دیالکتیک جنس


دیالکتیک، اصطلاحی برگرفته از هگل است که مدعی بود واقعیت از طریق تضادها شکل می­گیرد مارکس و انگلس از اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک» برای شرح چگونگی ناظر بودن قوانین دیالکتیک بر کل تولید و بازتولید استفاده می­کنند. فایرستون در دیالکتیک جنس می­گوید این دیالکتیک تولید و بازتولید بنیاد مادی نظام مردسالاری است که به زنان برای تولید مثل نوع بشر نیاز دارد.[i]

بحث اصلی شولامیث فایرستون در کتاب دیالکتیک جنس در مورد طبقه جنسیتی است فایرستون مدعی است مردسالاری یا فرودستی نظام­مند زنان از نابرابری زیست شناختی میان زن و مرد سرچشمه می­گیرد. این بررسی نقش تولید مثلی زنان، فایرستون را بر آن داشته است که با نگاهی فمینیستی در نظریه­ی ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس بنگرد. به گفته­ی فایرستون، مارکس و انگلس به درستی مبارزه­ی طبقاتی را نیروی محرکه­ی تاریخ معرفی کردند اما از چیزی که او آن را طبقه­ی جنسی نام داد غافل ماندند.


بدین­ترتیب فایرستون با ارائه تفسیری رادیکال از «ماتریالیسم» به این نتیجه می­رسد که زیر بنای مادی سرکوب زنان را نه در اقتصاد بلکه در تفاوت­های زیست­شناسی باید جست.ویژگی­های زیست­شناختی است که نظام طبقاتی جنسی را به­وجود می­آورد.


از این­رو دغدغه­ی اصلی فایرستون طبقه­ی جنسی است در دیدگاه او طبقه­ی جنسی عامل بروز بسیاری از تفاوت­ها، سرکوب­ها و فرودستی­های زنان در طول تاریخ است.

ادامه نوشته

انسان و حیات دیالکتیکی

انسان همواره در جنگ با خود است.زندگی سراسر تناقض ، جبر ساختاری ، محیطی و ژنتیکی را تجربه میکند. انسان همواره در دیالکتیک با خود به سر می برد.در نهایت بنحو متناقضی این تناقضها و دیالکتیکها راهی به سوی توسعه و کمال او میشوند.حیات دیالکتیکی شاید بهترین ممیزه انسان از سایر حیوانات باشد زیرا حیوانات دیگر درجاتی از شعور ، تفکر ف سخنوری و نطق را دارایند اما حیات دیالکتیکی ندارند.

ديالكتيك ( در نزد افلاطون )

ديالكتيك سير فكر و خرد آدمى در مفاهيم محض عقلى است براى رسيدن به هستيهاى راستين تا با گذر از آنها به چيزى كه برتر از هستى و مبدا همه خوبيها و زيبائيها و هستيها است دست يابد و با بازگشت از آن هستيهاى فروتر را در جايگاه منطقى آنها باز شناسد اين سير فكرى با نوعى گفتگو همراه است; يعنى فكر و خرد آدمى چيزى را از خود مى پرسد و خود به آن پاسخ مى دهد و اين پرسش و پاسخ تا رسيدن به نتيجه مطلوب ادامه مى يابد.

هدف ديالكتيك كشف وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است. لذا در ديالكتيك دو سير صعودى و نزولى براى فكر و خرد آدمى تصور شده است كه در سير صعودى وحدت در كثرت و در سير نزولى كثرت در وحدت كشف مى شود.

افلاطون در فايدروس در مورد دو اصل محورى ديالكتيك مى گويد.
اصل نخست اين است كه سخنور جزئيات كثير و پراكنده را يكجا و با هم ببيند و بدين سان به صورتى واحد برسد... اصل دوم اين است كه صورت واحد را به نحو درست به اجزاى طبيعى آن تقسيم كند و هنگام تقسيم چون قصابى نوآموخته قطعه ها را نشكند. (فايدروس، 265)

افلاطون آنگاه كه از ديالكتيك سخن مى گويد دلبستگى شديد خود را نسبت به آن نمى تواند پنهان دارد به باور او ديالكتيك هديه اى است الهى كه خدايان به آدميان عطا نموده اند. همه دانشها طعمه به چنگ مى آورند اما چون راه استفاده از آن را نمى دانند طعمه خود را در اختيار آگاهان به ديالكتيك مى گذارند. (فيلبس، 16، جمهورى، 504)

