روانکاوی اگزیستانسیال
این نوع روانکاوی مبتنی است بر این باور وجودی که انسان موجودی تنها در جهان است. این احساس تنهایی به بی معنایی می انجامد که تنها راه پایان دادن به آن ساختن معانی و ارزشهایی توسط انسان است برای خود.
روانکاوی اگزیستانسیال معتقد است که در ساختن انتخابهایمان ما کاملا مسوول اعمال و نتایج آن هستیم . یک روانکاو وجودگرا به بیمارش کمک می کند تا بتواند به مدیریت اضطراب ها و نگرانی هایش بپردازد و در ایجاد انتخابهایی جدید و صحیح موفق شود.
زمینه های رشد این رویکرد در روانکاوی ظهور پدیدار شناسی و فلسفه وجودی در حیطه تفکر بوده است که می توان رد پای آن را تا کی یر کگارد و نیچه پی گرفت. هر دو اینها در تضاد با ایدئولوژیهای مسلط بودند و معتقد به وجود واقعیت به شکلی بودند که به شکلی هیجانی و فردی تجربه می شود . کی یر کگارد مخالف سر سخت چیزی بود که آنرا عینیت و بی طرفی علمی می خواند. و معتقد بود که حقیقت تنها به شکلی ذهنی و در عمل فردی قابل کشف است. تفکرات او منجر به ایجاد شکافی میان جنبه های محدود و نا محدود طبیعت ما در خصوص ساختن خود و یافتن معناست.
نیچه اما اول از خدا آغاز می کند و ایده مرگ خدا را مطرح می نماید و آنرا ایده ای منسوخ و محدود می پندارد و خواستار یک ارزیابی دوباره از خود در سایه این تفکر است.او انسانها را دعوت می کند تا آزادی خود را با تعیین شیوه زندگی دلخواهشان بدست آورند.
تفکرات این دو توسط هوسرل ادامه یافت. وی معتقد بود که علوم طبیعی بر این فرض استوارند که سوژه و ابژه از یکدیگر جدا هستند و اینکه این شکل دوانگاری تنها منجر به خطا خواهد شد. از نظر او کنار گذاشتن قضاوت ها منجر به کشف مجددی از جهان خواهد شد.
هایدگر با بکار بردن روش پدیدار شناسانه هوسرل برای فهم معنای وجود تلاش می کند. او معتقد است که شعر و افکار عمیق فلسفی می تواند بصیرت بالاتری در زمینه جهان به ما بدهد در حالیکه این بینش از طریق دانش علمی ممکن است که حاصل نشود. او به اهمیت زمان، مکان، مرگ و روابط انسانی و نیز به هرمنوتیک به عنوان یک روش فلسفی کهنه تحقیقی که در واقع نوعی هنر تفسیر می باشد پرداخته است. این نوع از تفسیر به دنبال فهم این نکته است که چگونه یک فرد امور را خودش به شکلی ذهنی تجربه می کند.
سارتر با استفاده از مفاهیم هیجانات، تصورات، و نیز ارتباط انسان با جهان اجتماعی و سیاسی به بررسی لایه های جدیدی از کشف وجودی می پردازد. او پدر اگزیستانسیالیسم است .
از دیگر افرادی که در زمینه فلسفه وجودی دارای اثر هستند می توان به کارل جاسپرز، پل تیلیش ، مارتین بوبر و هانس جورج گادامر در سنت آلمانی و آلبرت کاموس، گابریل مارسل، پل ریکور، موریس مرلوپونتی، امانوئل لویناس در سنت فرانسوی اشاره کرد.
در دنیای روانکاوی نیز گرچه داشتن رویکردی فلسفی در درمان بیمار امری غریب به شمار می آمد اما لودویک بینزوانگر به عنوان نخستین فردی که برای استفاده از رویکردهای وجود شناسانه در درمان انسانها اقدام کرد زمینه ای را برای استفاده از این رویکرد در درمان بیماران فراهم ساخت.
در ادامه رولو می به عنوان فردی موثر در زمینه استفاده از رویکرد وجود شناسانه در امریکا شناخته شده است.
روانشناسی انسان دوستانه ( در برابر دو رویکرد روانکاوی و رفتارگرایی قرن 20 در روانشناسی) مستقیما از این فلسفه فکری متاثر بود گرچه طی مدتی کاملا از اهداف اولیه اش به دور افتاد.
از دیگر افراد می توان به باس، ویکتور فرانکل ( در معنا درمانی ) در اروپا نیز اشاره کرد.
