رنج، حقیقت عینی یا اعتبار ذهنی
منبع اینترنتی این پست:http://avakh.blogsky.com/1389/06/28/post-4/
رنجی که از بودن در هستی میبریم ساختی عینی و مستقل از ذهن ما دارد یا اعتباری و ذهنساختهی ماست؟ به زبان فیلسوفان غربی، آیا باید رنجیدن را پدیداری ابژکتیو خواند یا سوبژکتیو؟
پرسش بالا دیری است که ذهنم را به خود مشغول ساخته. برای یافتن پاسخی به آن، بارها
و بارها به کتب فلسفی مختلف روجوع کردم و سخن هر فیلسوفی را جویا شدم. پاسخی که عموم
فیلسوفان به این پرسش گفتهاند اما برایم به هیچ رو پسندیدنی نبود. در آخر بر آن
شدم تا با مایهی فلسفی زندگانی خویش، پاسخی درخور بیابم. شاید خودستایانه به نظر
آید اما باید بگویم که هیچ پاسخی مانند پاسخ خود، به دلم ننشست.
پاسخ عمومی فیلسوفان این است که: مقوله درد و رنج، مانند هر مقوله فلسفی دیگری یا
اعتباری و ذهنی ست یا عینی و تجربی. همچنین برای روشن ساختن این که یک مفهوم در
زندگی دارای کدام وجه هست، آزمون سادهایوجود دارد. به این شکل که هر پدیدار و
مقولهای که بتوان برای آن وجودی در هستی، مستقل از ذهن هر فرد در نظر گرفت، آن
مقوله عینی است و اگر کم و کیف پدیداری تابع ذهن فرد باشد آن را اعتباری و ذهنی میخوانند.
بر این اساس، میتوان پاسخ سادهای برای این پرسش یافت: مقوله رنجیدن از آنجا که
به پیشفرضهای ذهنی فردی بازمیگردد، اعتباری است. چه بسا اتفاقی برای من رنج آور
و برای دیگری عادی باشد و همین نشانگر ذهنی بودن آن است. البته باید در ادامه این
را افزود که درد زیستانهای(بیولوژیکی) و ناتوانی جسمانی، برون از این قاعدهاند،
چرا که در علوم تجربی برای این دست مفاهیم، تعاریفی جهانروا و ابژکتیو دادهاند
که دیگر تابع ذهنیات افراد نیست.
چنانکه پیشتر نیز گفتم پاسخهایی مانند این، مرا به هیچ رو راضی نمیکرد. پاسخی که
من به این پرسش میدهم اما چنین است:
در سنت فیلسوفان وجودی (به ویژه هایدگر) هستی را به گونهای دیگر تعریف میکنند، بنابراین پاسخ فوق که پایه در تعریفی پوزتیویستیک از هستی دارد، از نظرگاه آنان نادرست قلمداد میشود. البته رهیافت شخص من به مراتب به هگل نزدیکتر است تا هایدگر، اما میتوان روی هم رفته گفت که من نیز در رد رهیافت پوزتیویستها با هایدگر هم داستانم. چنانکه میدانید، جهان از دید فیلسوفان پوزتیویست جهانی سرتاپا کمی، مکانیکی و مستقل از گوهر اندیشنده (سوژه دکارتی) است. یعنی من اندیشهگر میتوانم به مطالعه کمی جهان «آن گونه که هست» بپردازم و این راه تنها راه کسب معرفت معطوف به حقیقت است. حال آنکه در دید فیلسوفانی چون هگل و هایدگر و هوسرل، هستی عبارت است از نسبتهایی که من با پدیدارها برقرار میسازم. این نسبتها اما نسبتهایی کیفیاند. از نظر هگل و هوسرل، نسبتهای کمی خود یکی از نسبتهای کیفی ممکن است ولی بی شک تمامی این نسبتها نیست. به دیگر سخن، معرفت کمی از هستی –مانند دانش فیزیک – خود یکی از معارف اما سطحیترین معارف است. این که به طور مثال با دیدن یک گل، به بررسی مختصات فیزیکی و زیستی آن بپردازیم، یک نوع هستی و نسبت برقرار کردن با پدیده «گل» هست و این که آن را ببوییم نسبتی دیگر است و این که از دیدن صرف آن لذت ببریم و یا خاطره یا قطعهای ادبی در باب گل را به یاد آوریم هم نسبتی دیگر است. در این سبک فلسفیدن، ما با یک هستی واحد و مستقل از سوژه رو به رو نیستیم و چونان که میبینید، ما هستیهای گوناگونی داریم که البته هستی فیزیکدانان هم یکی از این هستیهاست.