ادامه نوشته

ديالكتيك زنون

ديوژنس لائرتيوس مي‌نويسد كه ارسطو در رساله خود به نام سوفيست ، زنون را كاشف ديالكتيك يا هنر جدل منطقي مي‌داند. از سوي ديگر افلاطون از زبان زنون شيوه مضمون و مقصود را چنين توصيف مي كند:
"در حقيقت اين نوشته يك نوع پشتيباني از نظريه پارمنيدس بر ضد كساني‌است كه مي‌كوشند آن را مسخره كنند بر اين پايه كه اگر واحد هست بسياري نتيجه‌هاي خنده‌آور و متناقض از استدلال او حاصل مي‌شود. پس اين نوشته‌ كساني را نفي مي‌كند كه قائل به كثرت‌اند و حقشان را به آنان بر مي‌گرداند وچيزي هم بيشتر در حالي كه مي‌خواهد آشكارسازد كه در خود اين فرضيه كه كثرت هست اگر به اندازه كافي مروركنند نتايجي بس خنده‌آورتر مي‌آيد به دست مي‌آيد تا از آن فرضيه كه (هستي )واحد است .

بدين سان مي‌توان گفت كه شيوه استدلال زنون چنين بوده است كه وي نخست فرضيه يا فرضيات نظريه مخالف را كه خود به درست بودن آنها عقيده نداشت،مي‌پذيرفت و سپس از آنها نتايج متناقضي بيرون مي‌كشيد. افلاطون واژه فرضيه يا زير نهاده را به كار مي‌برد و آن در آغاز سخن فرض درست بودن يگ گفته است يعني انسان‌گويي مسئله‌اي را به عنوان پايه در زير مي‌نهدوآن را درست فرض مي‌كند و سپس اگر نتيجه يا نتايجي كه از آن گرفته مي‌شود متناقض باشد آنگاه فرضيه يا زيرنهاده ، خودبخود باطل يا ويران مي‌شود. با اين تفسير است كه ارسطو زنون را پايه‌گذاريا كاشف شيوه ديالكتيك مي‌شمارد.
 از سوي ديگربراي اينكه مقصود ارسطو را از مفهوم ديالكتيك نزد زنون دقيقتر دريابيم سه گواهي در دست داريم. نخست از سيمپلكيوس در تفسير خود بر كتاب فيزيك ارسطو (5،139)كه مي‌نويسد مقصود هريك از استدلالهاي زنون اثبات اين نكته است كه كساني كه مي‌گويند كثرت وجود دارد به نتايج متناقضي مي‌رسند دوم نظريه خود ارسطوست در كتاب هنر سخنوري (rbet33 a 1355 A)كه مي‌نويسد هنر سخنوري يارتوريكه و ديالكتيكه تنها هنرهايي‌اند كه وظيفه آنها اين است كه تناقضات را بپرورانند، بدين معني كه از همان مقدمات نتايج متناقضي بيرون آورند. افلاطون نيز در رساله فايدروس (d 216)هنر زنون را چنين توصيف مي‌كند كه وي از راه هنر چنان سخن مي‌"ويد كه همان چيز براي شنونده همانند و ناهمانند يكي و چندين ساكن و متحرك نمودار مي‌شود.پس چنانكه خواهيم ديد زنون در استدلالهاي خود نمي‌كوشد و نمي‌خواهد دليلها و برهانهاي تازه‌اي در اثبات و پشتيباني نظريه هستي واحد نزد پارمنيدس بياورد بلكه منظورش اين است كه نظريات مخالفان وي نيز مي‌تواند دچار همان تناقضهايي شود كه ايشان از فرضيه پارمنيدس نتيجه مي‌"يرند.اكنون ما گفته ‌هاي زنون را مطابق ترتيبي كه ديلز براي انها داده است از متن آنها ترجمه مي‌كنيم .

منیع اینترنتی این پست:http://www.iptra.ir/vdcb888brhbg.html

تاریخچه و مفهوم دیالکتیک


فولکیه، زنون الیائی را اولین کسی می شمارد که این کلمه را در اصطلاح خودش به کار برده است. بعد از او هم دیگران به کار بردند تا به سقراط و افلاطون رسید که ایندو باز هریک اصطلاح خاصی در این کلمه داشتند. دیالکتیک سقراط و افلاطون مربوط به فن گفتگوست و از انسان و فکر انسان تجاوز نمی کند و می شود گفت که بخشی از منطق است.

