معنای زندگی در دنیای معاصر
انسان در جست و جوى معناى نهایى
معنایِ زندگی در ادیان جهان
فلسفه و معنای زندگی
اگزیستانسیالیست ها بر این باورند که فرد باید مطابق با صرافت طبع خود رفتار کند و اینکه دیگران چه انتظاری از او دارند نباید مبنای تصمیم گیری و عمل او شود، چون هر کس خود باید به زندگی اش «معنا» ببخشد.
سارتر باور دارد که انسان هیچ نیست مگر آنچه از خود می سازد. یعنی بیش و پیش از هر چیز بر وجود انسان تکیه دارد و از این رو انسان را مسئول وجود خویش می داند، انسان در نظر او، پیش از هر چیز طرحی است که در درون گرایی خود می زید، پیش از هر چیز همان است که طرح تحقق و شدنش را افکنده است.
دایاجینیس الن که در کتاب «سه آستانه نشین» شیوه های زندگی (زیبایی شناسانه، اخلاقی و دینی) را از نظر کی یر کگارد شرح می دهد، می نویسد که از دیدگاه کی یر کگارد، یأس و سرخوردگی در بطن زندگی زیبایی شناسانه قرار دارد.
زیبایی شناس به دنبال تنوع، نوگرایی، مشغولیت های تازه و سرگرمی می رود و به هزار ترفند می کوشد ملال را از خود براند. اما ملال جنبه تصادفی ندارد و در بطن زندگی لذت جویانه است. وی با اشاره به اینکه سرحال ماندن و پس راندنِ سایه پوچی و بی معنایی به شیوه های تصنعی دشوار است به ماجرای خودکشی جورج سندرز (بازیگر) در مادرید می پردازد. سندرز در نامه ای که از خود باقی گذاشت نوشته بود که همه چیز را امتحان کرده اما چنان ملول بوده که دیگر نمی توانسته ادامه دهد
نیگل می گوید در زندگی روزمره وضعیتی را بی معنا می خوانیم که شامل تضاد آشکاری بین توقع یا آرزو از یک طرف و واقعیت از طرف دیگر باشد. سرچشمه احساس بی معنایی کل زندگی از این جاست که ما به شکل مبهمی متوجه حضور نوعی تظاهر یا آرزوی بزرگ می شویم که از بنیاد زندگی انسانی جداناپذیر است و خواه ناخواه باعث بی معنایی زندگی می شود، و از آن نمی توان فرار کرد مگر این که از خود زندگی فرار کنیم.
انسان مدرن در جستجوي معناي زندگي
اين بيماري، يك بيماري فيزيكي نيست. حتي مشكل ميتوان آن را بيماري روحي دانست چرا كه مشكل فرد بيمار يك امر سلبي است (عدم معنا) و نه امر ايجابي. شايد بتوان آن را «درد بي دردي» ناميد.
معنادرماني (logotherapy) توسط
روانپزشك اروپايي، ويكتور فرانكل مطرح شده است. شكلگيري رويكرد معنادرماني در انديشه فرانكل، متاثر
از فضايي بود كه وي در اردوگاههاي كار اجباري نازيها تجربه كرده بود.
بعدها فرانكل به اين
نكته پي برد كه رهايافتگان از اردوگاههاي نازي كساني بودند كه در آن شرايط
سخت و تحملناپذير همچنان اميد خود را از دست نداده و زندگي را داراي معنا
و هدف ميپنداشتند.
فرانكل
نيستانگاري را يكي از نشانههاي دوران مدرن ميداند كه در آن، امور فاقد
ارزش واقعي تلقي ميشوند. فقدان معنا و ناديدن ارزشهاي مثبت زندگي، انسان
عصر مدرن را به پوچي و خودكشي سوق ميدهد. در چنين شرايطي، معنادرماني بر
آن است كه افراد معناي از دست داده زندگي را دوباره بازيابند و از خلأ
وجودي دچار شده رها شوند.
درواقع
پذيرش معنا براي زندگي حتي در بدترين شرايط، تداعيكننده اين جمله براي
فرانكل بود: «كسي كه دليلي براي زندگي كردن دارد، تقريبا هر شرايطي را
ميتواند تحمل كند.» (پروچاسكا، 1387، ص 171.)
