بررسي اراده انسان از ديدگاه متكلمين و فلاسفه‌ اسلامي

گروهی اراده را از سنخ ادراک می‌دانند، برخی آن را از جنس شوق و میل در نظر می‌گیرند و گروهی نیز آن را امری غیر از علم و میل می‌دانند و در واقع یک تعریف سلبی ارائه می‌دهند. این اختلاف آراء در نوع نگرشی که در موضوعات مختلف علم اخلاق، معرفت شناسی، علوم اجتماعی و علوم سیاسی ... دارند، مؤثر است.

ادامه نوشته

ماهیت اراده در آثار اسپینوزا

اسپینوزا در آثارش تعریفهای متفاوتی را از اراده ذکر می کند. این تعریفهای به طور مشخص عبارت اند از: هر عمل درونی و نفسانی، اعم از تصور، میل و خواهش ؛ هر نوع تصدیق و انکار، تصدیق و انکار حق و باطل یا تصور حق و باطل یا عقل ؛ خواهش و میل با کوشش نفسانی برای حفظ ذات. در جمع میان این موارد, احتمالاتی مطرح است. از جمله این که اسپینوزا در این تعریفها گاه به اصطلاح عام اراده نظر دارد و گاه به اصطلاح خاص اراده و گاه به معنای عرفی و لغوی آن.
تعاریفی از اسپینوزا در خصوص ارادة واقعی و جزئی ذکر شد, به طور مشخص پنج تعریف زیر است:
1. هر عمل درونی و نفسانی اراده است؛ اعم از تصور، میل و خواهش (تعریف مذکور در تفکرات مابعدالطبیعی).
2. اراده عبارت است از هر نوع تصدیق و انکار (تعریف مذکور در رسالة مختصره).
3. اراده، تصدیق و انکار حق و باطل است و چون این تصدیق لازمة تصور حق و باطل است، اراده، تصور حق و باطل و در نتیجة عقل است (تعریف مذکور در بخش دوم اخلاق).
4. اراده به معنای خواهش و میل است (تعریف مذکور در تبصرة نتیجة سوم قضیة 27 از بخش سوم اخلاق).
5. کوشش نفسانی برای حفظ ذات، اراده است (تعریف مذکور در تبصرة قضیة نهم از بخش سوم اخلاق).

ادامه نوشته

بررسی تحلیل اراده و آزادی اراده از دیدگاه توماس آکوئیناس

در این نوشتار، تبیین توماس آکوئیناس از معنای اراده و توانایی این تبیین در توجیه برخی مسائل مربوط به اراده بررسی می شود. آکوئیناس نفس را جوهری واحد می داند که قوای بسیاری متمایز از آن و عارض برآنند. او نظر ارسطو را مبنی بر وجود قوه شوقیه به عنوان قوه ای جدا از سایر قوا در نفس می پذیرد و در تقسیم بندی شوق، قائل به دو نوع شوق است: شوق حسی و شوق عقلی، که اوّلی وابسته به احساس و دومی وابسته به فهم عقلانی است.
شوق عقلی، اراده نامیده می شود. آکوئیناس همچنین قائل به آزادی اراده است که علامت مشخصه این امر، انتخاب است. در این صورت باید پذیرفت که اراده همان گونه که از عقل تأثیر می پذیرد، از شوق حسی هم اثرپذیر است و خود آکوئیناس نیز اذعان به این امر دارد. اما با توجه به عقلانی بودن اراده، پذیرفتن این مطلب دشوار است و از این رو آزادی اراده به خوبی قابل تبیین نیست.در نظام فلسفی آکوئیناس شوق که عبارت از گرایش یک چیز به سوی خیر است، به دو دسته تقسیم می شود: برخی از شوقها، شوق طبیعی(natural appetite) و برخی دیگر شوق ارادی(HUGHES: 1999-vol:2- p.549) هستند. دسته اول ناآگاهانه صورت می گیرند؛ اما دسته دوم، از علم (اعم از حسی و عقلی) ناشی می شوند، یعنی بدنبال دانستن، میل ایجاد می شود. شوق ارادی خود دو گونه است: شوق حسی که صرفا وابسته به احساس است و شوق عقلی که اراده (Will) نیز نامیده می شود و وابسته به فهم (understanding) می باشد.
از نظر توماس قدیس افعال انسان از روی اراده است؛ زیرا انسانها میتوانند آزادانه عمل کنند. در نزد او افعال وقتی ارادی هستند که همراه با زمینه معینی از باور و عقیده و نیز همراه با میل فاعل باشند و این دو عامل ملاک تمیز فعل ارادی اند.آکوئیناس علاوه بر این که فعل انسانها را ارادی یعنی بر اساس میل و از روی علم به غایت می داند، همچنین معتقد است که انسان در تصمیم گیریهایش آزاد است

