گفتگو با استیو بروس
استیو بروس، استاد جامعهشناسی دانشگاه «ابردین» در بریتانیا در دفاع از سکولاريسم و در نقد نظریات رقیب بیش از هر جامعهشناس معاصر دیگری نوشته است. شاید محبوبیت نظریة سکولاریزاسیون به نسبت گذشته در آکادمیهای جهان رو به افول باشد اما وجود مدافعان قدرتمندی همچون بروس این نظریه را همچنان به عنوان یکی از مهمترین )اگر نه مهمترین) تبیین های موجود در باب جایگاه دین در جهان جدید مطرح نگه داشته است. کتاب مشهور بروس: «خدا مرده است: سکولاریزاسیون در غرب» که در سال 2002 توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد به یکی از منابع اصلی در زمینة نظریة سکولاریزاسیون بدل گشته و به بسیاری از زبانهای زندة جهان ترجمه شدهاست. آخرین اثر او نیز در باب «دین و سیاست در ایرلند شمالی» در سال 2007 توسط همین انتشارات به طبع رسیده و مورد استقبال محافل علوم سیاسی و جامعهشناسی دین قرار گرفته است. عناوین گزیدهای از آثار بروس برای مطالعة علاقمندان در پایان مصاحبه آورده شدهاست. گفتگوی اختصاصی »آیین» با این متخصص برجستة دین در دنیای جدید را در ادامه میخوانید
استیو بروس و جامعه شناسی دین
از نظر او اگرچه همواره هنگام سخن از مدرنیته بر دو چیز تأکید می شود: "عقلانیت"3 و "علم" 4با این حال مهم ترین پیامد مدرنیته ترکیبی از فردگرایی5، برابری خواهی6، و تکثر7 است. که این سه روی هم موجب می شوند :
اولا دیگر نتوان از مردم خواست از دین واحد یا سبک دین داری یکسانی پیروی کنند.
ثانیا وابستگی "همبستگی اجتماعی" به " دین داری اعضای جامعه" کم تر میشود
ثالثا ناراست جلوه دادن پیروان دیگر ادیان توسط یک دین دشوارتر می گردد.
بر اساس تلقی بروس سکولاریزاسیون مستلزم این است که در بلند مدت ، قدرت، محبوبیت ، و منزلت باورها و مناسک دینی کاهش یابد. و این کاسته شدن از اهمیت دین پایانی ندارد.
او پدیده ی بازگشت به دین را قبول ندارد.
مدرنيته و دين
در يک کلام، مدرنيته يعني «تماي» در هر جامعه پيچيده اي، اعم از شرقي يا غربي، چهار حيطه کارکردي، بنا بر نياز ساختاري، از يکديگر متمايز مي شوند. اين گونه تمايز و تفکيک کارکردي لازمه بقا و ترقي جوامع پيچيده است. جاي چون و چرا هم ندارد. اين حيطه ها عبارتند از؛ سازگاري (اقتصاد)، نيل به اهداف (سياست)، اتحاد و همگوني (آموزش و قانون) و حفظ الگو ها (دين).
آنچه به «سکولاريسم» معروف است مقطعي از فرآيند فراگير مدرنيته است که ناظر بر تفکيک حيطه هاي دوم و چهارم در جدول است. اين دو حيطه نه تنها متنافر نيستند بلکه روابط لازم و ملزومي بين آنها برقرار است ولي اين يک رابطه تحکمي و مداخله اي نيست بلکه ارتباطي کارکردي و قانونمند است و خط و خط کشي هاي مشخص خود را دارد. اما بايد گفت که از سکولاريسم، در کنار اين معناي جامعه شناختي (تفکيک کارکردي و داد و ستد متداوم ميان نهاد هاي سياسي و ديني) تعبير ايدئولوژيک ديگري هم شده است که ناظر بر اضمحلال تدين و ريشه کن شدن معنويت از جامعه بشري است.
تعبير جامعه شناسانه سکولاريسم را «سکولاريسم عيني» نام نهاده اند و حال آنکه اين نوع دوم را «سکولاريسم ذهني» مي گويند. تفاوتشان هم اين است که سکولاريسم عيني ناشي از مدرنيته نافي تدين نيست و حال آنکه سکولاريسم ذهني معنويت و دينداري را برنمي تابد
همه جامعه شناسان طراز اول معتقد بودند که اين دو قسم سکولاريسم دو مرحله پياپي دين زدايي هستند و بعد از سکولاريسم عيني نوبت سکولاريسم ذهني خواهد رسيد. تصور مي کردند وقتي تفکيک و تمايز عيني در جامعه پا گرفت و دين از اهرم هاي قدرت محروم شد آهسته آهسته تحليل خواهد رفت. اما نتايج تاريخي قضيه برعکس از آب درآمد.
اولاً آن سکولاريسم عيني که بخشي از جريان محتوم مدرنيت است اگر مشوق نهادينه شدن و توسعه مذهب نباشد مانع رشد آن نيست. ثانياً سکولاريسم عيني لزوماً دين زدايي و سکولاريسم ذهني را به دنبال ندارد. پس مدرنيته (به معناي تمايز ساختاري- کارکردي جامعه) و سکولاريسم (به معناي عيني آن) از ملزومات جوامع گسترده و پيچيده اند.
مدرنيته و دينداري نه تنها با يکديگر جمع شده اند بلکه در اين همزيستي به غايت شکوفا هم هستند.
البته دين مابعد مدرنيته تفاوت هاي اساسي با دين ضدمدرن و ماقبل مدرن دارد.
بايد دو گونه دين جمعي را از يکديگر تمييز دهيم. يک نوع دين جمعي قهقرايي و قسري هست که فيلش هواي هندوستان ماقبل مدرن را مي کند و مي خواهد تمايزات مستلزم جامعه پيچيده مدرن را در هم بپيچد و به اصطلاح فله اي رفتار کند. اين را در جامعه شناسي «تفکيک زدايي» مي گويند و پرواضح است که با الفباي مدرنيته و سازوکار هاي جوامع پيشرفته نمي سازد. و اما نوع دوم دين جمعي، =گونه اي است که هم آواز و هماهنگ با مدرنيت است و در جهت پيش بردن اين تمايز و تفکيک ساختاري به سوي «وحدت در عين کثرت» و «تعميم ارزش ها» در جامعه مدرن حرکت مي کند. اين نوع دوم دين جمعي تبايني با مدرنيته و سکولاريسم عيني ندارد.
اولریش بک و «مدرنیتۀ دوم»
اولریش بک و جامعه خطر خیز
اولریش بک جامعه شناس آلمانی و مبدع نظریه جامعه خطر خیز است.