ويكتور
فرانكل در مقام پدر معنادرماني، معنادرماني را وسيلهاي براي رفع خلأ معنا
در زندگي و بازيابي ارزشهاي مثبت در فرد روانرنجور ميداند.
فرانكل براي درمان اختلالات رواني مراجعان خود 2 فن ويژه را ابداع كرد.
قصد متناقض (paradoxical intention):
در اين فن از مراجع درخواست ميشود كه تعمدا به انجام رفتاري بپردازد كه
موجب اضطراب و ترس وي شده است.
تمركززدايي (de-reflection):
در اين روش به مراجع آموزش داده ميشود كه رفتار يا نشانه مشكلساز را از
ميدان توجه خود خارج كند و به آن توجه نكند. در عوض فعاليتها و افكار
سازنده را جايگزين فعاليتها و افكار آزاردهنده و روان رنجور كند.
معنای زندگی
حتما
داستان مسخ كافكا را به یاد دارید؛ یعنی صبح روزی كه گرگوار سامسا از خواب
بیدار شد و خود را در هیئت سوسكی یافت. این داستان نشاندهنده اوج
بیمعنایی زندگی برای یك شخص است و شاید هیچ دورانی مانند عصر حاضر انسان
درد بیمعنایی و پوچی نداشته است.
معنای هر چیز در نهایت به جایگاهش در درون شكلی از زندگی وابسته است.به این دیدگاه اصطلاحا نظریه مناسبت گفته میشود . طبق «نظریة مناسبت» آخرین مرجع تبیینهای معنا، زندگی است؛ یعنی معنا تابع نقش یا جایگاهی است كه اشیا، در زندگی دارند.اگر معنای هر چیز به جایگاه آن در
یك فرم زندگی برگردد، آنگاه خود زندگی چگونه میتواند معنادار باشد.
همانطور كه ملاحظه میشود در این اشكال، معنای خود زندگی بهعنوان یك كل
مطرح است كه اتفاقاً خود یكی از مباحث جدید و رایج فلسفی است.
یكی از پاسخهایی كه به ایراد مذكور داده شده از این قرار است: معنای هر چیز به جایگاهش در شكلی از زندگی بستگی دارد اما خود زندگی از این قاعده مستثنا است. در موردی كه معنای خود زندگی به عنوان یك كل موردنظر است، دیگر قاعده مذكور كارساز نیست و باید به دنبال معیار دیگری برای معنا باشیم. معیاری كه معمولا در این مورد برای معنا پیشنهاد میشود این است كه زندگی باید جوابگوی چیزی فراتر از خود باشد تا بتواند معنادار باشد. معمولا نسبتی كه زندگی با امری فراتر از خود – مانند خدا، جهانی دیگر یا كیهان – دارد باعث معنادار شدن آن میگردد.
راه
دوم این است كه در اصطلاح «معنای زندگی» دستكاری كنیم و آن را از واژگان
«معنا» تهی كنیم؛ اما می بینیم كه این راه هم نمیتواند درست باشد زیرا با
تغییر لفظ چیزی عوض نمیشود و مطالبه معنا برای
زندگی قابل تحویل به مطالبه روش درست زندگی كردن نیست.تأملاتی از این دست
ما را به این نتیجه نزدیك می كند كه معنای زندگی را امری متحقق و كشفی
نشماریم، بلكه آن را آفرینشی و خلقی به حساب آوریم.
مسئله معنای زندگی اساسا دچار ناسازگاری درونی است،زیرا پرسشگر هم هنگام با پرسش از معنای زندگی در حال زیستن است
جالب این است
که فیلسوفی چون ایمانوئل کانت(1804-1724)نیز با همه اهتمامی که که به نفی
فایده مداری و غایت انگاری از اخلاق داردو معتقد است که باید همه انگیزه
فاعل اخلاقی،عمل به تکلیف و از سر احترام به تکلیف باشد،در نهایت می پذیرد
که بایدبه نوعی تکلیف مزین به تاج سعادت شود.
ضرورت پرداختن به معنای زندگی
در باب معناداری نظریات گوناگونی وجود دارد که به برخی اشاره می شود.
1- فراطبیعت باوری
فراطبیعت
باوری نظریه ای است که می گوید زندگی یک فرد در صورتی معنادار است که او
ربط و نسبت خاصی با قلمروی صرفاً روحانی داشته باشد.
