اخلاق ماركسيستي

 مارکس معتقد است نیاز اصیل در انسان نیاز مادی است. جستجوی خورد و خوراک کافی و سرپناه و پوشاک هدف‌های اصلی انسان در سپیده ‌دم تاریخ بشر بودند. هنگامی که نیازهای اصلی انسان برآورده می‌شود نیازهای دیگری پدید می‌آیند. این کشمکش همچنان ادامه می‌یابد. همین که انسان‌ها در مسیر تکاملی ‌شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می‌نهند؛ برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی‌شان درگیر یک همزیستی تنازع‌آمیز می‌شوند نتیجه این تنازع تقسیم‌کار است. به محض پدیدآمدن تقسم کار در جامعه بشری طبقات متنازع پدید می‌آیند[1]. اخلاق به نظر مارکس نتیجة این تقسیم طبقاتی است. اخلاق بازتاب هستی اجتماعی است روبنایی است ازیک زیربنای اقتصادی. بنابراین اخلاق مارکسیستی اخلاقی مبتنی بر نیاز مادی است.

  مهم­ترین نتیجه‌ای که از آنچه گفته شد می‌توان گرفت این است که اخلاق مارکسیستی اخلاقی تاریخی است.

 در اندیشه مارکسیسم لنینیسم هر اخلاقی مهر تاریخی خود را با خویش حمل می‌کند. اخلاق فوق جوامع انسانی نداریم. اخلاق بر اساس یک پایه اقتصادی معین بوجود می‌آید و قهراً به آن هم خدمت می‌کند هر وقت پایه اقتصادی تغییر کرد روبناهایش که اخلاق یکی از آنهاست نیز تغییر می‌کند.[2] بر همین اساس اخلاق مارکسیستی در ردیف اخلاق‌های نسبی‌گرا نیز قرار می‌گیرد.

مارکسیسم اخلاقیات مرسوم را طرحی استعماری برای صاحبان قدرت به منظور ثبات وضعیت موجود می‌دانند. مارکسیسم معتقد است در جوامع طبقاتی, اخلاق دارای خصلتی طبقاتی است. یعنی طبقات استثمارگر و طبقات استثمارشونده دراین مورد هر کدام بینش خاص خود را دارا هستند. اخلاق طبقات مسلط ابزار ایدئولوژیک آنها برای اعمال و تحکیم دیکتاتوری آنهاست. مارکس می‌گوید بورژوازی برای فریب خلق‌ها همواره خصلت طبقاتی و تاریخی اخلاق راپرده پوشی کرده تا آن را نه مدافع منافع استثمارگرانه خود بلکه مدافع همه بشریت قلمداد کند.«نظام نظری اخلاق، مجموعه‌ای است که دستورها، قواعد، اغواها و اغلاطی که طبقة حاکم برای حفظ اقتدار خود جعل کرده است، اعمال می‌کند و این که اخلاق مجموعه مرام‌هاست به این معناست که مجموعه اغواهاست[6].»

   یکی از ویژگی‌های جامعه آرمانی در نگاه مارکسیسیت‌ها از بین رفتن طبقات است. جامعه آرمانی جامعه‌ایست بی‌طبقه به همین دلیل در جامعه آرمانی اساساً اخلاق هیچ جایگاهی ندارد زیرا در این جامعه طبقات از بین رفته اند لذا اخلاق نیز در کار نخواهد بود. این جامعه جامعه‌ای است  بی‌طبقه، بی‌حکومت، بی تخصص، بی‌نظام و بی‌خانواده. در این جامعه قانونی وجود ندارد تا به واسطه پیش‌گیری از تخلف از آن محتاج اخلاق باشیم. مارکس معتقد است نظام اخلاقی متعارف حاصل انحراف است و جامعه سالم بی‌انحراف نیازی به اخلاق ندارد[7].به بیان دیگر در نظام آرمانی کمونیستی موضوع اخلاق منتفی خواهد شد. زیرا انگیره‌های فردی در چنین جامعه‌ای ازبین خواهد رفت و دیگر هیچ کس فکر خودش نیست تا خیانت یا جنایتی مرتکب شود.[8]

 

ادامه نوشته

جبر و آزادی انسان در فلسفه تاریخ هگل و مارکس

هگل، و به پیروی او مارکس، طرفدار جبر تاریخ است. از نظر هگل و مارکس آزادی جز آگاهی به ضرورت تاریخی نیست. در کتاب مارکس و مارکسیسم از کتاب آنتی دورینگ تألیف انگلس نقل می کند که: " هگل نخستین کسی بود که رابطه آزادی و ضرورت را دقیقا نشان داد. از نظر او، آزادی همانا درک ضرورت است.

