگر اجزاء ميشود، ساختار ميتواند به صورت ديگر تجلي پيدا كند، و خاصيت پيش بيني دارد.
شاخص ترين انتقادات عليه ساختارگرايي عبارتند از:
1. ساختارگرايان به خاطر تأكيد بر جهاني بودن ساختارها و جاوداني بودنشان جبراً بايد تاريخ را ناديده بگيرند،
2. نحوة ربط تحليل رمز به تفسير پيام چندان مشخص نيست،
3. مفاهيم ساختارگرايان انتزاعي و غير عملياند،
4. به دليل اصل گرفتن نقش ساختار اين مكتب ضد انساني قلمداد ميشود (شكرخواه).
5. عدم انسجام به دليل كليگويي و ابهام در تحليل رمزها و يافتن پيام ها،
6. بيتوجهي به ارزشهاي انساني به دليل نفي كارگذاري انسان و امكان انقلاب توسط او و تأكيد زياد بر ساخت،
7. نوعي جبرگرايي با اهميت دادن به تأثير ساختها: به قول سادوسكي ساختارگرايي ابزار منطقي و روش شناسي لازم برای صورت بندي تغييرات وضع موجود را در اختيار نداشت (سادوسكي و بلاوبرگ، 1361، ص 252)،
8. توجه به تعادل و بي توجهي به تضاد اجتماعي (سيف زاده، ص 248)،
9. محافظهكاري به دليل تكيه بر تمثيل مكانيكي،
10. ساختارگرايي، همان طور كه پياژه اشاره مي كند، يك روش و خادم است و نه يك آئين (سادوسكي)،
11. نفي فردگرايي،
12. بی توجهی به انسان شناسي فرهنگي،
13. عدم توجه به تاريخ؛ چون ساختارگرايي مؤلف متن و خواننده را در حاشيه قرار مي دهد،
14. از بین رفتن امكان مقايسه نظريهها،
ساختارگرایی، آیین فکری مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تاثیرات فراوانی شد. این آیین، از دهه ۱۹۵۰ بطور عمده در فرانسه بسط یافت و تا دو دهه بعد در میان پژوهشگران و دانشگاهیان اروپایی و امریکایی اعتبار بسیار کسب کرد
در تحلیل ساختاری بر مجموعه مناسبات میان اجزای ساختار در هر پدیدار تاکید میشود. با شناخت این مناسبات درون ساختاری است که یک پدیدار، معنا مییابد.
در اینجا رویکرد گشتالتی
در روانشناسی را یادآور شد که بر آن است که نمیتوان یک کل را به اجزایش
تقلیل داد و کل زیستی جداگانه از اجزایش دارد و در واقع خواص کل است که
رفتار و موقعیت اجزا را شکل میدهد.
“ساخت : شبکه روابط عناصر یک نظام در رابطه متقابل با یکدیگر است که این
روابط میتواند طبق قواعد همنشینی و جانشینی صورتهای جدید و گوناگونی به
خود بگیرد و درعینحال کلیت یک ساخت واحد و ثابت را حفظ کند”.
ریشههای تفکر ساختی را میتوان در آرای متفکران متقدمی چون لایبنیتس و حتی
رواقیون یونان ردیابی کرد اما در حقیقت حدود یک قرن پیش با انتشار کتاب
دوره زبانشناسی عمومی فردینان دوسوسور در ژنو بود که تفکر ساختگرا شکلی
دقیق و منظم به خود گرفت و بارور شد.
رویکرد ساختگرایانه با تاکید بیش از حدی که بر ساختارها و عمق نظام میکند
ممکن است از ظاهر و اتفاقات مهمی که در سطح روبنایی نظام میافتد غفلت کند و
منجر به نوعی تقلیلگرایی و سادهانگاری و توهم درک کامل حقیقت ( از ابتدا
تا انتهای تاریخ ) شود.
همچنین ساختارگرایی در شکل افراطی خود منجر به مرگ سوژه میشود و انسان را
چونان عروسک خیمهشببازی تسلیم اراده ساختارهای بنیادی افکار تلقی میکند.
این ایرادات و مشکلات و تعارضاتی که بعدها در اثر ترکیب ساختارگرایی با
سایر اندیشهها نمایان شد منجر به ظهور پساساختارگرایی و به حاشیه رفتن
ساختارگرایی شد. اما تاثیر ساختارگرایی به قدری ریشهدار بود که هنوز
میتوان بقایای آن را در همه جا حس کرد
ساختارگرایی به مثابه یک روش، به ما یک امکان میدهد. اینکه واقعیتهای
نامحدود اطراف خود را طبقهبندی کنیم و بطور مثال هزاران فیلم سینمایی
متفاوت را در قالب یک ژانر هنری به نام سینمای وسترن بگنجانیم. در
روانشناسی گشتالتی هم بر این معنا تاکید میشود که ادراک انسانی نمیتواند
به اجزای متکثر و مجزا تعلق گیرد بلکه ذهن برای ادراک و اجتناب از آشفتگی
همواره در حال دستهبندی مقولات و طبقهبندی آنهاست.
عام بودن و فرانگر بودن ساختارگرایی است که آن را
از حد و اندازه یک نظریه خارج میکند و میتواند آن را به مثابه یک
پارادایم مطرح کند. پاردایمی که دیدگاهی کلی برای چارچوب بخشیدن به نظریات
علمی فراهم میکند و مفروضات و مفاهیم خاص خود را داردجابجایی پارادایمها نیز خود فرایندی ساختارمند است درنتیجه اگر
قائل به نظریه پارادایمی کوهن در دگرگونی نظامهای معرفتی انسان باشیم و
اگر ساختارگرایی را یکی از این نظامهای معرفتی ( که بسیار غالب و پر نفوذ
نیز بوده است ) بدانیم ساختار انقلابهای علمی او در مورد ساختارگرایی نقض
غرض خواهد بود زیرا نمیتوان با نظریه کوهن ( که خود رویکردی ساختارگراست )
از ساختارگرایی مرکزیتزدایی نمود.
