منبع اینترنتی این پست:http://aminiphilosophy.blogfa.com/posts/?p=1

الف. ارداده ي معطوف به قدرت

1.                    نيروي حيات و اراده

«... در زبان نيچه، ارداده ي معطوف به قدرت، شدن، نيروي حيات و هستي در وسيع ترين معناي کلمه، يک ["چيز"] هستند...». اينکه چرا نخستين صورت بندي از ميان اين صورت بندي ها بر ساير آن ها برتري دارد ما پيشاپيش ايده ي خاصي را عرضه کرده ايم و چنان که پيش تر رويم آن را بهتر خواهيم فهميد. در حال حاضر، بگذاريد به ذکر اين نکته اکتفا ورزيم که لايب نيتس اولين بار اين تلقي از سوژه را بسط داد که آن نه تنها در من انساني، بلکه در تمام موجودات نيز، تا آنجا که پويا هستند، يعني براي پويايي بيشتر داراي يک رانه (appetitus) ("اراده") هستند، مندرج است، جريان عمده ي انديشه ي مدرن هستي را به عنوان پويايي موجودات پويا، به نحو واحد يا متفاوتي به مثابه اراده تلقي مي کرد.  بنابراين، تنها امر عادي اين است که نيچه بايستي هستي را به عنوان يک شدن عام (نيروي حيات) تصور و آن را به مثابه اراده تلقي کند. در اين بخش، ما بايد از همان ابتدا در مقابل تلقي اراده ي عام  از حيث صرفاًً روان شناختي جبهه بگيريم. اين امر ذاتاً نه کوششي در آنچه که هنوز به تملک درنيامده است، [بلکه] محصول و برآيند احساسي از خواستن است. درک نيچه يک تصور کاملاً متافيزيکي است، و اگر اصولاً درصدد فهم آن برآييم، بايد آن را به نحو متافيزيکي تفسير کنيم. با وجود اين، اين تفسير از هستي هستنده ها، که پويايي دروني اش به گونه اي است که به بهترين وجه بر مبناي آنچه تجربه ي بشري «اراده ورزي» مي خواندش، قابل بيان است.

ما اين واقعيت متافيزيکي را با اين پرسش درک مي کنيم: «اراده» ورزي، حتي در انسان، به چه معناست؟ به زعم نيچه، آن به معناي «خدايگان بودن» است. «اراده ورزي اراده کردن براي خدايگان شدن است ...». اين متضمن يک سلطه (سيادت) بر آنچه که خواسته شده، است، از اين رو ذاتاً نه يک آرزو کردن است و نه يک تقلاي پس از بدست آوردن چيزي، بلکه يک حاکميت است، که متضمن قدرت وضعيت قابل شناختي است که بر امکان هاي هر کنش معيني قابل اعمال است. آنچه در امر (فرمان)، امر مي شود تمرين اين قدرت آزاد است. در يک امر، کسي که امر مي کند، به اين قدرت جهت رهايي از يک کنش تن در مي دهد و بدين ترتيب به (اطاعت) خودش رضايت مي دهد. لذا، امر اصيل صرفاً از دادخواهي براي ديگران متفاوت است؛ آن عبارت از تسليم خود شدن، از اين رو، يک خودتسليمي، يک خوداستيلايي است.

اگر اراده ورزي امر به تسليم شدن به قدرت خودمان است جهت رهايي (ممکن است فردي  وسوسه شود و بگويد که، اگرچه هايدگر در اينجا بر اصطلاح، از طريق اجازه دادن به قدرت رهايي خود شخص به اينکه خودش باشد، تکيه نمي کند.)، لذا آنچه اراده مي خواهد اراده ورزي خود آن است. «... اراده خودش را اراده مي کند ...». اين همان اراده ي معطوف به قدرت (Wille zum Willen) است. با اين حال، اراده به فراسوي خودش مي رود، يعني، از يک سو خودش را تحت کنترل خودش درمي آورد و از سوي ديگر به اراده ورزي بيشتري ادامه مي دهد، جهت فراتر رفتن از لحظه ي بي واسطه ي استيلا بر خود از طريق اراده به رشد، قوي تر شدن، و در اراده ورزي بيشتر، هر چه بيشتر تبديل به خود شدن.

