PEAK EXPERIENCES & MASLOW

Feelings of limitless horizons opening up to the vision,     the feeling of being simultaneously more powerful and also more helpless than one ever was before,
    the feeling of ecstasy and wonder and awe,
    the loss of placement in time and space with, finally,
    the conviction that something extremely important and valuable had happened,
     so that the subject was to some extent transformed and strengthened even in his daily life by such experiences


               Abraham Maslow

internet source of this topic : http://www.timlebon.com/PeakExperiences.html

تجربه های عرفانی یا اوج از نظر ابراهام مازلو

افراد خود شکوفا با لحظه های جذبه و از خود بی خودشدگی اشنا هستند که بی شباهت به تجربیات عمیق مذهبی نیست و میتواند در موقعیت تقریبا هر فعالیتی رخ دهد  .مازلو این رویدادها را تجربیات اوج نامید .که طی ان، خود  ( self )  متعالی شده وشخص به صورت عالی خود را قدرتمند،  مطمئن ومصمم احساس میکند . مازلو نوشت که تجربه اوج شامل این حالت است : احساس جذبه  شگفتی وبهت ، فقدان قرار داشتن در زمان و مکان ،همراه با اطمینان از اینکه  چیز بسیار مهم و بسیار با ارزشی اتفاق افتا ده است ، به طوری که فرد دگرگون و نیرومند میشود .

منبع :

نظریه های شخصیت - تالیف : دوان شولتز و سیدنی الن شولتز. ترجمه : یحیی سید محمدی

نگارش  توسط : مهدی معتقد

  منبع اینترنتی این پست:http://motaghed12.mihanblog.com/post/169

رویکرد آبراهام مزلو به دین و معنویت

رویکرد انسان‌گرایی در شخصیت، بخشی از جنبشی روان‌شناسی است که به روان‌شناسی نیروی سوم۴ مشهور است و در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰م. شکوفا شد

روان‌شناسان انسان‌گرا به استعدادهای ذاتی و مثبت انسان می‌اندیشند، بر اهمیت و یگانگی فرد تأکید می‌ورزند

باری، این طرز تلقی باز و گشوده یکی از مهمترین خدمات این جنبش به مطالعه معنویت بوده است. 