بک در کتاب جامعه خطرخیز خصوصیات جامعه در عصر مدرن و خطرات تهدید کننده جامعه مدرن را تشریح می کند مسائل ناشی از پیشرفت های سریع فنی و علمی، فردی شدن نابرابری اجتماعی و سنت زدایی از اشکال زندگی در جامعه صنعتی که منجر به تغییر الگوهای سازمانی گردیده است. بک با تاکید بر تفاوت خطرات پیش روی جوامع مدرن با جوامع سنتی معتقد است که پیشرفت های علمی و فنی سریع و تاثیرات جانبی و عدم اطمینان ناشی از این پیشرفت ها، نتایج غیرمنتظره ای به همراه دارد که جلوه آن در تهدیدهای اقتصادی خزنده و رویدادهای دیگر قابل مشاهده است در این جامعه بدلیل تغییر الگوی سازمانها و شکل زندگی افراد کاریابی نیز غیر استاندارد است.
بک درخصوص نهاد علم معتقد است افزایش سریع علمی شدن جامعه و رسیدن به الگوهای معنایی علمی به هیچ وجه باعث کسب اطمینان و عقلانی شدن کامل زندگی انسان نشده است وی درخصوص معرفت بر این نکته اشاره می کند که انسان چیزها را عمدتاً با توجه به دانستنی ها و معلومات خود می بیند یعنی آنچه انسان می داند یا بعبارت دیگر معرفت انسان به میزان مفاهیمی بستگی دارد که در اختیار دارد.
بک درباره نهاد سیاست نیز بر این باور است که در جامعه مدرن امروزی امکان طرح نظری و شکل دهی به زندگی سیاسی کاهش یافته است
بک در نظریه جدید انتقادی مفهوم "داوری بدون ارزش" را تلاشی در جهت رفع فشار موجود و مقاومت در برابر ممنوعیت های عملی تعریف می کند ممنوعیت هایی که به موضوعات نظری تبدیل شده اند. او معتقد است که طرح این مفهوم هزینه ها و محدودیت های فراوانی برای تفکر داشته است چون تنگ نظری های مقوله ای و طبقه بندی مقولات در قالبهای خاص که وی آنها را مقولات زامبی می خواند باعث بی توجهی جامعه شناسان به پدیده های جدید یا طرح مسائل جدید در قالب مقولات کهنه و عدم بیان پدیده های جدید به زبان نو شده است
بک بر این باور است که مدرنی که تاکنون تحقق یافته است با توجه به عناصر اصلی آن فقط نیمی از مدن کامل است که باید تحقق پیدا کند. اگر رشد صنعت و فناوری را در نیمه اول مدرن ( مدرن اول) در نظر داشته باشیم می توان انتظار داشت که تکمیل آن نمایش هراسناک ساختاری خواهد بود چون موفقیت اقتصادی در جهان، بهبود مناسبات زندگی انسان – که شرط ایجاد این موفقیت بوده است- را نابود می کند.
بک درباره مبانی اخلاقی جامعه مدرن خاطرنشان می کند که نتیجه مدرن شدن، تغییر بدیهیات انسانی و بنای آنها براساس مبانی اخلاقی جدید بر پایه آزادی، برابری و عدالت و رسیدن به مرحله بازی با نتایج صفر است یعنی آنچه کسی بدست می آورد دیگری از دست می دهد.
مفهوم کلیدی دیگری که بک در بیان مدرن جدید مطرح می کند مدرن شدن بازتابی است. وی این مفهوم را به همراه گیدنز و اسکات لاش در اواسط دهه 90 عنوان کرده است. مدرن شدن بازتابی بک تلاشی برای تکامل و فرمول بندی مجدد رویکرد جامعه خطرخیز به شکل یک نظریه عمومی اجتماعی با تاکید بر چشم اندازهای سیاسی فرهنگی است. این رویکرد، دوگانگی میان تمدن صنعتی و فرهنگ جهانی را بررسی می کند. مشخصه تمدن صنعتی، جامعه خطرخیز است. جامعه ای که در جریان گذار از مدرن ساده خطراتی را تولید می کند که تا اندازه زیادی از آن غافل است در کنار تمدن صنعتی ما با فرهنگی جهانی روبرو هستیم که با خطرات تمدن صنعتی تا اندازه ای آشناست و درصدد است که حداقل در سطح نظری بر این خطرات غلبه کند.
پديدارشناسى برنتانو، حيث التفاتى و شهودى
اگر بگوييم كه اساسىترين مفهوم در مكتب پديدارشناسى، مفهوم حيث التفاتى است، سخنى به گزاف نگفتهايم. مبناى معرفتشناسى و شناختشناسى در اين نحله فلسفى، ريشه از مفهومى مىگيرد كه بايد سرگذشت آن را در تاريخ فلسفه كاوش نمود. برنتانو بدون شك اولين كسى است كه اين مفهوم را دوباره در پديدارشناسى به عنوان يك اصل شناختشناسى، مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. بدون ريشه يابى تاريخى اين مفهوم، علل توجه برنتانو به آن نيز به روشنى تبيين نخواهد شد و نقش اساسى اين مفهوم، نزد هوسرل هم دقيقا روشن نخواهد شد. البته كاركردهاى متفاوت مفهوم حيث التفاتى و پيامدهاى اين مفهوم در دستگاه فكرى هوسرل، يكى از شاخصههاى توجه فيلسوفان، به مكتب پديدارشناسى شده است. در اين مقال ضمن بيان تاريخچهاى از اين مفهوم، به بررسى اين موضوع نزد برنتانو مىپردازيم.
برنتانو (۳)
بدین ترتیب برنتانو به عنوان روانشناس ِ توصیفی بیشتر به بررسی عمل ِ تصور یا بازنمایی ( Representation ) علاقه مند بود تا ابژه متصور، یعنی به عمل ادراک بیش از شئ مدرَک و ماهیت هستی شناسانه آن توجه داشت . همین امر البته همانطور که اشاره شد او را به طرح قصدیت یا خصلت قصدی اعمال آگاهی هدایت کرد .
به عقیده برنتانو پدیده های ذهنی از همه پدیده های دیگر به ما نزدیک ترند و بیش از همه پدیده ها " به ما تعلق دارند " . ذهن حتی در اعمال معطوف به چیزهای دیگر نیز خویشتن را ادراک می کند، و چون اعمال ذهنی بی واسطه و با یقین کامل و بداهت درک می شوند ، می توانیم ماهیت امور ذهنی را بدرستی کشف کنیم (1) و این کشف حتی اگر ناشی از شناخت نمونه ای واحد و جزئی باشد باز شآن قانونی کلی و پیشین را دارد .
از همین مقدمات برنتانو به یک نوع روانشناسی ِ توصیفی می رسد که آن را علم یقینی ِ ادراک درونی می داند که این علم " عناصر اعمال روانی " ، " واقعیات روانی " و " عناصر نهایی روان " و روابط آنها را بررسی می کند .
برنتانو (2)
او در کتاب روانشناسی از دید تجربی پدیده های فیزیکی را در نهایت دارای وجود قصدی دانست و در نگاهی کلی تر همه پدیده ها را درونی نامید .
برنتانو در ادامه به تفکیکی میان ابژه ها ( Objects ) در یک عمل آگاهی می پردازد و آنها را به ابژه های اولیه و ثانویه تقسیم می کند .
