سرآمدان اصلی مکتب ساختارگرايي چون سوسور، اشتراوس، فوکو و بسياری ديگر فرانسوی بودند، اگرچه نبايد گافمن و بلاو آمريکايي را در نيمه دوم قرن بيستم ناديده گرفت.

به نظر پيتر اِکِه، ساختارگرايي عبارت است از جست‌وجو برای دستيابی به «قوانين کلّی و تغييرناپذير انسانی است که در تمام عرصه‌ی زندگی انسان، از ابتدايي ترين تا پيشرفته‌ترين سطوح را در بر گيرد».

ساختارگرايی از تحولات و دستاوردهای علمی ‌در عرصه‌های گوناگون بهره‌گرفته است. سر چشمه‌ی اصلی آن زبان‌ شناسی، به ويژه نظريه‌‌های فرديناند دو سوسور در اين عرصه‌ است. در دهه‌ی 1970، ساختارگرايي تحولاتی را تجربه کرد که ناشی از مطالعاتی بود که در سه زمينه‌ انجام گرفت: نشانه‌ شناسی، ساخت‌شکنی ، فراساختارگرايي.

نشانه‌ شناسی که تا اين زمان تقريباً مترادف ساختارگرايي به کار برده می‌شد، به تدريج از آن جدا شد، و به صورت فصل مشترک پژوهش درباره‌ی فرهنگ عوام درآمد. ساختار شکنی در أثر نوشته‌های دريدا، شيوه‌‌ای برای تحليل ادبی ‌شد. دريدا نشان داد که فرضيه‌های فلسفی بيش از آن که بيان‌گر وجه نظر شارحان خود باشد، تابع گفتمان خاصی‌ است که بر اين نوشته‌های فلسفی حاکم است.

ساختارگرايي با قرائت فراساختارگرايی به نظريه‌‌های روان‌کاوی آشناتر شد، و به نقش لذت در توليد و دادن معنا، بيشتر از ساختارگرايان اوليه توجه کرد، همچنين توجه بيشتری به ساختارهای بيرونی مانند فرايندهای اجتماعی، طبقه‌، جنسيت و تقسيم‌های قومی ‌معطوف شد. در يک کلام فراساختارگرايي به جای «متن» به «خواننده‌ی «متن» پرداخت.

در ساختارگرايی ژاک لاسان، فرد نقش برجسته‌ای يافت، و حامی ‌ساختار تلقی‌شد. يکی از برجسته‌ترين پيروان ساختارگرايي نوين ميشل فوکو است. روش‌ شناسی فوکو، شامل ديرينه شناسی دانش بود. موضوع مطالعات او محتوای معّرفت، انديشه‌ها و شکل‌های گوناگون گفتمان‌ها ‌بود. مفاهيم گفتمان و گفت‌وگو گاهی در زبان فارسی مترادف به کار می‌رود. اين امر می‌تواند ناشی از ارتباطی باشد که فوکو بين آن‌ها می‌بيند. به نظر آلن شريدان، فوکو در ديرينه شناسی معّرفت خود در نظر دارد، به شکل قواعدی دست يابد که تعيين‌ کننده‌ی شرايط احتمالی تمام آن چيزهايي است که در چهارچوب گفتمانی خاص در زمانی معين می‌تواند گفته شود. فوکو برای اين کار به مطالعه وقايع گفتاری يا بيانی پرداخت، يعنی تمام عبارات شفاهی و کتبی که سبب پی‌بردن به شرايطی می‌شود که در آن پيدايش گفتمان ممکن می‌گردد. به نظر او، وحدت اين عبارات و طريقی که اين عبارات به يک رشته يا علم تحول می يابد، ناشی از ماهيت خودِ موضوع نيست، بلکه ناشی از قواعد پايه‌ای تعيين‌ کننده‌ی بيان و عمل است. به صورت اختصاصی، فوکو علاقه داشت، به اين موضوع پی‌برد که گفتمان علمی ‌در چه شرايط عملی گفتاری ‌شکل گرفته است. به ويژه علاقه‌ی او معطوف به علوم انسانی بود. عرصه‌ی ديگری که او به آن علاقه داشت، تبار‌ شناسی قدرت بود. در اين عرصه‌ی او به شدّت تحت تأثير نيچه بود. پرسشی که فوکو طرح می‌کرد، اين بود که انسان چگونه در مسير کسب دانش، خود و ديگران را اداره می‌کند. او پی‌برد که معّرفت منشأ قدرت است. به نظر او دانش علمی ‌در ‌سلسله ‌مراتب علوم در بالاترين مکان قرار می‌گيرد، بنابراين، منشأ قدرت اصلی در جهان معاصر است، و اين امری بود که او به سختی نقد می‌کرد. او همچنين ناقد فن و فن‌آوری به عنوان محصولات دانش علمی بود که به صورت‌های گوناگون در خدمت اِعمال قدرت بر مردم است.