آبراهام مزلو، معنویت را از مهم‌ترین عناصر نگرش انسان‌گرایی می‌دانست او که معنویت را پدیده‌ای انسانی و جهان شمول می دانست، در کتاب “ادیان، ارزش‌ها و تجارب اوج” می‌افزاید: «روان‌شناسان انسان‌گرا احتمالاً کسی را که به این مسائل دینی اهمیت نمی‌دهند باید بیمار یا به لحاظ وجودی ناهنجار تلقی کنند.»۱۳ نزد وی، معنویت با تجارب اوج۱۴ یا مواجهات عرفانی که احساس خشیت، حرمت، ابتهاج و وجد و جذبه عمیق خصلت بارزشان است، پیوندی عمیق۱۵ داشت: «هسته ذاتی و جوهره جهان‌شمول ادیان برجسته و شناخته شده، همان جذبه، مکاشفه یا اشراق شخصی، خصوصی و منحصر به فرد پیامبر یا هر صاحب بصیرتی است که طبعی بسیار حساس دارد.»۱۶
مزلو تجارب اوج را رکن مهمی از سلامت روان قلمداد می‌کرد.۱۷ درواقع، وی یکی از مهمترین ویژگی‌های خواستاران تحقق خود یا خودشکوفاگران را داشتن تجارب اوج می‌دانست.۱۸خصیصه‌ عام تجارب اوج این است که تمام هستی به مثابه یک کل واحد و یکپارچه تجربه شود.
 در شناختی که دستاورد تجارب اوج است، مشخصا، منحصرا و تماما به ادراک توجه می‌شود؛ بدین معنی که نوعی تمرکز فوق‌العاده در کار است که در حالت عادی روی نمی‌دهد.
شناخت هستی [شناخت از مقوله ب = B-Cognition] که در تجارب اوج دست می‌دهد، متوجه تلقی امور بیرونی، یعنی جهان و یکایک آدمیان است فارغ از علائق و دلمشغولی‌های آدمی.در تجارب اوج ادراک ممکن است تا حدودی عبارت باشد از فراتر رفتن از من، فراموشی خود، نفی انانیت و ترک خودپرستی.
تجربه اوج، برای شخص صاحب تجربه اثبات می کند که غایاتی در جهان هست و چیزها یا امور یا تجاربی هست که فی‌نفسه ارزشمند هستند. این امر، فی‌نفسه، ابطال این گزاره است که زندگی و حیات فاقد معنا است.
در تجارب اوج نوعی سردرگمی بسیار شاخص در زمان و مکان و یا حتی فقدان آگاهی از زمان و مکان در کار است. به بیان ایجابی، این امر به تجربه جهان شمولی و سرمدیت مانند است.
در تجارب اوج جهان فقط زیبا، خیر، دلخواه و ارزشمند [محض] و… دیده می‌شود و هرگز به مثابه امری شر یا ناخوشایند تجربه نمی‌ شود.
شاید مهم‌ترین یافته من کشف چیزی باشد که آن را ارزش‌های هستی (ارزش‌ها از مقوله ب – (B- values یا ارزش‌های حقیقی هستی می‌نامم. وقتی این سؤال را می‌پرسم: «چگونه در تجارب اوج هستی را به گونه‌های مختلف می‌نگرند؟» صدها پاسخی که می‌شنوم به فهرست نمونه‌ای خلاصه می‌شود از خصائص که اگرچه تا حد زیادی با یکدیگر همپوشی دارند، و لیکن هنوز می‌توان آنها را به‌طور مستقل موضوع تحقیق دانست.
در تجارب اوج شناخت هستی، شناختی انفعالی و پذیرنده است و ادراکی متواضعانه. [صاحب] این شناخت بیشتر آماده شنیدن و قادر به گوش دادن است.
در تجارب اوج هیجاناتی از قبیل خوف و حیرت، حرمت و خشوع، تسلیم و حتی پرستش اغلب پیش از شکوه و سترگی این تجربه گزارش می‌شوند.
من تجارب اوج را به استعاره‌ای شبیه می‌کنم که به موجب آن آدمی به گلگشت فردوس می رود و سپس به زمین باز می گردد. این مطلب همانند این است که معنایی طبیعت‌گرایانه به تصور بهشت بدهیم.
در تجارب اوج آدمی به حرکت در جهت یک هویت کامل یا بی‌نظیر بودن ، یا رفتار خاص یا خویشتن حقیقی و تبدیل شدن به یک شخص حقیقی‌تر گرایش دارد.
افراد به هنگام تجربه اوج و پس از آن، مشخصا احساس می‌کنند که خوش‌اقبال، کامیاب و مورد لطف و عنایت‌ هستند.
آنچه به «آگاهی وحدت‌بخش» مشهور است، اغلب در تجارب اوج رخ می‌دهد؛