او می گوید : ابژه اولیه چیزی است که بی واسطه در عمل آگاهی حاضر است ، مثل رنگی که می بینیم و صدایی که می شنویم ، اما ابژه ثانویه مشاهده خود ِ عمل دیدن است ؛ ابژه ثانویه فقط در اثر نمودار شدن ابژه اولیه نمودار می شود، البته باید دانست که این تقدم زمانی نیست بلکه هر دو ابژه به عمل واحدی تعلق دارند .
تواردوسکی (Twardowski Kasimir ) برای توضیح و ایضاح بیشتر، این مفهوم را اینگونه خلاصه می کند که : ابژه اولیه پدیده فیزیکی است و ابژه ثانویه " عمل و محتوای عمل آگاهانه " است که هر دو متعلق به آگاهی درونی ( Inner Consciousness ) هستند
او استدلال می کند که هر حالت یا رویداد ذهنی به وسیله " ارجاع به یک مضمون " یا " معطوف بودن به یک موضوع " و بنابراین توسط یک " هدف " یا " قصد ِ" ذهنی ، مشخص و متمایز می شود .
برنتانو (1)
برنتانو معتقد بود که فلسفه جدید چیستی اعمال روانی را بدرستی درک نکرده است و بنابراین سعی در بنیان نهادن فلسفه بر اصول روانشناسی تجربه گرایانه کرد و بدین منظورو با کمک گرفتن از اصول روانشناسی ، برای پدیده های روانی وجودی واقعی ، اما برای جهان فیزیکی وجودی صرفا ً پدیده ای یا نمودی قائل شد .
بدین ترتیب یکی از آراء مهم او در این زمینه چنین شد که : " پدیده های فیزیکی فقط به صورت پدیده ای ( Phenomenon ) وجود دارند " (4) یعنی دلیل ما برای وجود اوبژه های ( Objects ) خارج از ذهن در وهله اول خطور و راهیابی آنها در ادراک ( Perception ) است و به طور کلی می توان گفت که " پدیده های فیزیکی وجودی غیر از وجود قصدی ( Intentional Existence ) (5) ندارند " .
در واقع به زعم برنتانو پدیده های فیزیکی فقط به عنوان اجزای وابسته ای از اعمال روانی به آگاهی ( Consciousness ) در می آیند و بنابراین می توان گفت که " همه پدیده ها را باید درونی ( Inner ) نامید " .
گفتگو با جامعه شناس برایان ترنر
پروفسور براین ترنر (Bryan Turner)، جامعهشناس شهیر انگلیسی تا سال 2005 ریاست دانشکدة علوم اجتماعی و سیاسی دانشگاه کمبریج انگلستان را به عهده داشت و هماکنون نیز در موسسة پژوهشی آسیا در سنگاپور ریاست گروه تحقیقاتی جهانیشدن و دین را برعهده دارد. وی در زمینة نظریة اجتماعی و جامعهشناختی، جامعهشناسی دین (به ویژه جامعهشناسی اسلام) و جهانیشدن آثار درخشانی منتشر کردهاست.
به نظر میرسد که دین رو به افول نیست. اکنون با مسألهای مشترک مواجهیم: آیا احیای دین به عنوان مبنایی برای هویت شخصی و سیاسی به برخورد اجتنابناپذیر تمدنها میانجامد؟ آیا میتوانیم نوعی "جهانوطنی" (cosmopolitanism) بیافرینیم که تنوع دینی را در بر بگیرد؟ اسلام از ادیانی است که پاسخهایی به این مسألة مشترک در چنته دارد؛ مثلاً پاسخهایی از جنس آثار محیالدین عربی.
مدرنیته برای دین بحرانی ویژه ایجاد میکند: "بحران اقتدار". در گذشته اقتدار دینی معمولاً به تربیت متخصصانی (کشیشها، اسقفها، خاخامها، راهبها، مفتیها، ملاها، شیوخ و ...) بستگی داشت که به حفظ و تفسیر متون مقدس (قوانین، کتب مقدس، وحی، و پیامهای نبوی) میپرداختند و تفسیر خود از این متون را به عوامِ عمدتاً بیسواد و آموزشندیده انتقال میدادند. اما در جهان مدرن، افزایش سطح آموزش عامة مردم، انحصار رهبران دینیِ رسمی را به چالش کشیدهاست. امروزه متون مقدس به طور مداوم در تارنماهای اینترنتیای که قابل کنترل نیستند مورد بحث و تبادل نظر آزاد قرار میگیرند.
به اعتقاد من، دین و مدرنیته میتوانند همزیستی داشتهباشند، اما همانطور که اشاره کردید این بدان معنا نیست که دین در دنیای مدرن تغییر نمیکند. برعکس، مدرنیزاسیون تغییرات دینی مهمی را به همراه میآورد.
از منظر جامعهشناختی مهمترین دلیل پررونق ماندن بازار دین در دنیای مدرن را چه میدانید؟ سبکزندگیهای سکولار اغلب بهسختی میتوانند برای مردم زمینة تجربههای عاطفی جمعی و دلپذیر فراهم کنند. نئولیبرالیزم با صرفنظرکردن از حمایت دولتی از فرهنگ، موزهها، تحصیلات، اوقات فراغت، و امثالهم، تلاش زیادی برای نابودکردن فرهنگهای عامه کرده است. نهادهای دینی بهخصوص مسجدها و کلیساها برای مردم محیطهای اجتماعی یا سرمایة اجتماعی فراهم میکنند.
بررسي ارائ و نظريه ها درباره دين
اركان نظريه ى قبض و بسط تئوريك شريعت
ترتيب منطقى اصول و اركان اين نظريه به شرح زير است:
1 -دين از معرفت دينى متمايز است.
2- احكام دين از احكام معرفت دينى تمايز دارند; توضيح اين كه دينْ صامت، ثابت، مقدس، خالص، كامل و حق است و ليكن معرفت دينى ناطق، متغيّر، نا مقدس، غير خالص و ناقص و آميزه اى از حق و باطل است.
3- معرفت دينى، معرفت بشرى است.
4- معارف بشرى با يك ديگر ترابط عمومى دارند.
5-معرفت دينى نيز به عنوان يك معرفت بشرى با معارف برون دينى داراى ارتباط و تلائم است.
6-معارف بشرى غير دينى، متحول اند.
7-معرفت دينى به تبع تحول در ساير معارف بشرى دست خوش تحول و قبض و بسط است.
8- معرفت دينى نسبى است.
9-معرفت دينى متكامل است.
10-معرفت دينى عصرى است.
صاحب نظريه در اين باره مى نويسد: « به بحث قبض و بسط از ديدگاه هاى مختلف مى توانيد، نظر كنيد. از يك حيث، يك بحث معرفت شناسى خالص است; از يك حيث كلامى است; از يك حيث يك بحث اصولى است (متعلق به علم اصول) و از يك حيث هم يك بحث تفسيرى است (متعلق به علم تفسير) و اين تعلق ها، تعلق هاى دقيق و عميقى است ».