فوکو مطمئنا به محدودیتهای ساختارگرایی افراطی که ساختارها را وجودی ثابت و طبیعی تلقی میکند واقف است. ساختارها ثابت نیستند و در طول زمان تغییر میکنند و اصولا هیچگونه ضرورت و اجباری در صورت و محتوای ساختار وجود ندارد و به قول دریدا همواره ساختارها به خود خیانت میکنند و خود را در هم میشکنند و ساختارشکنی دریدایی درست مانند اسطورهزدایی بارتی میتواند پوچی و تصنعی بودن ساختارها را رسوا کند. همینطور فوکو درک میکند که نمیتوان از تفکر ساختاری بعنوان مفهوم کوهنی پارادایم دفاع کرد. اینجاست که فوکو با هوشمندی تمام و برخلاف کوهن ( که قائل به تکامل خطی تاریخ اندیشههاست ) مفهوم گسست را مطرح میکند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات میسپارد زیرا تنها مقولهای که ساختپذیر نیست همین حوادث و احتمالات است.
نظریه گفتمان بر آن است که پدیدهها تنها از غالب گفتمان است که معنا مییابند.گفتمانها نظامهای نشانهای هستند که با ایجاد سلطه هژمونیک، همان کارکردی را ایفا میکنند که اسطورهها در زمان قدیم انجام میدادهاند یعنی گفتمانها و اسطورهها هردو وسیلهای برای هویتیابی و سازماندهی جامعه هستند. گفتمانها همان چیزی هستند که بارت آنها را اسطورههای معاصر میداند اسطورههایی که باید آنها را زدود.
فوکو هم از محدودیتهای ساختارگرایی افراطی فرار میکند و هم بدون اینکه دوباره در دام ساختارگرایی بیفتد تبیین جامعتری از مفاهیم ساختارگرایی و ساختارشکنی و حرکت تاریخ از خلال این دو مفهوم ارائه میکند. به زعم فوکو هیچ معرفت معتبر و حقیقت نابی وجود ندارد و تنها حوادثی پراکنده منجر به شکلگیری یک نظام حقیقت جدید و آغاز یک دوره تاریخی میشود که باید با دیرینهشناسی آنها را جستجو کرد.
ساختارگرایی که معمولاَ به فرانسه نسبت داده می شود ( قالباَ ساختارگرایی فرانسوی نامیده می شود) اکنون پدیده ای بین المللی شده است . گرچه ریشه های این نظریه در خارج از جامعه شناسی نهفته است ، اما راهش را به این رشته به خوبی باز کرده است .
ساختارگرایانی وجود دارند که بر آنچه که خود ساختارهای ژرف ذهن می خوانند تأکید می ورزند . به نظر آنها ، این ساختارهای ناخودآگاه مردم را به تفکر و عمل وا می دارند.
اشکال جامعه شناسی ساختاری در این لحظه این است که به صورت انبانی از افکار برخاسته از رشته های گوناگون ماننده زبان شناسی ( سوسور ) انسان شناسی ( لوی اشتر اوس ) روان شناسی ( فروید ، لاکان ) و مارکسیسم ( آلتوسر ) باقی مانده است .به موازات رشد ساختارگرایی در داخل جامعه شناسی ، جنبشی به نام ما بعد ساختار گرایی به بیرون این رشته تحول یافته است که از مفروضات اولیه ساختارگرایی فراتر می رود
ساختگرایی نیز مانند كاركردگرایی از آثار دورکهایم تأثیر پذیرفته است، اگر چه عامل اصلی تكامل آن را باید در زبانشناسی جستجو كرد. آثار فرینان دوسوسور، زبانشناس سوئیسی مهمترین منبع اولیه اندیشههای ساختگرایانه بود، كه وارد علوم انسانی و اجتماعی شد.ساختگرایی در آغاز نظریهای تبیینی در روانشناسی بود كه مشهور به روانشناسی ساختی یا گشتالتگرایی شد. سپس ساختگرایی به قلمرو جامعهشناسی رسوخ كرد.
ساختارگرایی به معنای جستجوی قوانین كلی و تغییرناپذیر بشریت با عملكردی در همۀ سطوح زندگی بشری، از ابتدایی گرفته تا پیشرفتهترین سطح آن میباشد.در جامعه شناسی، همواره اندیشۀ ساختهای كلّی وكلیت پدیدۀاجتماعی تامّ را مبدأ قرار میدهند تا بر وابستگی متقابل و تعامل دائمی عناصر متشكّله، تأكید كنند.
یكی از نارساییهای این روش تقلیلگرایی است. نادیده گرفتن سطوح ظاهری و جنبههای فرعی معنادار و كاهش به شالودۀ اصلی، از مشخصههای تقلیلگرایی است؛ حال آنكه همین سطوح ظاهری و فرعی میتواند بر غنای مطلب یا پیچیدگی آن بیافزاید.
سرآمدان اصلی مکتب ساختارگرايي چون سوسور، اشتراوس، فوکو و بسياری ديگر فرانسوی بودند، اگرچه نبايد گافمن و بلاو آمريکايي را در نيمه دوم قرن بيستم ناديده گرفت.
به نظر پيتر اِکِه، ساختارگرايي عبارت است از جستوجو برای دستيابی به «قوانين کلّی و تغييرناپذير انسانی است که در تمام عرصهی زندگی انسان، از ابتدايي ترين تا پيشرفتهترين سطوح را در بر گيرد».