ادامه نوشته

نظريه هاي پديدار شناختي

تأکيد اصلي نظريه هاي پديدار شناختي شخصيت بر چگونگي نگرش فرد در مورد دنياي پيرامونش در حال حاضر است. اين تاکيد همواره با يک ملاحظه آينده نگرانه در مورد توانايي افراد به منظور دستيابي به استعدادهاي بالقوه خود، خواهد بود.
کارن راجرز(3) ، روان شناس آمريکايي، به طور کلي به عنوان پيشگام و سردمدار در مطالعه شخصيت، رويکرد پديدار شناختي را به کار مي بندد. او به اين امر به عنوان يک واقعيت مسلم مي نگرد که انسان با نوعي انگيزش ذاتي و فطري براي به فعليّت رسانيدن استعدادهاي بالقوه و دروني خود، خلق شده است. همين امر موجب مي شود که انسان موجودي کاملاً فعال و کارکردي باشد. از طرفي به منظور کمک به افرادي که عوامل محيطي آنان را از انجام اين وظيفه طبيعي باز داشته است، راجرز نوعي درمان رواني را که مراجع- مرکزي(4) ناميده مي شود، ارائه داده است. در اين روش، درمانگر بدون دخالت مستقيم حالت پذيرنده دارد.
آبراهام مازلو(5)، از جمله کساني است که شخصيت را از ديدگاه پديدار شناختي بررسي مي کند. مازلو معتقد است که مردم داراي يکسري نيازها هستند. اين نيازها، شامل نيازهاي فيزيولوژيکي(6) عيني(7) و نيازهاي آرمانگرانه(8) انتزاعي است؛ و يادآور مي شود تا زماني که اغلب نيازهاي اساسي تر برآورده نشوند، نيازهاي آرمانگرانه مطرح نمي شوند. مازلو به خاطر توجه و علاقه اش به بهينه سازي وضعيت انساني و ويژگي هاي مثبت مردم، معمولاً سوگيري انسان گرايانه(9) را در پيش مي گيرد.
جورج کِلي(10)، نوعي نظريه پديدار شناختي در شخصيت را ارائه داده که در آن برخلاف راجرز و مازلو که بر احساس هاي مردم درباره خودشان اهميت مي دهند، وي بر عقايد آنها درباره خودشان و محيط شان اهميت مي دهد. کِلي معتقد است که زندگي انسان، بر اساس مفهومي که به جهان پيرامون خود مي دهد، شکل مي گيرد. براي انجام اين کار انسان درباره دنياي خود سازه هايي را مشخص کرده و از آنها براي پيش بيني رويدادها استفاده مي کند. از اين لحاظ شبيه به دانشمندان و علماست؛ يعني، اين که فرضيه هايي همانند فرضيه هاي دانشمندان طرح مي کند و سپس آنها را مورد آزمايش قرار مي دهد. اگر سازه ها تاييد شوند پذيرفته شده، و در صورت عدم تاييد، اصلاح يا رد مي شوند. کِلي براي مشخص کردن اين فرآيند، اصطلاح تناوب گرايي سازه اي(11) را ابداع کرده است.

ادامه نوشته

نظريه مازلو درباره شخصيت Maslow theory about personality

آبراهام مازلو[1](1970 ـ 1908) با مطالعه و تحلیل زندگی‌نامه گروه کوچکی از شخصیت‌های موفق و مشهور، نظریه شخصیتی را ارائه داد که به آسانی می‌تواند "نظریه انگیزش" خوانده شود. زیرا انگیزش، محور و پایه رویکرد اوست. یکی از بارزترین ویژگی‌های این نظریه این است که از بررسی زندگی افراد دارای اختلال‌های هیجانی سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه نشات گرفته از سالم‌ترین شخصیت‌هاست.

به عقیده مازلو، هر فرد دارای تعدادی نیازهای ذاتی است که فعال کننده و هدایت کننده رفتارهای اوست. این نیازها غریزی‌اند یعنی ما با آن‌ها به دنیا می‌آییم. اما رفتارهایی که ما برای ارضای آن‌ها به کار می‌بریم، اکتسابی هستند.[3]

این نیازها بر اساس اهمیت، به ترتیب زیر قرار می‌گیرند:
1 ـ نیازهای فیزیولوژیکی Physiological needs
2 ـ نیاز به ایمنی Safety needs
3 ـ نیازهای عشق و تعلق داشتن Belongingness and love needs
4 ـ نیاز به احترام Esteem needs
5 ـ نیاز به خودشکوفایی self-actualization need