حال با این تعریف، که هستی را به مثابه مجموعه نسبتهای کیفی سوژه (فرد) با پدیدارها میداند، میتوان به بحث اعتباری یا ذهنی بودن مقوله رنج بازگشت. رنج، به یک معنا چیزی نیست جز نسبت دردآلود فرد با هستی پیرامونش. از باب نمونه، فردی که عاشق است، هر پدیداری در هستی را چونان فهم میکند که توگویی آن نمادی از معشوق اوست و در عین حال معشوق او نیست. در نتیجه، رنج و درد حاصل از فراغ و دوری از معشوق چنان هستی پیرامون عاشق را فرا میگیرد که بیراه نیست اگر بگوییم که جهان عاشق جز رنج دوری از معشوقش نیست. با این تعریف، درد و رنج خود نوعی نسبت با پدیدارها و در نتیجه خود یک هستی است. حال اگر به معیار اعتباری و حقیقی بودن مفاهیم بازگردیم و حقیقی را به معنای مطابق با هستی بدانیم، رنج و درد، خود نه تنها مقولهای حقیقی که خود عین حقیقت و عینت خواهد بود.
این پاسخ من بود، اما پیشنهاد میکنم شما نیز به پاسخ این پرسش، بیاندیشید: «رنج، حقیقت عینی ست یا اعتبار ذهنی؟»
رنج، اما زیستن
دومین شیوه یافتن معنا از طریق ارزش های خلاق (Creative Values) است. این عقیده سنتی اگزیستانسیالیستی است که بر طبق آن، شخص با درگیر شدن در برنامه ها و نقشه هایش، یا در برنامه و طرح زندگی خود، به معنا می رسد.
سومین شیوه یافتن معنا، ارزش های گرایشی (attitudinal Values) نام دارد که فقط عده اندکی از آن بهره دارند. ارزش های گرایشی مشتمل اند بر فضایلی (Virtues) چون: شفقت، شجاعت، شوخ طبعی و غیره. اما مشهورترین نمونه ای که فرانکل می آورد، عبارت است از یافتن معنا از طریق رنج بردن. با یافتن معنا می توان رنج را با وقار و متانت تحمل کرد. فرانکل خاطرنشان می کند که اشخاص به شدت بیمار، اغلب فرصتی برای تحمل شجاعانه رنج ندارند
با وجود این، ارزش های تجربی، خلاق و نگرشی صرفاً نمودهای روئین و ظاهری چیزی بسیار بنیادی ترند که فرانکل آن را فرامعنی یا تعالی می نامد. در اینجا، گرایش دینی فرانکل را مشاهده می کنیم: فرامعنی، در واقع، این عقیده است که معنای غایی (Ultiwate meaning) در زندگی هست. معنایی که نه به انسان های دیگر، نه به طرح و برنامه ما و نه حتی به وقار و متانت ما منوط است. این اشاره ای است به خدا یا معنای معنوی.
تجارب فرانکل در اردوگاه های مرگ بود که او را به این نتایج رساند: «به رغم همه بدویت های جسمی و روانی که در اردوگاه ها به اجرا درمی آورد، این امکان وجود داشت که حیات معنوی (Spiritual life) پر رنگ تر شود... زندانی ها می توانستند برای نیل به یک زندگی با غنای روحی و آزادی معنوی، خود را از محیط پیرامون وحشتناک شان دور نگه دارند. بی گمان این سخن در تقابل با دیدگاه زیگموند فروید (The of on Tllusion) در کتاب آینده یک پندار است که:« دین روا ن نژندی بی اختیار کلی نوع بشر است.»
