گفتگو با استیو بروس

استیو بروس، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه «ابردین» در بریتانیا در دفاع از سکولاريسم و در نقد نظریات رقیب بیش از هر جامعه‌شناس معاصر دیگری نوشته است. شاید محبوبیت نظریة سکولاریزاسیون به نسبت گذشته در آکادمی‌های جهان رو به افول باشد اما وجود مدافعان قدرتمندی همچون بروس این نظریه را همچنان به عنوان یکی از مهمترین )اگر نه مهمترین) تبیین ‌های موجود در باب جایگاه دین در جهان جدید مطرح نگه داشته است. کتاب مشهور بروس: «خدا مرده است: سکولاریزاسیون در غرب» که در سال 2002 توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد به یکی از منابع اصلی در زمینة نظریة سکولاریزاسیون بدل گشته و به بسیاری از زبان‌های زندة جهان ترجمه شده‌است. آخرین اثر او نیز در باب «دین و سیاست در ایرلند شمالی» در سال 2007 توسط همین انتشارات به طبع رسیده و مورد استقبال محافل علوم سیاسی و جامعه‌شناسی دین قرار گرفته است. عناوین گزیده‌ای از آثار بروس برای مطالعة علاقمندان در پایان مصاحبه آورده‌ ‌شده‌است. گفتگوی اختصاصی »آیین» با این متخصص برجستة دین در دنیای جدید را در ادامه می‌خوانید

ادامه نوشته

استیو بروس و جامعه شناسی دین

استیو بروس استاد جامعه شناسی دانشگاه آبردین/اسکاتلند و مدافع نظریه ی سکولاریزاسیون در تبیین "نقش دین در جهان معاصر " است. و کتاب  "خدا مرده است" 2 او یکی از منابع اصلی در زمینه ی سکولاریزاسیون است.پروفسور بروس آثار متعددی را پیرامون سرنوشت دین در جهان مدرن و همچنین رابطه بین دین و سیاست به رشته تحریر در آورده است.

از نظر او اگرچه همواره هنگام سخن از مدرنیته بر دو چیز تأکید می شود: "عقلانیت"3 و "علم" 4با این حال مهم ترین پیامد مدرنیته ترکیبی از فردگرایی5، برابری خواهی6، و تکثر7 است. که این سه روی هم موجب می شوند :

اولا دیگر نتوان از مردم خواست از دین واحد یا سبک دین داری یکسانی پیروی کنند.

ثانیا وابستگی "همبستگی اجتماعی" به " دین داری اعضای جامعه" کم تر میشود

ثالثا ناراست جلوه دادن پیروان دیگر ادیان توسط یک دین دشوارتر می گردد.

بر اساس تلقی بروس سکولاریزاسیون مستلزم این است که در بلند مدت ، قدرت، محبوبیت ، و منزلت باورها و مناسک دینی  کاهش یابد. و این کاسته شدن از اهمیت دین پایانی ندارد.

او پدیده ی بازگشت به دین را قبول ندارد.

ادامه نوشته

مدرنيته و دين

بر خلاف فلاسفه و متالهين که به کاوش ريشه هاي عميق و زواياي ناشناخته ذات و ماهيت مدرنيته مي پردازند جامعه شناسان به سرشاخه ها و ثمرات مدرنيته مي نگرند. از نقطه نظر جامعه شناسي تعريف مدرنيته بسيار روشن و ساده است. مدرنيته يعني تمايز و تفکيک کارکردي نهاد ها و حيطه هاي حيات بشر در جوامع پيچيده.

در يک کلام، مدرنيته يعني «تماي» در هر جامعه پيچيده اي، اعم از شرقي يا غربي، چهار حيطه کارکردي، بنا بر نياز ساختاري، از يکديگر متمايز مي شوند. اين گونه تمايز و تفکيک کارکردي لازمه بقا و ترقي جوامع پيچيده است. جاي چون و چرا هم ندارد. اين حيطه ها عبارتند از؛ سازگاري (اقتصاد)، نيل به اهداف (سياست)، اتحاد و همگوني (آموزش و قانون) و حفظ الگو ها (دين).

آنچه به «سکولاريسم» معروف است مقطعي از فرآيند فراگير مدرنيته است که ناظر بر تفکيک حيطه هاي دوم و چهارم در جدول است. اين دو حيطه نه تنها متنافر نيستند بلکه روابط لازم و ملزومي بين آنها برقرار است ولي اين يک رابطه تحکمي و مداخله اي نيست بلکه ارتباطي کارکردي و قانونمند است و خط و خط کشي هاي مشخص خود را دارد. اما بايد گفت که از سکولاريسم، در کنار اين معناي جامعه شناختي (تفکيک کارکردي و داد و ستد متداوم ميان نهاد هاي سياسي و ديني) تعبير ايدئولوژيک ديگري هم شده است که ناظر بر اضمحلال تدين و ريشه کن شدن معنويت از جامعه بشري است.
تعبير جامعه شناسانه سکولاريسم را «سکولاريسم عيني» نام نهاده اند و حال آنکه اين نوع دوم را «سکولاريسم ذهني» مي گويند. تفاوتشان هم اين است که سکولاريسم عيني ناشي از مدرنيته نافي تدين نيست و حال آنکه سکولاريسم ذهني معنويت و دينداري را برنمي تابد