منبع:اینترنتی
http://www.socio-religion.blogfa.com/post-5.aspx
قبض و بسط شریعت-دکتر سروش-تهیه کنندگان:ابولفضل صدیقی و حسن پیردير
بررسی اندیشه های بزرگان جامعه شناسی دین
کنت «قانون سه مرحله ای»اش را مطرح می کند و می گوید که در جریان تحول عقلی بشریت سه مرحله متفاوت خداشناسی، مابعد طبیعی و اثباتی را می توان تشخیص داد.
کنت، چنان که معروف است، نظام پوزیتیویستی خود را با نوعی دین، که در آن، انسانیت به عنوان متعلق پرستش، جای خدا را می گیرد، کامل می کند. انسان طبیعت گرا در حالی که نمی تواند وجود خدایی متعالی را فراتر از طبیعت بپذیرد، اما ممکن است درباره خود طبیعت، به صورت موجودی خداگونه بیندیشد.
از نظر کنت، فرد انسانی هر چه هست و هر چه دارد، مدیون انسانیت است.
کنت «مذهب انسانیت» را پیشنهاد کرد؛ مذهبی که در آن، متعلق پرستش، انسانی است که گرچه به حیث زمانی مکانی از هم گسیخته است، اما به عنوان یک موجود وحدانی به آن نگاه می شود.(6)
کارل مارکس و همفکر نزدیکش فردریک انگلس، تحت تأثیر آرای لودویک فوئر باخ درباره دین، برای دین و باور دینی هیچ اصالت و اعتبار بالاستقلالی قایل نبودند و آن را در چارچوب مناسبات طبقاتی، همچون یک پدیده تبعی، درجه دوم و روبنایی تبیین می کردند.
رویکرد افیونی یا تخدیری دین، نظریه ای است که دین را به مثابه یک ایدئولوژی می بیند که کارکرد اصلی اش توجیه ستم و ظلمی است که بر طبقات پایین اجتماعی وارد می آید. نقش و کارکرد دین به عنوان افیون اجتماعی، تخفیف ظرفیت های انقلابی و پرخاشگرانه گروه های فرو دست جامعه، پدید آوردن صورت کاذبی از انسجام اجتماعی در غیاب پیوندهای مشترک میان طبقات و اقشار مختلف مردم و بالاخره مشروعیت بخشی به نظام حاکم است.
هاری آلبر، یکی از مطالعه کنندگان اندیشه در زندگی دورکیم، چهار کارکرد عمده زیر را در نظر دورکیم برای دین شرح می دهد:
1. در نظر دورکیم، دین در درجه اول از طریق تحمیل انضباط بر نفس و قدری خویشتن داری، انسان ها را برای زندگی اجتماعی آماده می سازد که این معرف نقش انضباط بخش بودن دین است.
2. تشریفات مذهبی، که از مظاهر دین است، مردم را گرد هم می آورد و به این گونه پیوندهای مشترک آن ها دوباره تصدیق می کند و در نتیجه، همبستگی اجتماعی را تحکیم می بخشد. این معرّف نقش انسجام بخش بودن دین است.
3. مردم با اجرای مراسم دینی میراث اجتماعی گروه را ابقا و احیا می کنند و ارزش های پایدار آن را به نسل های آینده منتقل می سازند که این از نقش حیات بخش بودن دین حکایت دارد.
4. دین با برانگیختن احساس خوشبختی در مؤمنان و احساس اطمینان به حقانیت ضروری جهان اخلاقی، که خود جزئی از آن هستند، با احساس ناکامی و فقدان ایمان در آن ها مقابله می کند و این مبیّن نقش خوشبختی بخش بودن دین است.(29)
چکيده کتاب جامعه شناسي دين؛ اثر ملکم هميلتون، ترجمه محسن ثلاثي.
دین و نظریهی اجتماعی
کتاب «دین و نظریة اجتماعی» متشکل از شش گفتگوی نگارنده با تعدادی از برجستهترین نظریهپردازان اجتماعی و جامعهشناسان دین معاصر است: جفری الکساندر، براین ترنر، دیوید هلد، خوزه کازانوا، استیو بروس و گریس دیوی.
حامیان نظریة سکولاریزاسیون در اشکال متنوع آن معتقدند با پیشرفت و بسط فرهنگ و تمدن مدرن، دین به نحوی اجتنابناپذیر هم در سطح کلان/نهادی/عینی و هم در سطح خُرد/ذهنی افول میکند. و در مقابل، منتقدان نظریة سکولاریزاسیون که خود به شاخههای پرشماری تقسیم میشوند از منظرهای مختلف از سازگاری دین و مدرنیته دفاع میکنند و گرچه «تغییرات» دین در جهان جدید را ناگزیر میدانند، به «افول» اجتنابناپذیر آن باور ندارند.
نظریههای جامعهشناسانه در باب جایگاه دین در جهان معاصر صرفاً به «توصیف» و «تبیین» فرآیندهای تغییر و افت و خیز دین میپردازند و از آن جهت که نظریهای جامعهشناختی هستند نمیتوانند در مورد «مطلوبیت» آنچه توصیف و تببین میکنند داوری ارزشی کنند. مواضع «توصیفی» و «تبیینی» را باید از مواضع «هنجارین» / «توصیهای» / «ارزشمدارانه» در باب دین تفکیک کرد.
سکولاریزاسیون یک نظریة توصیفی/تبیینی جامعهشناختی است و سکولاریزم یک جهتگیری فلسفی/سیاسی. میتوان «هوادار نظریة سکولاریزاسیون» بود (یعنی معتقد بود که دین در جهان معاصر در حال افول است) و در عین حال «طرفدار تقویت دین» بود (همچون جریانِ اصلیِ دیانت سنتی و حامیانِ مکتب تفکیک در ایران).
نگارنده نیز در این زمینه موضعی هنجارین دارد (و تقویتِ «معنویت و دیانتِ سازگار با اخلاق و عقلانیت» در زندگی انسانها ـ سطح خرد ـ و حضور مدنی و دموکراتیک دین در چارچوبِ «قانونی عادلانه» و «اخلاقی فرادینی / پیشادینی» در عرصة اجتماعی ـ سطح کلان ـ را مطلوب میداند)، ولی در گفتگوهای این مجموعه کوشیده است صرفاً موضع جامعهشناختی، توصیفی و تبیینیِ هر یک از اندیشمندان را در باب جایگاه دین در جهان امروز بکاود و پیش چشم خوانندگان بنهد.
در یک سوی طیف نظریهپردازان این مجموعه، استیو بروس قرار دارد که از طرفداران برجسته و سرسخت نظریة سکولاریزاسیون است و افول دین در اثر پیشرفت مدرنیته و مدرنیزاسیون را ناگزیر میداند. و در سوی دیگر این طیف، گریس دیوی و خوزه کازانوا جای میگیرند که از منتقدان مشهور و اثرگذار نظریة سکولاریزاسیوناند و روایی و اعتبار این نظریه را زیر سوال برده و نظریههای بدیلی را ارائه کردهاند. جفری الکساندر، دیوید هلد و براین ترنر نیز در میانة این طیف قرار دارند، انتقادات نرمتری را به نظریة سکولاریزاسیون وارد میدانند و دین و مدرنیته را سازگار میبینند.