الف) نظریه های خدا – محور
ب) نظریه های رو ح – محور
ج) نظریه هایی که قائلند زندگی با معنا تابعی از هم خدا و هم روح است
2-طبیعت گرایی
این
نظریه ها معتقدند که زندگی حتی بدون خدا یا روح می تواند معنادار باشد و
گونه های خاصی از زندگی در عالمی صرفاً مادی می تواند برای معناداری کافی
باشد.
الف)شخص گرایی مطابق این نظریه، آنچه به زندگی معنا می بخشد وابسته به شخص است و اگر زندگی یا اجزای آن متعلق میلی باشند برای معناداری کافیست.
ب- عین گرایی نظریه عین گرا
معتقد است که برخی از جنبه های زندگی طبیعی ما می تواند آن را معنادار
سازد.
3- نظریات دیگر
ریچارد
تیلور مطابق نظریه خلاقیت می گوید: زندگی فقط تا اندازه ای معنادار است که
خلّاق باشد
بعضی دیگر در اینکه تنها شرط معناداری خلاقیت باشد تردید دارند و معتقدند حرکات و اعمال اخلاقی بویژه احساس و عمل خیرخواهانه شرایط کافی معناداری زندگی اند.
فلسفه زندگی
فلسفه زندگی آن چیزی است که به بودن یک باشنده دراین جهان روایی ومشروعیت می بخشد و باوجود شکستها، رنجوریها، ناکامیها وگزندهای بیشمار که درکمین نشسته اند به زندگی دامنه وامتدادمی دهد وشایان تر ازآن، اورا راضی می کند که دیگرانی رانیز به این عرصه بکشاند.
برای دریافت فلسفه زندگی نخست بایدمعنی زندگی رافهمید، چون بدون این کار، فلسفیدن دراین باره بیهوده وبالاترازآن ناشدنی است.نخست بایداین انگاره وفرضیه رابپذیریم وبه آن باورمندباشیم که زندگی معنی داردوگرنه پرسش ازآن درست وشدنی نمی بود،
برپایه بررسیهای استادگرانمایه آقای ملکیان، زندگی بدلیل اینکه دارای اراده نیست پس نمی تواند هدف خودبنیاد داشته وتنهامی تواند دارای کارکردباشد.
زندگی معنی داراست ومعنی داری آن پیوسته وازآغازتاانجام است . معنی داری، فرایندی برآمده از سه هموند وگردآمده است. گردآمده نخست کسی است که معنی می بخشد، دوم گیرنده وپذیرنده معنی وبالاخره هموند سوم، خودمعنی است که بین دهنده وپذیرنده پل وپیوند می سازد
معنی زندگی یک امرشخصی وفردی است وچیزی است که درهرفردهست و توسط خودش دریافت می شود
معنایابی زندگی آنهم یافتن معنایی که ازسوی آفریدگاردرنهاداوسپرده شده درگروسپری شدن پیش درآمدها ومدارجی است که دردوره های آغارین زندگی دست یافتنی نیست، یابایدپذیرفت زندگی هرانسانی تارسیدن به وهله دریافت معنای ایزدی، بی معنی است، یااینکه لاجرم هرانسانی درآغاز، خودبه زندگی اش معنا می دهدوبارسیدن به وهله شناخت، معنای زندگی اش را ژرفا بخشیده وبه جایگاه بالاتری می رساند. به سخن دیگر، معنادهی به زندگی پیش درآمد معنا یابی است.
معناي زندگي
اصولاً افرادی كه زندگی را معنادار نمیدانند، تئوریشان این است كه زندگی به زحمتش نمیارزد. چون ما نیز مانند بقیه موجودات حیوانی با این سختیها درگیریم و به دنبال معاش خود هستیم، تفاوت انسان صرفاً در این است كه مدعی اختیار، اراده و تصمیمگیری است.
قائلان به معناداری زندگی، عمدتاً دو دلیل برای اثبات مدعای خود ذكر كردهاند:
الف. دلیل كاركردگرایی: با مشاهده و توجه به كاركردهای زندگی میتوان فهمید، زندگی نزد انسان معنادار است و اگر معنادار نبود، این كاركردها از زندگی انسانها زاییده نمیشد.