يکی ديگر از ساختارگرايان فرانسوی، نيکوس پولانزاس است. البته پولانزاس را می‌توان مارکسيسم يا دستکم مارکسيسم اروپايي نيز به حساب آورد. پولانزاس دولت را عامل انسجام صورت بندی اجتماعی می‌داند. به گمان او دولت نقش حياتی برای حفظ نظام سرمايه‌داری دارد. به عنوان بخشی از روبنا، وظيفه‌ی او حفظ سُلطه‌ی طبقه‌ی‌‌ حاکم است. امّا نخبگان طبقه‌ی‌‌ حاکم سرمايه‌دار، نيازی به تصاحب مقامات سياسی ندارند. حفظ نظام سرمايه‌داری در معنای حفظ منافع آن‌ها خواهد بود. پايگاه ‌طبقاتی مديران دولتی دارای اهميت نيست، آن چيزی که مهم است، ديدگاه طبقاتی آنان در زمان حکومت است. پلانزاس از اين‌هم فراتر می‌رود، و ادعا می‌کند که منافع طبقه‌ی سرمايه‌دار بهتر حفظ می‌شود، اگر آن‌ها به صورت مستقيم در قدرت شرکت نکنند.

ساختارگرايان فرانسوی تأثير زيادی بر بقيه‌ی علوم داشتند. بسياری از مردم‌شناسان، از جمله آرون سی سورل، دارای گرايش‌های ساختارگرايانه‌ هستند. حتا ادعا می‌شود که اروينگ گافمن نماينده ساختارگرايي در عرصه‌ی جامعه شناسی امريکاست. گافمن در واکاوی ‌شرايطی حاکم بر زندگی روزمره، در پی ساختارهايي است که در پشت اين شرايط قرار دارند.

نظريه‌ی ديگری که می‌توان آن را ‌نظريه‌ای در عرصه‌ی ساختارگرايی به حساب آورد، نظريه‌ی تبادل پيتر بلاو است. در عرصه‌ی ارتباط ‌غيرکلامی‌ نيز ساختارگرايي تا اندازه‌ای دارای نفوذ گرديده است.

نظريه‌ی حرکات بدنی ری بيرد ويستل، نظريه‌ی اشاره‌ شناسی ادوارد ‌هال و نظريه‌ی زبان جانبی ‌جی. ال. تِرجِر از اين جمله است.

در عرصه‌ی روان‌ شناسی، مفهوم ساختارگرايي در کشورهای انگلوساکسون برای نشان دادن مراحل توسعه و رشد يافته عنصرگرايي يا روان شناسی عنصرگرا در آمريکا به کار می‌رود. با اين تعبير، ساختارگرايي در برابر کارکردگرايي قرار می‌گيرد. ساختارگرايي به ساختار ادراک می‌پردازد، و کمتر به کارکردها و تأثير آن بر رفتار توجه دارد. بنابراين، موضوع آن کارکردهای ثابت تا فرايندهای کارکردی متحول‌ است. ساختارگرايي در روان شناسی گاهی معادل با روان شناسی ساختاری يا روان شناسی کل‌گرا نيز به کار می‌رود.

منبع اینترنتی:http://keramatollahrasekh.blogfa.com/post-146.aspx