قدرت و انسداد اجتماعی
خدمت بزرگ پارکین به تفکرات جامعه شناختی مربوط به نابرابری های اجتماعی احیای مفهوم انسداد اجتماعی وبر است. پارکین 2 شکل اساسی برای انسداد اجتماعی فرض می کند: تحریم و غضب. وی تاکید می کند که فرآیندهای انسداد اجتماعی، عواملی هستند که در ورای تمامی ساختارهای نابرابری وجود دارند، ساختارهایی که علاوه بر روابط طبقاتی، استثمارهای قومی، دینی و جنسی و دیگر انواع استثمار را شامل می شوند.
پارکین معتقد است کنترل دارایی مولد، مهمترین شکل انسداد اجتماعی در جامعه است.
فمینیسم سیاه
فمینیسم سیاه هم نوا با سایر زنان غیر سفیدپوستِ غیراروپایی یا غیرآمریکایی، شایستگی، و در واقع حق زنان سفید برای سخن گفتن از جانب آنها را مورد تردید قرار داده اند. معروفترین فعال زنان سیاهپوشت به نام ایزابلا بامفیری با سخنرانی خود تحت عنوان«مگه من یک زن نیستم؟» توانست نظر آحاد جامعه فمینستی را به مسئله زنان رنگین پوست جلب کند؛ فمینیسم سیاه علاوه بر مبازرات جنسیتی به مبارزه نژادی نیز پرداخت.
فمینیسم زنان سیاه یک جریان فمینیستی نسبتا متأخر است. تأکید فمینیسم سیاه بر این است که زن سفیدپوست تنها ستم بین زن و مرد را تحمل میکند در حالی که زن سیاهپوست هم ستم طبقاتی را تحمل میکند هم ستم نژادی و هم ستم جنسیتی را. بنابراین زنان سیاهپوست نمیتوانند دنبالهرو جریان فمینیستی تحت سلطه زنان سفیدپوست باشند. (گزارش سخنرانیها ۱۳۷۸)
استدلال اصلی فمینیسم سیاه این است که زنان سفیدپوست که خود در رابطهای سلسله مراتبی با زنان سیاه پوست قرار دارند، نمیتوانند مشکلات ناشی از ستم نژادی را درک یا آن را بازنمایی کنند.
نظریه مبارزات زنانی که سیاه تعریف میشوند. فمینیسم سیاه بر سنت مبارزاتی چپ بنا شده است و الگوهایش را از فمنیسم سوسیالیستی میگیرد.
موضعگرایی فمینیستی
نظریه موضعگرایی فمینیستی چینشی منحصر به فرد با الهام از نظریه گسترده و مبسوط موضعگرایی است. در این نوع رویکرد، موضعگرایی زمانی رخ میدهد که فردی ارزشهای فرهنگی و روابط قدرت را شناخته و آنها را به چالش میکشد تا بدینوسیله گروهی خاص را سرکوب و یا به تبعیت از خود درآورد.
همچون تمام نظریههای موضعگرایی تئوری موضعگرایی فمینیستی با این فرض آغاز میکند که جامعه بر حسب روابط قدرت ساخت یافته و بدین ترتیب موقعیتهای اجتماعی هم به گونهای نابرابر قسمت شده است. یکی از این موقعیتها متعلق به گروه مسلط است و دیگری متعلق به گروه تابع.
فرضیهی بعدی بسط فرضیه اول است: جایگاههای متفاوتی که زنان و مردان اشغال میکنند، انواع متمایزی از دانش را اشاعه میدهد. مثلا سارا رودیک[۶] گفته است که مهارت پرورشی در زنان به دلیل غریزه مادری نیست بلکه نشات گرفته از این حقیقت است که نقشهای مراقبتی برای زنان و دختران بیش از مردان و پسران مناسب فرض شده است
نظریهپردازان موضعگرایی فمینیستی مدعی هستند که دانش در گروههای تابع اجتماعی کاملتر از دانش گروههای مسلط است. همچنین ایشان مدعی هستند که اعضای گروه تابع از رویکرد هر دو گروه (تابع و مسلط) آگاهند حال آنکه اعضای گروه مسلط تنها از رویکردهای گروه خویش آگاهند
فمینیسم در اندیشه پستمدرنیسم
تحت تأثیر آموزههای پستمدرنی، گروهی که بعد از دهه هفتاد به عرصهی فمینیسم وارد شدند، خود را فمینیست پستمدرن نامیدند. آنها با تأکید بر اصل تفاوت انسانها، معتقدند که باورهای جهانشمول و فراانسانی یا «حکایتهای برتر»[12]، نه تنها غیر قابل قبول و دسترس هستند، بلکه خود بنیانگذار ستمهای جدید علیه زنان خواهند بود. به نظر این گروه، نه نفس ازدواج و نقش مادری، بلکه دستهای از روابط تحمیل شده بر زنان، موجب بردگی آنها شده است. علت زیر سلطه رفتن زنان، وجود رفتارهایی است که از بدو تولد میان دختر و پسر، تفاوت و تفارق ایجاد میکند. آنان نظریه «مردان و زنان با تعاریف جدید» را پیشنهاد میکنند و به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعی اعتقاد دارند.
پستمدرنهای فمینیست به اثرات گفتمانهای متعدد، چارچوبهای تئوریک، داستانها و روایتهایی که در مقام تعریف از جنسیت[13] گفته یا استفاده میشود، اشاره میکنند و معتقدند که این داستانها و حکایات، در تعیین هویت و تعریف جنسیت نقش دارند؛ چنانکه حتی تعریف هویت جنسی نیز تابعی از روابط قدرت اجتماعی- سیاسی است (Jones, 1996: p.92).
آموزههای فمینیسم پست مدرن
تردید در روایتهای کلان
پستمدرنیسم با تردید در روایتهای مهم و کلان همچون خرد، حقیقت، زیبایی، هنر و علم بر این باور است که متافیزیک غربی و رشد تکنولوژیک از جمله عواملی هستند که باید در تحلیل مسایل و مقولات اساسی حیات بشری از جمله «هویت زن»[14]، به عنوان عوامل تأثیرگذار، مورد توجه قرار گیرند.
به تعبیر «هالبرستام»[16]، جسم طبیعی دیگر امروز معنی ندارد و نابود شده است و پیکره یا جسم مصنوعی (تکنولوژیک) جایگزین آن شده است (ibid: p.120). بر این اساس، فمینیستهای پستمدرن با تأکید بر مصنوعی
2-3) ساختارشکنی
ساختارشکنی یا ساختارزدایی یکی از خصایص اندیشه پستمدرن است که به نفی هرگونه ساختار نظاممند و منطقی حاکم بر امور و نفی گفتمان و تصورات مفروض پیشین میاندیشد. «فلکس»[17] بر این باور است که گفتمانهای پستمدرن از آن جهت «ساختارشکن»[18] هستند که ایجاد شک میکنند و ما را از عقاید قبلی مربوط به حقیقت، دانش، قدرت، خود[19] و زبان دور میسازند.