پس از افلاطون، ارسطو هم این کلمه را به کار برد و در منطق خودش که سه تا از صناعات خمس [یعنی برهان، جدل و سفسطه ] را نام می برد میان برهان و جدل تفکیک کرده و از جدل (به همان معنایی که می شناسیم) به نام دیالکتیک یاد کرده است. لذا ارسطو اصطلاح دیالکتیک را از معنای خاصی که سقراط و افلاطون وضع کرده بودند- و آن را راهی برای رسیدن به حقیقت می دانستند- بیرون برد و به معنای «قیاسی که مواد آن ارزش یقینی ندارد و هدف از آن غلبه بر خصم است» به کار برد.

مسلمین هم دیالکتیک را به «جدل» ترجمه کردند.

پس از ارسطو در قرون وسطی این کلمه بسیار معمول بوده، ولی در هر دوره ای یک معنای مخصوص به خود داشته است و لذا وقتی این کلمه را به کار می بریم باید دقیقا مشخص کنیم که کدام معنای آن را اراده می کنیم.

فولکیه می گوید تمام معانی مختلفی که کلمه ی دیالکتیک در همه ی این ادوار پیدا کردند در یک جهت و یک اصل مشترک بودند، یعنی یک معنای واحد در این معانی مختلف مفروغ عنه بود و آن «امتناع اجتماع نقیضین» است.

اما از زمان هگل به بعد این کلمه یک مفهوم جدید پیدا کرد که با تمام مفاهیم گذشته اش تفاوت دارد و آن مفهوم جدید این است که تناقض را وارد مفهوم دیالکتیک کرد. احتمالا هراکلیت هم تناقض را وارد دیالکتیک کرده بود؛ البته لفظ دیالکتیک را به کار نبرده بود ولی اصل فکر را داشت.

وجه مشترک دیالکتیک هگل با دیالکتیک سقراط این است که در اصطلاح سقراط دیالکتیک عبارت بود از آمدن یک فکر- در مقام استدلال- به جنگ فکر دیگر و پیدایش یک فکر جدید در سطح بالاتر، و هگل آمد این جنگ را تعمیم داد،به صورت یک اصل عام و کلی در همه هستی که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم این قانون در عالم جریان دارد و جریان عالم به این نحو است که یک شئ ضد خودش را برمی انگیزد و بعد، از جدال میان این شئ و ضد خودش شیئی در مرتبه ی کاملتر پیدا می شود و به این ترتیب تکامل در عالم تحقق پیدا می کند، چه در ذهن انسان و چه در خارج.

فولکیه در صفحه 25 [راجع به مفهوم دیالکتیک در دوره ی جدید] می گوید: «با مقابله ی منطقی سروکار ندارد و اصل اجتماع ضدین مورد نظر نیست» .

ادامه نوشته

دیالکتیک سقراط ( گفتگوی ارسطو و آگاتون در خصوص عشق و زیبائی)

ابتدا آگاتون توصیف مفصلی از عشق و زیبائی آن می کند که برای خواندن آن اینجا (صفحه 36) را پیشنهاد می کنم.بعد از سخنان آگاتون مکالمه ای بین او و سقراط وجود دارد.این نوشته خلاصه ای از مکالمه آگاتون و سقراط است:

سقراط به آگاتون: آیا عشق،عشق به چیزی است یا خیر؟

آگاتون: البته عشق به چیزی است {یعنی عشق همیشه یک معشوق دارد حالا این معشوق هر چیزی که باشد}

سقراط: این عشق که گفتی به چیزی است، آیا خواهان آن چیز هم هست؟

آگاتون: البته خواهان آن است.

سقراط: آیا عشق، آن چه را که طلب می کند دارد یا ندارد؟ یعنی وقتی طالب آن است که ندارد، یا وقتی که آن را دارد؟

آگاتون: ظاهرا وقتی که آن را ندارد.

سقراط: عشق همیشه به چیزی تعلق دارد که فاقد آن است. عشق چیزی را می جوید که سوای خودش و دور از خودش بوده و هنوزش به دست نیاورده است.

آگاتون: البته چنین است.

سقراط: چون گفتیم که عشق در پی زیبایی است، بایستی زیبایی و جمال نداشته باشد، تا خواستار آن باشد. بنابر این قاعده، آیا عشق را می توان زیبا خواند؟.........