ادامه نوشته

مكتب انسانگرايي Humanism school

روان‌شناسی انسان‌گرا، فلسفه‌ای است که به مقام و امیال و اهمیت انسان بیش از سایر چیزها معتقد است. روان‌شناسان انسان‌گرا معتقدند که رفتار انسان معنی‌دار است و معلول عده زیادی از عوامل فیزیکی، روانی، اجتماعی، فرهنگی و پیچیده است.[1] 
  جنبش انسان‌گرایی بر خصوصیت مثبت یک شخص، ظرفیت انسان برای کمال و حق تعیین سرنوشت تاکید دارد. آن‌ها معتقدند که مردم می‌توانند عنان زندگی‌شان را در اختیار بگیرند و بازیچه دست محیط نباشند. از نظر آن‌ها مردم توان حیرت‌آوری برای خودشناسی هشیارانه دارند و راه کمک کردن به مردم جهت رسیدن به خودشناسی، گرم بودن، دلگرمی دادن و حمایت کردن از آن‌ها است.
از نظر روان‌شناسان انسان‌گرا؛ انتخاب، خلاقیت و خودشکوفایی انسان است که باید در زندگی انسان اصل قرار گیرد.
آن‌ها معتقد هستند که انسان اساسا پاک، طالب رشد و پیشرفت و نیز اصلاح‌پذیر و فعال است.

ادامه نوشته

روان‌شناسي انسانگرا يا نيروي سوم

آبراهام مزلو در مقام پدر معنوي روان‌شناسي انسانگرا به پيشرفت و گسترش آن بسيار كمك كرد.

جنبش روان‌شناسي انسانگرا بر تجربه هشيار، انگيزه‌هاي عالي انسان، آزادي اراده، خلاقيت فردي بيش‌ازپيش تأكيد كرد.

مناديان روان‌شناسي انسانگرا در گام نخست، به نقد آموزه‌هاي 2 مكتب مطرح زمان خويش يعني رفتارگرايي و روانكاوي پرداختند و آموزه‌هاي اين دو مكتب را مغاير با ارزش و جايگاه واقعي انسان دانستند.

بدون ترديد روان‌شناسي انسانگرا بيش‌از هر كس ديگري مديون انديشه‌هاي پدر معنوي خويش، آبراهام مزلو است.

مزلو برآن بود كه رفتار انسان توسط سلسله مراتب نيازها برانگيخته مي‌شود. اين نيازها معمولاً در قالب يك هرم ترسيم مي‌شود كه از قاعده تا رأس به اين ترتيب شكل مي‌گيرند؛ نيازهاي فيزيولوژيكي، ايمني، تعلق‌پذيري و محبت، احترام و خودشكوفايي.

از نگاه مزلو اين نيازهاي پنجگانه ذاتي هستند، ولي نحوه ارضاي آنها اكتسابي است.

در سلسله مراتب نيازهاي مزلو خودشكوفايي «self actualization» در رأس هرم قرار دارد. در واقع مزلو نخستين روان‌شناسي بود كه مفهوم خودشكوفايي را مطرح كرد.

راجرز یکی دیگر از روانشناسان انسان گراست ، آنچه موجب شهرت راجرز شد، رويكرد درماني وي بود كه درمان متمركز بر شخص «person centered therapy» ناميده مي‌شود. فرانك برونو رويكرد درماني راجرز را چنين تعريف مي‌كند: «درمان متمركز بر درمانجو (شخص) شيوه‌اي است در ياري دادن اشخاص مبتلا به مشكلات گوناگون كه درمانگر در آن، فضايي مملو از پذيرش عاطفي ايجاد مي‌كند. اين فضا توانايي درمانجو را براي بيان و كشف خود تقويت مي‌كند. كانون توجه درمانگر خود درمانجوست نه نشانه‌هاي بيماري او«طاهري، 1384/ 133».

هسته اصلي رويكرد درماني راجرز غير رهنمودي «nondirective» بودن آن است. منظور از روان‌درماني بي‌رهنمود «nondirective therapy» اين است كه فرد مراجعه كننده بدون راهنمايي يا با حداقل راهنمايي توسط درمانجو به تعمق در درون خويش بپردازد و مسير خودشكوفايي خويش را جستجو كند.

ادامه نوشته