دیالکتیک جنس
نسیم السادات محبوبی شریعت پناهی، کارشناس ارشد مطالعات زنان
feminism.ir@gmail.com
«دیالکتیک جنس» نام کتابی است که در دههی ۷۰ میلادی توسط شولامیث فایرستون فمینیست رادیکال به رشته تحریر درآمد. فایرستون در این کتاب به بازخوانی مجدد مارکسیسم پرداخته و در تلاش برای بازبینی و بازنویسی نظریهی «ماتریالیسم دیالکتیک» مارکس است. این بازبینی به خلق نظریهی جدی منجر میشود که انقلاب طبقاتی مارکسیستی را به انقلاب زیست شناسی فمینیستی تبدیل میکند.
دیالکتیک، اصطلاحی برگرفته از هگل است که مدعی بود واقعیت از طریق تضادها شکل میگیرد مارکس و انگلس از اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک» برای شرح چگونگی ناظر بودن قوانین دیالکتیک بر کل تولید و بازتولید استفاده میکنند. فایرستون در دیالکتیک جنس میگوید این دیالکتیک تولید و بازتولید بنیاد مادی نظام مردسالاری است که به زنان برای تولید مثل نوع بشر نیاز دارد.[i]
بحث اصلی شولامیث فایرستون در کتاب دیالکتیک جنس در مورد طبقه جنسیتی است فایرستون مدعی است مردسالاری یا فرودستی نظاممند زنان از نابرابری زیست شناختی میان زن و مرد سرچشمه میگیرد. این بررسی نقش تولید مثلی زنان، فایرستون را بر آن داشته است که با نگاهی فمینیستی در نظریهی ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس بنگرد. به گفتهی فایرستون، مارکس و انگلس به درستی مبارزهی طبقاتی را نیروی محرکهی تاریخ معرفی کردند اما از چیزی که او آن را طبقهی جنسی نام داد غافل ماندند.
باید توجه داشت که انگلس ماتریالیسم تاریخی را اینگونه تعریف میکند: «دیدگاهی دربارهی جریان تاریخ که علت غایی و نیروی محرکهی عظیم تمامی رویدادهای تاریخی را در پیشرفت اقتصادی جامعه، تغییر شیوههای تولید و مبادله و سپس تقسیم جامعه به طبقات متمایز، و در پیکار این طبقات علیه یکدیگر جستوجو میکند.[ii]
فایرستون باتوجه به دغدغههای رادیکالی خود در کتاب دیالکتیک جنس تعریف انگلس را از ماتریالیسم تاریخی چنین به روز کرد: ماتریالیسم تاریخی نگاهی به جریان تاریخ است که علت غایی و نیروی محرکهی عظیم تمامی رویدادهای تاریخی در دیالکتیک جنسی جست و جو میکند یعنی در تقسیم جامعه به دو طبقهی زیستی متمایز برای تولید مثل و پیکار این دو طبقه با یکدیگر؛ در تغییر شیوههای ازدواج و باروری و بچهداری حاصل از این پیکار؛ در پیدایش طبقات دیگری براساس تفاوتهای جسمی ]کاست[ که در پی آن رخ داد، و در نخستین تقسیم کار بر مبنای جنس که به پیدایش نظام طبقاتی ]اقتصادی-فرهنگی[ منتهی شد.[iii]
بدینترتیب فایرستون با ارائه تفسیری رادیکال از «ماتریالیسم» به این نتیجه میرسد که زیر بنای مادی سرکوب زنان را نه در اقتصاد بلکه در تفاوتهای زیستشناسی باید جست. این امر که زنان و نه مردان بارور میشوند بنا به استدلال فایرستون دلیل تقسیم جنسیتی کار است که مردسالاری بر آن بنا شدهاست. ویژگیهای زیستشناختی است که نظام طبقاتی جنسی را بهوجود میآورد.