ادامه نوشته

کی یر کگور و اراده گروی

وى با ارائه دلایل متعدد نشان مى‏دهد که اثبات عقلانى حقایق دینى، امکان‏ناپذیر است.(2) حقایق ایمانى حقایقى ازلى هستند، اما تمام آنچه در دسترس عقل است حقایق تاریخى و امکانى است. میان حقایق امکانى با حقایق ازلى ورطه‏اى عمیق وجود دارد که منطقا عبور از آن امکان‏پذیر نیست. پس باید از روى ورطه جهید، عقل این جهش را روا نمى‏دارد و در مقابل آن مى‏ایستد، اما ایمان مستلزم این است که على رغم تمامى مخالفتهاى عقل، جهش صورت گیرد و این جهش باز بسته «تصمیم» است و از این رو در فهم کى یرکگور از ایمان، اراده و تصمیم، نقشى کلیدى ایفا مى‏کند. بدین ترتیب، کى یرکگور در سنّت اراده گرایانه و در کنار کسانى مثل ویلیام جیمز و فیخته قرار مى‏گیرد.


اراده گرایان معتقدند که باورهاى انسان در اختیار و کنترل اوست، .

عقل در انسان، تنها عنصر تعیین گر نیست و پافشارى بر تقدم عقل بر انتخاب، بى‏مورد است و به قول دکارت «در انسان اراده بر اندیشه برترى دارد».( 7) امیال و خواستهاى انسان نقشى تعیین کننده‏تر دارند. انسان نسبت به چیزى میل دارد و نسبت به چیزى نفرت، این دلبستگیها و نفرتها نوع نگاه وى به مسائل را مشخص مى‏کنند. ابتدا خواست در انسان شکل مى‏گیرند و این خواستها هستند که نوع فهم وى، از جریانات را تعیین مى‏کنند.


عموم متفکران اگزیستانس نیز، به جاى تکیه به باورها و برجسته ساختن نقش آن در تصمیم، بر نقش تصمیم در عرصه فکر و عمل تکیه مى‏کنند. وانهادگى انسان که از اصول اگزیستانسیالیزم است، مستلزم آن است که فرد، خود شخصیت خویش را بیافریند. اما هیچ نیروى قابل اعتمادى، نه در بیرون و نه در درون، وجود ندارد که بتوان با اتکاء به آن تصمیم گرفت و تصمیمات متاثر از باورهاى قبلى نیست «آنچه واقعا اعتبارى دارد احساسات است».


ادامه نوشته

شوپنهاور: اصل وجود و حقيقت انسان اراده است

طبق نظر شوپنهاور، اصل وجود و حقيقت انسان اراده است و حتي تن او نيز همان اراده اوست كه عينيت يافته است و هر عنصري از تن مناسبت و مساعدتي با امري از امور اراده كه تمايلات و نفسانيات اوست دارد و عقل، استدلال، هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست ميل است.

به نظر شوپنهاور، منشأ و منبع بدبيني و مزاحمت، همانا اراده است.

از نظر شوپنهاور اراده كه اصل و حقيقت جهان را تشكيل مي‌دهد و واحد و مايه شر و فساد است .

طبق نظر وي، هر چه موجود جاندار و با اراده در مرتبه حيات برتر باشد، رنجش بيشتر است.