همه جامعه شناسان طراز اول معتقد بودند که اين دو قسم سکولاريسم دو مرحله پياپي دين زدايي هستند و بعد از سکولاريسم عيني نوبت سکولاريسم ذهني خواهد رسيد. تصور مي کردند وقتي تفکيک و تمايز عيني در جامعه پا گرفت و دين از اهرم هاي قدرت محروم شد آهسته آهسته تحليل خواهد رفت. اما نتايج تاريخي قضيه برعکس از آب درآمد.

اولاً آن سکولاريسم عيني که بخشي از جريان محتوم مدرنيت است اگر مشوق نهادينه شدن و توسعه مذهب نباشد مانع رشد آن نيست. ثانياً سکولاريسم عيني لزوماً دين زدايي و سکولاريسم ذهني را به دنبال ندارد. پس مدرنيته (به معناي تمايز ساختاري- کارکردي جامعه) و سکولاريسم (به معناي عيني آن) از ملزومات جوامع گسترده و پيچيده اند. 

مدرنيته و دينداري نه تنها با يکديگر جمع شده اند بلکه در اين همزيستي به غايت شکوفا هم هستند.

البته دين مابعد مدرنيته تفاوت هاي اساسي با دين ضدمدرن و ماقبل مدرن دارد.

بايد دو گونه دين جمعي را از يکديگر تمييز دهيم. يک نوع دين جمعي قهقرايي و قسري هست که فيلش هواي هندوستان ماقبل مدرن را مي کند و مي خواهد تمايزات مستلزم جامعه پيچيده مدرن را در هم بپيچد و به اصطلاح فله اي رفتار کند. اين را در جامعه شناسي «تفکيک زدايي» مي گويند و پرواضح است که با الفباي مدرنيته و سازوکار هاي جوامع پيشرفته نمي سازد. و اما نوع دوم دين جمعي، =گونه اي است که هم آواز و هماهنگ با مدرنيت است و در جهت پيش بردن اين تمايز و تفکيک ساختاري به سوي «وحدت در عين کثرت» و «تعميم ارزش ها» در جامعه مدرن حرکت مي کند. اين نوع دوم دين جمعي تبايني با مدرنيته و سکولاريسم عيني ندارد.

ادامه نوشته

بررسي ارائ و نظريه ها درباره دين

ادامه نوشته

بررسی اندیشه های بزرگان جامعه شناسی دین

کنت «قانون سه مرحله ای»اش را مطرح می کند و می گوید که در جریان تحول عقلی بشریت سه مرحله متفاوت خداشناسی، مابعد طبیعی و اثباتی را می توان تشخیص داد.

کنت، چنان که معروف است، نظام پوزیتیویستی خود را با نوعی دین، که در آن، انسانیت به عنوان متعلق پرستش، جای خدا را می گیرد، کامل می کند. انسان طبیعت گرا در حالی که نمی تواند وجود خدایی متعالی را فراتر از طبیعت بپذیرد، اما ممکن است درباره خود طبیعت، به صورت موجودی خداگونه بیندیشد.

از نظر کنت، فرد انسانی هر چه هست و هر چه دارد، مدیون انسانیت است.

کنت «مذهب انسانیت» را پیشنهاد کرد؛ مذهبی که در آن، متعلق پرستش، انسانی است که گرچه به حیث زمانی مکانی از هم گسیخته است، اما به عنوان یک موجود وحدانی به آن نگاه می شود.(6)

کارل مارکس و همفکر نزدیکش فردریک انگلس، تحت تأثیر آرای لودویک فوئر باخ درباره دین، برای دین و باور دینی هیچ اصالت و اعتبار بالاستقلالی قایل نبودند و آن را در چارچوب مناسبات طبقاتی، همچون یک پدیده تبعی، درجه دوم و روبنایی تبیین می کردند.

رویکرد افیونی یا تخدیری دین، نظریه ای است که دین را به مثابه یک ایدئولوژی می بیند که کارکرد اصلی اش توجیه ستم و ظلمی است که بر طبقات پایین اجتماعی وارد می آید. نقش و کارکرد دین به عنوان افیون اجتماعی، تخفیف ظرفیت های انقلابی و پرخاشگرانه گروه های فرو دست جامعه، پدید آوردن صورت کاذبی از انسجام اجتماعی در غیاب پیوندهای مشترک میان طبقات و اقشار مختلف مردم و بالاخره مشروعیت بخشی به نظام حاکم است.

هاری آلبر، یکی از مطالعه کنندگان اندیشه در زندگی دورکیم، چهار کارکرد عمده زیر را در نظر دورکیم برای دین شرح می دهد:

1. در نظر دورکیم، دین در درجه اول از طریق تحمیل انضباط بر نفس و قدری خویشتن داری، انسان ها را برای زندگی اجتماعی آماده می سازد که این معرف نقش انضباط بخش بودن دین است.

