گشتی در فتوحات : انسان در سفری بی پایان
فتوحات ابن عربی - باب 190- ترجمه استاد خواجوی
فتوحات ابن عربی - باب 190- ترجمه استاد خواجوی
( حضرت علامه حسن حسن زاده آملي - هزارو يك نكته - نكته ۵۸۹)
منبع اینترنتی:http://bikaraneyevojod.blogfa.com/post-214.aspx
" از نکاح بین آن دو ، فرزندان روحانی تولد مییابند .... و فرزندان ، فرشتگانی ارجمندخارج میشوند "
ترجمه فتوحات ابن عربی استاد خواجوی ، جلد ۱۲ ص ۱۸۵ انتشارات مولی
فصل 63 همانند دیگر فصلهای فتوحات، با شعری شروع می شود که اشاره ای برجسته به آموزش متافیزیکی دارد که تمام موضوعات اصلی مطرح شده در بقیة مطالب فصل عملاً در آن خلاصه می شوند، مابقی این فصلِ رستاخیز شناسی، نمونه ای کامل از شرح گستردة آن مباحثی است که ابیات افتتاحی القا می کنند که (در نگاه اول) ظاهراً بی نظم می نمایند.
و با فراخوانی تجربی انواع آزموده ها (و تلمیحات قرآنی) که اهمیت وجودی این قلمرو هستی را آشکار می کنند، موضوع را آغاز. بعد با استفاده از نمادگرایی غنی ای که در گفتار مشهور نبوی از این حقیقت وجود دارد، آن را با دمیدن در « سور یا شاخی» قیاس می کند که برای اعلام رستاخیز نواخته می شود. ابن عربی [سه] با همسازی اسرارآمیزی که بین ابعاد کلی تجلی در حوزة خیال و تجلیات « نوری» آن در تجارب افراد وجود دارد موضوع را پی می گیرد، و در آخر کار به [چهار] پیامدهای رستاخیز شناسی که نسبت به بحثهای قبلی جنبة توضیحی بیشتری دارند، برمی گردد.
از این حیث فصل 63 را باید درآمدی بسیار عالی و
نمونه ای از تسلط بدیعی و سبک شناسی ابن عربی بدانیم، که چهره ای تقلید نشدنی از
نوشتاری را می نمایاند که همواره مقاصد معنوی بزرگتر و آموزشی خود را چنین می
نمایاند و ما باید مدام با آن آشناگونه مواجه شویم. همان گونه که آشنایان با متون
دیگر، به سرّی پی می یرند که این آمیختگی تکراری و انتقالات ناگهانی بین طیفی کلی
که به صور خیال تقرب می جوید تناقض دارد، مناظر و واژگان فنی تصادفی یا نتیجة «
ضعف نگارندگی» ( یا تفکر مبهم) نیست، بل برعکس صورتهای از تکنیک بدیعی غامض و
بسیار خودآگاهانة اوست.
هدف غایی شیخ در این جا، مانند سایر نوشته هایش، این نیست که فهم عقلانی و ایمان دینی و عملی را که ریشه ای بس عمیقتر از این دارد، ساده بنمایاند ــ هرچند که مطالعة جدی نوشته هایش چنین ثمرات را به بار بنشانند. به هرحال، همان گونه که به روشنی در لحظاتی خاص به ناگاه با عبارات امری («بدان» ، «تدبرکن» ، و جز آن) متوجه می شویم، قصدش این است که حال خوانندة بیدار و متوجه را ناگهان متغیر و برای تدبر و ادراک و آگاهی فوری کاملاً آماده و متبدل کند.