از اینرو دغدغهی اصلی فایرستون طبقهی جنسی است در دیدگاه او طبقهی جنسی عامل بروز بسیاری از تفاوتها، سرکوبها و فرودستیهای زنان در طول تاریخ است. وی معتقداست: «طبقه جنسی آنقدر عمیق است که یا دیده نمیشود یا ممکن است به عنوان یک نابرابری سطحی دیده شود البته میتواند توسط اصلاحاتی همچون مشارکت تمام وقت زنان به عنوان نیروی کار از بین برود.»[iv] بدینترتیب طبقهی جنسی در زندگی روزمره زنان ریشه دوانده است تا جاییکه جزو بدیهیات زندگی آنان به شمار میرود و تنها راه رهایی از آن مشارکت فعال زنان در عرصههای اجتماعی است. البته بعدها شولامیث فایرستون راهحل دیگری نیز برای فروپاشی طبقهی جنسی ارائه داد راهحلی که با زیست طبیعی زنان رابطه مستقیمی دارد.
از نظر فایرستون واکنش مشترک، مرد، زن و کودک – به طبقهی جنسی این است که چرا نمیتوان آنرا تغییر داد؟ وی در پاسخ این سوال چنین پاسخ میدهد که در حقیقت تغییر طبقهبندی جنسیتی در ذهن شما گنجانده نمیشود. ما در مورد موضوعی حرف میزنیم که آنقدر کوچک فرض شده است که در لایههای عمیق ذهنی ما جای گرفته است.از این رو حذف آن به راحتی امکانپذیر نیست.[v]
رادیکال فمینیست مشهور همچنین واکنش زنان به طبقه جنسی را نیز ترسیم میکند ترسیمی که توجیه وضعیت دو گروه زنان به عنوان فعال و منفعل در جامعه است:«بسیاری از زنان ناامید میشوند وقتی با عمق این طبقهبندی جنسیتی مواجه میشوند تمایل پیدا میکنند تا خود را در ناآگاهی نگه دارند. بقیه زنان به گسترش و تقویت جنبش زنان ادامه میدهند حساسیت خود را به ظلم و ستم موجود بر زن و هدف غایی از بین بردن این ظلم و ستم افزایش میدهند.»[۱][vi]
فایرستون در دیالکتیک جنس تاکید میکند که این تمایزات جنسیتی است که با ایجاد چارچوبی تغییر ناپذیر در جامعه زنان و مردان را وامیدارد که از دریچهی آن به خود به عنوان دو جنس بنگرند و البته همین چارچوب است که به تمامی جنبههای زندگی انسانها ساختار میدهد. وی همچنین مدعی است که تفاوت جنسیتی یک نظام پر طول و تفصیل سلطهی مردانه است. نظامی که در خدمت منافع مردسالاری و سلطه هر چه بیشتر زنان است از اینرو وظیفهی علمی فمینیسم درک و شناخت درست این نظام و وظیفهی سیاسی و انقلابیاش پایان بخشیدن به آن است.
بدینترتیب فایرستون به تغییر محتوای اندیشهی مارکسیسم دست زد و آنرا به یک نظریهی ماتریالیستی جدید از تاریخ بر مبنای تمایزات جنسی تبدیل کرد. در این نظام جدید طبقهی کارگر به جنس(زنان) و سرمایهداری به مردسالاری تغییر نام داد. همچنین در این نظام زنان از آن جهت که نیروی تولید مثل جامعه هستند فرودست و تحت انقیاد نگه داشته میشوند و بهرهمندان از نیروی زنان، مردان هستند مردانی که لزوماً جزو طبقهی سرمایهدار جامعه نبوده بلکه مردان به عنوان همسران زنان.
