ذکر  بایزید بسطامی در تذکره الاولیای عطار * قسمت دوم *

بارخدایا! تا کی میان من و تومن و تویی بود؟ منی از میان بردار تا منیت من به تو باشد، تا من هیچ نباشم.

یکی گفت: چرا امشب نماز نمی‌کنی؟

گفت: مرا فراغت نمازنیست. من گرد ملکوت می‌گردم. و هرکجا افتاده ای است دست او می‌گیرم. یعنی کاردر اندرون خود می‌کنم.

و گفت: سالها بر این درگاه مجاور بودم، به عاقبت حیرت بدیدم و جز حیرت نصیب ما نیامد.

و گفت: از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست. پس نگه کردم عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان بود.


گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم. امسال قصد حج کردم تا بروم. روزی سرپوشیده ای که در خانه است حامله بود، مگر. از همسایه بوی طعامی می‌آمد. مرا گفت: برو و پاره ای بیار از آن طعام. من رفتم. به در خانه همسایه. آن حال خبر دادم. همسایه گریستن گرفت و گفت: بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. بار از وی جدا کردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد، چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد. آن سیصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم. گفتم: نفقه اطفال کن که حج ما این است.

ادامه نوشته

ذکر  بایزید بسطامی در تذکره الاولیای عطار * قسمت اول *

و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمةالله علیه می‌گوید: هژده هزار عالم از بایزید پر می‌بینم و بایزید در میانه نبینم. یعنی آنچه بایزید است در حق محو است.

ادامه نوشته

ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی در تذکره الاولیای عطار * قسمت دوم *

و گفت: با خلق خدا صلح کردم که هرگز جنگ نکردم و با نفس جنگی کردم که هرگز صلح نکردم.

و گفت: چنانکه ما را پوست بدر آید بدر آمدم.

و گفت: مصطفی علیه السلام فردا مردانی را عرضه دهد که در اولین و آخرین مثل ایشان نبود حق تعالی بوالحسن را درمقابله ایشان آورد و گوید ای محمد ایشان صفت تواند بوالحسن صفت منست.

ادامه نوشته

سخنانی از ابوالحسن خرقانی

الهی، اگر خلق را بیازارم، همین که مرا بینند راه بگردانند، و چندان که تو را بیازردیم، تو با مایی.

تاگفتم:الله،به هیچ مخلوق بازنگردیدم.

هر کس که در این سرا  آید ، نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که بدرگاه باریتعالی به جان ارزد ، البته بر خان بوالحسن به نان ارزد.

* خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم.

 

ادامه نوشته

ابوالحسن خرقانی

بنا به گفته استاد شفیعی کدکنی :
«آنچه از او اهمیت دارد زندگی روحانی و تجارب قدسی اوست

که در ادبیات عرفانی جهان می درخشد و همتا ندارد.»


دکتر شفیعی کدکنی از حالات روحی و درونی او سخن می گوید:

«چون به گرد عرش رسیدم صف صف ملائکه پیش باز می آمدند و

مباهات می کردند که "ما کروبیانیم و ما روحانیانیم و ما معصومانیم."من

گفتم:"ما هوالله نیاییم"۴.ایشان خجل گشتند.


ادامه نوشته

آرامگاه بایزید بسطامی

مسجدی کوچک در بخش جنوب شرقی مجموعه  و فضایی در کنار آن وجود دارد که آن را متعلق به قرن دوم یا اوایل قرن سوم دانسته اند. در قسمت غربی آرامگاه بایزید دو اتاق کوچک متصل به یکدیگر وجود دارد اولی به ابعاد 2*5ر1 متر و دومی به ابعاد 2*2 متر که صومعه یا خانقاه بایزید خوانده می شود.