در اينجا يک ثنويت وجود دارد، و اين نکته داراي ارزش بسيار است. اراده نيروي حيات است، و رشد و نمو قانون حيات است. اما قانون رشد و نمو متضمن يک ثبات (Erhaltung) و به همان اندازه پيشرفت، يعني رشد مداوم (Steigerung) است. به عنوان مثال، نيروي حياتي کل بوته ي رز، در بوي خاصي است که در يک کانون متمرکز در آغاز باز شدن غنچه پديد مي آورد. در آن اين نيروي حياتي «ميزاني» از گشودگي را حاصل مي کند که ممکن است به عنوان امر حاصل شده، لحظه ي باقيمانده، ثبات موقت، لحاظ شود، ثباتي که ممکن است به عنوان امر ثابت تلقي شود. با اين همه، اين امر يک چيز ايستا نيست. به عکس، اين ثبات ايمن حفظ مي شود تنها با بسط اينکه آن پيشاپيش به واسطه ي پويايي دروني خودش تفوق يافته است، پيشاپيش شدنِ بي ثبات است، از اين رو با پيشروي حيات غلبه پيدا مي کند. بوته ي رز در فرايند بازکردن غنچه قرار دارد.

اين دو لحظه مؤلفه هاي متناظر يک جنبش واحد است، که از ذات يکپارچه فرايند زنده ناشي مي شود.  مؤلفه ي ثبات (لحظه ي تحکيم تحولي که تاکنون صورت گرفته) در خدمت مؤلفه ي «پيشي جستن/ بهترشدن» است، زيرا آن ميزان دستاورد از پيش حاصل شده اي است که نقش مبنايي براي دستاورد بيشتري را بازي مي کند. از يک طرف، مؤلفه ي پيشي جستن از طريق حفظ  کانون آن براي فرايند رشد به ثبات قابل بررسي ياري مي رساند. هر دو مؤلفه ي رشد براي فرايند حيات ضروري هستند، اگر خودش موجود باشد. آنها شرايط حيات هستند؛ در مورد اراده ي جهاني، و تا آنجا که از ذات آن نشأت مي گيرند، آنها ممکن است گفته شود از سوي خود اراده «وضع مي شوند» (Setzen).

حال لحظه ي يکپارچگي هنگامي رخ مي دهد که تسليم اراده شود، و بدين سبب بر خودش غلبه کند، يعني به عنوان خدايگان خويش. ممکن است بگوييم که در لحظه ي ثبات، اراده قدرت (Macht) را بر خودش اعمال مي کند. به همين نحو، پيشي جستن اراده بر خويشتن در اشتياقش به قوي تر شدن خويش نهفته است و خود بيشتر جنبشي است در جهت قدرت بيشتر و بيشتر. از اين لحاظ، پيشي جستن يک خود «مقاومت ناپذيري» است که سرشت اراده ورزي را امکان پذير، يعني مقتدر (ermächtigt) مي سازد. لذا، در صورت بندي «اراده ي معطوف به قدرت»، واژه ي«اراده» تنها نحوه اي را مشخص مي سازد که از طريق آن اراده خودش را اراده مي کند، تا آنجا که سرشت آن امر کردن است. «... اراده و قدرت در نتيجه در [صورتبندي] اراده ي معطوف به قدرت براي اولين بار به هم پيوند نمي يابند، بلکه اراده در مقام اراده ي معطوف به خواستن/اراده ورزي اراده ي معطوف به قدرت در معناي يک امر مقتدر معطوف به قدرت است ...». صورت بندي هر چه باشد، دو مؤلفه ي ثبات و پيشي جستن در نسبت با سرشت آن امري ذاتي هستند.  «... اراده ي معطوف به قدرت بايد به نحو همزمان شرايط را براي ثبات و فراتر رفتن از قدرت ايجاد کند.» سرشت اراده عبارت است از وضع اين شرايط متضايف.