ویکتور فرانکل هم به خاطر برخی جزئیات درمانی رویکردش و هم به خاطر رویکرد جامع اش معروف است. نخستین جز درمانی رویکردش، فنی است که به قصد ناهمسو(Paradoxical intention) معروف است و در از میان بردن تسلسل روان نژندی که حاصل دلشوره و قصد گزاف است، به کار می رود. در قصد ناهمسو، شخص قصد خود چیزی را می کند که از آن ترس دارد. برای مثال، فرانکل می گوید که اگر شما از مشکل بی خوابی رنج می برید، کوششی برای به خواب رفتن نکنید و این روبه آن رونشوید، بلکه برخیزید و تا آنجا که می توانید سعی کنید بیدار بمانید! پس از مدتی می بینید که به تخت خواب خود می خزید.
فن دوم نا- بازتاب (dere flection) نام دارد. فرانکل براین باور است که بسیاری از مشکلات ریشه در تأکیدی بیش از حد برخود دارد. با تغییر توجه و [معطوف کردن آن] از خود به دیگران، مشکلات از میان می روند.
شاید مهم ترین وظیفه درمانگر یاری رساندن به مراجعه کننده باشد در کشف دوباره دینداری نهانی که، بنابه اعتقاد فرانکل، در همه ما وجود دارد. با وجود این، کشف دوباره دینداری نهان، به اجبار و زور ممکن نیست: «دینداری نهان به موقع خود بروز و ظهور پیدا می کند و هرگز نمی توان کسی را وادار به بروز ظهور آن کرد.»
ویکتور فرانکل بنیانگذار مکتب معنا درمانی
اینجا وین است سال 1942.
آسمان روشن است، اما ساعت نیمه شب را نشان میدهد. صدای چکمه سربازان سکوت شب را میشکند. اخبار وحشتناکی از جنگ خواب را از چشمان شهر، گرفته است. اخباری از کشتن آدمها با تصاویری از جنایات جنگی پخش میشود. تصاویری که حتی تصورش لرزه بر تن و روح آدمی میاندازد.
صدای چکمه سربازان هر لحظه نزدیکتر میشود نکند نکند که ....
سربازی در خانه را به شدت میکوبد، بدون آن که منتظر باز شدن در بماند پیش دستی کرده، در را میشکند. زن و مردی میانسال همراه با خانوادهاش به جرم یهودی بودن به آشویتس برده شدند.
مردی
که توانست زندگی را از دریچه دیگری ببیند. بنیانگذار مکتب نو در روان
درمانی به نام لوگوتراپی (معنا درمانی) شد. دکتر ویکتور فرانکل در سال 1905
در وین به دنیا آمد. درجه دکترای خود را از دانشگاه وین گرفت و مسئول مرکز
راهنمای جوانان شد.
در سالهایی که در وین با هموطنانش زندگی میکرد، همپای آنان برای افتخار نام کشورش کوشید با آغاز جنگ همچون دیگر هموطنانش به فکر کشور بود اما ناگاه متوجه شد که خود نیز اسیر بازی زندگی شده است.
بازی که او را به زندانی شماره 119104 آشویتس مبدل ساخت. زندانی که عزیزترین عزیزانش را از او گرفت. (همسر، مادر، پدر و خواهرش را) چهره شکنجه و کشته شدن همنوعانش را نشانش داد و تک تک سلولهای او را با رنج آشنا ساخت. اما او چگونه به سرنوشت نگاه کرد .... . او باور داشت آنچه انسانها را از پای درمیآورد رنج و سختی زندگی نیست بلکه از بین رفتن معنای زندگی است. معنی تنها در لذت و شادمانی نیست بلکه در رنج و مرگ نیز هست.