ادامه نوشته

معراج نامه شيخ بايزيد بسطامي

به چشم یقین در حق نگریستم بعد از آنکه مرا از همه موجودات به درجه استغنا رسانید،وبه نور خود منور گردانید وعجایب اسرار بر من آشکار کرد.وعظمت هویت خویش بر من پیدا آورد.من از حق بر خود نگرستم ودر اسرار وصفات خوی تامل کردم: نور من در جانب نور حق ظلمت بود،عظمت من در جنب عظمت حق عین حقارت گشت......

به چشم انصاف و حقیقت نظر کردم،همه پرستش خود از حق بود نه از من؛ومن پنداشته بودم که منش میپرستم

همه موجودات را به حق دیدم.

اگر دیدم به تو دیدم واگر شنیدم به تو شنیدم؛نخست تو شنیدی باز من شنیدم...

ادامه نوشته

میراث عرفانی بایزید بسطامی  در آینه دفتر روشنایی

میراث عرفانی بایزید بسطامی

در آینه

دفتر روشنایی


گرد آوردة محمّد بن علی سَهلگی

ترجمة محمّد رضا شفیعی کدکنی

 

ادامه نوشته

 اینک من آینه ام **** زیبایی شناسی زبان عرفانی بایزید بسطامی

هانری کربن معادل مناسبی برای شطح پیشنهاد می کند. او اصطلاح پارادوکس ملهم(عبارت متناقض نما) را در مقابل شطح به کار می برد. از نظر وی شطح نوعی نمادگرایی فطری است که تشابه و پارادوکس اشیا و اشخاص را نشان می دهد. هر گاه که قدم در قالب و توسط چیزی گذرا و حادث بیان گردد شطح پدید می آید.
عقیده به وجود من برتر یا فرامنی غیر از من تجربی در هستی یا در ارتباط با هستی انسان، به صور گوناگون در عرفان اسلامی حضور دارد و سابقه آن را می توان در ادیان و بینش های گنوستیک پیش از اسلام نیز جست وجو کرد. فرامن در حقیقت من ملکوتی یا بعد روحانی هر انسانی در عالم روحانی و فرشتگان است. فراق و جدایی میان من تجربی و من ملکوتی ناشی از اسارت و استغراق من تجربی در جهان مادی و متعلقات آن است.
 «گفت از خدای به خدای می رفتم تا ندا کرد از من در من که ای تو من! یعنی به مقام فنا فی الله برسیدم. «همان، ۱۴۱» در این مقام اگر بایزید سخن می گوید در حقیقیت او نیست که سخن می گوید.»، این فرامن اوست که سخن می گوید و در این مقام از بایزید خبری نیست.
دسته ای از شطحیات شکل سفرنامه روحانی دارد و عارف در طی آن از مکشوفات خود از عالم بالا حکایت می کند و گاه شکل معراج نامه دارد. معراج نامه بایزید نمونه ای از این نوع شطح است:
از بایزید شنیدم که گفت:
نظر کردم به هویت او در انانیت خویش. پس از میان برخاست نور من به نور او و عزت من به عزت او/ و قدرت من به قدرت او/ و دیدم انانیت خویش را به هویت او/ و بزرگی خویش را به بزرگی او/ و رفعت خویش را به رفعت او/ پس نظر کردم در او به چشم حق و بدو گفتم این کیست؟/ گفت: این، نه من است و نه جز من، نیست خدایی جز من.(روشنایی نامه، ۱۸۳)
پربسامدترین واژه در شطح «من» است. عارف در جست وجوی خود با خدا سخن می گوید و هم خود و هم او را می جوید. در تمامی شطحیات عارف تلاش می کند تا خود را و جایگاه خود را در جهان هستی معنی کند.
«من، نه منم. من منم زیرا که، من، من- اویم، و او، من- او» (دفتر روشنایی، ۱۴۴)
دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر (۲۴۲) بایزید را بزرگترین سراینده شعرهای منثور در فرهنگ ایرانی نامید و معتقد است که نثر صوفیه همچون مدرن ترین شعرهای امروز است. در این کتاب بخشی از شطحیات بایزید به شکل شعر نو، مصراع به مصراع زیر هم نوشته و ثابت شده که جملات وی چون شعری منثور است:
مرغی گشتم،
چشم او از یگانگی،
پر او، از همیشگی
در هوای بی چگونگی می پریدم.
در شطحیات صوفیه مهم ترین صورت هنجارگریزی و آشنایی زدایی، فراهنجاری معنایی است که منجر به زبانی مجازی، استعاری و گاه رمزی می شود.
از جمله آشنایی زدایی ها در زبان شطح، ساخت شکنی در جابه جایی نقش متکلم و مخاطب است. تغییر و گردش آزاد متکلم و مخاطب در موارد بسیاری از زبان شطحیات اتفاق می افتد. در تجربه های خاص عرفانی که من تجربی عارف فانی می شود و او مغلوب و فرامن غالب می شود، سخنان فرامن از طریق من محسوس و شنیدنی می شود.
جملات زیر از بایزید نمونه هایی از این نوع ساخت شکنی و آشنایی زدایی است:
زهد و عبادت و معرفت از من سرچشمه می گیرد. (دفتر روشنایی، ۸۳ و ۱۴۵)
من را همانندی در آسمان ها نیابند و در زمین از برای مثل من صفتی نشناسند.(دفتر روشنایی، ۱۴۴)
* الهی تو آیینه گشتی مرا و من آیینه گشتم تو را. (روزبهان بقلی، ۱۰۵)
* مثل من نبینند، مثل من بحر بی کرانه است که اول و آخر ندارد. (بدوی، ۱۴۲)
* بایزید را گفتند که حق را لوح محفوظی است و علم همه چیزی در اوست. گفت: من جمله لوح محفوظم.(روزبهان، ۱۳۲)
* مردی در سرای بایزید را کوفت. پرسید: که را می جویی. گفت: بایزید را می جویم. گفت: برو وای بر تو! جز خدای در این خانه کسی نیست. (دفتر روشنایی،۷۶ بدوی ۸۴)
نمونه های متناقض نما در کلام بایزید:
بعدک منی هو قرباک، دوری تو از من همانا نزدیکی تست.(۲۱۸)
رب أحد قریب منا بعید منا، و رب احد بعید عنا قریب منا بدوی.( ۸۵)
من در میدان نیستی رفتم. چند سال در نیستی می پریدم، تا از نیستی در نیستی نیست نیست شدم. آنگاه ضایع شدم و از ضایعی در ضایعی ضایع شدم. آنگاه در توحید نگریدم، بعد از آن که از خود و کون نیست شدم.(روزبهان، ۸۳)