ب. دلیل فلسفی و برهانی: اصولا زندگی بیمعنا و بیهدف و بدون ارزش، مفهومی متنافی الاجزاء و پارادوكسیكال است.
امّا گاهی غربت وجودی است، غربتی است شناختی و آنتولوژیكال، در این غربت انسان احساس میكند، هستی او تنها و غریب است، تنهایی فیزیكی و جغرافیایی و یا حتی حال و همت نیست، بلكه غربت وجودی است، در عین بسر بردن در جلوت، گرفتار خلوت است. تمام عنایات و توجه دیگران به او را، در بند خودی خودشان میبیند.
معنای زندگی امری تكوینی است و انسان موظف به كشف آن است و اگر ان معنای غیراعتباری كشف شود، روشن میگردد كه آرامش و قرار و سكون در كجا است؟
معناي زندگي(The Meaning of Life)
به اعتقاد وُلف «پرسش «معنای زندگی چیست؟»-که اغلب ملازم است با این پرسش که آیا انسانها بخشی از یک هدف بزرگتر یا هدف الهیاند یا نه- پاسخی دینی طلب میکند.»[4]
برخی همچون آلبرت کامو، تامس نیگل و ریچارد تیلور بر این عقیدهاند که اگر چیزی بزرگتر و به لحاظ درونی باارزشتر از خود ما، که چه بسا خود را به شدت وابسته به او میبینیم، وجود ندارد، پس زندگی دستکم به یک اعتبار مهم بیمعناست.[7]
استیس با داستایفسکی و کییرکگور همداستان است که با ناپدید شدن خداوند از صفحه آسمان، همه چیز عوض شده و آشفتگی و سرگردانی انسان مدرن، ناشی از فقدان ایمان و دست شستن از خدا و دین است.[8]
در این میان، برخی نیز همچون تدئوس مِتز معتقدند که هدفداری خداوند در خلقت جهان و انسان، معناداری زندگی انسان را تأمین نمیکند. برخی همچون آلبرت کامو، تامس نیگل و ریچارد تیلور بر این عقیدهاند که اگر چیزی بزرگتر و به لحاظ درونی باارزشتر از خود ما، که چه بسا خود را به شدت وابسته به او میبینیم، وجود ندارد، پس زندگی دستکم به یک اعتبار مهم بیمعناست.[9]
واكاوي معناي زندگي از دريچه تحليل فلسفي
جمله مشهور ويتگنشتاين در «كاوش هاي فلسفي» را به
خاطر آوريد كه «فلسفه نبردي است عليه جادو شدن فهم ما به وسيله زبان». اين
جمله را مي توان سرلوحه كار اين فيلسوفان دانست. با اين مقدمه بايد گفت كه
فيلسوفان تحليلي از اين منظر به بحث معناي زندگي توجه مي كنند كه مراد از
معناي زندگي را دقيقاً روشن كنند. آيا معناي زندگي ناظر به غايت و هدف
زندگي است يا ناظر به كاركرد زندگي؟ آيا معناي زندگي را كشف مي كنيم يا آن
را جعل مي كنيم؟ چه امري مي تواند كاركرد زندگي يا هدف زندگي يا ارزش آن
تلقي شود؟
در دل جهان رازآلود گذشته نيز يا از معناي زندگي پرسيده نمي شد يا اگر كسي مي پرسيد، پاسخ روشن بود؛ نظير پاسخ هايي كه اديان ابراهيمي به مساله مي دهند و مثلاً هماهنگ شدن با اراده شارع را معنابخش زندگي مي دانند. در جهان كنوني خصوصاً با مد نظر قرار دادن دوگانه جعل و كشف، مهابت و عظمت پرسش روشن تر مي شود.
به تعبير استيس در كتاب «دين و نگرش نوين» يكي از تحولاتي كه در جهان جديد رخ داد، اين بود كه با ظهور علم تجربي جهان بي غايت انگاشته شد. ديگر اين گونه نبود كه ما غايتي داشته باشيم كه بايد به آن برسيم. با اين وصف وحشي و خودرو بودن از مقومات علم است. با به كار بستن روش هاي معين به نتايج نامعين مي رسيم و نمي توان از پيش تعيين كرد به كجا بايد رسيد.