ادامه نوشته

اراده در دیدگاه شوپنهاور


در ديدگاه شوپنهاور جهان تشكيل‌ ‌شده از يك اراده است. به عبارت ديگر جهان چون يك اراده در شدن دائم به سر مي‌برد و فرد نيز همچون پيچ و ‌مهره‌اي در درون اين اراده قرار دارد. ‌او بر اين عقيده است كه عالم پديدارها تجلي اراده است. اراده علت بي‌علت همه چيزهاست و چنانچه زايل شود جهان نيز از ميان خواهد رفت.

اراده‌ در انديشه شوپنهاور به‌ معناي‌ باطن‌ حركات‌ جسماني است؛ چيزي‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ جاي‌ آن‌ از نيرو يا انرژي‌ نيز نام‌ برد. او سرتاسر جهان‌ آلي‌ و غيرآلي‌ (باجان‌ و بي‌جان) را تجلي‌ اراده‌ مي‌داند.

به نظر‌ ‌وي بدن، اراده عينيت يافته و مفهوم مرئي خواهش‌هايمان است. او در اين باره مي‌نويسد: اجزاي بدن بايد با خواهش‌هاي اصلي كه اراده خود را به وسيله آنها آشكار مي‌كند، كاملا‌ ‌مطابقت داشته باشند. آنها مفاهيم مرئي اين خواهش‌ها هستند. دندان‌ها، وروده‌ها گرسنگي عينيت يافته هستند. دستان آزمند و پاهاي شتابان با خواهش‌هاي غيرمستقيم‌ ‌اراده مطابقت دارند و مبين آنند».

آرتور شوپنهاور اين اراده يا خواست متافيزيكي را شر قلمداد ‌مي‌كند و به عبارت روشن‌تر ريشه تمام شرها را بندگي خواست‌و فرمانبري از خواست زندگي مي‌داند. به اعتقاد او، «انسان‌ها مخلوقات خلاقي هستند كه مجبورند عشق بورزند، متنفر‌ ‌باشند، هوس كنند و منكر شوند. با وجود اين كه اراده كاملا واقعيت دارد، اما از هيچ‌ ‌غايت و هدفي برخوردار نيست؛ بلكه صرفا نيرويي كور، غيرعقلاني و منفي و در نهايت شر است. تنها‌ ‌غايت زندگي بايد گريز از اين نيروي كور و محدوديت‌هاي دردناك آن باشد».

شوپنهاور عقل را نيز همچون نمودي از اراده يا خواست تبيين مي‌كند و مي‌گويد: «عقل هم مانند دست و پا يكي از آلاتي است كه براي حفظ حيات به كار مي رود.»
ادامه نوشته

شوپنهاور؛ فيلسوف اراده و بازنمود

او عقيده داشت كه حقيقت جهان، «خواست و اراده» (‏will‏) است. جنبه ادراكي انسان يعني حس و عقل كه منشا علم است، ذاتي و حقيقي نيست، بلكه عرضي است. به عبارت ديگر فرع است نه اصل. آنچه ذات حقيقي و اصل است اراده است، نه عقل و حواس انساني، به بيان ديگر اگر چيزي را انسان مي پذيرد به اين جهت نيست كه دليل براي پذيرش آن چيز پيدا كرده است، بلكه چون آن را مي خواهد و اراده وي به آن تعلق گرفته براي آن دليل و استدلال مي تراشد. و اساساً عقل و منطق بي فايده است، چرا كه انسان همواره با اراده سر وكار دارد نه عقل و منطق، و آنچه را كه عقل و منطقي به شمار مي آورد، در واقع خواست و اراده بوده كه لباس ظاهري عقل و منطق را به تن كرده است.‏


