نام و نسب بایزید بسطامی

ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان (زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان گشود. تولد او به سال 131 هجري ثبت شده و جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.

اساتید بایزید بسطامی در تصوف

چنين ميماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف ميشد و خود نميدانست. گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است. قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هرگز نميرد. و باز پرسيدند که پير تو در تصوف که بود؟ گفت: پيره زني.

بهر حال جهت زندگاني اين عارف بزرگ ايراني مبهم بوده و اطلاع ما نیز در اين باره بسيار محدود و ناقص میباشد. ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است بهيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم ميشود که وي مردي بزرگ بوده است. به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نميگنجيد. حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.

در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخته است. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نمیباشد.

بایزید بسطامی و امام جعفر صادق

بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هر جايي با ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق بوده است. به روايتی دو سال براي امام سقائي کرد تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي امام به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور. بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ امام فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي.

وفات بایزید بسطامی

سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات، سال 261 هجري را درست تر پنداشته اند.

خویشان بایزید بسطامی

بموجب روايت سهلکي، بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله، وي برادر ميانه بود. برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده ميشد. بعدها برادر زاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار ميبست و در تکريم بايزيد بسيار ميکوشيد.

احوال و اسرار بایزید بسطامی

به روايت سهلکي، بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، پيش اين برادر زاده خويش آشکار ميکرد. گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور ميبرم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم. هنگام وفات بايزيد، ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست. ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.

حکایت شیخ فرید الدین عطار

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذکرة الاولياء مينويسد: «نقلست که گفت مردي در راه حج پيشم آمد گفت: کجا ميروي؟ گفتم: به حج. گفت: چه داري؟ گفتم: دويست درم. گفت: بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت: چنان کردم و باز گشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم. آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من. و گفت: کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.

نظم مولانا درباره بایزید بسطامی

بايـزيد انـدر سـفـر جـسـتـي بـسـي      تا بـيابـد خـضـــر وقـت خـود کـسـي

ديد پـيـري بـا قـدي هـمچـون هـلال       بـود در وي فـــرو گـفـتــــــار رجــــال

بـايـزيـد او را چـــو از اقـطـاب يـافـت        مسکنت بنمود و درخدمت شتافت

پـيش او بنشست مي پرسيد حال        يافتش درويش و هــم صاحب عيال

گفت: عزم تو کجــا؟ اي بــايــزيــد!        رخت غربت را کجا خـواهي کـشيد

گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه        گـفـت: هين با خود چه داري زادره

گفت: دارم از درم نــقـــره دويست        نک ببسته سست برگوشه رديست

گفت: طوافي کن بگردم هـفت بـار        ويــن نـکـوتـر از طـواف حـــج شمار

و آن درمهـا پيش من نــه اي جـواد        دان کـه کـردي و شـد حـاصـل مراد

عمـر کردي، عـمــر بـاقـي يـافـتـي        صاف گـشتـي بـر صـفـا بـشتافتـي

حق آن حقي که جانت ديده است        که مرا بر بيت خود بـگــزيـده است

کعبـه هر چندي که خانه بر اوست        خلقت من نـيـز خـانــه سـر اوسـت

تـا بـکـرد آن خـانه را در وي نــرفـت        وندريـن خـانـه بـجـز آن حــي نرفت

چـون مــرا ديـدي خــدا را ديده اي         گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـرديـده اي

خدمت من طاعت و حمد خداست        تا نپنداري که حق از من جـداست

چـشـم نـيـکـو بـاز کـن در من نگر          تـا بـبـيـنــي نور حق اندر بـشــــر

کعبه را يک بار "بيتي" گفت يــــار          گـفـت: (يا عبدي) مرا هفتاد بـــار

بـايـزيـدا کـعـبـه را دريـــــافـــتـــي          صـــد بها و عــز و صـــد فـر يافـتي

بايزيد آن نکتـه ها را گـوش داشت         همچوزرين حلقه اي درگوش داشت

بایزید بسطامی و جنید بغدادی

جنيد بغدادي عارف بزرگ قرن سوم هجري درباره بايزيد بسطامي گفته است: بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است. در ميان ملائکه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله روندگان که بتوحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند. دليل بر اين سخن آنست که بايزيد ميگويد: دويست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.

