اخلاق ماركسيستي
مارکس معتقد است نیاز اصیل در انسان نیاز مادی است. جستجوی خورد و خوراک کافی و سرپناه و پوشاک هدفهای اصلی انسان در سپیده دم تاریخ بشر بودند. هنگامی که نیازهای اصلی انسان برآورده میشود نیازهای دیگری پدید میآیند. این کشمکش همچنان ادامه مییابد. همین که انسانها در مسیر تکاملی شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر مینهند؛ برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانویشان درگیر یک همزیستی تنازعآمیز میشوند نتیجه این تنازع تقسیمکار است. به محض پدیدآمدن تقسم کار در جامعه بشری طبقات متنازع پدید میآیند[1]. اخلاق به نظر مارکس نتیجة این تقسیم طبقاتی است. اخلاق بازتاب هستی اجتماعی است روبنایی است ازیک زیربنای اقتصادی. بنابراین اخلاق مارکسیستی اخلاقی مبتنی بر نیاز مادی است.
مهمترین نتیجهای که از آنچه گفته شد میتوان گرفت این است که اخلاق مارکسیستی اخلاقی تاریخی است.
در اندیشه مارکسیسم لنینیسم هر اخلاقی مهر تاریخی خود را با خویش حمل میکند. اخلاق فوق جوامع انسانی نداریم. اخلاق بر اساس یک پایه اقتصادی معین بوجود میآید و قهراً به آن هم خدمت میکند هر وقت پایه اقتصادی تغییر کرد روبناهایش که اخلاق یکی از آنهاست نیز تغییر میکند.[2] بر همین اساس اخلاق مارکسیستی در ردیف اخلاقهای نسبیگرا نیز قرار میگیرد.
مارکسیسم اخلاقیات مرسوم را طرحی استعماری برای صاحبان قدرت به منظور ثبات وضعیت موجود میدانند. مارکسیسم معتقد است در جوامع طبقاتی, اخلاق دارای خصلتی طبقاتی است. یعنی طبقات استثمارگر و طبقات استثمارشونده دراین مورد هر کدام بینش خاص خود را دارا هستند. اخلاق طبقات مسلط ابزار ایدئولوژیک آنها برای اعمال و تحکیم دیکتاتوری آنهاست. مارکس میگوید بورژوازی برای فریب خلقها همواره خصلت طبقاتی و تاریخی اخلاق راپرده پوشی کرده تا آن را نه مدافع منافع استثمارگرانه خود بلکه مدافع همه بشریت قلمداد کند.«نظام نظری اخلاق، مجموعهای است که دستورها، قواعد، اغواها و اغلاطی که طبقة حاکم برای حفظ اقتدار خود جعل کرده است، اعمال میکند و این که اخلاق مجموعه مرامهاست به این معناست که مجموعه اغواهاست[6].»
یکی از ویژگیهای جامعه آرمانی در نگاه مارکسیسیتها از بین رفتن طبقات است. جامعه آرمانی جامعهایست بیطبقه به همین دلیل در جامعه آرمانی اساساً اخلاق هیچ جایگاهی ندارد زیرا در این جامعه طبقات از بین رفته اند لذا اخلاق نیز در کار نخواهد بود. این جامعه جامعهای است بیطبقه، بیحکومت، بی تخصص، بینظام و بیخانواده. در این جامعه قانونی وجود ندارد تا به واسطه پیشگیری از تخلف از آن محتاج اخلاق باشیم. مارکس معتقد است نظام اخلاقی متعارف حاصل انحراف است و جامعه سالم بیانحراف نیازی به اخلاق ندارد[7].به بیان دیگر در نظام آرمانی کمونیستی موضوع اخلاق منتفی خواهد شد. زیرا انگیرههای فردی در چنین جامعهای ازبین خواهد رفت و دیگر هیچ کس فکر خودش نیست تا خیانت یا جنایتی مرتکب شود.[8]