 آنچه كه ديگران به نام قوه و نيرو ناميده اند و حقيقت جهان و موجودات را با آن تفسير كرده اند، چيزي جز اراده نيست. از جمادات گرفته تا نباتات و انسان همه در حقيقت چيزي جز اراده نيست. اراده همان «شيء في ذاته» است. اراده، حقيقت و نهاد اشياء را تشكيل مي دهد. اراده علت همه اشياست و حتي حقيقت خود عليت نيز اراده است. به عقيده شوپنهاور، تنها آدميان مظاهر اراده نيستند. در بنياد هر چيزي مظهري از اراده است. به تعبيري ديگر او واژه اراده را به معنايي گسترده استعمال مي كند.‏


 شوپنهاور معتقد است كه آنچه موجب درد و رنج انسان مي شود شدت اراده اوست، انسان هاي كم اراده يا فاقد اراده نسبت به افراد پراراده رنج كمتري دارند. زندگي شر است زيرا تنازع بقاء عاملي است كه بر تمامي عرصه هاي زندگي سايه افكنده است. انسان ها در زندگي اجتماعي جهت كسب موقعيت ها و استمرار زندگي ناگزيز از كشمكش و تنازع هستند.‏

ادامه نوشته

نیچه از منظر هایدگر ( مبحث ارداده ي معطوف به قدرت )


«اراده» ورزي، حتي در انسان، به چه معناست؟ به زعم نيچه، آن به معناي «خدايگان بودن» است. «اراده ورزي اراده کردن براي خدايگان شدن است ...». اين متضمن يک سلطه (سيادت) بر آنچه که خواسته شده، است، از اين رو ذاتاً نه يک آرزو کردن است و نه يک تقلاي پس از بدست آوردن چيزي، بلکه يک حاکميت است................

اين اراده ي معطوف به قدرت است که تمام ارزش ها را وضع مي کند، زيرا ارزش ها چيزي غير از شرايط خودايجاد شده ي گشودگي خود آن نيست. «... اراده ي معطوف به قدرت، بالذات، عبارت است از يک اراده ي ارزش گذار ...». و اين ارزش گذاري را ما «ارزش سنجي» (Schätzen مي خوانيم.........................

ادامه نوشته

خودآیینی اراده

یکی از ابتکارات ایمانوئل کانت در عرصه ی فلسفه ی عملی خودآیینی اراده است. به زعم کانت، تمام فیلسوفان بدون استثنا تا زمان او اراده را تابع یک امر بیرونی از جمله اراده ی الهی یا هر امر دیگری کرده اند و این چیزی جز دگرآیینی نیست. خودآیینی برای کانت مساوی است با واضع قانون بودن؛ یعنی خود-الزامی. به این معنا که فاعل اخلاقی برای عمل به قانون اخلاقی که به نحو پیشینی در اوست نیازی به اجبار خارجی و الزامی از بیرون ندارد. بلکه خودش توانایی وضع قانون در هنگام عمل را داراست. به بیان دیگر فاعل اخلاقی در حین عمل به نحو ذهنی با آیین رفتارش و به نحو عینی با عمل به قانون اخلاق برای سایر موجودات متعقل نسخه می پیچد و عمل وی الگو برای سایرین می شود. فرد در هنگام عمل اخلاقی داعی و انگیزه ای جز احترام عقلانی یعنی آگاهی به اینکه اراده او از طریق قانون اخلاقی موجب می شود،ندارد. بنابراین هر گونه دخالت انگیزه ی حسی و تأثرات تجربی و شخصی در حین عمل به قانون که تکلیف می باشد، نزد کانت محلی از اعراب ندارد.

اراده معطوف به قدرت ...آیا ایدئولوگ هیتلر، نیچه بود؟

بخش اعظم چهار سال آخر فعالیت فلسفی نیچه در زندگی اش صرف پرداختن به این «اصل» شده که به نوعی می توان آن را چکیده اصلی ترین و تأثیرگذارترین باورهای اندیشگی نیچه دانست. مضمون این اصل، گسترش «خود» یا «مرکز قدرت» به فراسوی مرزهای وجودی خویش است و به این وسیله تفوق و برتری پیدا کردن نسبت به دیگران.