 

2- اراده ي معطوف به قدرت و بازارزش گذاري

ما گفتيم که پوچ گرايي نيچه صرفاً سلبي نيست، بلکه ايجابي هم هست، و اينکه متافيزيک اراده ي معطوف به قدرت توأمان بازارزش­گذاري و ارزش­زدايي است. اين بازارزش گذاري را چگونه توضيح مي دهد؟ نسبت ارزش با اراده چگونه است؟ هايدگر جهت ترسيم درک نيچه اي از ارزش، تعريفي را که خود نيچه پيشنهاد مي کند، تحليل مي کند. ارزش عبارت است از «جنبه اي از شرايط ثبات و فراتر رفتن/پيشي جستن با توجه به ساختارهاي پيچيده ي حيات [که داراي يک] استمرار نسبي در درون [فرايند] شدن است.». در اينجا بسياري از اصطلاحاتبا توجه به آنچه قبلاً گفته شد روشن مي شود: هستي هستنده ها به عنوان فرايندي از شدن، نيروي حيات و اراده تصور مي شود که در درون آن ساختارهاي پيچيده ي خاصي شکل مي گيرد، که براي يک استمرار زماني بهره مند از يکپارچگي است اما به زودي فراتر مي رود و به درون فرايند پوياي حيات (اراده) متمايل مي شود. حال بايد دريابيم که به چه معنا ارزش «وجهي» از اين امر است.

وجه (aspectum) آن چيزي است که به وسيله ي يک نگاه/بيننده (aspicere) ديده مي شود. بيننده امر ديده شده را مي بيند و آن را بدان نحو که محاسبات آن بايد بدين شيوه انجام گيرد، بر مي سازد. اما وجه تنها تا آنجا ديده مي شود که به واسطه ي خود بيننده وضع مي شود (gesetz. در اينکه آيا ما به شيوه ي کانتي به نحو پيشيني، سخن مي گوييم يا به شيوه ي مدرسي ابژه ي صوري بينايي، در هر حال معنا واحد است: ديدن تنها بر مبناي شرطي رخ مي دهد که بيننده از پيش چنان ساخت يافته که آنچه در امر ديده شده قابل رؤيت است مي تواند او را تحت تأثير قرار دهد. اين ساختار پيشيني که در قرابت و پيوستگي اش با ديده شدن بالذات مقوم بيننده است، خود گونه اي از «ديدن» است، ساختار ديدن که کارکرد اين ساختار را پيش بيني مي کند. اين ساختار، که اين کارکرد را امکان پذير مي سازد، چنان اين کارکرد را معين مي سازد که ممکن است بگوييم که بيننده (کنش) را مي بيند، زيرا او پيشاپيش از طريق قرابت ساختاري خويش با امر ديده شده (به نحو پيشيني) ديده است، پيشاپيش «امر ديده شده را في نفسه براي خودش وضع کرده است، به بيان ديگر آن را ايجاد مي کند ...». اين حالت وضع کردن است که تمام رؤيت ها را برتر مي سازد که ديده شدن  (وجه) را قابل ديدن مي کند، يعني قابليت هدايت کارکرد ديدن و هر فعاليتي که بر بينايي مبتني است.

نيچه مدعي است، حال اگر ارزش يک وجه (چيز ديده شده) باشد، نتيجه مي شود که «... ارزش ها پيش از هر چيز اشياء في نفسه اي نيستند که در نتيجه در لحظه ي مناسب مي توان آن را به عنوان يک وجه تصور کرد.». آنها وجود دارند تنها به اين دليل که توسط يک بيننده و براي يک بيننده وضع مي شوند. اما در مورد ارزش، آنچه به نحو آشکار ديده مي شود (وضع مي شود) چيست و چه کسي (چه چيزي) آن را مي بيند (وضع مي کند)؟