"اشعار شروع فصل 63"
بین این عالم و رستاخیز (در آخرت)
بین این عالم و رستاخیز، برای هرکه بنمایانندش،
منازلی میانی (یا برزخیاتی) وجود دارد، که هرکدام محدویتهای خاص خود را دارند:
حدود این برزخیات بستگی به چگونگی درستی کردار صاحب آن در حال حاضر؛ یعنی، پیش از مردنش دارد ــ پس ای دیده وران عبرت گیرید!. (قرآن، 2/59)
آنها درهر چیزی اثری و برای آن قدرتی دارند، و شگفتیها می آفرینند؛ نه باقی می گذارد، نه رها می کند (28/74).
آنها در عالم هستی تجلیاتی بس وسیع، و بی حدّ و حصر دارند،
با این حال نه حفایق ذاتی، و نه اثرات (صرف) اند.
(کافی است که) آنها به حق بگویند «باش!،» و حق آنها را می آفریند...
از این رو چگونه انسان فانی (بشر) می تواند از تأثیراتشان بگریزد؟!
آنها واسطة هر (صورتِ) علمی، و هر تأدیبی؛
واسطة آیات (الهی) و معجزات و درسهای نمونه ای می باشند.
اگر به خاطر این خیال (الهی) نبود، امروز هیچ می شد (عدم بود):
و هیچ هدف یا منظوری به واسطة ما به انجام نمی رسید!
«گویی (خدا را دیدی)»، حیطة قدرت آن است؛ اگر آن را فهمیده باشی:
شهود به واسطة آن است، همان گونه که عقل و انعکاس نیز.
نون چون برزخِ (یعنی، خیال مخلوق الهی) چیزی است که آنچه را شناخت پذیر و ناشناخت پذیر، وجود و عدم، معقول و غیر معقول، مؤید و منتفی باشد، از هم جدا می کند، به آن «برزخ» گفته می شود، که واژه ای فنی است. برزخ به تنهایی معقول است، ولی چیزی جز صورت خیال مخیل (الخیال) نیست!
اما این چه چیزی است که هم تأیید می کنی که چیزی است موجود، و هم در عین حال آن را انکار می کنی؟! چرا؟ چون صورت خیال مخیل (الخیال) نه (کاملاً) موجود است و نه معدوم، نه (کاملاً) شناخته و نه ناشناخته و نه (کاملاً) مؤید و نه منتفی است.
خداوند سبحانه! ــ ظهور این حقیقت را، با آفرینش تصویر خیال متناسبی، برای بندگانش آفریده است تا شاید بدانند و ادراک کنند که اگر از دریافت حقیقت این پدیده که (تنها) جزیی از این عالم است حیران و عاجزند، و توان علم تام به حقیقت آن را ندارد ــ پس در شناخت خالق این حقیقت چقدر باید ناتوانتر و عاجزتر و سرگشته تر باشند!
آنچه انسان در خواب و بعد از مرگ می بیند، چیزی مشابه این است.
شخص صفات و خصیصه های (اخلاقی و معنوی) را به صورتهای متداول و معمول خود 8 می بیند که با او سخن می گویند و او نیز با آنها گفتمان دارد، آن چنانی که بی شک با ابدان (انسان) حرف می زند. و کسی که المکاشف است، (حجاب معنوی برایش کنار رفته باشد)، در این عالم و هنگام بیداری چیزهایی را می بیند که دیگران در خواب و رؤیا یا مردگان بعد از مرگشان تجربه می کنند.
کسانی هستند که این شیء متخیل (المتخیل) را با چشم سَر (حسّی) می بینند، و کسانی دیگر آن را با چشم سرّ (خیال).
بر این نمط باید بفهمی چگونه فرد انسانی می تواند ربّ خود را ــ جلّ و جلاله! ــ در رؤیا بشناسد، حتی اگر ربّ او به هر صورتی یا صورت خیالی متعالی جلوه نماید، و نیز به چگونگی رویداد دریافتی که از جانب حق است و به محدودیتهای آن پی ببرد تا شاید از این طریق آنچه را در گزارشِ صحیحی از (حدیثی مشهور) در مورد «تجلی الهی (به جانها در رستاخیز) آمده است، بفهمد.