فيلسوفي مانند ويتگنشتاين راجع به معناي زندگي جسته و گريخته نكاتي گفته ولي اين امر بيشتر از تاملات او نشات گرفته تا اينكه متناسب با زبان فلسفه اش باشد. به عنوان نمونه در كتاب «فرهنگ و ارزش» اشاراتي كه ناشي از بصيرت هاي او در باب معناي زندگي است، نكاتي يافت مي شود. از اين فيلسوف كه بگذريم، من چندان چيزي به خاطر ندارم كه فيلسوفان تحليلي ديگر از بحث معناي زندگي يك بحث سيستماتيك و نظام مندي كرده باشند بلكه آنها بيشتر سعي كردند اين مقوله را به كار و بار فلسفي شان گره بزنند.
در بحث از هدف زندگي اين سوال مطرح مي شود كه آيا هدف زندگي را مي شود جعل كرد يا بايد آن را كشف كرد. عموم متدينين در ذيل اديان ابراهيمي بر اين باورند كه مي توان هدف زندگي را كشف كرد و خداوند آن را در اين عالم از طريق پيامبرانش به وديعت نهاده و با تبعيت از اوامر آنها مآلاً مي توان از مراد خداوند تبعيت كرد
در باب معناي زندگي و دركي كه اديان از آن دارند بايد ميان اديان ابراهيمي و غيرابراهيمي تفكيك قائل شويم. اديان ابراهيمي قائل به غايتي براي اين عالم هستند كه عبارت است از احراز مراد خالق و وفق آن عمل كردن.
اما در اديان غيرابراهيمي خداوند متصف به اوصافي نيست و حكيم نبوده و نه تنها انسان وار نيست بلكه در پاره اي از اديان متشخص هم نيست. در اديان غيرابراهيمي ماجرا سوبژكتيو و دروني است بنابراين براي آنها مهم پالايش نفس است
بررسي اراده انسان از ديدگاه متكلمين و فلاسفه اسلامي
ماهیت اراده در آثار اسپینوزا
تعاریفی از اسپینوزا در خصوص ارادة واقعی و جزئی ذکر شد, به طور مشخص پنج تعریف زیر است:
1. هر عمل درونی و نفسانی اراده است؛ اعم از تصور، میل و خواهش (تعریف مذکور در تفکرات مابعدالطبیعی).
2. اراده عبارت است از هر نوع تصدیق و انکار (تعریف مذکور در رسالة مختصره).
3. اراده، تصدیق و انکار حق و باطل است و چون این تصدیق لازمة تصور حق و باطل است، اراده، تصور حق و باطل و در نتیجة عقل است (تعریف مذکور در بخش دوم اخلاق).
4. اراده به معنای خواهش و میل است (تعریف مذکور در تبصرة نتیجة سوم قضیة 27 از بخش سوم اخلاق).
5. کوشش نفسانی برای حفظ ذات، اراده است (تعریف مذکور در تبصرة قضیة نهم از بخش سوم اخلاق).
بررسی تحلیل اراده و آزادی اراده از دیدگاه توماس آکوئیناس
شوق عقلی، اراده نامیده می شود. آکوئیناس همچنین قائل به آزادی اراده است که علامت مشخصه این امر، انتخاب است. در این صورت باید پذیرفت که اراده همان گونه که از عقل تأثیر می پذیرد، از شوق حسی هم اثرپذیر است و خود آکوئیناس نیز اذعان به این امر دارد. اما با توجه به عقلانی بودن اراده، پذیرفتن این مطلب دشوار است و از این رو آزادی اراده به خوبی قابل تبیین نیست.در نظام فلسفی آکوئیناس شوق که عبارت از گرایش یک چیز به سوی خیر است، به دو دسته تقسیم می شود: برخی از شوقها، شوق طبیعی(natural appetite) و برخی دیگر شوق ارادی(HUGHES: 1999-vol:2- p.549) هستند. دسته اول ناآگاهانه صورت می گیرند؛ اما دسته دوم، از علم (اعم از حسی و عقلی) ناشی می شوند، یعنی بدنبال دانستن، میل ایجاد می شود. شوق ارادی خود دو گونه است: شوق حسی که صرفا وابسته به احساس است و شوق عقلی که اراده (Will) نیز نامیده می شود و وابسته به فهم (understanding) می باشد.