عشق خواستار زیبایی است و از آن بهره ای ندارد. عشق به خیر و نیکی هم نیازمند است و بالطبع فاقد آن است. پس چگونه زیبا و نیک تواند بود؟

آگاتون: حق با توست.

سقراط:آیا خوبی و زیبایی یکی است؟

آگاتون: چرا

سقراط: اگر عشق نیازمند زیبایی است و زیبایی همان خوبی است، پس عشق محتاج خوبی هم هست؟

آگاتون:به هیچ روی نمی توانم در برابر تو مقاومت کنم سقراط.هر چه می گوئی همان است.

سقراط: به هیچ وجه آگاتون عزیز، این حقیقت است که نمی توانی در برابرش ایستادگی کنی.ایستادگی در برابر سقراط هیچ دشواری ندارد.

ادامه ی داستان....

منبع اینترنتی این پست:http://madamin82.blogfa.com/post-150.aspx

ماترياليسم ديالكتيك

  كارل ماركس آلماني در جواني تحت تأثير فلسفۀ هگل قرار گرفت و به‌خصوص از منطق جدالي (ديالكتيك) هگل بهرۀ فراوان برگرفت و در بيان حوادث تاريخي و اجتماعي به تدوين نظريۀ ماترياليسم تاريخي پرداخت. وي برخلاف ديدگاه ايده‌آليسم هگل، مي‌گفت: واقعيّتِ مادّي است كه سرنوشت تاريخ را معين مي‌كند نه معنا وايده، هم‌چنين اعتقاد داشت كه زيربناي اقتصادي توليد و تقسيم كار و مالكيّت؛ اساس ايدئولوژي يعني ارزش‌هاي معنوي زندگي و اخلاقي و حقوقي هر جامعه را به‌وجود مي‌آورد.

به‌نظر ماركس زندگي، همواره نتيجۀ برخورد نيروهاي متضاد و گوناگوني است كه به‌وجود آورندۀ اوضاع تازه‌اي هستند. از اين عقيدۀ فلسفي دربارۀ تحولات اجتماعي به نام مادّه انگاری تاريخي (ماترياليسم تاريخي) ياد گرديده است. يعني در حوزۀ فلسفه، «ديالكتيك» ناميده مي‌شود كه در حوزۀ اجتماعي ماركس آن را به ماترياليسم ديالكتيك يا ماترياليسم تاريخي تبديل كرد.

هگل سير تطوّر تاريخ و به طور كلّي سير تطوّر موجودات را تابع مراحل سه‌گانه تز، آنتي‌تز و سنتز (وضع، وضع مقابل و وضع مجامع) قرار مي‌داد.