وقتی محبوب بر من ظاهر می شود، با کدام چشمش او را می بینم؟
با چشمش، نه با چشمم: چون غیر او، او را نمی بیند!
آنگاه آمر (وحی)، که سخنوری صادق است، این چیزی را که حضرت برزخ (الهی) می باشد و جایی است که بعد از مرگ ما را به آنجا می برند، تا شاهد مستقیم انفاس باشیم، به « شاخ» (الصور) و «شیپور» (الناقور) مسما کرد.
حال که این موضوع جا افتاده است، باید بدانی که خداوند ـسبحانه! ــ وقتی ارواح را از این اجسام فیزیکی، مادی، در هر جا که (به هنگام مرگ) باشند، می گیرد، آن ارواح را در صورتهای جسمانی خیالی در نهاد این شاخ نور (برزخی) قرار می دهد. بنابراین تمام چیزهایی که انسان بعد از مرگ در برزخ دریافت می کند، تنها به واسطة چشم و با صورت نوری از آن شاخ است که انسان در آن قرار دارد، دریافت می شود ــ که دریافتی حقیقی است.
در میان این صورتها [الف] بعضی افراد وجود دارند که آزادی فعالیتی آنان محدود است، و [ب] دیگران که چنین محدودیتی ندارند، و این گروه دوم ارواح انبیا و ارواح شهدا هستند، که در میان آنان نیز [ج] کسانی وجود دارند که می توانند (به آنچه) در این عالم پایین ـ در این جا (جریان دارد) بنگرند؛ یعنی، حتی زمانی که در آن مکان (برزخی) می باشند و [د] خود را برای آنانی که در حضرت خیال هستند.
از گزارشهای شیخ بر می آید که انسانهایی که در عالم خیال متمثل می شوند ، ممکن است زنده باشند یا ساکن سرای آخرت باشند.
یکی از ملاقاتهای شیخ با انسانهای برزخی در خصوص طواف اوست.او می گوید من در حال طواف با انسانهایی که نمی شناختمشان ،مشغول طواف شدم.آنان ابیاتی را بر من خواندند بیت اول که به یادم مانده این است:
ماسالهاست که مانند شما طواف می کنیم ،
همگی باهم در اطراف این خانه....
شیخ با یکی از آنان باب در سخن می گشاید .او خود را آدم یکی از دورانهای پیشین معرفی می کند .(رجوع شود به رساله رتق وفتق علامه حسن زاده آملی که بر اساس آن ، در اثر آب گرفتگی ،برای کره زمین دورانهایی پیش می آید که در هر دروه ابتدا اولین انسان به نام آدم ظهور می یابد و بقیه انسانها از نسل او پدیدار می شوند.بنا به نظر علامه این دورانها بیشمار است.این نظریه را ایشان ،معنون به آیات قرآنی و احادیث شیعی و همچنین براهین عقلی و نجومی می نماید. ایشان با قضایای نجومی و ریاضی اثبات می کند که 186 هزار سال دیگر، حیات این دوره از انسانها نیز به پایان خواهد رسید)(مطلبی در مورد رتق و فتق )شیخ می گوید در این حال به یاد حدیث پیامبر افتادم که فرمود:خدا صد هزار آدم آفرید.
در مکاشفه دیگر شیخ با فردی که در قید حیات بوده ودر اسپانیا می زیست (شیخ خودش در زمان مکاشفه در دمشق و در حال نوشتن کتاب بوده است)روبرو میشود .خدا به شیخ می گوید این فرد بنده ای از بندگانم است به او افاده کن تا هم درجه تو شود.شیخ می گوید چگونه با او ارتباط برقرار سازم .خدا در پاسخ میگوید سخن بگو چرا که او از تو مستفیذ خواهد شد.جالب اینجاست که فرد مقابل هم برایش همین سوال پیش آمده بود . خدا به شیخ گفت درست همانطور که او را به تو نشان دادم ، تو را نیز به او نشان دادم و الان همانطور که تو او را می بینی او نیز تو را می بیند.،تکلم کن کلامت را می شنود. در ادامه مکاشفه ، شیخ با فرد مقابلش به گفتگو می نشیند.