توجه به تفاوتهای بین زنان
با ایجاد فضای پستمدرنی و بروز حرکتهای فمینیستی- پستمدرنیستی، زنان از همه طبقات، رنگها، نژادها و قومیتها توانستند حرکتهای اعتراضی خود را شروع نمایند. آنها همچنین نگریستن به زنان را از منظر جنس نابرابر، طبقهای دیگر، غربی بودن یا نبودن و همچنین سفید بودن یا نبودن را مورد نقد قرار دادند.
تقویت گفتمان
پذیرش انگارههای پستمدرن توسط فمینیستها از جهتی به منظور تقویت گفتمانی[21] است که طی آن بسیاری از حقایق مربوط به زنان و جنسیت تبیین و روشن میشود. به گمان پستمدرنها، حقایق اعم از حقایق معرفتی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و از جمله هویتی و جنسیتی، نه اموری بدیهی و مسلم[22]، بلکه اموری ساختنی[23] هستند که تنها به واسطهی گفتمان امکان ساختن آنها پدید میآید؛ به همین دلیل توقعی که از فمینیسم پستمدرن وجود دارد، این است که این روند بتواند نگرش تطبیقی- تاریخی را به جای نگرشهای کلگرایانه[24] و تغییرات در قوانین را به جای قوانین عام و پوششدهنده قرار دهد .
فمینیسم پستمدرن
فمینیستهایی مانند لیوتارد و کریستوا که به پست مدرنیسم تمایل دارند، برخلاف فمینیستها تلاش برای ایجاد یک مکتب فکری فمینیستی را رد میکنند؛ زیرا روش زنان برای شناخت خویش را متنوع و چندگانه میدانند. «زن» مقولهای ثابت یا مفروض نیست، بلکه موجودیتی سیال و وابسته به وضعیتها و عوامل متعدد است.
این دیدگاه، از دریچة معرفتشناختی به مسئلة زن و نابرابری جنسی پرداخته است. طرفداران این دیدگاه تحت تأثیر برخی فیلسوفان نسبیتگرا همچون فوکو، لاکان و دریدا، معتقدند که زبان، بیانگر واقعیت نیست، بلکه خود به واقعیت معنا میبخشد؛ از این رو مفاهیمی چون «زن»، «مرد» و «طبیعت زنانه» و نیز تقسیماتی رایج مثل مردانه – زنانه را زاییدة فرهنگ و نتیجة گفتمان به لحاظ تاریخی ویژه، میدانند که در جهت تولید و بازتولید روابط قدرت عمل می کنند (همان). آنها معتقدند زنان به خانواده، همسر و فرزند نیازمندند. از نظر آنها نفس ازدواج و نقش مادری، مایة فرودستی زنان نیست، بلکه دستهای خاص از روابط تحمیل شده بر زنان، موجب بردگی زنان در طول تاریخ شده است. علت زیر سلطه رفتن زنان، وجود رفتارهایی است که از بدو تولد میان دختر و پسر، تفاوت و تفارق ایجاد میکند. آنان نظریة «مردان و زنان با تعاریف جدید» را پیشنهاد میکنند و به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعی اعتقاد دارند.
فمینیسم پستمدرن
پستمدرنیستها سعی میکنند فمینیسم یا حرکتهای فمینیستی را به سمتی سوق دهند که به جای تأکید محض بر مسأله برابری جنسی یا توزیع عادلانه شأن و منزلت زنان و مردان و برخورد با تبعیضهای موجود بین زن و مرد، به جنبههای اجتماعی مسایل زنان و مردان (مقوله جنسیت و هویت جنسی) توجه بیشتری صورت گیرد.
پستمدرنیستها و به تبع آن فمینیستهای پستمدرن بر این عقیدهاند که جامعهی امروز، تعریف جنس را تغییر داده است؛ چرا که به زعم آنان مسیری را که یک کلمه یا لغت طی میکند تا مورد استفاده و استعمال افراد آن جامعه قرار گیرد، مسیری است که طی آن، معنای آن لغت یا کلمه عوض میشود؛ به نحوی که دیگر آن لغت یا کلمه معنی واقعی خود را ممکن است دارا نباشد.
با این وصف از لغت جنس، دیگر هیچ معنایی دال بر وجود جهتگیری معنایی و دلالتی خاص برای مرد یا زن به واسطه کلمه فوق، وجود نخواهد داشت و نمیتوان این کلمه یا کلمات نظیر آن را به نحوی معنا کرد یا بهکار برد که وظایف خاصی را برای زنان یا مردان استنباط نمود .
واکاوی جنسیت در آرای فمینیستها
مطالعه جنسیت در جامعهشناسی با موج دوم جنبش زنان گسترش پیدا کرد.
فمینسم لیبرال که با بهرهگیری عوامل فرهنگی و اجتماعی به تبیین جنسیت پرداختند، نابرابری در دسترسی به امکانات و فرصتهای آموزشی در میان زنان و مردان را مهمترین تبیین جنسیت و نقشهای جنسیتی میدانند.
فمینیسم اگزیستانسیالیسم نیز در در تبیین فرودستی زنان به تاثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی اشاره میکند. سیمون دوبوار بعنوان مهمترین فمینیست اگزیستانسیال به تبیین نقشهای جنسیتی زنان بخصوص همسری و مادری میپردازد و آن را محصول جو فرهنگی و اجتماعی موجود میداند که این نقش را به زنان تحمیل و در ادامه موجبات فرودستی زنان را فراهم میسازد.
فمنیستهای پسامدرن نیز عوامل اجتماعی بخصوص سلطه مردان در حیطه فلسفه و ادبیات و زبان را موجب نادیده گرفتن زنان در اجتماع میداند و اصولا مردانه بودن نوشتار و شیوه تفکر را محصول جنسیتی بودن دنیای زنان و مردان و تفکیک آن به دو دنیای والا و فرهیخته (مردان) و دنیای پست و بیمقدار (زنان) میدانند.
فمینیسمهای روانکاو با بهرهگیری از نظریات روانشناختی مانند فروید به تبیین شکلگیری جنسیت و نقشهای جنسیتی در بطن روابط آغازین کودک و مادر و حالات روحی و روانی کودک میپردازند.
فمینیسمهای رادیکال نقش ویژگیهای زیستشناختی زنان مانند بارورری و مادری را در جنسیتیشدن دنیای زنان و مردان را پررنگ میببینند و مهمترین راه حل را اجتناب زنان از تولید مثل و مادر شدن میدانند.
در نهایت در حیطه تبیین اقتصادی و اجتماعی فمینیستهای مارکسیست قرار دارند. این گروه از فمینیستها به نقش سرمایهداری در اهمیت یافتن کار همراه با مزد اشاره میکنند. و از آنجا که نقش جنسیتی خانهداری بدون مزد را مهمترین وظیفه زنان میداند و به تبیین دنیای جنسیتی به دنیای فرودست زنان میپردازند.