مکتب مارکس پاسخ می دهد که آزادی عبارت خواهد بود از آگاهی یافتن فرد به ضرورت تاریخی و به مسیر جمعی که وی به سوی آن کشانیده می شود ".

بنابر نظریه مادیت جبری تاریخی، شرایط اجتماعی مادی، محدود کننده انسان و جهت دهنده به او و سازنده وجدان و شخصیت و اراده و انتخاب اوست و او در مقابل شرایط اجتماعی جز یک ظرف خالی و یک ماده خام محض نیست، انسان ساخته شرایط است نه شرایط ساخته انسان، شرایط پیشین مسیر بعدی انسان را تعیین می کند نه انسان مسیر آینده شرایط را. بنابراین آزادی به هیچ وجه معنی و مفهوم پیدا نمی کند.

ادامه نوشته

موضوع فلسفه مارکسیستی، تکامل آن و رسالت آن

مسئله عمده در موضوع فلسفه مارکسیستی عبارت است از چگونگی پاسخی که به مسئله اساسی فلسفه داده می شود. فلسفه مارکسیستی حل درست و علمی این مسئله را به  دست می دهد.

فلسفه مارکسیستی ماتریالیسم دیالکتیک است.

این فلسفه از یک سو پیگیرانه ماتریالیسم است یعنی هم معتقد است که ماده بر شعور تقدم دارد و هم معتقد است که شعور انسانی می تواند جهان را بشناسد و شناخت انسانی از لحاظ محتوی واقعی خود معتبر است.

فلسفه مارکسیستی علمی است که بر پایه حل صحیح مسئله اساسی فلسفه عام ترین و کلی ترین قوانین تکامل جهان مادی و راه های شناخت آن و طرق تغییر و تحول انقلابی آن را مطالعه می کند.

ماتریالیسم دیالکتیک از علوم دقیقه ومشخص از این جهت متمایز می گردد که موضوع آن مربوط است به قوانین کلی به عام ترین قانونمندی ها که در تمام بخش ها واقعیت جاری است.

  لنینیسم در واقع عبارت است از مارکسیسم دوران امپریالیسم و انقلاب های پرولتری دروان گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم ساختمان کمونیسم. لنین« تئوری طبقات ومبارزه طبقاتی»، تئوری مربوط به دیکتاتوری پرلتاریا» را غنی تر کرد و «تئوری دولت سوسیالیستی» راتدوین نمود.

ادامه نوشته

ماترياليسم ديالكتيك

  كارل ماركس آلماني در جواني تحت تأثير فلسفۀ هگل قرار گرفت و به‌خصوص از منطق جدالي (ديالكتيك) هگل بهرۀ فراوان برگرفت و در بيان حوادث تاريخي و اجتماعي به تدوين نظريۀ ماترياليسم تاريخي پرداخت. وي برخلاف ديدگاه ايده‌آليسم هگل، مي‌گفت: واقعيّتِ مادّي است كه سرنوشت تاريخ را معين مي‌كند نه معنا وايده، هم‌چنين اعتقاد داشت كه زيربناي اقتصادي توليد و تقسيم كار و مالكيّت؛ اساس ايدئولوژي يعني ارزش‌هاي معنوي زندگي و اخلاقي و حقوقي هر جامعه را به‌وجود مي‌آورد.

به‌نظر ماركس زندگي، همواره نتيجۀ برخورد نيروهاي متضاد و گوناگوني است كه به‌وجود آورندۀ اوضاع تازه‌اي هستند. از اين عقيدۀ فلسفي دربارۀ تحولات اجتماعي به نام مادّه انگاری تاريخي (ماترياليسم تاريخي) ياد گرديده است. يعني در حوزۀ فلسفه، «ديالكتيك» ناميده مي‌شود كه در حوزۀ اجتماعي ماركس آن را به ماترياليسم ديالكتيك يا ماترياليسم تاريخي تبديل كرد.