یا در مکاشفه دیگری ، شیخ در حال طواف با فردی برخورد میکند که از میان جمعیت و از بین دو شخص چنان عبور می کرد که بین آنها فاصله نمی انداخت.شیخ می گوید ذهنم متوجه او بود و چشم از او برنمی داشتم تا مبادا اورا گم کنم .پس از پایان طواف او را نگه داشتم و به او سلام کردم و او جواب داد.شیخ در اینجا قانونی از قوانین عالم برزخ را تفیهم و القا می کند.او می گوید " من نظر از وی بر نمی داشتم تا مبادا وی را از دست دهم ، چرا که شکی نداشتم که وی روحی است که تجسد یافته و می دانستم که چشم او را در بند می کشد." این اصل آن است که ارواح متجسد با نگریستن مهار می شوند و مادام که شخص ناظرر چنین روحی را زیر نظر داشته باشد ، آن روح نمی تواند شکل خودش را تغییر دهد و ناپدید شود.
ابیات بسیار زیبا و تکان دهنده ذیل ،جزو بیتهایی شعری هستند که شیخ در فتوحات ابن عربی در خصوص مواجهه خود با ارواح در عالم دیگر و کسب و تبادل علمی با آنها سخن گفته است:
برخی از آنها در زمین برایم متجسد شدند
و برخی در هوا
برخی در هر کجا که بودم برایم متجسد شدند
و برخی در آسمان
آنان به من علم می آموختند ، و من به آنان
ولی با هم مساوی نبودیم
چراکه من در عین خویش ثابت بودم
ولی آنان قادر بر بقا نبودند
به صورت هر شکلی ، در می آمدند
مانند آب که به شکل و رنگ ظرف در می آید.
منبع کتاب عوالم خیال/ویلیام چیتیک
در صبح دوشنبه 21 ع 2 سنه 1389 ه ق . بعد از نماز صبح در حال توجه نشسته بودم ، در اين بار واقعه اى بسيار شيرين و شگفت روى آورده است كه به كلى از بدن طبيعى بى خبر بودم . و مى بينم كه خودم را مانند پرنده اى كه در هوا پرواز مى كند، به فرمان و اراده و همت خودم به هر جا كه مى خواهم مى برم . تقريبا به هياءت انسان نشسته قرار گرفته بودم و رويم به سوى آسمان بود و به اين طرف و آن طرف نگاه مى كردم ، گاهى هم به سوى زمين نظر مى كردم ، در اثناى سير مى بينم كه درختى در مسير در پيش روى من است خودم را بالا مى كشيدم يا از كنار آن عبور مى كردم - اعنى خودم را فرمان مى دادم كه اين طرف برو، يا آن طرف برو، يا كمى بالاتر يا پايين تر، بدون اين كه با پايم حركت كنم ، بلكه تا اراده من تعلق به طرفى مى گرفت بدنم در اختيار اراده ام به همان سمت مى رفت . وقتى به سوى مشرق نگاه كردم ديدم آفتاب است كه از دور از لاى درختان پيدا است ، و فضا هم بسيار صاف بود، تا از آن حالت به در آمده ام ، و خيلى از توجه اين بار لذت برده ام .
سهروردي، در قالب يك راز شخصي كوتاه، يا حتي نوعي «خودانتقادي»، در موضع مهمي از حكمهالاشراق اشاره ميكند به واقعهاي كه تاثير سرنوشتسازي در مسير حيات معنوياش داشته است. اشاره ميكند به مكاشفه مستقيمي كه به همه ترديدها و به همه قيد و بندهايي كه پابند فلسفه مشائياش ميساخت، پايان داد.