بدین جهت است که فایرستون به فمینیسم مارکسیسم میتازد چرا که معتقد است به زنان به مثابه یک طبقهی جنسی توجه نداشتهاست. لازم به ذکر است فمینیسم مارکسیسم باور دارد که فروپاشی سرمایهداری به آزادی زنان ختم خواهد شد. این در حالی است که فایرستون انقلابی زیستشناسی را عامل آزادی زنان میداند. وی این انقلاب را برای باز پسگیری ابزار تولید مثل لازم میداند. از نظر وی آنچه این انقلاب زیستشناختی را امکانپذیر میکند، فناوری و تکنولوژی است. هنگامی که فایرستون در حال نوشتن کتاب دیالکتیک جنس بود فناوریهای تولید مثلی از جنسِ پیشگیری از بارداری، عقیمسازی و سقط جنین بود. درحالی که امروزه، فناوریهای نوینی مانند شبیهسازی هرچند در سطح آزمایشگاهی وجود دارد.[vii]
شولامیث فایرستون معتقد بود هر زمان که زنان و مردان در صحنه تئاتر تولید مثل، بازیگر نقشهایی متفاوت از یکدیگر نباشند امکانی برای محو تمامی نقشهای جنسی بوجود خواهد آمد. وی باور داشت که نقشهای فعلی زنان و مردان در خانواده تنها به منظور پشتیبانی از خانوادهی طبیعی بر آنان تحمیل شده است و هنگامیکه فناوری بتواند راههای جدید و حتی «مصنوعی» برای تولید مثل پیشِروی مردم بگذارد نیاز به خانوادهی طبیعی و نقش آن در اجتماع و همچنین در پی آن، نیاز به تحمیل تنها دگرجنسخواهی برای تضمین بقای نوع بشر از بین میرود. بدینترتیب تمایل مرد به مردان و تمایل زن به زنان گزینههای جدید و دلبخواهی به جای دگرجنسخواهی در جامعه سرمایهداری تلقی نمیشود. در واقع مفاهیم دگرجنسخواهی و هم جنسخواهی از رونق افتاده و آمیزش جنسی به روش کنونی که مرد و زن در آن نقشهایی کاملاً تعریف شده و از پیش مشخص دارند از میان خواهد رفت.[viii]
باید توجه داشت که آنچه شولامیث فایرستون را از سایر همقطارانش در فمینیسم رادیکال متمایز میکند امید به ظهور فناوریها و تکنولوژیهایی است که زنان را از آنچه آنان را تحت ستم مردان قرار میدهد(تولید مثل) رهایی بخشد. بنابراین فایرستون معتقد به فروپاشی مردسالاری با تغییر در طبقهی جنسی و دگرگونی بهرهکشی از توان تولید مثلی زنان بود. با انتشار کتاب دیالکتیک جنس انتقادات فراوانی به فایرستون شد انتقاداتی که فایرستون را متهم میکرد که تنها برتریای را که زنان در خانواده دارند و تنها ویژگیای که آنان را از مردان متمایز میکند نادیده گرفته و خواهان در اختیار قرار دادن این عرصه به مردان است چرا که مردان در عرصه تکنولوژی پیشتاز بوده و فناوریهای نوین به دست مردان ظهور مییابد. بدینترتیب زنان علاوه بر فرودستی در حیطه خانواده و اجتماع با قرار دادن توانایی زایش خود به مردان برای ابد در طبقهی فرودست باقی خواهند ماند.
منابع:
[i] هام، مگی و سارا گمبل (۱۳۸۲) فرهنگ نظریههای فمینیستی، ترجمه نوشین احمدی خراسانی و دیگران، تهران: توسعه.ص ۱۱۹
[ii] تانگ، رزمری، نقد و نظر در آمدی برنظریههای فمینیستی، منیژه نجم عراقی، تهران،۱۳۸۷ ص ۱۲۲
[iii] پیشین
[iv] Firestone. Shulamith. 1970. The Dialectic of Sex. New York: Bantam Books, p4
[v] Firestone,p5
[vi] Firestone,p2
[vii] برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: Firestone. Shulamith. 1970. The Dialectic of Sex. New York: Bantam Books, p2-12
[viii] Soble. Alan.1986. Pornography: Marxism, Feminism and the Future of Sexuality. New Haven. Conn: Yale University Press.