فمینیستهای سوسیالیست نیز علاوه بر سرمایهداری، مردسالاری و سلطه آن بر بازار کار را عامل نقشهای جنسیتی زنان میدانند.
پراگماتیسم فمینیستی (۲)
در بخش اول این مقاله به پراگماتیسم فمینیستی اولیه پرداخته شد و به نظریهپردازان پیشکسوت این پارادایم همچون جین آدامز اشاره شد. در این بخش به رویکردهای فمینیسم پراگماتیستی معاصر پرداخته میشود. در این میان تاثیرات رویکردی جان دیویی بر افکار معاصرینی چون شانون سالیوان برجسته است. در عین حال، نئوپراگماتیستهایی چون رورتی نقش بسیاری بر مباحث روز مطرح شده توسط فمینیستهای پراگماتیست داشتهاند.
پراگماتیستهای فمینیست معاصر با برجستهسازی این حقیقت که زنان فمینیست نقشی بسیار محوری در توسعه پراگماتیسم کلاسیک دارد بر دو مورد خاص تاکید داشتهاند؛ یکی تاثیرگذاری این زنان بر مردان فیلسوف-پراگماتیست و دیگری تشکیل کانون متفکرانی توانمند در دفاع از حقوق خود.در عین عدم تناسب کارهای پراگماتیستی اولیه با نظریات، فعالیتها و پروژههای کاری پراگماتیسم فمینیستی معاصر، پراگماتیسم-فمینیست امروز به کارهای پراگماتیستی مردان نیز توجه میکند. این بدان علت است که پراگماتیسم سنتی است که بسیاری از ادعاهای فلسفی را همچون فمینیسم رد میکند.
پراگماتیسم فمینیستی
پراگماتیسم یا عملگرائی، نیز انجامگرایی و یا انجامپذیرگرایی، ، به معنی فلسفه اصالت عمل است؛ ولی در سیاست بیشتر واقعگرایی و مصلحتگرایی معنی میدهد. پراگماتیسم روشی در فلسفه مدرن است که با اعتراف به غیرممکن بودن اثبات بعضی مسائل، آنها را با توجّه به کاربردشان در زندگی انسان میپذیرد. طرفداران این شیوه، خود را عملگرا و متسامح میدانند. مخالفان، این گروه را میانهرو (یا محافظهکار) میخوانند. از دیدگاه پراگماتیسم، کلیه تصورات، مفاهیم، قضاوتها و نظرات ما قواعدی برای «رفتار» (پراگمای) ما هستند، اما «حقیقت» آنها تنها در سودمندی عملی آنها برای زندگی ما نهفته است. از دیدگاه پراگماتیسم، معیار حقیقت، عبارت است از سودمندی، فایده، نتیجه و نه انطباق با واقعیت عینی. در واقع حقیقت هر چیز بوسیله نتیجه نهائی آن اثبات میشود.
پراگماتیسم فمینیستی سنتی فلسفی است که بر مبنای نظریه و عمل پراگماتیستی و فمینیستی شکل گرفته است. محور این رویکرد توجه به تفکر فلسفی با تاکید بر عملگرایی و تجربیات زنده است؛ و فرضیه محوری در این رویکرد آنست که ایدههای فمینیستی-پراگماتیستی جهت تحقق آزادی و لیبرالیسم مفید است.
پراگماتیسم فمینیست بر اصلاح تمایزات غلط یا دوآلیسم تاکید میکند، چرا که چنین مواردی منتج به تحقیر دستهای در نگاه دستهای دیگر خواهد شد. بنابراین پراگماتیست-فمینیستها از دوگانگیهایی چون: تفکر/عمل، اندیشه/بدن، عمومی/خصوصی انتقاد میکنند و همینطور نشانگر آنند که چطور تسلط یکی از این دوآلیسمها بر دیگری سبب ظهور تئوریهای فلسفی جهت تبیین تجربیات جنسی، موقعیت اجتماعی، ادراک از دانش و تجربیات آموخته شده در ما خواهد شد.
دیالکتیک جنس
دیالکتیک، اصطلاحی برگرفته از هگل است که مدعی بود واقعیت از طریق تضادها شکل میگیرد مارکس و انگلس از اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک» برای شرح چگونگی ناظر بودن قوانین دیالکتیک بر کل تولید و بازتولید استفاده میکنند. فایرستون در دیالکتیک جنس میگوید این دیالکتیک تولید و بازتولید بنیاد مادی نظام مردسالاری است که به زنان برای تولید مثل نوع بشر نیاز دارد.[i]
بحث اصلی شولامیث فایرستون در کتاب دیالکتیک جنس در مورد طبقه جنسیتی است فایرستون مدعی است مردسالاری یا فرودستی نظاممند زنان از نابرابری زیست شناختی میان زن و مرد سرچشمه میگیرد. این بررسی نقش تولید مثلی زنان، فایرستون را بر آن داشته است که با نگاهی فمینیستی در نظریهی ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس بنگرد. به گفتهی فایرستون، مارکس و انگلس به درستی مبارزهی طبقاتی را نیروی محرکهی تاریخ معرفی کردند اما از چیزی که او آن را طبقهی جنسی نام داد غافل ماندند.
بدینترتیب فایرستون با ارائه
تفسیری رادیکال از «ماتریالیسم» به این نتیجه میرسد که زیر بنای مادی
سرکوب زنان را نه در اقتصاد بلکه در تفاوتهای زیستشناسی باید جست.ویژگیهای زیستشناختی است
که نظام طبقاتی جنسی را بهوجود میآورد.
از اینرو دغدغهی اصلی
فایرستون طبقهی جنسی است در دیدگاه او طبقهی جنسی عامل بروز بسیاری از
تفاوتها، سرکوبها و فرودستیهای زنان در طول تاریخ است.
معرفتشناسی فمینیستی (Feminist Epistemology)
ویکردهای ناتورالیستی فمینیست که توسط لین هنکینسون نلسون (۱۹۹۰) و لوئیس آنتونی (۱۹۹۳) اشاعه یافته؛ در این نحله تلاش کردهاند تا ناتورالیسم کواین را به روشهایی که در قالب بینشهای فمینیستی جای میگیرد با موضوع ظهور معرفتی روابط اجتماعی و جنسیتی بسط دهند.
«تئوری موضعگرایی» (Stand Point Theory) فمینیستی در علوم اجتماعی گستردگی دارد. این تئوری ابتدئا توسط (نانسی هارتسوک) (۱۹۹۸) در علوم سیاسی و (دورتی اسمیت) در جامعهشناسی مطرح شد. این تئوری در قالب یک روششناسی برای علوم اجتماعی، بر روشی تاکید دارد که به لحاظ سیاسی و اجتماعی گروههای به حاشیه کشیده شده را به لحاظ معرفتی از طریق ساختهای اجتماعی در اولویت قرار میدهد.