هگل سير تطوّر تاريخ و به طور كلّي سير تطوّر موجودات را تابع مراحل سه‌گانه تز، آنتي‌تز و سنتز (وضع، وضع مقابل و وضع مجامع) قرار مي‌داد.

ادامه نوشته

ماتریالیسم تاریخی

ماتریالیسم تاریخی(1) یا ماده‌ باوری تاریخی، عنوان دید ماده باورانه (ماتریالیست) از تاریخ است که سنگ بنای نظریه‌ی مارکس درباره‌ی تاریخ به شمار می‌آید. مارکس این نظر را بسیار کوتاه در مقدمه‌ی کتاب نقد اقتصاد سیاسی (1859) بیان کرده است: «شیوه‌ی تولید در زندگی مادی تعیین کننده‌ی خصوصیات اجتماعی، سیاسی و روندهای معنوی زندگی‌ست. این آگاهی‌ انسانها نیست که زندگیشان را تعیین می‌کند، بلکه بر عکس، زندگی اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین می‌کند… در کار تولید اجتماعی انسانها وارد روابط معینی می‌شوند که چاره‌ناپذیر و مستقل از اراده‌ی آنهاست… کلّ این روابط تولیدی ساخت اقتصادی جامعه را تشکیل می‌دهد – یعنی آن پایه‌ی واقعی که بر آن یک روبنای حقوقی و سیاسی بر پا می‌شود و صورتهای معینی از آگاهی اجتماعی با آن همساز است. شیوه‌ی تولید روندهای زندگی اجتماعی، سیاسی، و فکری را بطور کلی معین می‌کند.»
این نظریه (و مفاهیم به کار رفته در آن) را هزار گونه تفسیر کرده‌اند، چه آنها در تصور مادّی از تاریخ را بر اساس جبر باوری(2) (نک اختیار باوری) اقتصادی (تکنولوژیک) یعنی بر اساس یک بنی (3) بنا کرده‌اند، چه آنها که بر میانکنش (4) «پایه‌ی اقتصادی» و «روبنای سیاسی» تکیه می‌کنند.
انگلس نیز، مانند مارکس، بارها تأیید کرده است که نظریه‌ی آندو «همه‌ی رویدادهای تاریخی و اندیشه‌ها، همه‌‌ی امور سیاسی و فلسفی و دینی را از راه شرایط اقتصادی و مادّی دوره‌ی تاریخی مورد بحث، شرح می‌کند.» اما در پایان عمر از پافشاری درین باب کاست و در نامه‌ای (1890) نوشت که نه او نه مارکس هرگز نظرشان جبر باوری بی‌چون و چرای اقتصادی نبوده است که همه‌ی جریان دگرگونی تاریخی را تنها به علتهای اقتصادی فروکاهد. وی نوشت که آنان از نظر تاریخی باور دارند که تنها «سرانجام وضع اقتصادی پایه است، اما عناصر گوناگون روبنا … نیز بر سیر کشاکش تاریخی اثر خود را دارند و در بسیاری از موارد وزن خود را در تعیین شکل آنها تحمیل می‌کنند. میان همه‌ی این عناصر میانکنشی هست…»
باری، چنانکه ادوارد برنشتاین ( نک بازنگرشگری) توجه کرده است، همینکه ضرورت تاریخی تنها «سرانجام» بر علیت اقتصادی متکی باشد، هیچ راهی برای پیش بینی دگرگونی تاریخی جامعه‌های معین نیست و سوسیالیسم دیگر، به معنایی که انگلس نسبت می‌دهد، «علمی» نتواند بود. با تکیه‌ی لنینیسم بر اختیار باوری انقلابی (یعنی اینکه «آگاهی» تاریخی می‌تواند از مرحله‌ی تولید اقتصادی جامعه پیشتر باشد و در نتیجه، بجای آنکه تعیین شود، تعیین کننده باشد)، جوهر اصلی ماده باوری تاریخی نادیده گرفته شده و تفسیر مائویی (نک مائوئیسم) از آن تا بدانجا پیش می‌رود که «نظریه‌ی ارتجاعی نیروهای تولید» را محکوم می‌کند «… که دگرگونی اجتماعی را فقط نتیجه‌ی طبیعی دگرگونی نیروهای تولید، بخصوص دگرگونی ابزارهای تولید می‌داند.»
ماده باوری تاریخی در لنینیسم مکمل «ماتریالیسم دیالکتیک» به شمار می‌رود.