جی . پی استرن در وصف آن می نویسد: «اراده معطوف به قدرت عاملی است غیر از «عنصر حیات» که انسان، یعنی «ضعیف ترین و باهوش ترین موجودات» (اراده، پاره 856)، بدان وسیله بر دنیا سیادت پیدا می کند»، «اراده معطوف به قدرت، نیروی محرک همه ارزش گذاریهای ماست؛ نیرویی است که تعبیرهای ما را از جهان به «چشم اندازهایمان» وابسته می کند و فرضیات و برساخته های بزرگ فلسفی را پدید می آورد»، «اراده معطوف به قدرت انگیزه کسب دانش و نظم دادن به معلومات و ایجاد معرفت و حتی انگیزه خود ایجاد و ابداع است». اما در جواب این سؤال که «اراده معطوف به قدرت چه نیست؟» می گوید: «هر نوع واکنش انفعالی در برابر سرشت سلطه جویانه اراده –یا به عبارت دیگر، هر نوع انحطاط و خستگی و نومیدی».

  دو تفسیر اصلی متفاوت و حتی متناقض از این آموزه بنیادین نیچه شده است که ریشه آن به تعریف واژه «قدرت» بر می گردد. قدرت آیا چیرگی بر نفس خود است یا چیرگی بر نفوس دیگران؟ یا هر دو؟ 

اگر قدرت به معنای نخست باشد تفسیر آن دسته از مفسران نیچه که «اراده معطوف به قدرت» را «اراده چیرگی بر نفس» دانسته اند و از این طریق برای این آموزه جایگاهی در سنت فلسفه اخلاق قائل شده اند درست خواهد بود. مستمسک اینان گفته ای است از نیچه (چاپ انتقادی آثار، پنج/1 ص 687) با این مضمون که برخلاف آنچه آلمانی ها فکر می کنند، نیرومندی لازم نیست به صورت خشونت و سنگدلی ظاهر شود و ممکن است در نرمی و سکون باشد.

اما اگر قدرت را به معنای دوم یعنی قدرت بر دیگران آن هم تفوق جسمی و بدنی بدانیم آن وقت تجسم عینی اراده معطوف به قدرت در مصادیقی همچون نازیسم و فاشیسم و به طور مشخص «هیتلر» بیراه نخواهد بود. اما به نظر می رسد این دو برداشت، تفاسیر منحصر نباشند و به گونه دیگری نیز بتوان آموزه اراده معطوف به قدرت را تفسیر نمود.