روانکاوی اگزیستانسیال با این باور اغاز می شود که گرچه انسانها ذاتا تنها هستند اما با یکدیگر ارتباط دارند و به این رابطه وابسته اند.انسان ها می خواهند که برای بقیه مهم باشند به بیان دقیق تر آنها اعتبار خود را از دیگران می گیرند اما در این دیدگاه انسانها باید بدانند که نمی توانند برای داشتن اعتبار به دیگران تکیه کنند. و با ابن تفکر است که باید بدانیم اساسا موجوداتی تنها هستیم. در واقع آنها باید به دنبال این اعتبار به درونشان بروند زیرا نمی توانند آنرا از خارج کسب کنند. انسانها موجوداتی خود خواه هستند که هیچ چیز در دنیا از خودشان مهمتر نیست، از اینرو هیچ چیزی وجود ندارد که ما بخواهیم از ان امتناع کنیم. نه منبع ارزشی و نه امر مطلقی که ثابتش فرض کنیم.
اگر بخواهیم کمی افراطی نتیجه گیری کنیم می توان گفت: بدین ترتیب چیزی وجود ندارد که بخواهیم بخ خاطر آن امر بخصوص زندگی کنیم. با وجود این ما این آزادی را داریم تا ارزشهای خودمان را بسازیم و معنی زندگی خودمان را داشته باشیم. اما هنوز هم ، همین ازادی انتخاب،عامل تشویش وا ضطراب دیگری را بوجود آورده: ما نیازمند داشتن قدرت و شجاعتی هستیم برای انتخاب زندگی خودمان . و این امریست که برای بسیاری از افراد بسیار سخت است.
انسان فانی است. و این فکر که ما نیز روزی وجود نخواهیم داشت نیز منبع دیگر اضطراب است. ما از مرگ می ترسیم. مرگ امریست که در هر لحظه ، بقای ما را تهدید می کند و این یعنی ارزشمند شدن زندگی. مجاورت زندگی و مرگ امریست مسلم و تنش زا. انسانها در طول حیات با تنش ها و تضادها زندگی می کنند و همواره به دنبال راهی برای فرار از این مقولات هستند و این کار را با تغییر دادن مشکلات گذشته و چالشهای اکنون به امکانات آینده انجام می دهند.
در نهایت اینکه انسان موجودی مسوول است. تنهایی ، جدایی از سایرین و آزادی اش در انتخاب مفهوم زندگی اش بدین معناست که هیچ کس نمی تواند به خاطر مشکلاتش دیگری را سرزنش کند. او زندگی اش را خودش می سازد و باید مترصد نتایج ان باشد ( چه خوب و چه بد ). همه افراد در طول زندگی فرصتها و انتخابهایی دارند که آنان را قادر می سازد تا متفاوت شوند. این انتخاب ها با موقعیت های یک فرد در رابطه است و ما اغلب وانمود می کنیم که حق انتخاب نداشته ایم و نباید پاسخگوی انچیزی باشیم که در زندگیمان رخ داده است. این همان چیزی است که سارتر آنرا زندگی در بی اعتمادی ( bad faith ) می خواند .. از نظر وی زندگی اساسا بدون این خود فریبی ناممکن است.
بدین ترتیب در روانکاوی وجود گرا هیچ کژکارکرد یا امری به عنوان بیماری وجود ندارد. هر شیوه ای از زندگی صرفا ابراز یک نوع انتخاب است که فردی برای زندگی اش برگزیده است. به هر حال ممکن است برخی افراد احساس کنند که قادر به کنار آمدن با این اضطراب ناشی از تنهایی نیستند. بنابراین وظیفه یک روانکاو وجودگرا این نیست که شخصیت فرد را تغییر دهد او فقط به فرد کمک می کند که این احساس تنهایی را بپذیرد. هرکس آزاد است تا شیوه خودش را برای زیست برگزیند اما ممکن است روش او قابل اجرا نباشد زیرا در هر حال تغییر کردن کار دشواری است. روانکاو وجودگرا عموما با گذشته بیمار کاری ندارد بلکه آنچه مهم است حال است و آینده و انتخابهای موجود در آن ( این دقیقا همون تاکیدی هست که بطور مثال یالوم در کتاب هنر درمان روی اون تاکید میکنه ). در اینجا آنچه مهم است باور بیمار است به حق و آزادی انتخابش به جای سرنوشت و شانس. از آن پس آنان می توانند با تشویش ها کنار بیایند و زندگی را لحظه هایی ببینند که در آن آزادند.