پاورقی‌ها
1-historical materialism
2-determinism
3-monism
4-interaction

منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نوشه داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید.
منبع اینترنتی این پست:http://www.bashgah.net/fa/category/show/57487

ادامه نوشته

ماتریالیسم تاریخی

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی را نخستین بار انگلس به کار برد. ماتریالیسم تاریخی را می توان نوعی فلسفه ی تاریخ دانست؛ در این نظریه تاریخ وجودی اصیل و هویتی حقیقی دارد که هدف،مسیر و عامل محرکه ی آن کاملا معلوم و مشخص است؛ بدین ترتیب که هویت آن مادی و حرکاتش دیالکتیکی است.

مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آنرا قوای اقتصادی و روبنای آنرا افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی،سیاسی،مذهبی و… تشکیل می دهد.

مارکس معتقد است:

تارخ همواره مسیر خود را پیش می رود و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هرکس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابه ی تاریخ نابود خواهد شد.

مارکس در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: ((انسان،مامای تاریخ است.))

یعنی همانطور که ماما در پیدایش بچه هیچ نقشی بر عهده ندارد و تنها می تواند اندکی از رنج زایمان بکاهد انسان نیز تنها کاری که می تواند انجام دهد زایانیدن تاریخ است!

ز دیدگاه مارکسیسم تنها علت حقیقی و اصلی بروز تحولات و جنگ ها در طول تاریخ نبرد بی امان طبقات اجتماعی است. در دوره ی سرمایه داری نیز وضعیت کارگری روز به روز بدتر می شود و سرمایه داری مراحل تکامل خود را طی می کند تا بالاخره به مرحله ی امپریالیسم می رسد.

اینجاست که استثمار به حد اعلای خود رسیده و طبقه  پرولتاریا کارگر صنعتی با یکدیگر متحد شده و نظام جامعه را واژگون می نمایند و بدینسان نبرد طبقات در سیر نهائی تاریخی خود سرانجام منتهی به بهشت موعود یا جامعه ی بی طبقه می شود.

ادامه نوشته

ماتریالیسم

ماتریالیسم تاریخی یعنی برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی اقتصادی و تاریخی از انسان بدون برداشتی انسانی از اقتصاد و یا از تاریخ. به عبارت دیگر، ماتریالیسم تاریخی یعنی اینکه تاریخ، ماهیتی مادی دارد و وجودی دیالکتیکی. ماهیت مادی دارد یعنی اساس همه حرکات و جنبشها و نمودها و تجلیات تاریخی هر جامعه، سازمان اقتصادی آن جامعه است؛ یعنی نیروهای تولید مادی آن جامعه و روابط تولیدی آن جامعه و مجموعا وضع تولید و روابط تولیدی است که به همه نمودهای معنوی اجتماعی اعم از اخلاق و علم و فلسفه و مذهب و قانون و فرهنگ، شکل می دهد و جهت می بخشد و با دگرگون شدن خود، آنها را دگرگون می سازد.

اما اینکه تاریخ وجود دیالکتیکی دارد به معنی این است که حرکات تکاملی تاریخ، حرکات دیالکتیکی است؛ یعنی معلول یک سلسله تضادهای دیالکتیکی توأم با همبستگی خاص آن تضادهاست.

ماتریالیسم تاریخی متضمن دو مسأله است:یکی مادی بودن هویت تاریخ، دیگر دیالکتیکی بودن حرکات آن. نظریه "مادیت هویت تاریخ" از یک سلسله اصول دیگر ریشه می گیرد که فلسفی و یا روان شناسانه و یا جامعه نظریه مادیت تاریخ یکی از دو پایه مهم نظریه ماتریالیسم تاریخی است.