آنچه را كه سهروردي كنار گذاشت نوعي جهانشناخت بيخبر از عوالم مشتمل بر وجودهاي نوراني متعدد بود. رويگرداني شيخ اشراق از فلسفه مشا و روي آوردنش به حكمت اشراق، مرتبط با انكشاف فرشته شناخت بود كه همانطور كه در مواضع بسيار به ما يادآور خواهد شد، الهامبخش و ساماندهنده آیين ايرانيان باستان بوده است.
سهروردي ميداند كه همه كساني كه در مواقعي از كالبد جسم ماديشان «به درآمدهاند» انوار روحاني ناب را مشاهده كرده و سپس براي هدايت ديگران مشاهداتشان را مكتوب كردهاند. محتواي همه خلسهنامهها(1)، خلسهنامههاي هرمس، امپيدوكلس و افلاطون، همين است.افلاطون (يعني افلوطين) گفته است: «اني رايت عندالتجرد افلاكا نورانيه»، «در زمان تجرد از بدن، افلاكي نوراني را مشاهده كردم.»
سهروردي اين حكايت افلوطين را تلخيص و تهذيب ميكند:«افلاطون خود حكايت كند كه در پارهاي از حالات بدنم را رها كردم و از ماده [هيولا] مجرد گشتم، و در ذات خويش نور و بهاء [يا زيبايي] را مشاهده كردم. سپس به علت [اولاي] الهي كه بر همه چيز احاطه دارد، ارتقا يافتم و چنان شدم كه گويي در آن قرار گرفتم و به آن درآويختم و نور عظيم را در جايگاه رفيع الهي ديدم. اين است خلاصهاي از حكايت او تا آنجا كه گويد: «آن نور، انديشه را از من محجوب ساخت.»«حكيمان پارس و هند جملگي بر اين اعتقادند و اگر در امور فلكي رصد يك فرد يا دو فرد معتبر است، چگونه ممكن است سخن استوانههاي حكمت و نبوت را درباره چيزي كه در ارصاد روحانيشان مشاهدهاش كردند، اعتباري نباشد؟»[1]
«و كسي كه اين را تصديق نكند و به برهان قانع نشود، بايد به رياضت مشغول شود و به خدمت اهل مشاهده درآيد، باشد كه او را خلسهاي [حالي] دست دهد و نوري را كه در عالم جبروت نورافشان است ببيند و به مشاهده موجودات ملكوتي و انواري كه هرمس و افلاطون مشاهده كردهاند، نائل شود و مشاهده كند نورهاي مينوياي را كه سرچشمههاي همان «خرهوراي»اند كه زرتشت از آنها خبر داده است و خلسه پادشاه صديق، كيخسرومبارك در مسير همانها واقع شد و در نتيجه آنها را مشاهده كرد. همه حكيمان پارس در اين موضوع همداستان بودند، حتي در نظر آنها آب نيز، صاحب صنمي [يا ربالنوعي] از ملكوت داشت كه آن را «خرداد» ميناميدند؛ صاحب صنم درختان را «مرداد» و صاحب صنم آتش را «ارديبهشت» ميگفتند و اينها همان انوارند كه امپيدوكلس و ديگران بدانها اشارت كردهاند.»
همانطور كه انتظار ميرود اين فرازها براي شارحان بلافصل شيخ اشراق، يعني شهرزوري و قطبالدين شيرازي مخصوصا جالب نظر بوده است و شروحشان گواه بر وضع شناختشان درباره معنويت ايران باستان است. هر دو توضيح ميدهند كه «جلالهاي روحاني»، اشراقهايآسمانياي كه مورد بحث سهروردي است، در حقيقت همانهايي است كه پيامآورشان زرتشت، «حكيم فاضل و امام كامل آذربايجاني» بوده است.