از نظر توماس قدیس افعال انسان از روی اراده است؛ زیرا انسانها میتوانند آزادانه عمل کنند. در نزد او افعال وقتی ارادی هستند که همراه با زمینه معینی از باور و عقیده و نیز همراه با میل فاعل باشند و این دو عامل ملاک تمیز فعل ارادی اند.آکوئیناس علاوه بر این که فعل انسانها را ارادی یعنی بر اساس میل و از روی علم به غایت می داند، همچنین معتقد است که انسان در تصمیم گیریهایش آزاد است
کی یر کگور و اراده گروی
وى با ارائه دلایل متعدد نشان مىدهد که اثبات عقلانى حقایق دینى، امکانناپذیر است.(2) حقایق ایمانى حقایقى ازلى هستند، اما تمام آنچه در دسترس عقل است حقایق تاریخى و امکانى است. میان حقایق امکانى با حقایق ازلى ورطهاى عمیق وجود دارد که منطقا عبور از آن امکانپذیر نیست. پس باید از روى ورطه جهید، عقل این جهش را روا نمىدارد و در مقابل آن مىایستد، اما ایمان مستلزم این است که على رغم تمامى مخالفتهاى عقل، جهش صورت گیرد و این جهش باز بسته «تصمیم» است و از این رو در فهم کى یرکگور از ایمان، اراده و تصمیم، نقشى کلیدى ایفا مىکند. بدین ترتیب، کى یرکگور در سنّت اراده گرایانه و در کنار کسانى مثل ویلیام جیمز و فیخته قرار مىگیرد.
اراده گرایان معتقدند که باورهاى انسان در اختیار و کنترل اوست، .
عقل در انسان، تنها عنصر تعیین گر نیست و پافشارى بر تقدم عقل بر انتخاب، بىمورد است و به قول دکارت «در انسان اراده بر اندیشه برترى دارد».(← 7) امیال و خواستهاى انسان نقشى تعیین کنندهتر دارند. انسان نسبت به چیزى میل دارد و نسبت به چیزى نفرت، این دلبستگیها و نفرتها نوع نگاه وى به مسائل را مشخص مىکنند. ابتدا خواست در انسان شکل مىگیرند و این خواستها هستند که نوع فهم وى، از جریانات را تعیین مىکنند.
عموم
متفکران اگزیستانس نیز، به جاى تکیه به باورها و برجسته ساختن نقش آن در
تصمیم، بر نقش تصمیم در عرصه فکر و عمل تکیه مىکنند. وانهادگى انسان که از
اصول اگزیستانسیالیزم است، مستلزم آن است که فرد، خود شخصیت خویش را
بیافریند. اما هیچ نیروى قابل اعتمادى، نه در بیرون و نه در درون، وجود
ندارد که بتوان با اتکاء به آن تصمیم گرفت و تصمیمات متاثر از باورهاى قبلى
نیست «آنچه واقعا اعتبارى دارد احساسات است».
شوپنهاور: اصل وجود و حقيقت انسان اراده است
طبق نظر شوپنهاور، اصل وجود و حقيقت انسان اراده است و حتي تن او نيز همان اراده اوست كه عينيت يافته است و هر عنصري از تن مناسبت و مساعدتي با امري از امور اراده كه تمايلات و نفسانيات اوست دارد و عقل، استدلال، هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست ميل است.
به نظر شوپنهاور، منشأ و منبع بدبيني و مزاحمت، همانا اراده است.
از نظر شوپنهاور اراده كه اصل و حقيقت جهان را تشكيل ميدهد و واحد و مايه شر و فساد است .
طبق نظر وي، هر چه موجود جاندار و با اراده در مرتبه حيات برتر باشد، رنجش بيشتر است.
اراده در دیدگاه شوپنهاور
در ديدگاه شوپنهاور جهان تشكيل شده از يك اراده است. به عبارت ديگر جهان چون يك اراده در شدن دائم به سر ميبرد و فرد نيز همچون پيچ و مهرهاي در درون اين اراده قرار دارد. او بر اين عقيده است كه عالم پديدارها تجلي اراده است. اراده علت بيعلت همه چيزهاست و چنانچه زايل شود جهان نيز از ميان خواهد رفت.