مهمترین مبانی این نظریه عبارتند از:

1- تقدم ماده بر روح


2- اولویت و تقدم نیازهای مادی بر نیازهای معنوی


3- اصل تقدم کار بر اندیشه


4- تقدم وجود اجتماعی انسان بر وجود فردی او


5- تقدم جنبه مادی جامعه بر جنبه های معنوی آن



ادامه نوشته

کارل مارکس


ادامه نوشته

جامعه شناسی دین - کارل مارکس

مارکس بر خلاف دورکیم، اگوست کنت و ماکس وبر ، توجه عمیقی به دین نداشته، اما تاثیر واقعی او در این ‏باره به طریق غیر مستقیم و از راه انتشار نظریه معروفش درباره همکنش روبنا و زیربنای جامعه بوده ‏است. مارکس توجه اهل نظر را به شباهت‏های فرهنگی و کارکرد بین دین ، قانون، سیاست و ایدئولوژی ، که همه جنبه‏ های روبنایی جامعه بشری هستند، جلب کرده است. اومعتقد بود که روبناها نهایتا بر اثر روابط تولیدی، که به نحو نهایی در کار است، تعیین می‏گردد. در نظر مارکس، دین از اهمیت ثانوی برخوردار است; زیرا ایدئولوژی روبناست و در مکتب مارکسیسم، همه چیز بر اساس وضع اقتصادی شکل می‏گیرد و عامل تحرک همه چیز وضعیت اقتصادی است.
در نظر مارکس، ایدئولوژی و مذهب تصور یا آگاهی دروغینی است که طبقه حاکم به دلیل منافع خود از واقعیت‏ها دارد. مارکس علت اساسی پیدایش دین را وضع اقتصادی جامعه می‏داند و بدین ترتیب، اساسا آن را ساخته دست ‏بشر می‏داند.
ادامه نوشته

كارل ماركس و مكتب فكري او

ديدگاه ماركسيم در مسائل فلسفي و شناخت شناسي را « ماتربالسيم دیالکتیک» مي‌نامند كه آنان را در 3 اصل مي‌توان خلاصه كرد:
1– هستي منحصر در ماده است؛
 2– ماده با همه مظاهرش به مرور زمان قابل شناخت حقيقي است بر خلاف مدعاي  لاادري‌گري و شك گرايي؛
3- ماده توأم با حركت است و هيچ ماده‌اي بدون حركت نيست و اين حركت هم يك حركت ديالكتيكي است نه مكانيكي و معلول عوامل خارجي.
آنچه كه از ابتكارات ماركس است، همين ماتريالسيم تاريخي است كه تفسير مادي تاريخ است و خودش فلسفه­اي است در جامعه شناسي.
به عقيده ماركس[5] و انگلس و به تبع آنها قاطبه ماركسيت­ها، جامعه داراي يك وجود حقيقي است و حركت آن هم تابع قوانين ماتريالسيم دیالکتیک است. محل اتصال ماتريالسيم ديالكتيك و ماتريالسيم تاريخي هم همين جا است. بنابراين جامعه در حال حركت و پويش از همان آغاز با ضد دروني خود رو به رو بوده و در نتيجه اين نزاع و مبارزات طبقاتی، جامعه نويني پي در پي بوجود آمده است. سير حركت جامعه بشري داراي پنج مرحله مي‌باشد: كمون اوليه، برده داري، فئودالسيم، سرمايه داري و كمونسيم كه آخرين مرحله و كامل‌ترين مرحله جامعه بشري مي‌باشد.
آراي ماركس او در علم اقتصاد را مي‌توان در 3 قانون كلي خلاصه نمود:
1- ارزش مبادله‌اي يك كالا متناسب است با مقدار كاري كه براي توليد آن ضروري بوده است.
2- كمّيت كار بوسيله زمان كار سنجيده مي‌شود.
3- ارزش اضافي كه اين نظريه اهميت بسيار زيادي در مكتب ماركس به شمار مي‌آيد و سنگ بنای نظام اقتصادي ماركيستي همين نظريه است.همه رشد نظام سرمايه‌داري و علت نابودي آن با همين نظريه روشن مي‌شود؛ زيرا تمام رمز قدرت تكثير سرمايه در همين واقعيت است كه مقداري از كار ديگران در اختيار صاحبان سرمايه است در حالي كه بهاي آن را نمي‌پردازند.
نقطه ويراني نظام سرمايه‌داري همان ارزش اضافي است. بحران‌هاي موجود در نظام سرمايه‌داري موجب "سلطه طلب" شدن اين نظام مي‌گردد.و در واقع بالاترين مرحله سرما‌داري است كه اين نظام را به چالش كشانده و موجب انهدام آن و آغاز عصر كمونيسم مي‌گردد.
براي رسيدن به جامعه كمونيستي بايد يك مرحله مياني را گذراند و آن مرحله را مرحله سوسياليسم مي‌نامند.
نظام مطلوب اقتصادي، نظامي است كه در مرحله كمونيسم محقق خواهد شد و جهان به پايان تاريخ مطلوب خود خواهد رسيد.

