ماكس وبر:جامعه شناسي كارش مطالعة جوهر پديدة ديني نيست بلكه رفتارهاي ديني را كه با تكيه بر پاره اي تجربيات خاص، تصورات و اهداف معين صورت مي گيرند، مورد بررسي قرار مي دهد. به عقيده او تنها دو دين در جهان به معناي مطلق كلمه يكتا پرست و موحد هستند: دين يهودي و دين اسلام. رابطه دين و طبقه اجتماعي از ديد وبر اين است كه او مي پذيرفت كه در برهه اي از زمان يك دين براي طبقات بالا نقش ايدئولوژيك دارد و براي طبقات پايين نقش تسلي بخش و نوعي دلداري آن جهاني ايفا مي كند.كارل ماركس:او معتقد بود كه روبناها نهايتاً بر اثر روابط توليدي كه به نحو نهايي در كار است، تعيين مي گردد. در نظر ماركس، دين از اهميت ثانوي برخوردار است. زيرا ايدئولوژي روبناست و در مكتب ماركسيسم همه چيز بر اساس وضع اقتصادي شكل مي گيرد، و عامل تحرك همه چيز، وضعيت اقتصادي است. انسان سازنده دين است و نه دين سازنده انسان، دين ترياك مردم است دين به منزلة آه موجودي مستأصل، قلب جهاني سنگدل و نيز روح يك هستي بي روح است.
اميل دوركيم: در نظر او اديان اصالت دارند و دين دروغين وجود ندارد، ولي الوهيت از نظر او هرگز چيزي فراتر از جامعه تغيير شكل يافته و جلوه نمادين پيدا كرده، نبوده است ، وي دين را نيز با عينك تجربه مطالعه مي كند. نگرش دوركيم به دين بيشتر كاركرد گرايانه با كاركرد مثبت است.
دوركيم معتقد است هيچ چيز ذاتاً مقدس و دنيوي نيست، بلكه زماني يكي از اين دو خصلت را پيدا مي كند كه مردم يا بر آن پديده ارزشي فايده مند قايل شوند و يا بر عكس، صفاتي ذاتي به آن نسبت دهند كه با ارزش وسيله اش هيچ ارتباطي نداشته باشد.