از دیدگاه او زندگی جاده پرپیچ و خمی است، پشت هر پیچ داستانی قرار دارد. داستانی نیمه نوشته که اگر چه برخی از قسمتهای آن بر ما تحمیل میشود اما در نهایت این ما هستیم که با زاویه دید خود به این قسمتها شکل میدهیم، دیگر قسمتهای آن را میسازیم. همهی ما در زندگی گرفتار شرایطی میشویم که خود به وجود آورنده آن نبودیم، بیماری، مرگ عزیزی یا .... درست است که در به وجود آمدن آنها آزاد نبودیم اما قادریم در مقابل مصیبت، خود تصمیم بگیریم که تسلیم شویم یا در مقابل آن قد علم کنیم.
امروزه از روش لوگوترابی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعبالعلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجهه میشوند و ... استفاده میشود.
به آنان کمک میکنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.
مردی که پس از جنگ سرافرازانه به وطنش بازگشت و با روش جدید درمان به کمک همنوعانش شتافت.
او به همنوعانش آموخت که گرد و غبار عینک خود را بزدایند و بدانند که به جای امکانات، میتوانند واقعیت را در اختیار گیرند.
واقعیاتی که محتوی آن تنها کارهای انجام داده شده نیست، بلکه عشق و محبتی است که به دردها و رنجهایی میورزد که آن را شجاعانه به دوش میکشد.
تأملي بر نظريه «لوگوتراپي» اميل فرانكل: اراده معطوف به معنا
معنا درمانی ( لوگوتراپی )
دکتر فرانکل بر اساس تجربه شخصی اش در زندان و در اردوگاه اجباری آلمانیها در زمان جنگ جهانی دوم در آشویتس، همه خویشاوندان خویش را از دست داد، اما پس از تحمل رنجهای شدید و عمیق، از این تجارب شخصی خویش استفاده نمود و پایه گذار روش معنا درمانی شد. چرا که از دردهای خویش درس گرفت و حکمت آنها را دریافت.وی معتقد است نوروزها ( ناراحتی های عصبی و روانی ) چندین نوع هستند که برخی از آنها ( از جمله روان نژندی نئوژنیک) ناتوانی بیمار در پیدا کردن معنا و مسوولیت زندگی در خویش می باشد که در اثر ناکامی در معناطلبی بوجود آمده اند. وقتی انسان هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشد چه می کند؟ نخستین چیزی که به نجات انسان می آید کنجکاوی سرد جدا مانده ای است که انسان را متوجه سرنوشت خود می کند. پس از آن بکار بستن شگردهایی برای حفظ باقی مانده زندگی با آنکه شانس زنده ماندن ناچیز است. به قول نیچه : " کسی که چرایی برای زندگی یافته است، با هر چگونه ای خواهد ساخت."
علت ایجاد و ظهور نِوروزهای نئوژنیک از دیدگاه لوگوتراپی، تعارض و
کشمکش بین سائقها و غرایز نیست، بلکه حاصل از برخورد ارزشهاست.در این
زمان تعارضات اخلاقی و ناکامی وجودی نقش اصلی دارند. مانند آرزوی داشتن
زندگی پرمعنا و سرخوردگی ناشی از نرسیدن به این آرزو.
لوگوتراپی به جای ریشه یابی علل ناآگاهی مسائل، ( بطور صادقانه و خستگی ناپذیر) با مسائل روحانی فرد برخورد می کند و ناتوانی بیمار را در پیدا کردن معنا و مسئولیت زندگی خویش، بر اثر ناکامی در معناطلبی می داند.
روشهای معنا یابی
الف ) عشق
بـــــ) شوخی
پــــ ) ترسیم روشن و دقیق از عواطف خود
تـــــ) تجربه ارزشی والا
ر ) معنای رنج
مهمترین روشهای درمانی لوگوتراپی
الف ) اضطراب پیش بین
هرآنچه که بیمار از آن وحشت دارد، به سرش می آید. به عبارت دیگر ترس خود عامل پدیدار شدن چیزی می شود که بیمار به شدت از وقوع آن وحشت داشته است. مثل سرخ شدن چهره در حضور دیگران.