ادامه نوشته

سلطان العارفین بایزید بسطامی

قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هزگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیره زنی.


جنید نهاوندی (بغدادی) عارف بزرگ ایرانی در قرن سوم هجری درباره بایزید بسطامی گفته است:  

بایزید در میان ما چون جبرئیل است، در میان ملائکه، و هم او گفته است: نهایت میدان جمله روندگان که بتوحید روانند، بدایت میدان این خراسانی است جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دلیل بر این سخن آنست که بایزید میگوید: دویست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد.


ادامه نوشته

سخنانی از بایزید

چند سالی من نگهبان دل بودم و چندسالی دل نگهبان من ، چند سالیست که نه من خبر از دل دارم و نه دل خبر از من.

به صحراشدم،

دیدم که عشق باریده بود،

آن گونه که پای ، به برف فرو می رود،

پای من به عشق فرو می رفت!

*************


و  لب خویش می مزید و می گفت  هم شرابم هم شراب خوار و هم ساقی . 

و گفت ذاتم را در دو كون جستجو كردم و نیافتم  و گفت زمانی خندیدم و زمانی گریستم و امروز نه می خندم نه می گریم  و گفت غیبی اشكار است و شهودی ناپیدا ،من در غیب حاضر و در شهود موجودم .

سبحانی ما اعظم الشانی

ادامه نوشته