هاردینگ مدعی آنست که تفکر حول زندگی گروههای به حاشیه رانده شده منتهی به بسط مجموعههای جدیدی از پرسشهای تحقیقاتی و اولویتها میشود؛ چرا که این گروهها خود اولویتها و ترجیحات معرفتی خاص خود را دارند که به آنها این امکان را میدهد تا مسایل را از دریچهای دیگر و متفاوت بنگرند و یا از آن منظری بنگرند که گروه مسلط بر آن نظر ندارد.
معرفت و فمینیسم
فمینیستها بر پایه این عقیده میگویند تفاوتهای بیولوژیکی مرد و زن و تفاوتهای اجتماعی آنها ارتباطی با هم ندارند. آن چیزی که برای زنان مشکل آفرین بوده جنسیت آنهاست نه جنس آنها.یعنی جوامع مختلف تصاویر مختلفی از زنان دارند و نیز میان زنان و مردان تفاوتهای فرهنگی قائلند که همین تفاوتها که در قالب واژه جنسیت به آن اشاره میکنند، ارتباطی به تفاوتهای بیولوژیکی ندارد.فمینیستها معرفت شناسی خود را در دو رکن خلاصه کردهاند؛ یکی انتقاد از اصالت فرد (individual_ism) و دیگری نقش و جایگاه (standpoint) معرفت. تمام تلاش فمینیستها معطوف به این است که اولا معرفت زنانه با معرفت مردانه متفاوت است، ثانیاً معرفت زنانه امتیاز و ویژگی خاصی به معرفت مردانه دارد. بنابراین ادعای اول آنها درباب معرفت شناسی این است که معرفت با جنسیت متفاوت است. این طور نیست که معرفت در زن و مرد یکی باشد. زن و مرد از این لحاظ که موقعیت اجتماعی متفاوتی دارند، معرفت متفاوتی هم دارند و معرفت زن بر معرفت مرد امتیاز و ویژگی دارد. این خلاصه معرفت شناسی فمینیستی است.
معرفت شناسی های فمینیستی
آیا جنسیت شناسنده در آنچه می شناسد اثر می کند؟ آیا ماحصل معرفت انسان تفاوت می کند اگر فیلسوف، متفکر، دانشمند، عالم الهیات، متفکر حوزه اخلاق، پژوهشگر جامعه شناس، روان شناس و... زن یا مرد باشد؟
فمینیسم
فمینیسم به نظریه¬ای گفته می¬شود که معتقد است مردان و زنان باید از جهت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با هم برابر باشند. این امر هسته اصلی نظریه¬های فمینیسم را تشکیل می¬دهد. گاهی اوقات از این تعریف به عنوان «فمینیسم مرکزی» یا«نظریه مرکزی فمینیستی» نیز یاد می¬شود.
فمینیسم آمازون
فمینیسم آمازون به تصویر زن قهرمان در اساطیر یونانی اشاره می¬کند و در هنر و ادبیات، فیزیک و شاهکارهای ورزش¬های زنانه و ارزش¬ها و کردارهای جنسی تجلی می¬یابد.فمینیسم آمازون بر برابری جسمانی تأکید می¬کند و مخالف تصورات قالبی از نقش جنسیتی و تبعیض علیه زنان بر پایه مفروضاتی است که زنان را بعنوان موجوداتی منفعل، ضعیف و به لحاظ جسمانی ناتوان تلقی می کنند.
فمینیسم فرهنگی
فمینیسم فرهنگی در صدد آن است که به واسطه تجلیل از خصایص خاص زنان و روشها و تجارب آنها بر جنس گرایی غلبه کند. این نظریه در غالب موارد«روش زنانه» را بهترین روش می¬داند.
اکوفمینیسم
اکوفمینیسم [فمینیسم زیست محیطی] بر این امر بنیادی استوار است که فلسفه¬های پدرسالارانه برای زنان، کودکان و دیگر موجودات زنده زیان¬آورند. یعنی جامعه با زنان همانگونه رفتار می¬کند که با محیط زیست، حیوانات یا منابع طبیعی برخورد دارد. آنها به موازات مخالفت با فرهنگ پدرسالارانه با چپاول و تخریب محیط زیست نیز مخالفت می¬ورزند و بر این باورند که فلسفه پدر سالاری بر نیاز به تسلط و کنترل زنان سرکش و طبیعت وحشی تأکید می¬کند.
فمینازی
این اصطلاح توسط «لیمبوف» مجری روسی برنامه¬های رادیو و تلویزیون رایج شد. در نزد مخالفان فمینیسم، فمینازی به فمینیستی گفته می¬شود که می¬خواهد تا جایی که امکان دارد سقط جنین را در جامعه رواج دهد. در اینجا است که اصطلاح« نازی» معنا پیدا می¬کند. از دید لیمبوف، فمینیست¬ها برای رهایی جهان از وجود گروه خاصی از مردم(جنین¬ها) تلاش می¬کنند.
فمینیسم فردگرا یا آزادیخواه
فمینیسم فرد گرایانه بر پایه فردگرایی یا فلسفه¬های لیبرال(حکومت حداقل یا سرمایه¬داری آنارشیستی) استوار است. تمرکز اولیه این نوع از فمینیسم بر استقلال فردی، حقوق، آزادی¬ها، عدم وابستگی و گوناگونی است.
فمینیسم مادی
جنبشی در اواخر قرن 19 میلادی که در صدد آزادسازی زنان از طریق بهبود وضعیت مادی - معیشتی بود. این جنبش بر مسأله «بار سنگین» مسوولیتی که زنان در حوزه خانه¬داری، آشپزی و دیگر مشاغل سنتی زنانه بر عهده دارند تمرکز می¬نماید.
فمینیسم میانه¬رو
این شاخه از فمینیسم عمدتاً توسط زنان جوان یا زنانی که به طور مستقیم تبعیض را تجربه نکرده¬اند مطرح می¬شود. آنها نیاز به تلاش افزون¬تر را زیر سوال می¬برند و معتقدند که فمینیسم امکان¬پذیر نیست. آنها تلقی¬یی منفی از فمینیسم دارند و آن را شرم¬آور می¬پندارند(از افکار و ایده¬های فمینیستی حمایت می¬کنند اما عنوان«فمینیست» بودن را انکار می¬کنند).
فمینیسم پاپ
مقصود از آن فمینیستی است که درصدد تحقیر مردان و تحسین زنان به همه شیوه¬های ممکن است.
جدایی¬طلبان
از جدایی¬طلبان اغلب به اشتباه به عنوان«هم¬جنس¬بازان» یاد می¬شود. مقصود از آن فمینیست¬هایی است که از جدایی مردان با زنان(خواه جدایی کامل یا محدود) طرفداری می¬کنند. به زنانی که رویدادهای صرفاً زنانه را سامان می¬دهند غالباً جدایی¬طلب نام می¬دهند. ایده محوری آنها این است که «جدایی¬طلبی» زنان از مردان(به شیوه¬های مختلف) باعث می¬شود که آنها به خودشان از منظری متفاوت بنگرند.