بــــ) قصد متضاد
هرقدر فرد بخواهد سعی کند ترسش را نشان ندهد، بیشتر می ترسد و کمتر موفق می شود. انجام هر کاری که با قصد و توجه مفرط پیگیری شود، ناممکن است ( مثل بی خوابی، هرچه بیشتر سعی کنیم با بیخوابی مبارزه نماییم کمتر موفق خواهیم بود.) بنابراین لوگوتراپی، تکنیک خود را بر قصد متضاد استوار می کند. در این روش از بیمار خواسته می شود حتی برای یک لحظه نیز که شده وقوع آنچه را بشدت از آن می ترسد، با قصد مفرط طلب کند ( مثلا ً اگر در حضور دیگران به شدت عرق می کند، به خودش بگوید و در نهایت بخواهد که در حد نهایت عرق کند).
پــــ ) تبدیل تراژدی به پیروزی
اگر انسان قابلیت تبدیل تراژدی به پیروزی را نداشته باشد، در واقع به انسان بعنوان سیستم بسته ای می نگریم که در آن فعل و انفعالاتی از دینامیکها در کار است. انسان آزاد و آگاه است و می تواند در صورت ضرورت خود را در جهت بهتر شدن تغییر دهد و تجربه منفی خود را به موضوعی مثبت و سازنده مبدل سازد. بستن چشم به روی واقعیت، واقعیت را از بین نمی برد.
لوگوتراپی و مراحل تحلیل وجودی در روان درمانی «امیل فرانکل»
این روش بر ۳ پیش فرض اساسی استوار است:
الف) زندگی در هر شرایطی دارای معناست،
ب) انسان اراده معطوف به معنا دارد و این اراده به نیاز مدام انسان با جست وجو نه برای خویشتن، بلکه برای معنایی که به هستی منظور می بخشد، ارتباط می یابد،
ج) انسان تحت هر شرایطی از این آزادی بهره مند است که اراده معطوف به معنا را به ظهور رساند و معنایی بیابد.
روانکاوی اگزیستانسیال
این نوع روانکاوی مبتنی است بر این باور وجودی که انسان موجودی تنها در جهان است. این احساس تنهایی به بی معنایی می انجامد که تنها راه پایان دادن به آن ساختن معانی و ارزشهایی توسط انسان است برای خود. روانکاوی اگزیستانسیال معتقد است که در ساختن انتخابهایمان ما کاملا مسوول اعمال و نتایج آن هستیم . یک روانکاو وجودگرا به بیمارش کمک می کند تا بتواند به مدیریت اضطراب ها و نگرانی هایش بپردازد و در ایجاد انتخابهایی جدید و صحیح موفق شود.
روانکاوی اگزیستانسیال با این باور اغاز می شود که گرچه انسانها ذاتا تنها هستند اما با یکدیگر ارتباط دارند و به این رابطه وابسته اند.انسان ها می خواهند که برای بقیه مهم باشند به بیان دقیق تر آنها اعتبار خود را از دیگران می گیرند اما در این دیدگاه انسانها باید بدانند که نمی توانند برای داشتن اعتبار به دیگران تکیه کنند. و با ابن تفکر است که باید بدانیم اساسا موجوداتی تنها هستیم. در واقع آنها باید به دنبال این اعتبار به درونشان بروند.
در نهایت اینکه انسان موجودی مسوول است. تنهایی ، جدایی از سایرین و آزادی اش در انتخاب مفهوم زندگی اش بدین معناست که هیچ کس نمی تواند به خاطر مشکلاتش دیگری را سرزنش کند.
بدین ترتیب در روانکاوی وجود گرا هیچ کژکارکرد یا امری به عنوان بیماری وجود ندارد. هر شیوه ای از زندگی صرفا ابراز یک نوع انتخاب است که فردی برای زندگی اش برگزیده است.
به هر حال ممکن است برخی افراد احساس کنند که قادر به کنار آمدن با این اضطراب ناشی از تنهایی نیستند. بنابراین وظیفه یک روانکاو وجودگرا این نیست که شخصیت فرد را تغییر دهد او فقط به فرد کمک می کند که این احساس تنهایی را بپذیرد.