بایزید بسطامی و شيخ ابو سعيد ابوالخير

شيخ ابو سعيد ابوالخير عارف مشهور قرن پنجم هجري درباره بايزيد چنين گفته است: هژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.

حکایاتی از بایزید بسطامی

وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است.

به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي.

در يک مجلس که وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان ميکند و فلان از بهمان. بايزيد گفت: مسکينان اند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته ايم که نمي ميرد.

در بسطام به روزگار بايزيد تعداد زرتشتيان هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي که وي به خدا و دين نشان ميداد ميبايست تأثير جالبي در چنان محيط کرده باشد. بايزيد با زرتشتيان بسيار محبت ميکرد. بطوري که نوشته اند زرتشتي ايي با وي همسايه بود. يکشب کودک وي ميگريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و تحسين ياد کرد. همين مايه شفقت بايزيد اين خانواده زرتشتي را سرانجام به اسلام رهنمون شد.

يک روز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود. باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اينباره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از صاحب ديوار حلالي بخواهم و اين، از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و ميگويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد. در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به اعجاب و تحسين واميداشت.

 عامه مسلمانان به اين زاهد به ظاهر امي بيش از فقهاء و مشايخ اعتقاد ميورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد من طاقت آن را ندارم و اگر آنست که شما بکار ميداريد طالب آن نيستم. بايزيد در مورد ديگر ميگويد: «من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني».

کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسي چيست؟ گفت: من و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سئوال کننده را متعجب ديد توضيح داد: «هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فرا چنگ آورد او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا خويشتن را در خويش ميبيند».

شمس تبريزي و بايزيد بسطامي

راجع به انقلاب و آشفتگي مولانا جلال الدين رومي، افلاکي روايت کرده که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استري سوار شده باتفاق جماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد: «ما عرفناک حق معرفتک» و بايزيد بسطامي ميگويد: «سبحاني ما اعظم شأني». مولانا بطوري آشفته شد که از استر بيفتاد و مدهوش شد چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره اي با او خلوت داشت.

بايزيد بسطامی در تذكرة الاولياء

آن خليفه الهی، آن دعامه نامتناهی، آن سلطان العارفين، آن حجة الخلايق اجمعين، آن پخته جهان ناکامی، شيخ بايزيد بسطامی رحمة الله عليه، اکبر مشايخ و اعظم اولياء بود و حجت خدای بود و خليفه بحق بود و قطب عالم بود و مرجع اوتاد و رياضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقايق نظری نافذ و جدی بليغ داشت و دايم در مقام قرب و هيبت بود. غرقه انس و محبت بود و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت و روايات او در احاديث عالی بود و پيش از او کسی را در معانی طريقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در اين شيوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشيده نيست تا به حدی که جنيد گفت: بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است در ميان ملائکه. و هم او گفت: نهايت ميدان جمله روندگان که به توحيد روانند بدايت ميدان اين خراسانی است. جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند. دليل بر اين سخن آن است که بايزيد میگويد: دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد. و شيخ ابوسعيد ابوالخير رحمة الله عليه میگويد: هژده هزار عالم از بايزيد پر میبينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعنی آنچه بايزيد است در حق محو است. جد وی گبر بود و از بزرگان بسطام يکی پدر وی بود. واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر. چنانکه مادرش نقل کند: هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی تو در شکم من در تپيدن آمدی و قرار نگرفتی تا باز انداختمی. و مصداق اين سخن آن است که از شيخ پرسيدند که مرد را در اين طريق چه بهتر؟ گفت: دولت مادر زاد. گفتند: اگر نبود؟ گفت: تنی توانا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: دلی دانا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: چشمی بينا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگ مفاجات.