پاسخ هايدگر به رويکرد نيچه واضح است. آنچه وضع مي شود شرايط ضروري فرايند رشد حيات فراگير است، يعني اراده ي معطوف به قدرت. اين امر گويي هستي هستنده هاست (اراده ي عام) که همچين فراشد خودآگاهي، خود را به عنوان امري در حال تکامل تلقي کردن، است. «... اراده ورزي به آگاهي متعلق است...». بر اين اساس، تصور آن ضرورتاً امري دوسويه است، به طوري که آن را به عنوان دو شرط لازم و جدايي ناپذير خود در حال رشد مي بيند: صورت پيشرفت آن در هر لحظه ي معين، ثابت و متغير است، که بايد فراتر رود؛ و حوزه ي آن امکان هاي ناظر به آن هنوز در حال پيشرفت است. اين نگاه که از طريق آن اراده خود را به مثابه خود مي بيند (حيات در حال رشد) نگاهي است که شرايط ضروري خود به مثابه حيات در حال رشد را وضع مي کند. بدين ترتيب، آنچه ديده و وضع مي شود، «ارزش» است.

اين اراده ي معطوف به قدرت است که تمام ارزش ها را وضع مي کند، زيرا ارزش ها چيزي غير از شرايط خودايجاد شده ي گشودگي خود آن نيست. «... اراده ي معطوف به قدرت، بالذات، عبارت است از يک اراده ي ارزش گذار ...». و اين ارزش گذاري را ما «ارزش سنجي» (Schätzen مي خوانيم. اراده، در مقام هستي هستنده ها، بدين ترتيب مبنا و سپهر تمام ارزش هاست، و در عوض، اگر متافيزيک موجودات را بر اساس هستي شان به عنوان اراده ي معطوف به قدرت تعبير کند، ديگر نمي تواند به فلسفه ي ارزش ها تبديل شود. به عنوان نمونه، بگذاريد دو ارزش بنيادي حقيقت و هنر، را در نظام نيچه اي بررسي و ملاحظه کنيم. هر دو به واسطه ي اراده ي معطوف به قدرت به مثابه شرايط ضروري خود آن وضع مي شوند.

الف: حقيقت- ديديم که يکي از مؤلفه هاي پيشرفت پويا يکپارچگي و حفظ آن چيزي است که از پيش به دست آمده است. مقصود از اين تمرکز بر سپهر خاصي است که از طريق آن اراده مي تواند در تمام زمان ها با يقين کامل در جهت بازگشت (Sicherheit) به داشته هايش تفوق يابد. اين سپهر براي اراده که عنصر پايدار است در هر آنچه به وجود مي آيد، و تحت سيطره ي اراده است، محدوديت ايجاد مي کند. امر ثابت، بدين طريق وضع شده، حفظ مي شود و آنچه را که حفظ مي شود نيچه «موجود»، «هستي» و «حقيقت» فاقد هدف مي خواند. حقيقت به مثابه ارزش آن چيزي است که ديده مي شود آنگاه که اراده خود را وضع مي کند همچون شرط ضروري شدنِ خود، آنچه را که قبلاً لحظه ي ثبات يا يکپارگي خوانديم، شرط آنچه تاکنون در گشودگي اراده همچون واقعيت آنچه واقعي است، حاصل شده است. اين عبارت است از «... يقين پايدار ثبات آن سپهري که اراده ي معطوف به قدرت بيرون از آن خودش را اراده مي کند. ».