2. تشریفات مذهبی، که از مظاهر دین است، مردم را گرد هم می آورد و به این گونه پیوندهای مشترک آن ها دوباره تصدیق می کند و در نتیجه، همبستگی اجتماعی را تحکیم می بخشد. این معرّف نقش انسجام بخش بودن دین است.

3. مردم با اجرای مراسم دینی میراث اجتماعی گروه را ابقا و احیا می کنند و ارزش های پایدار آن را به نسل های آینده منتقل می سازند که این از نقش حیات بخش بودن دین حکایت دارد.

4. دین با برانگیختن احساس خوشبختی در مؤمنان و احساس اطمینان به حقانیت ضروری جهان اخلاقی، که خود جزئی از آن هستند، با احساس ناکامی و فقدان ایمان در آن ها مقابله می کند و این مبیّن نقش خوشبختی بخش بودن دین است.(29)

ادامه نوشته

چکيده کتاب جامعه شناسي دين؛ اثر ملکم هميلتون، ترجمه محسن ثلاثي.

چکيده کتاب جامعه شناسي دين؛ اثر ملکم هميلتون، ترجمه محسن ثلاثي.
ادامه نوشته

دین و نظریه‌ی اجتماعی

کتاب «دین و نظریة اجتماعی» متشکل از شش گفتگوی نگارنده با تعدادی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان اجتماعی و جامعه‌شناسان دین معاصر است: جفری الکساندر، براین ترنر، دیوید هلد، خوزه کازانوا، استیو بروس و گریس دیوی.

حامیان نظریة سکولاریزاسیون در اشکال متنوع آن معتقدند با پیشرفت و بسط فرهنگ و تمدن مدرن، دین‌ به نحوی اجتناب‌ناپذیر هم در سطح کلان/نهادی/عینی و هم در سطح خُرد/ذهنی افول می‌کند. و در مقابل، منتقدان نظریة سکولاریزاسیون که خود به شاخه‌های پرشماری تقسیم می‌شوند از منظرهای مختلف از سازگاری دین و مدرنیته دفاع می‌کنند و گرچه «تغییرات» دین در جهان جدید را ناگزیر می‌دانند، به «افول» اجتناب‌ناپذیر آن باور ندارند.
نظریه‌های جامعه‌شناسانه در باب جایگاه دین در جهان معاصر صرفاً به «توصیف» و «تبیین» فرآیندهای تغییر و افت ‌و ‌خیز دین می‌پردازند و از آن‌ جهت که نظریه‌ای جامعه‌شناختی هستند نمی‌توانند در مورد «مطلوبیت» آن‌چه توصیف و تببین می‌کنند داوری ارزشی ‌کنند. مواضع «توصیفی» و «تبیینی» را باید از مواضع «هنجارین» / «توصیه‌ای» / «ارزشمدارانه» در باب دین تفکیک کرد.

سکولاریزاسیون یک نظریة توصیفی/تبیینی جامعه‌شناختی است و سکولاریزم یک جهت‌گیری فلسفی/سیاسی. می‌توان «هوادار نظریة سکولاریزاسیون» بود (یعنی معتقد بود که دین در جهان معاصر در حال افول است) و در عین حال «طرفدار تقویت دین» بود (همچون جریانِ اصلیِ دیانت سنتی و حامیانِ مکتب تفکیک در ایران).

نگارنده نیز در این زمینه موضعی هنجارین دارد (و تقویتِ «معنویت و دیانتِ سازگار با اخلاق و عقلانیت» در زندگی انسان‌ها ـ سطح خرد ـ و حضور مدنی و دموکراتیک دین در چارچوبِ «قانونی عادلانه» و «اخلاقی فرادینی / پیشادینی» در عرصة اجتماعی ـ سطح کلان ـ را مطلوب می‌داند)، ولی در گفتگوهای این مجموعه کوشیده است صرفاً موضع جامعه‌شناختی، توصیفی و تبیینیِ هر یک از اندیشمندان را در باب جایگاه دین در جهان امروز بکاود و پیش چشم خوانندگان بنهد.

در یک سوی طیف نظریه‌پردازان این مجموعه، استیو بروس قرار دارد که از طرفداران برجسته و سرسخت نظریة سکولاریزاسیون است و افول دین در اثر پیشرفت مدرنیته و مدرنیزاسیون را ناگزیر می‌داند. و در سوی دیگر این طیف، گریس دیوی و خوزه کازانوا جای می‌گیرند که از منتقدان مشهور و اثرگذار نظریة سکولاریزاسیون‌اند و روایی و اعتبار این نظریه را زیر سوال برده و نظریه‌های بدیلی را ارائه کرده‌اند. جفری الکساندر، دیوید هلد و براین ترنر نیز در میانة این طیف قرار دارند، انتقادات نرم‌تری را به نظریة سکولاریزاسیون وارد می‌دانند و دین و مدرنیته را سازگار می‌بینند.

ادامه نوشته