ساختار، خصيصه اي است از سيستم اجتماعي كه در
طول مدتي طولاني پايدار مي ماند. ديگر اين كه خواص ساختار استقلال بسيار
زيادي از افرادي دارد كه در آن ساختار واجد سمتي هستند.
ساختار گرايي روايت
مدرن تري از كل گرايي محسوب مي شود. ساختارگرايي در آغاز رويكردي به زبان
بود كه ادعا داشت زبان سيستمي از علايم است كه معنا و نظم آن از زندگي
اجتماعي با نيات خلاقانه سخنگويان منفرد نشات نمي گيرد، بلكه صرفا از روابط
علايم با ديگر عناصر در داخل سيستم است كه نشات مي گيرد.
هر سيستمي مشخصه
اش منطقي دروني است كه عناصر داخل سيستم را به يكديگر مرتبط مي كند، و
وظيفه زبان شناسي ساختاري پرده برانداختن از اين منطق است. اين رويكرد
اوليه
بعدا گسترش يافت و تبديل به نظريه اي در مورد جامعه شد.
ساختارگرايي در
اين مقام تاكيد و تصريح مي كند كه عاملان آگاه آفريننده آن نظام يا سيستم
معنايي نيستند كه در آن زندگي مي كنند، به عكس در مقام سوژه هاي اجتماعي،
آنان آفريننده آن نظام يا سيستم هستند و درون آن زندگي مي كنند، بنابراين،
براي فهم رفتار فردي دانشمندان علوم اجتماعي بايستي به آن منطق دروني توجه
كنند كه عناصر مختلفي را كه شكل دهنده سيستم اجتماعي در كل هستند سامان مي
بخشد.
گيدنز در نظريه ساخت يابي خود
به نقد نظريه ساختارگرايي كه در پس زمينه نظريه سيستم ها رشد كرده بود، مي
پردازد. وي به نظريات موجود اين نقد را وارد مي آورد كه هيچ كدام نمي
توانند ماهيت روال مند و الگومند رفتار انساني را توضيح دهند
گيدنز مي
گويد: كه شما همگي انسان را يك عروسك خيمه شب بازي در نظر گرفته ايد كه از
خود اختياري ندارد و بدين سان نمي توان ازاو انتظار تلاشي براي رهايي داشت.
وي معتقد به تركيب و تاليفي از كنش و ساختار خرد و كلان در تحليل است.
تلفيقي از ساختارو كارگزار در دو روي يك سكه. وي به دنبال خاتمه دادن به دو
امپراطوري عين و ذهن است. تا انسان دست و پا بسته در برابر ساخت هاي
اجتماعي نباشد