ب: هنر- با وجود اين، امر متناظر با مؤلفه ي ثبات، مؤلفه ي فزوني است که به وسيله ي آن اراده در هر لحظه ي معيني از موفقيت موجودات (حقيقت) پيشاپيش در حرکت به سوي موفقيت بيشتر، قدرت بيشتر، است، زيرا امکان هاي جديد به روي آن گشوده مي شوند. آنچه اراده در وضع و ايجاد اين شرط دومِ شدن پيوسته مي بيند ارزشي است که نيچه «هنر» مي خواند. «... هنر ذات تمام اراده ورزي هاست [تا آنجا که] آن منظرها را مي گشايد و آن ها را از آنِ خود مي کند ...». به طوري که اين هنر است که انگيزه ها و محرک هاي اراده ي معطوف به قدرت را با اراده ورزي فراتر از خويشتن، متوجه خود مي کند. هنر، به عنوان ارزش، در بنياد تلقي اراده از خودش به مثابه امري که از خود فراتر مي رود، قرار دارد، يعني به عنوان فراروي لحظه ي حضور موفقيت خود آن. و، از آنجا که در پويايي حيات مؤلفه ي فزوني داراي برتري خاصي بر مؤلفه ي ثبات است، هنر به مثابه ارزش بر حقيقت به مثابه ارزش برتر است. با وجود اين، در هر دو مورد، ارزش چيزي في نفسه و لنفسه نيست، بلکه از سوي اراده ي عام وضع مي شود.

 3- اراده ي معطوف به قدرت و حقيقت

از دو ارزش اصلي و بنيادي که اراده ي معطوف به قدرت وضع مي کند، ارزش مهم تر براي ما، ارزش حقيقت است. اکنون مي خواهيم به نحو دقيق ببينيم که چگونه حقيقت به مثابه ارزش از درک اساسي تر حقيقت به مثابه يقين مشتق مي شود. ما تحليل دکارت را يادآوري مي کنيم که [به زعم او] يقين که ويژگي ذاتي سوژه ي بازنماياننده است، عبارت است از خود ضمانت سوژه به مثابه بازنماياننده، به بيان ديگر يقين خود در نسبت با رضايت اش هم از خود (بازنمودکننده) و هم از آنچه او وضع مي کند (امر بازنمود شونده). اين اتکاء به خود که مقوم يقين است صورت برآمده از حقيقت به مثابه مطابقت است (بازنمود کننده در نسبت با بازنمود شونده)، که ما معمولاً «صدق» يا «درستي» مي خوانيم. طبق تلقي مدرن، حقيقت پيش از هر چيز عبارت از مطابقت نيست، بلکه عبارت از انطباق هر ابژه ي وضع شونده با يک معيار تحميل شده توسط خود سوژه ي وضع کننده است، يک معيار از پيش تعيين شده از سوي سرشت سوژه، يعني ضرورت اش براي تصورات واضح و متمايز. هنگامي که هر تصور معيني اين معيار را برآورده کند، در آن صورت آن را درست (حقيقي) قلمداد مي کنيم، زيرا آن يقيني است.

تصوري که بدين شيوه تصديق مي شود «درست» است و اين تصديق «امر درست» (recht-fertig را عرضه مي کند. حال هنگامي که چيزي «درست عرضه شده» باشد (در اين مورد يک تصور)، همه «بايستي بدين نحو» قلمدادش کنند. ممکن است کسي بگويد که اين وضعيت «حقيقي» است، زيرا حقيقت آنچه را که «درست» است توجيه مي کند. اگر اين اصطلاح پذيرفته شود، در آن صورت فراشد يقين ("عرضه کننده ي حقيقت") عبارت است از يک «توجيه» (Rechtfertigung). يک سوژه تصورات اش را تا آنجا که او آنها را مورد تأييد قرار مي دهد، توجيه مي کند، يعني رابطه ي ميان خود و آنچه تصور مي شود را تأييد مي کند. «توجيه» و «تأييد» در اين بافت مترادف اند.