سهروردي در كتاب ديگري ذكر كيخسرو را به ميان آورده است؛«پادشاه پيروزمند، كيخسرو، مبارك كه تقدس و عبوديت را برپاي داشت، از قدس صاحب سخن شد و غيب با او سخن گفت و نفس او به عالم اعلا عروج كرد و متنقش گشت به حكمت حق تعالي و انوار حق تعالي او را پيدا شد و پيش او بازآمد و معني «كيان خره» را دريافت و آن روشنياي است كه در نفس قاهر پديد آيد كه به سبب آن گردنها او را خاضع شوند.»
آنچه را كه راز غيبت نهايي كيخسرو از ديد ما نهان ساخته است – چه، كيخسرو از چشم مردم اين جهان ناپديد ميشود بيآنكه به آستانه مرگ برسد را – سهروردي رازگشايي ميكند. بعدها امام دوازدهم و آخرين امام تشيع همين كار را كرد و از آن زمان به بعد منتظر است [يا در انتظار ظهورش هستند].
به تأسي از عارفان و متأثر از آموزههاي باطني دين اسلام، شيخ اشراق براي وجود سه مرتبه قايل است: جبروت، ملكوت و ناسوت؛ كه اين سه مرتبه ناظر به سه مرتبه معرفتي عقل و خيال و حس است. در عالم انساني نيز، انسان داراي سه مرتبه روح و نفس و بدن است.هرگاه از عالم روح، افاضه و اشراق يا تابش نوري صورت گيرد، در مراتب گوناگون، هستي ميآفريند و در عالم مثال، صورتها را ايجاد ميكند و در عالم مادي نيز، ميتواند وجودي مادي ايجاد كند.
به اعتقاد شيخ اشراقصورت عالم خيال قائم به خوداند. صورتهاي عالم خيال و صورتهاي آينه معدوم نيستند، زيرا مشاهده ميشوند و بر آن ها حكم جاري ميشود. هرچه سالك به سمت عوالم بالاتر سير كند بيشتر به لذات ناشي از نورهاي آن پي ميبرد و معرفت استوارتري مييابد. زيرا فراتر از برزخهاي عالم مثال، عوالم ديگري وجود دارد كه تدبير همه صور برزخها و صور عالم مثال در آن عوالم متعالي انجام ميگيرد.
به نظر سهروردي، در بينايي و ابصار، چشم يا يكي از قواي باطني نيست كه ميبيند، بلكه نفس است كه با اشراق حضوري اشياء را ميبيند، و چنانچه نفس از قواي حسي رو برگرداند، ميتواند بدون زحمت و كدورت عالم ماده و حس، عوالم علوي را شهود كند.
در زبان ابن عربي خيال دو معناي نسبتاً متفاوت دارد، هرچند اين دو معنا كاملاً متمايز از هم نيست و ميتوان گفت رشته پيوند ميان اين دو معنا همان خلاقيت خيال است. در يك معنا، خيال، همان ماسويالله است. در اين معنا، خيال، تجلي خداوند است
اما خيال در معناي دوم از ديدگاه ابن عربي به اين صورت است كه مرتبه واسط يا برزخ ميان مراتب است. خواه اين مراتب، مراتب عالم كبير (جهان) باشد و خواه مراتب عالم صغير (انسان).
ابنعربی معتقد است در انسان نيروی ادراككننده ديگری غير از عقل يافت میشود كه عرصه فعاليت اين نيرو، پهنه خيال است كه در آن جمع ميان اين اضداد پديدار میشود، زيرا نزد حس و عقل جمع ميان دو ضد، ممتنع است. عالم خيال نزديكترين دلالت به حق است، زيرا حضرت حق، اول است و آخر و ظاهر است و باطن، لذا عارف جز از راه جمع كردن ميان دو ضد، شناخته نمیشود.