نقل است که چون مادرش به دبيرستان فرستاد چون به سوره لقمان رسيد و به اين آيت رسيد «ان اشکرلی و لوالديک» خدای میگويد مرا خدمت کن و شکر گوی و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی. استاد معنی اين آيت میگفت. بايزيد که آن بشنيد بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگويم. استاد دستوری داد. بايزيد به خانه آمد. مادر گفت: يا طيفور به چه آمده ای؟ مگر هديه ای آورده اند يا عذری افتادست؟ گفت: نه که به آيتی رسيدم که حق میفرمايد ما را به خدمت خويش و خدمت تو. من در دو خانه کدخدايی نتوانم کرد. اين آيت بر جان من آمده است. يا از خدايم در خواه تا همه از آن تو باشم و يا در کار خدايم کن تا همه با وی باشم. مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خويشتن به تو بخشيدم. برو و خدا را باش. پس بايزيد از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات میگرديد و رياضت میکشيد و بیخوابی و گرسنگی دايم پيش گرفت و صد و سيزده پير را خدمت کرد و از همه فايده گرفت و از آن جمله يکی صادق بود. در پيش او نشسته بود. گفت: بايزيد آن کتاب از طاق فروگير. بايزيد گفت: کدام طاق؟ گفت: آخر مدتی است که اينجا میآيی و طاق نديده ای؟ گفت: نه! مرا با آن چه کار که در پيش تو سر از پيش بردارم؟ من به نظاره نيامده ام. صادق گفت: چون چنين است برو. به بسطام باز رو که کار تو تمام شد.

نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پير بزرگ است. از دور جايی به ديدن او شد. چون نزديک او رسيد آن پير را ديد که او آب دهن سوی قبله انداخت. در حال شيخ بازگشت. گفت: اگر او را در طريقت قدری بود خلاف شريعت بر او نرفتی. نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود. هرگز در راه خيو نينداختی حرمت مسجد را.

نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسيد که در هر مصلی گاهی سجده باز میافکند و دو رکعت نماز میکرد. میرفت و میگفت: اين دهليز پادشاه دنيا نيست که به يکبار بدينجا برتوان دويد. پس به کعبه رفت و آن سال به مدينه نشد. گفت: ادب نبود او را تبع اين زيارت داشتن. آن را جداگانه احرام کنم. بازآمد سال ديگر جداگانه از سر باديه احرام گرفت و در راه در شهری شد. خلقی عظيم تبع او گشتند. چون بيرون شد مردمان از پی او بيامدند. شيخ باز نگريست. گفت: اينها کی اند؟ گفتند: ايشان با تو صحبت خواهند داشت. گفت: بار خدايا! من از تو در میخواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان. گفتم ايشان را به من محجوب گردان. پس خواست که محبت خود از دل ايشان بيرون کند و زحمت خود از راه ايشان بردارد نماز بامداد بگزارد پس به ايشان نگريست. گفت: «انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی». گفتند: اين مرد ديوانه شد. او را بگذاشتند و برفتند و شيخ اينجا به زبان خدای سخن میگفت. چنانکه بر بالای منبر گويند: حکاية عن ربه. پس در راه میشد. کله سر يافت بر وی نوشته: صم بکم عمی فهم لايعقلون. نعره ای زد و برداشت و بوسه داد و گفت: سر صوفی ای مینمايد در حق محو شده و ناچيز گشته نه گوش دارد که خطاب لم يزلی بشنود نه چشم دارد که جمال لايزالی بيند نه زبان دارد که ثنای بزرگواری او گويد نه عقل و دانش دارد که ذره ای معرفت او بداند. اين آيت در شان اوست. و ذوالنون مصری مريدی را به بايزيد فرستاد. گفت: برو و بگو که ای بايزيد! همه شب میخسبی در باديه و به راحت مشغول میباشی و قافله درگذشت. مريد بيامد و آن سخن بگفت. شيخ جواب داد: ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد چون بامداد برخيزد پيش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود. چون اين سخن به ذالنون باز گفتند بگريست و گفت: مبارکش باد! احوال ما بدين درجه نرسيده است و بدين باديه طريقت خواهد و بدين روش سلوک باطن.

نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود.کسی گفت: بيچاره آن اشترک که بار بسيار است بر او و اين ظلمی تمام است. بايزيد چون اين سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد! بردارنده بار اشترک نيست. فرو نگريست تا بار بر پشت اشتر هست؟ بار به يک بدست از پشت اشتر برتر ديد و او را از گرانی هيچ خبر نبود. گفت: سبحان الله! چه عجب کاريست. بايزيد گفت: اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز کنيد و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه بايد کرد؟ پس چون برفت و مدينه زيارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن. با جماعتی روی به بسطام نهاد. خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جايی به استقبال او شد. بايزيد را مراعات ايشان مشغول خواست کرد و از حق باز ميماند. چون نزديک او رسيدند، شيخ قرصی از آستين بگرفت. و رمضان بود. به خوردن ايستاد. جمله آن بديدند از وی برگشتند. شيخ اصحاب را گفت: نديديد. مساله ای از شريعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند. پس صبر کرد تا شب در آمد. نيم شب به بسطام رفت فرا در خانه مادر آمد گوش داشت. بانگ شنيد که مادرش طهارت ميکرد و ميگفت: بار خدايا! غريب مرا نيکو دار و دل مشايخ را با وی خوش گردان و احوال نيکو او را کرامت کن. بايزيد آن ميشنود گريه بر وی افتاد پس در بزد. مادر گفت: کيست؟ گفت: غريب توست. مادر گريان آمد و در بگشاد و چشمش خلل کرده بود و گفت: يا طيفور! دانی به چه چشم خلل کرد؟ از بس که در فراق تو ميگريستم و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم.

نقل است که شيخ گفت: آن کار که باز پسين کارها ميدانستم پيشين همه بود و آن رضای والده بود و گفت: آنچه در جمله رياضت و مجاهده و غربت و خدمت ميجستم در آن يافتم که يک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود در جوی رفتم آب آوردم. چون باز آمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود کوزه بر دست ميداشتم چون از خواب در آمد آگاه شد. آب خورد و مرا دعا کرد که ديد کوزه بر دست من فشرده بود گفت: چرا از دست ننهادی؟ گفتم: ترسيدم که تو بيدار شوی و من حاضر نباشم. پس گفت: آن در فرا نيمه کن. من تا نزديک روز ميبودم تا نيمه راست بود يا نه و فرمان او را خلاف نکرده باشم همی وقت سحر آنچه ميجستم چندين گاه از در درآمد.

نقل است که چون از مکه ميآمد به همدان رسيد تخم معصفر خريده بود. اندکی از او بسر آمد برخرقه بست. چون به بسطام رسيد يادش آمد خرقه بگشاد مورچه ای از آنجا بدر آمد. گفت: ايشان از جايگاه خويش آواره کردم برخاست و ايشان را به همدان برد. آنجا که خانه ايشان بود بنهاد تا کسی که در التعظيم لامرالله به غايت نبود الشفقة علی خلق الله تا بدين حد نبود. و شيخ گفت: دوازده سال آهنگر نفس خود بودم در کوره رياضت ملامت بر او ميزدم تا از نفس خويش آينه ای کردم. پنج سال آينه خود بودم به انواع عبادت و طاعت آن آينه ميزدودم. پس يک سال نظر اعتبار کردم بر ميان خويش ـ از غرور و عشق ـ و به خود نگریستم. زناری ديدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خويش پسنديدن. پنج سال ديگر جهد کردم تا آن زنار بريده گشت و اسلام تازه بياوردم. بنگريستم همه خلايق مرده ديدم. چهار تکبير در کار ايشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بی زحمت خلق به مدد خدای به خدای رسيدم.

نقل است که چون شيخ به در مسجدی رسيدی ساعتی بايستادی و بگريستی. پرسيدند: اين چه حال است؟ گفتی: خويشتن را چون زنی مستحاضه مييابم و که تشويش ميخورد که به مسجد در رود و مسجد بيالايد. نقل است که يکبار قصد سفر حجاز کرد. چون بيرون شد بازگشت گفتند: هرگز هيچ عزم نقص نکرده ای اين چرا بود؟ گفت: روی به راه نهادم زندگی ديدم تيغی کشيده که اگر بازگشتی نيکو و الا سرت از تن جدا کنم. پس مرا گفت: «ترکت الله ببسطام و قصدت البيت الحرام» خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی. نقل است که گفت: مردی در راه پيشم آمد. گفت: کجا ميروی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دويست درم. گفت: بيا به من ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اين است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.


به نقل از سایت فرهنگسرا با اندکی تصرف

منبع ابنترنتی :http://gomgashtehdel.blogfa.com/post-65.aspx