ادامه نوشته

اراده معطوف به قدرت


اصطلاح خواست قدرت (wille zur macht) يكي از كليدي‌ترين و حتي شايد مهمترين اصطلاحات فلسفي نيچه مي‌باشد. خواست قدرت همواره يكي از دشوارترين، واژگان و از معضلات ورود به انديشه‌ي نيچه بوده كه در فهم، دريافت و تفسير آن نيز نظر واحدي وجود ندارد. نيچه در دوران بلوغ فكري خويش رويكرد كل نگرانه‌اي را به عالم اتخاذ مي‌كند كه بر طبق آن تمامي هويتها حاصل روابط قدرتمندانه است. اين فرض اساس اين بحث وي است كه نفس زندگي را مي‌توان بر حسب تعامل روابط قدرت درك كرد: «قدرت به خودي خود وجود ندارد، آنچه واقعيت دارد مناسبات قدرت ميان دو يا چند نيرو است». همه‌ي موجودات زنده بياني از اين شبكه‌ي نيروهاي متخاصم‌اند. به باور نيچه، زندگي، سراسر درصدد تقويت احساس قدرت‌مندي خود بوده و اين چيزي جز بياني از اراده معطوف به قدرت آن نيست. قدرت طلبي مي‌تواند اشكال بياني بسياري از اشتياق استبدادي به نظارت بر ديگران گرفته تا اراده زاهدانه براي تكفير و تاديب نفس(كه با لگام زدن به خواهش‌هاي نفساني احياي قدرتمندي را در آدمي تقويت مي‌كند)، به خود بگيرد. بر همين اساس وي بنياد و اساس هستي، معرفت، اخلاق، دين و هنر را خواست قدرت يا اراده معطوف به قدرت مي‌داند. او تمدن و فرهنگ را پيامد كشمكش وستيزي هراكليتي مي‌دانست و معتقد بود كه علت اين برخورد را بايد در اراده و خواست آدمي به سلطه و چيرگي جستجو كرد. از اين رو بنياد كليه ارزشها در همين معنا نهفته است. او مي‌گفت كه تمام افتخارات يكي ملت را بايد مظهر اراده معطوف به قدرت دانست، علم و دانش نيز وجهي ديگر از اين اراده مي‌باشند حتي وجود كائنات را نيز مي‌توان در سايه‌ي همين اراده تفسير كرد. به نظر نيچه، سلطه‌ي اقويا بر ضعفا قانون اراده معطوف به قدرت است. اين امر هم در طبيعت و هم در جامعه جاري است؛ بنابراين هر جامعه‌اي كه خود را آنقدر توانمند احساس كند كه اين قانون عالمگير را ناديده انگارد، در واقع خويشتن را تضعيف مي‌كند. هر چند كه برخي اين رويكرد وي را مبناي فاشيسم تلقي كرده‌اند وليكن بديهي است كه او برخلاف استادش آرتور شوپنهاور مدعي است كه نبايد برداشتي ارزشي از اين اراده به دست داد. به نظر نيچه وقتي كه آدمي اراده معطوف به قدرت را پذيرفت در برخورد با رويدادهاي گوناگون دچار شگفتي نخواهد شد. بديهي است كه اراده‌ي معطوف به قدرت را نمي‌توان در هيچ قالب منظم فلسفي جاي داد بلكه باید از طريق حس با آن برخورد كرد و آن را دريافت در واقع، خواست قدرت وصفي نيست و آنچنان كه مارتين نيوهاوس بيان مي‌كند، اراده‌ي معطوف به قدرت همان قدر ارزش گريز و انكار ناپذير است كه قانون فيزيك آنتروپي.
منبع اینترنتی این پست:http://www.golshanemehr.ir/article.php?id=25180

اراده معطوف به قدرت The Will to Power

به اعتقاد نيچه، خواست قدرت غريزه­اي بنيادين و محوري  است، به طوري که اين غريزه بُن­مايه همه غرايز و يا مقصود همه آن­هاست، و بقيه خواست­ها و غريزه­ها، شاخ و برگ و مصاديق فرعي آن مي­باشند:

«اي فرزانه­ ترينان اکنون به کلام من گوش فرا داريد و به جِدّ بسنجيد که من آيا به دِل زندگي و تا ژرفناي دلش راه برده­ام يا نه.
آن­جا که موجود زنده را ديدم، خواست قدرت را ديدم، و در خواستِ بنده نيز جز خواستِ سروري نديدم.»
وي در فصل جان آزاده از فراسوي نيک و بد، خواست قدرت را نه تنها اصلي­ترين نيروي مؤثر در انسان، بلکه تمامي نيروي مؤثر در جهان مي­شمارد:
«اگر جهان را از درون بنگريم، اگر جهان را برحسب «وجه دريافتني» آن تعريف کنيم و توضيح دهيم، چيزي نخواهد بود، مگر خواست قدرت.»
در آخرين قطعه خواست و اراده معطوف به قدرت نيز آمده است:
«آيا مي­دانيد که جهان از نظر من چيست؟ . . . اين جهان، اراده قدرت است، و ديگر هيچ! و شما خود نيز اراده قدرت­ايد و ديگر هيچ!»
ادامه نوشته

اراده معطوف به تشخص و نیچه

در باب ارزش ها و منشاء آن ، او معتقد است که ریشه همه ارزش ها و ضد ارزش ها در اراده معطوف به قدرت نهفته است. داوری ارزشی هر کس در پس میل به قدرت او قرار دارد. وی تمامی قلمرو اخلاق و دین را زادهٔ خیال و ناشی از همان اراده معطوف به قدرت می داند ؛ بدین ترتیب از سخنان نیچه به دست می آید که نه تنها معنای زندگی انسان را باید در اراده معطوف به قدرت جست ، بلکه معنای زندگی هر موجود زنده ای را، و حتی معنا و حقیقت واقعیت کیهان را باید در آن جست، پس کیهان شناسی نیچه مثل انسان شناسی او در اراده معطوف به قدرت منعکس شده است. این اراده، هم معنای زندگی است و هم معنای هستی.