ابنعربی، خيال را منزل الفت جامع ميان حق و خلق و همان صورتی میداند كه انسان بر آن آفريده شده است و اين آگاهی نيرومندترين آگاهیای است كه به وسيله آن عارف واحديت حق را در كثرت خلق ادراك میكند.
دكتر قاسم كاكایی، مترجم كتاب عوالم خیال، در خصوص این اثر گفت: كتاب عوالم خیال در حقیقت مجموعه ده مقاله از ویلیام چیتیك است كه او آنها را تركیب كرده و ویراسته است.
چیتیك در كتاب مذكور سعی دارد یك دوره كامل از جهان بینی ابن عربی را به دست دهد و در شیوه شناخت، تحول و انقلابی بزرگ در جهان معاصر به عمل آورد. وی معتقد است كه غرب با نشناختن عالم واسطه خیال، بین عالم حس و عالم عقل، دچار مسأله عظیمی شد كه یكی از این مسائل عظیم تقابل میان عقل و دین است.
ابن عربی معتقد است كسی كه خیال را نشناسد، هیچ شناختی ندارد و خیال را با كشف مرتبط می كند، به همین مناسبت چیتیك ابتدا مسیر دوگانه معرفت را در غرب و شرق تصویر می كند و از این طریق مقایسه ای میان ابن عربی و ابن رشد می كند.او خط تفكر غرب را ادامه تفكر ابن رشد می داند و خط تفكر شرق و آن چه در جهان اسلام مطرح است، به شكلی وامدار ابن عربی می شمرد.
خیال در چهار معنا به كار رفته است:
۱-كل عالم و ماسوی الله خیال است كه میان وجود و عدم قرار دارد.۲- خیال
منفصل كه واسطه میان عالم ناسوت و عالم عقل است.۳- وجود انسان خیال است چرا
كه بین روح و بدن قرار دارد، نه این است و نه آن و هم این است و هم آن. ۴-
ادراك انسان كه بین ادراك عقلی و ادراك حسی است و خیال متصل است.
حقیقت نور محمدی یا "حقیقت محمدیه" در اصطلاح عرفا همان عین ثابت محمدی است که در راس همه اعیان ثابته واقع شده و با تجلی برتر الهی تحقق یافته است لذا واسطۀ ظهور همه خیرات و برکات در عالم هستی می باشد. این اصطلاح برگرفته از روایات بسیاری است که در آنها حقیقت نور محمدی (ص) به عنوان مخلوق برتر و در نهایت تقرب نسبت به حق تعالی معرفی شده است.
به اعتقاد عرفا حقیقت محمدیّه بهطور کامل در انسان کامل ظاهر میشود؛نبى، رسول و ولىّ، مظاهر این حقیقت در عالم سِفْلی هستند و کاملترین مظهر آن در این عالم پیامبر اسلام (ص) است.
بنابر اعتقاد عرفا، همه انبیا، از آدم تا عیسى علیهمالسلام، مظاهر این حقیقتاند؛ اما با آمدن پیامبر اسلام، ظهور کامل این حقیقت در صورت محمدیّه، واقع شده است.
به گفتۀ عرفا، این حقیقت بعد از پیامبر در حضرت علی (ع) و ائمه به نحو اتم حضور داشته و در درجه بعد عرفا وارثان آن بوده اند.
معراج ، ولوج به ملكوت است نه عروج به كرات، صلات معراج مومن است و مصلي با خدايش در مناجات است. رسول اله صلي الله عليه و آله فرمود: المصلّي يناجي ربّه.
هزارويك كلمه/ علامه حسن زاده /ج2/ ص 144
قيامت با توست نه در آخر طول زماني، رسول الله (ص) به قيس بن عاصم فرمود: انّ مع الدنيا آخرةً
علامه حسن زاده /هزارو يك كلمه/ ج 2 / ص 214 منبع اینترنتی
یعنی ما در هر آن در قیامتیم.عوالم وجودی در طول همند و در هر زمان قابل دستیابی.