ادامه نوشته

کلیات اندیشه مارکس

به نظر مارکس، جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می‌شود. بر اثر تنش‌ها و کشمکشهای این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می‌آید

به عقیده مارکس نیروی برانگیزاننده تاریخ، همان شیوه ارتباط انسانها در رهگذر کشمکشهای‌شان برای بدست آوردن زیست مایه ،از چنگ طبیعت است. 

انسان یک حیوان همیشه ناخرسند است.

همین که انسان‌ها در مسیر تکاملی‌شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می‌گذاردند، برای برآورده ساختن نیازهای نخستین ثانوی‌شان درگیر یک همزیستی تنازع آمیز می‌شوند. به محض آن که تقسیم کار در جامعه بشری پدید می‌آید، این تقسیم کار به تشکیل طبقات متنازع می‌انجامد.

مارکس یک تاریخی‌اندیش نسبی نگر بود که به نظر او همه روابط اجتماعی میان انسانها و نیز همه نظام‌های فکری، وابسته به دوران گوناگون تاریخی‌اند. ویژگی تاریخی، نشانه خاص رهیافت مارکس است.

مارکس تکامل اوضاع مادی بشر را موضوع کارش قرار می‌دهد و به شیوه‌های گوناگون ترکیب اجتماعی انسانها برای تامین وسایل زندگی‌شان می‌پردازد. از نظر مارکس روابط حقوقی و صورت حکومتی را نه باید از روی خود آنها و نه از طریق مطالعه تحول عام ذهن بشری دریافت.

مارکسِ ماتریالیست معتقد بود که  تکوین و پذیرش افکار بستگی به چیزی دارد که خود از جنس اندیشه نیست. افکار، محرک نخستین نیستند؛ بلکه واکنش مستقیم یا تصعید یافته و والا سازی شده  منافع مادی‌اند که انسان‌ها را به معامله با دیگران وامی‌دارند.

سهم عمده مارکس در بررسی‌های اجتماعی این است که در این زمینه توانسته است متغیر مستقلی را باز شناسد که در نظام نظری  دیگر فلاسفه چندان نقشی نداشت و آن همان شیوه تولید اقتصادی است

مارکس پس از مرحله آغازین کمونیسم ابتدایی ،چهار شیوه تولید عمده: آسیایی ، باستانی ،فئودالی و بورژوایی که هریک  پیاپی صورت تاریخی یافته اند را  در نظر گرفته بود.هر یک از این شیوه های تولید از رهگذر تناقضها و تنازع های پرورده در دل نظام پیشین پدید می آیند.

مارکس معتقد به تضاد دیالکتیک -  تحقق نتایج ناخواسته یا متضاد از  کنش ها -   نیروهای تولید در درون هریک از شیوه های تولید است. بر اثر تضاد ها و تنش های موجود در چهار چوب ساختار رایج اجتماعی، روابط اجتماعی تازه ای تحول می یابند و این روابط به نوبه خود به تضادهای موجود دامن می زنند.

ادامه نوشته

كارل هاينريش ماركس Karl Heinrich Marx

مارکس از سه سنت فکری تأثیر پذیرفته بود: ایده­آلیسم آلمانی به‌ویژه هگل، سنت سوسیالیستی فرانسه و اقتصاد سیاسی بریتانیایی.