روان درمانی برمبنای هستی گرایی
تحلیل وجودیاروان درمانی اگزستانسیالیستی اساساً متمركزبربودن شناسی است .نكته اصلی دراین دیدگاه این است كه من دراین نقطه زمانی مكانی وجوددارم ومشكل من این است كه چطوربه این حقیقت واقف شوم وچه بایددراین رابطه انجام دهم .درمانگروجودی كارش كشف مجددانسان درفرهنگ تجزیه شدن ( تكه تكه شدن) وازخودبیگانگی است ودرواقع به تجارب حال حاضرخوداهمیت می دهد.
تكیه تحلیل وجودبربودن درجهان است.هدف درمان این است كه بیماروجودخودراواقعاً ونه بصورت ازخودبیگانه تجربه كند.
باتكیه بركنون – اینجابتوانددرهرآن ، به طورمعنی داری خودش باشد ، باخودش ودیگران ارتباط واقعی تری داشته باشد . بابرخی ازمشكلات ، بدون احساس ناكامی ،خشم یااضطراب زندگی كندوآنهارابپذیرد.یعنی محدودیت هائی رابپذیردكه جزئی ازوجودانسان است .
هستی درمانی رامی توان عبارت دانست ازفرارازتحریفهاوقبول درستی وصداقت آنچه درباره خودمیدانیم .
روان درمانگري اگزيستانسيال
برخی از مفاهیم این مکتب را در زیر میخوانید:
۱-مرگ: مرگ واضحترين و قابل دركترين دلواپسي غايي است اينكه اكنون وجود داريم ولي روزي ميرسد كه ديگر نيستيم. مرگ خواهد آمد و از آن گريزي نيست. در اينجا تعارض اصلي اگزيستانسيال تنشي است كه ميان آگاهي از اجتنابناپذيري مرگ و آرزوي داشتن ادامه زندگي است .
۲-آزادي: دلواپسي غايي ديگرآزادي است كه كمتر قابل درك است در حالي كه معمولا آن را مفهومي كاملا مثبت و خالي از ابهام ميدانيم ولي از منظر غايي به صورت ديگريست. به اين صورت كه فرد برخلاف تجربيات روزمره، ديگر به جهاني موزون و ساختار يافته كه پردازشي سرشتي دارد وارد نميشود بلكه حتي آن را نيز ترك ميكند. در عوض، فرد بهطور كامل مسوول الگوي زندگي، انتخابها و اعمال خويش است و در اينجاست كه آزادي مفهومي مرعوبكننده خواهد يافت.
۳-تنهايي: سومين دلواپسي غايي تنهايي است. هريك از ما تنها به هستي پا ميگذاريم و بايد تنها تركش كنيم. اين تنهايي نه انزواي بين فردي و نه انزواي درون فردي است بلكه انزواي بنيادين است يعني جدا افتادن، هم از ساير مخلوقات و هم از دنيا.
۴-پوچي: آخرين امر مسلم هستي، پوچي و بيمعنايي است. اين نوع چهارم تعارض اگزيستانسيال ريشه در معماي مخلوقي در جست و جوي معنا دارد كه به درون جهاني خالي از معنا افكنده شده است. نگاه به اين چهار دلواپسي غايي و بررسي آنهاست كه بدنه اصلي روان درمانگري اگزيستانسيال را شكل ميدهد و هر يك از اينها نقش بسيار مهمي بر سطوح ساختار رواني فرد دارند. در اين نوع درمانگري نه پذيرش واقعيت اضطرابآور وجود دارد و نه انكار آن، بلكه رويارويي با مسلمات هستي است كه بسيار دردناك اما در نهايت شفا بخشاند. اين مکتب ميآموزد كه نبايد به بهانه تلخي از اين واقعيات گريخت بلكه براي داشتن زيستني بهتر بايد با آنها مواجه شد كه زيستن آگاهانه. در اين عالم بسي ارزشمندتر است از زيستن ناآگاهانه .
منیع اینترنتی