ادامه نوشته

اراده از نظر توماس آکویناس

پاسخ‏های هیجانی به موضوعات کلی فاهمه، کارکرد شوق عقلانی است.این عرصه، با ملاحظه تفاوت کاملی که با شوق حسی دارد، متعلق به حوزه اراده است و قوه خاص درگیر آن، اراده نامیده می‏شود.
آکویناس میان دو نوع کارکردهای ارادی تمایز می‏نهد:نخست گرایش‏های اساسی و طبیعی و از سر موافقت و رویکرد هیجانی به موضوعی است که با توجه به عدالت، صلح، موجود خیر محض، بی‏قید و شرط خوب یا مطلوب ارزیابی می‏شود.برای مثال، آکویناس بر آن است که اراده شخص طبیعتا و ضرورتا جذب چنین موضوعاتی می‏شود.این حرکت طبیعی اراده، آزاد نیست.

دوم، حرکات ارادی به سوی-یا از سوی-موضوعات عقلا شناخته شده است که به عنوان نسبتا مطلوب با نسبتا نامطلوب ارزیابی شده است.چنین حرکات اراده، به وسیله احکام عقلانی ارزیابی کننده موضوعات هدایت می‏شود.در این مورد، اراده کردن(با تدقیقات عقلانی معین) «آگاهانه»و آزاد، خوانده می‏شود.در عمل تصمیم‏گیری است که انسان آزاد است.آکویناس درباره«اراده آزاد»سخن نمی‏گوید؛اصطلاح اراده آزاد (Libera Voluntas)را تنها دوبار در کل آثارش به کار برده است، آن هم نه به معنای فنی آن.او از انتخاب آزاد یا اختیار(Liberum arbitrium)سخن می‏گوید:انسان به سبب قوای عقلانی خود، در برخی از کارهایش آزاد است.

فعل ارادی
اخلاق آکویناس شامل بررسی رفتارهای خوب و بد انسانی از منظر وصول انسان به سعادت غایی است.
همه اعمالی که انسان درگیر آن‏ها است، حقیقتا انسانی نیستند، بلکه تنها اعمالی که تحت کنترل عقل و اراده قرار دارند انسانی به شمار می‏رود.از نظر آکویناس، خصیصه اصلی رفتار انسانی، چنان آزادیی نیست که به اراده‏گرایی بینجامد.
چندین عامل، برای تحقق فعل ارادی لازم است.باید معرفت کافی درباره آن بخشی از فاعل اخلاقی که فعل معینی تحت قدرتش رخ می‏دهد، وجود داشته باشد.او نمی‏تواند نسبت به فعلی که درصدد انجامش است یا وسائل، یا شرایط و غایت آن یکسره جاهل باشد.زور در شرایط معینی، ارادی بودن افعال شخص را کاهش می‏دهد، همان‏گونه که پاره‏ای از انواع احساسات کنترل‏ناپذیر چنین می‏کنند.افزون براین، همان‏طور که آکویناس نیز بر آن است، فعل ارادی دو ضد دارد.فعل «اجباری»برعکس آن است و بیانگر نقصان ارادی بودن.لذا، فعلی که تا اندازه‏ای ناارادی است، تا اندازه‏ای ارادی است و به همان میزان کم یا زیاد مسؤولیت آن به فاعل آن قابل انتساب است.از سوی دیگر، فعل«غیرارادی»نقیض فعل ارادی است و فاعلی که دارای اراده نباشد، اخلاقا مسؤول افعالش نیست.

منبع اینترنتی :http://www.ensani.ir/fa/content/107545/default.aspx