نزد نيچه، محتواي يقين (تأييد) در هيأت «توجيه» و «درستي» ظاهر مي شود. در اينجا سوژه ي بازنماياننده، متکي بر خود يک من/اگوي فردي آن گونه که نزد دکارت بود، نيست، بلکه هستي هستنده ها به مثابه اراده ي عام تلقي مي شود. اراده ي معطوف به قدرت خودش را به عنوان واضع ارزش ها از طريق شدن اش تصور مي کند، اين وضع و ايجاد را تأييد مي کند و بدين سبب آن را توجيه مي کند. هايدگر استدلال مي کند که ما در اينجا صرفاً يک اصطلاح جديدي براي بيان اين امر داريم که چگونه ما پيشاپيش به عنوان خودتصديقي يک سوژه ي بازنماياننده تصور شده ايم، جايي که اراده ي معطوف به قدرت سوژه است و ارزش ها آن هايي هستند که سوژه وضع شان مي کند. «درستي، آن گونه که نزد نيچه تصور شده، حقيقت موجود است [که هستي اش] به مثابه اراده ي معطوف به قدرت [قلمداد مي شود] ...».

واژه هاي «درستي» و «توجيه» براي هدف کنوني ما مهم نيستند. آنچه مهم است اينکه ببينيم که هايدگر چگونه استدلال مي کند که اراده ي معطوف به قدرت نيچه چيزي نيست جز بسط و تفصيل هستي شناسي عام دکارت و تصور وي از سوژه ي بازنماياننده اي که خود يقين خويشتن است. اين امر در تأييد هر لحظه ي معيني از دستيابي و نيل به فرايند شدن رخ مي دهد، لحظه اي که آشکارا قابل بررسي است، زيرا به يک امر ثابت تبديل شده است. اين مسأله ناظر به مؤلفه ي فزوني در رشد و نمو است، زيرا «... تأييد و پذيرش هر ميزان معيني از قدرت براي افزايش قدرت يک شرط ضروري است ...». تأييد عبارت است از حفظ  ميزاني از درستي (Für-wahr-halten)، امر پايدار، امر بدست آمده (يکبار و براي هميشه) به نحو معين. تأييد کردن به مثابه امر ثابت و پايداري که خود اراده آن را وضع مي کند، عبارت است از مهار اين امر پايدار و تسليم کردن آن به اختيار اراده. هايدگر اين تأييد شديد را نيز «محاسبه» (Rechnung) مي خواند. «... اراده ي معطوف به قدرت امر متعالي و وضع نامشروط آگاهي در [فرايند] تأييد کنندگي مصرانه [ثابت] از طريق محاسبه است.»

از طريق اين فرايند تأييد (محاسبه)، اراده بر آنچه ثابت و پايدار است اعمال سلطه مي کند، و تاحدي جزئيت امور پايدار «زمين» را برمي سازد که بر روي آن انسان سکنا مي گزيند، اراده ي عام، به مثابه شدنِ خودتأييدي که مقوم هستي هستنده ها است، فرايندي است که از طريق آن سلطه بر زمين (Erdherrschaft پديدار مي شود. در اين جا به ياري بحث آغازين مان در باب اين مسأله ابتدئاً با اين مسأله، به نحو روشن تري مي توانيم دريابيم که به چه معنا اراده ورزي تمرين قدرت است، زيرا اعمال سلطه بر امر پايدار از پيش حاصل شده از طريق تأييد مداوم آن، تمرين قدرت است، و اراده آن سلطه اي را که پايه ي قدرت است، اعمال مي کند. اراده تاحدي شدنِ افزون شده به نحو پيوسته اش را از طريق لحظات پي در پي سلطه بر امور پايدار متولياً وضع شده و متوالياً مغلوب شده، اراده مي کند، اراده ي عام قدرت بيشتر را اراده مي کند، و آن اراده ي معطوف به قدرت است.