ادامه نوشته

ماتریالیسم تاریخی

ماتریالیسم تاریخی(1) یا ماده‌ باوری تاریخی، عنوان دید ماده باورانه (ماتریالیست) از تاریخ است که سنگ بنای نظریه‌ی مارکس درباره‌ی تاریخ به شمار می‌آید. مارکس این نظر را بسیار کوتاه در مقدمه‌ی کتاب نقد اقتصاد سیاسی (1859) بیان کرده است: «شیوه‌ی تولید در زندگی مادی تعیین کننده‌ی خصوصیات اجتماعی، سیاسی و روندهای معنوی زندگی‌ست. این آگاهی‌ انسانها نیست که زندگیشان را تعیین می‌کند، بلکه بر عکس، زندگی اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین می‌کند… در کار تولید اجتماعی انسانها وارد روابط معینی می‌شوند که چاره‌ناپذیر و مستقل از اراده‌ی آنهاست… کلّ این روابط تولیدی ساخت اقتصادی جامعه را تشکیل می‌دهد – یعنی آن پایه‌ی واقعی که بر آن یک روبنای حقوقی و سیاسی بر پا می‌شود و صورتهای معینی از آگاهی اجتماعی با آن همساز است. شیوه‌ی تولید روندهای زندگی اجتماعی، سیاسی، و فکری را بطور کلی معین می‌کند.»
این نظریه (و مفاهیم به کار رفته در آن) را هزار گونه تفسیر کرده‌اند، چه آنها در تصور مادّی از تاریخ را بر اساس جبر باوری(2) (نک اختیار باوری) اقتصادی (تکنولوژیک) یعنی بر اساس یک بنی (3) بنا کرده‌اند، چه آنها که بر میانکنش (4) «پایه‌ی اقتصادی» و «روبنای سیاسی» تکیه می‌کنند.
انگلس نیز، مانند مارکس، بارها تأیید کرده است که نظریه‌ی آندو «همه‌ی رویدادهای تاریخی و اندیشه‌ها، همه‌‌ی امور سیاسی و فلسفی و دینی را از راه شرایط اقتصادی و مادّی دوره‌ی تاریخی مورد بحث، شرح می‌کند.» اما در پایان عمر از پافشاری درین باب کاست و در نامه‌ای (1890) نوشت که نه او نه مارکس هرگز نظرشان جبر باوری بی‌چون و چرای اقتصادی نبوده است که همه‌ی جریان دگرگونی تاریخی را تنها به علتهای اقتصادی فروکاهد. وی نوشت که آنان از نظر تاریخی باور دارند که تنها «سرانجام وضع اقتصادی پایه است، اما عناصر گوناگون روبنا … نیز بر سیر کشاکش تاریخی اثر خود را دارند و در بسیاری از موارد وزن خود را در تعیین شکل آنها تحمیل می‌کنند. میان همه‌ی این عناصر میانکنشی هست…»
باری، چنانکه ادوارد برنشتاین ( نک بازنگرشگری) توجه کرده است، همینکه ضرورت تاریخی تنها «سرانجام» بر علیت اقتصادی متکی باشد، هیچ راهی برای پیش بینی دگرگونی تاریخی جامعه‌های معین نیست و سوسیالیسم دیگر، به معنایی که انگلس نسبت می‌دهد، «علمی» نتواند بود. با تکیه‌ی لنینیسم بر اختیار باوری انقلابی (یعنی اینکه «آگاهی» تاریخی می‌تواند از مرحله‌ی تولید اقتصادی جامعه پیشتر باشد و در نتیجه، بجای آنکه تعیین شود، تعیین کننده باشد)، جوهر اصلی ماده باوری تاریخی نادیده گرفته شده و تفسیر مائویی (نک مائوئیسم) از آن تا بدانجا پیش می‌رود که «نظریه‌ی ارتجاعی نیروهای تولید» را محکوم می‌کند «… که دگرگونی اجتماعی را فقط نتیجه‌ی طبیعی دگرگونی نیروهای تولید، بخصوص دگرگونی ابزارهای تولید می‌داند.»
ماده باوری تاریخی در لنینیسم مکمل «ماتریالیسم دیالکتیک» به شمار می‌رود.

پاورقی‌ها
1-historical materialism
2-determinism
3-monism
4-interaction

منابع:
1. کتاب دانشنامه سیاسی، نوشه داریوش آشوری، تهران، انتشارات مروارید.
منبع اینترنتی این پست:http://www.bashgah.net/fa/category/show/57487

ادامه نوشته

ماتریالیسم تاریخی

اصطلاح ماتریالیسم تاریخی را نخستین بار انگلس به کار برد. ماتریالیسم تاریخی را می توان نوعی فلسفه ی تاریخ دانست؛ در این نظریه تاریخ وجودی اصیل و هویتی حقیقی دارد که هدف،مسیر و عامل محرکه ی آن کاملا معلوم و مشخص است؛ بدین ترتیب که هویت آن مادی و حرکاتش دیالکتیکی است.

مارکس جامعه را به بنائی تشبیه می کند که زیربنا و شالوده آنرا قوای اقتصادی و روبنای آنرا افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضائی،سیاسی،مذهبی و… تشکیل می دهد.

مارکس معتقد است:

تارخ همواره مسیر خود را پیش می رود و کسی یارای مقابله با آن را ندارد و هرکس در برابر آن مقاومت کند،در زیر چرخ های ارابه ی تاریخ نابود خواهد شد.

مارکس در مقدمه کتاب سرمایه می گوید: ((انسان،مامای تاریخ است.))

یعنی همانطور که ماما در پیدایش بچه هیچ نقشی بر عهده ندارد و تنها می تواند اندکی از رنج زایمان بکاهد انسان نیز تنها کاری که می تواند انجام دهد زایانیدن تاریخ است!

ز دیدگاه مارکسیسم تنها علت حقیقی و اصلی بروز تحولات و جنگ ها در طول تاریخ نبرد بی امان طبقات اجتماعی است. در دوره ی سرمایه داری نیز وضعیت کارگری روز به روز بدتر می شود و سرمایه داری مراحل تکامل خود را طی می کند تا بالاخره به مرحله ی امپریالیسم می رسد.