هرچند که مارکس پدیده­های تاریخی را نتیجه تأثیر و تأثر عوامل گوناگون می­داند، اما در تحلیل نهایی یک متغیر مستقل به‌نام اقتصاد را بازمی­شناسد که سایر عوامل در برابر آن متغیری وابسته­ اند. روابط تولیدی بنیادهای واقعی­اند که روساختار فرهنگی کل جامعه بر روی آن ساخته می­شود. بر اساس این دیدگاه انسان­ها در جامعه زاده می­شوند و جامعه روابط مالکیت را پیش از زاده­شدن آنها تعیین می­کند. این روابط مالکیت به­ نوبه خود به پیدایش طبقات گوناگون اجتماعی می­انجامد.

به عقیده مارکس نظام اقتصادی را جدای از ساخت اجتماعی آن نمی­توان درک کرد.در اندیشه مارکس تعارض‌های طبقه کارگر و سرمایه­دار واقعیت عمده و ذاتی جوامع نوین است. خصلت متناقض و متخاصم مذکور از ساخت بنیادی نظام سرمایه­داری جداناپذیر نیست و در عین حال منشأ حرکت تاریخی است.

نظریه طبقاتی مارکس مبتنی‌بر این نظر است که تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بوده­اند تاریخ نبردهای طبقاتی است. مبتنی‌یر این نظریه جامعه بشری همین­که از حالت ابتدایی بیرون آمد، پیوسته منقسم به طبقاتی بوده که در تعقیب منافع طبقاتی­شان با یکدیگر برخورد داشته­اند. به­نظر مارکس منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که منافع را به‌دنبال می­آورند، تعیین­کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی­اند.

دیدگاه مارکس نوعی ماتریالیسم دیالکتیکی بود. ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس، ترکیبی از دو عنصر است که از هگل و فوئرباخ گرفته بود: دیالکتیک هگل و مادی­اندیشی فوئرباخ. ماتریالیسم دیالکتیکی بر روابط دیالکتیکی در چهارچوب جهان مادی تأکید می­ورزید.

مارکس یک تکامل­ اندیش تاریخی بود، اما تکامل یک­خطی را باور نداشت. او به دوره­های رکود نسبی در تاریخ بشری آگاه بود و می­دانست که در تاریخ بشر دوره­هایی وجود دارند که با وقفه و توازن طبقاتی مشخص می­شوند.[23]; نتیجه دیالکتیک روابط تولیدی و نیروهای تولیدی نظریه وی در مورد انقلاب­هاست. انقلاب­ها از منظر مارکس از حوادث تاریخی نیستند، بلکه یک ضرورت تاریخی­ اند که نقش­هایی ضروری ایفا می­کنند

مارکس معتقد بود که افکار را باید به اوضاع زندگی و موقعیت تاریخی کسانی ارتباط داد که به آن افکار معتقدند.

از منظر مارکس «این شعور انسان­ها نیست که هستی آنان را تعیین می­کند، بلکه برعکس هستی اجتماعی­شان است که شعور آنان را تعیین می­کند.»

ازخودبیگانگی یکی از مفاهیم اساسی موجود در اندیشه مارکس است. ازخودبیگانگی به وضعی اطلاق می­شود که در آن انسان­ها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده­شان قرار می­گیرند و این نیروها به‌عنوان قدرت­های بیگانه در برابرشان می­ایستد. به عقیده مارکس همه نهادهای عمده سرمایه­داری از دین و دولت گرفته تا اقتصاد دچار از خودبیگانگی­اند.

ایدئولوژی در این دیدگاه عبارت است از به رسمیت شناختن موقعیت طبقه مسلط؛ یعنی موقعیت و منافع این طبقه برای دیگر طبقات در حکم افیون است، زیرا باعث ازخودبیگانگی و اضمحلال انرژی انقلابی در آن‌ها می­گردد.

مارکس در مقابل آگاهی کاذب، آگاهی طبقه­ای را عنوان می­کند که در حقیقت نوعی بیداری در زمینه منافع طبقاتی است و نوعی آگاهی است بر کنش سیاسی و انقلابی لازم برای خلع ید کردن از طبقه مسلط.