قبل از اينکه پيش تر رويم، ذکر اين نکته مهم است، اگر نکات اصلي را مدنظر داشته باشيم، که ما تاکنون همواره اراده ي بازنماياننده را به مثابه هستي هستنده ها در کليتشان، لحاظ کرده ايم. به عبارت ديگر، هستنده ها (موجودات) نزد نيچه امور پايداري هستند که توسط اراده ي عام و خودتأييد ايجاد مي شوند، و هستي شان به وضوح عبارت از پايداري و ثبات قابل تصديق شان است، يعني «حقيقت»شان، که ارزش شان نيز هست. حتي در اين نقطه مي توانيم معناي نقدي را درک کنيم که هايدگر در باب کل اين فرايند ارائه مي کند. از يک سو، نيچه درصدد غلبه بر پوچ گرايي ارزش هايي است، که به زعم هايدگر، پوچ گرايي خود متافيزيک است. از سوي ديگر، او اين کار را از طريق بنيان گذاري فلسفه ي ارزش ها انجام داده است، و اين امر را به واسطه ي صورتبندي مجدد تلقي هايي انجام مي دهد که خودشان در بنياد متافيزيکي هستند: هستي به عنوان يک سوژه ي بازنماياننده (اراده)؛ حقيقت به مثابه مطابقت مبناي يقين مي شود. لذا، نيچه در منازعه اش با پوچ گرايي متافيزيکي در محض ترين صورت آن درافتاده است: فراموشي خود هستي (فوزيس). او اين واقعيت را ناديده گرفته است: اينکه هستي فرايندي است که از طريق آن موجودات به نامستوري و گشودگي درمي آيند؛ اينکه اين نامستوري معناي اصيل حقيقت (الثيا) است. لذا، انديشه ي او از غلبه بر پوچ گرايي بسيار فاصله دارد، و به طور واقعي تحقق عالي آن است، به همين دليل است که تکميل و کمال خود متافيزيک است.

اما هنوز در پايان رنج هاي خويش نيستيم. اگر هستي هستنده ها اراده ي معطوف به قدرت است، در باره ي سرشت انسان چه بايد گفت؟ رسالت او فرض جايگاه شايسته اي براي انسان در ميان جميع موجودات است که بر اساس سرشت هستي در همه ي آن ها سريان دارد. به طور دقيق تر، اين نکته به معناي پاسخ دادن به هستي حاضر در موجودات (که خود متضمن در آنهاست) به مثابه اراده ي معطوف به قدرت، از اين رو، با اراده ي خويشتن اين سلطه اراده ي عام بر زمين را تأييد مي کند با التزام و تعهد به دستيابي به حد امکان يقين جهاني خويش که در آن حقيقت و ارزش تمام امور پايدار نهفته است:

... انسان امور ثابت مادي، جسماني، فيزيکي و روحاني را تأييد مي کند، اما [تنها] به خاطر تأييد خويشتن خويش است که سلطه بر [تمام] موجودات تا آنجا که آنها به ابژه تبديل مي شوند، را اراده مي کند، به طوري که [بدين ترتيب] او ممکن است به هستي هستنده ها [به عنوان] اراده ي معطوف قدرت پاسخ دهد.

اين امر براي نيل به خودتأييدي خويشتن است، از اين رو خواهان نيل به حقيقتي است که مختص خود باشد (و بنابراين براي خود او حقيقي باشد)، و انسان درصدد است تا حقيقت را مسلط و چيره گرداند:  

... هنگامي که اراده ي معطوف به قدرت ...، به عنوان اصلي که ارزش را وضع مي کند، اراده مي شود، سپس سلطه بر موجودات بالذات به صورت سلطه بر زمين نوع جديدي از اراده کردن انسان را که به وسيله ي اراده ي معطوف به قدرت متعين [مي شود]، ناديده مي گيرد.  

اين کوشش از سوي انسان جهت سلطه بر زمين در واژه ي «تکنيسيته» (Technik) متبلور مي شود. تمام موجودات، حتي انسان خودش، ابژه هاي آن چيزي هستند که او مي تواند آن را معين کند. لذا هستي هستنده ها، از آنچه انسان مي تواند تأييد (محاسبه) کند، ژرف تر نيست، به طوري که به يکباره امکان هاي گشوده شده از طريق محاسبه آشکار شده اند، موجودات خودشان کاملاً مورد بهره برداري و استفاده گرفته مي شوند و به يک مطابقت مبهم و غيرمتمايز تقليل مي يابند. اين امر وضعيتي است که ويژگي جامعه ي معاصر ماست.