اینجاست که استثمار به حد اعلای خود رسیده و طبقه  پرولتاریا کارگر صنعتی با یکدیگر متحد شده و نظام جامعه را واژگون می نمایند و بدینسان نبرد طبقات در سیر نهائی تاریخی خود سرانجام منتهی به بهشت موعود یا جامعه ی بی طبقه می شود.

ادامه نوشته

ماتریالیسم

ماتریالیسم تاریخی یعنی برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتی اقتصادی و تاریخی از انسان بدون برداشتی انسانی از اقتصاد و یا از تاریخ. به عبارت دیگر، ماتریالیسم تاریخی یعنی اینکه تاریخ، ماهیتی مادی دارد و وجودی دیالکتیکی. ماهیت مادی دارد یعنی اساس همه حرکات و جنبشها و نمودها و تجلیات تاریخی هر جامعه، سازمان اقتصادی آن جامعه است؛ یعنی نیروهای تولید مادی آن جامعه و روابط تولیدی آن جامعه و مجموعا وضع تولید و روابط تولیدی است که به همه نمودهای معنوی اجتماعی اعم از اخلاق و علم و فلسفه و مذهب و قانون و فرهنگ، شکل می دهد و جهت می بخشد و با دگرگون شدن خود، آنها را دگرگون می سازد.

اما اینکه تاریخ وجود دیالکتیکی دارد به معنی این است که حرکات تکاملی تاریخ، حرکات دیالکتیکی است؛ یعنی معلول یک سلسله تضادهای دیالکتیکی توأم با همبستگی خاص آن تضادهاست.

ماتریالیسم تاریخی متضمن دو مسأله است:یکی مادی بودن هویت تاریخ، دیگر دیالکتیکی بودن حرکات آن. نظریه "مادیت هویت تاریخ" از یک سلسله اصول دیگر ریشه می گیرد که فلسفی و یا روان شناسانه و یا جامعه نظریه مادیت تاریخ یکی از دو پایه مهم نظریه ماتریالیسم تاریخی است.

مهمترین مبانی این نظریه عبارتند از:

1- تقدم ماده بر روح


2- اولویت و تقدم نیازهای مادی بر نیازهای معنوی


3- اصل تقدم کار بر اندیشه


4- تقدم وجود اجتماعی انسان بر وجود فردی او


5- تقدم جنبه مادی جامعه بر جنبه های معنوی آن



ادامه نوشته

ديالكتيك منفي آدورنو

آدورنو مي گويد ديالكتيك منفي يك ضدسيستم است و از اين منظر، ديدگاهش با ديدگاه نيچه سازگار است. هر چند آدورنو تا جايي پيش مي رود كه مي گويد خود تفكر، نفي است دقيقاً همان طور كه پردازش هر جوهري، «نفي» تشكل خود است. او مي گويد فلسفه به مفهوم «سيستم» ناممكن است چرا كه همه چيز دگرگون مي شود.
موضوع اصلي كتاب «ديالكتيك منفي» چنين است: هميشه جست وجو براي يك نقطه شروع (starting _ point) (چه متافيزيكي و چه معرفت شناسي) بر فلسفه حاكم بوده است و نتيجتاً به رغم قصد خود فيلسوفان، فلسفه هميشه به جست وجو براي «هويتي» واداشته شده است. خود فيلسوفان با توجه به جفت هاي متضاد (يا تقابل هاي دوتايي) مانند ابژه در برابر سوژه، كل در برابر جزء، اطلاعات تجربي در برابر ايده ها، پيوستار در برابر ناپيوستار و نظر در برابر عمل هميشه در پي اين بوده اند كه يكي را بر ديگري «برتري» دهند تا زبان يكدستي به وجود آورند؛ زباني كه با آن همه چيز قابل توصيف باشد. اما هيچ «برتري» مطلقي وجود ندارد. هر فلسفه اي در ارتباط با تضادش است.آنچه امكان پذير است، نفي دائم است، مقاومت تخريب گرانه در برابر هر تلاشي كه جهان را در اصلي يكه و منفرد محبوس كند.تمام بحثش اين است كه عقل هرگز بدون اينكه در «بيگانگي» بيفتد، نمي تواند گام اول را بردارد و روشن نيست كه چطور گام دوم يا بعدي را برمي دارد. نقطه شروعي در كار نيست و فهميدن اين واقعيت، دستاورد بزرگ ديالكتيك است.

ادامه نوشته