ادامه نوشته

كارل ماركس Karl Marx

کارل مارکس فیلسوف اجتماعی، رهبر انقلابی و پایه‌گذار مکتب کمونیسم، به‌تاریخ پنجم مه 1818 در شهر ترو آلمان چشم به‌جهان گشود.

نظرات فلسفی و اجتماعی مارکس
الف) فلسفه مادی؛ برمبنای این فلسفه، اساس و جوهر کلیه واقعیات مادی، روحی و روانی، "مادّه" است. محتوای فکری یک جامعه(مانند فرهنگ، مذهب، حقوق، علم و هنر به‌عنوان روبنا)، تنها، انعکاسی از ماده است. ماده به‌عنوان زیربنا تعیین‌کننده شرایط روبناست.
ب) فلسفه مادی تاریخ؛ تکامل تدریجی ابزار تولید، موجب ایجاد تضاد آن با مناسبات تولیدی یا رابطه مالکیت می‌شود. این تضاد به‌مرور زمان، شدت می‌یابد. براساس همین نظریه، کلیه جوامع بشری، متناسب با مراحل پیشرفت ابزار مادی تولید، ناگزیر مراحل پنج‌گانه نظام‌ها، کمونهای اولیه، برده‌داری، فئودالیته، سرمایه‌داری و سوسیالیستی را به‌ترتیب طی می‌کنند. به اعتقاد او، نظام سوسیالیستی، مرحله‌ای موقت و گذرا برای استقرار نظام اقتصاد کمونیستی است.
ج)نظریه مبارزه طبقاتی؛ کلیه شرایط موجود اجتماعی، اقتصادی و فکری یک ملّت، چیزی جز نتیجه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی نیست. به این معنی که فلسفه مادّی تاریخ، عامل ایجاد و تشدید تضادّ طبقاتی می‌شود و تاریخ جوامع را همین تضاد طبقاتی و در نهایت می‌سازد؛ که موجب پیروزی طبقه‌ای بر طبقه دیگر می‌شود.

ادامه نوشته

نظر ماكس وبر ، کارل ماکس  و امیل دورکیم در مورد دین

ماكس وبر:جامعه شناسي كارش مطالعة جوهر پديدة ديني نيست بلكه رفتارهاي ديني را كه با تكيه بر پاره اي تجربيات خاص، تصورات و اهداف معين صورت مي گيرند، مورد بررسي قرار مي دهد. به عقيده او تنها دو دين در جهان به معناي مطلق كلمه يكتا پرست و موحد هستند: دين يهودي و دين اسلام. رابطه دين و طبقه اجتماعي از ديد وبر اين است كه او مي پذيرفت كه در برهه اي از زمان يك دين براي طبقات بالا نقش ايدئولوژيك دارد و براي طبقات پايين نقش تسلي بخش و نوعي دلداري آن جهاني ايفا مي كند.كارل ماركس:او معتقد بود كه روبناها نهايتاً بر اثر روابط توليدي كه به نحو نهايي در كار است، تعيين مي گردد. در نظر ماركس، دين از اهميت ثانوي برخوردار است. زيرا ايدئولوژي روبناست و در مكتب ماركسيسم همه چيز بر اساس وضع اقتصادي شكل مي گيرد، و عامل تحرك همه چيز، وضعيت اقتصادي است. انسان سازنده دين است و نه دين سازنده انسان، دين ترياك مردم است دين به منزلة آه موجودي مستأصل، قلب جهاني سنگدل و نيز روح يك هستي بي روح است.
اميل دوركيم: در نظر او اديان اصالت دارند و دين دروغين وجود ندارد، ولي الوهيت از نظر او هرگز چيزي فراتر از جامعه تغيير شكل يافته و جلوه نمادين پيدا كرده، نبوده است ، وي دين را نيز با عينك تجربه مطالعه مي كند. نگرش دوركيم به دين بيشتر كاركرد گرايانه با كاركرد مثبت است.
دوركيم معتقد است هيچ چيز ذاتاً مقدس و دنيوي نيست، بلكه زماني يكي از اين دو خصلت را پيدا مي كند كه مردم يا بر آن پديده ارزشي فايده مند قايل شوند و يا بر عكس، صفاتي ذاتي به آن نسبت دهند كه با ارزش وسيله اش هيچ ارتباطي نداشته باشد.

ادامه نوشته