به نظر وي بدن، اراده عينيت يافته و مفهوم مرئي خواهشهايمان است. او در اين باره مينويسد: اجزاي بدن بايد با خواهشهاي اصلي كه اراده خود را به وسيله آنها آشكار ميكند، كاملا مطابقت داشته باشند. آنها مفاهيم مرئي اين خواهشها هستند. دندانها، ورودهها گرسنگي عينيت يافته هستند. دستان آزمند و پاهاي شتابان با خواهشهاي غيرمستقيم اراده مطابقت دارند و مبين آنند».
آرتور شوپنهاور اين اراده يا خواست
متافيزيكي را شر قلمداد ميكند و به عبارت روشنتر ريشه تمام شرها را
بندگي خواستو فرمانبري از خواست زندگي ميداند. به اعتقاد او، «انسانها
مخلوقات خلاقي هستند كه مجبورند عشق بورزند، متنفر باشند، هوس كنند و
منكر شوند. با وجود اين كه اراده كاملا واقعيت دارد، اما از هيچ غايت و
هدفي برخوردار نيست؛ بلكه صرفا نيرويي كور، غيرعقلاني و منفي و در نهايت شر
است. تنها غايت زندگي بايد گريز از اين نيروي كور و محدوديتهاي دردناك
آن باشد».
شوپنهاور؛ فيلسوف اراده و بازنمود
او عقيده داشت كه حقيقت جهان، «خواست و اراده» (will) است. جنبه ادراكي انسان يعني حس و عقل كه منشا علم است، ذاتي و حقيقي نيست، بلكه عرضي است. به عبارت ديگر فرع است نه اصل. آنچه ذات حقيقي و اصل است اراده است، نه عقل و حواس انساني، به بيان ديگر اگر چيزي را انسان مي پذيرد به اين جهت نيست كه دليل براي پذيرش آن چيز پيدا كرده است، بلكه چون آن را مي خواهد و اراده وي به آن تعلق گرفته براي آن دليل و استدلال مي تراشد. و اساساً عقل و منطق بي فايده است، چرا كه انسان همواره با اراده سر وكار دارد نه عقل و منطق، و آنچه را كه عقل و منطقي به شمار مي آورد، در واقع خواست و اراده بوده كه لباس ظاهري عقل و منطق را به تن كرده است.
آنچه كه
ديگران به نام قوه و نيرو ناميده اند و حقيقت جهان و موجودات را با آن
تفسير كرده اند، چيزي جز اراده نيست. از جمادات گرفته تا نباتات و انسان
همه در حقيقت چيزي جز اراده نيست. اراده همان «شيء في ذاته» است. اراده،
حقيقت و نهاد اشياء را تشكيل مي دهد. اراده علت همه اشياست و حتي حقيقت خود
عليت نيز اراده است. به عقيده شوپنهاور، تنها آدميان مظاهر اراده نيستند.
در بنياد هر چيزي مظهري از اراده است. به تعبيري ديگر او واژه اراده را به
معنايي گسترده استعمال مي كند.
شوپنهاور معتقد است كه آنچه موجب درد و
رنج انسان مي شود شدت اراده اوست، انسان هاي كم اراده يا فاقد اراده نسبت
به افراد پراراده رنج كمتري دارند. زندگي شر است زيرا تنازع بقاء عاملي است
كه بر تمامي عرصه هاي زندگي سايه افكنده است. انسان ها در زندگي اجتماعي
جهت كسب موقعيت ها و استمرار زندگي ناگزيز از كشمكش و تنازع هستند.
نیچه از منظر هایدگر ( مبحث ارداده ي معطوف به قدرت )
«اراده» ورزي، حتي در انسان، به چه معناست؟ به زعم نيچه، آن به
معناي «خدايگان بودن» است. «اراده ورزي اراده کردن براي خدايگان شدن است
...». اين متضمن يک سلطه (سيادت) بر آنچه که خواسته شده، است، از اين رو
ذاتاً نه يک آرزو کردن است و نه يک تقلاي پس از بدست آوردن چيزي، بلکه يک
حاکميت است................
اين اراده ي معطوف به قدرت است که تمام ارزش ها را وضع مي کند، زيرا ارزش ها چيزي غير از شرايط خودايجاد شده ي گشودگي خود آن نيست. «... اراده ي معطوف به قدرت، بالذات، عبارت است از يک اراده ي ارزش گذار ...». و اين ارزش گذاري را ما «ارزش سنجي» (Schätzen مي خوانيم.........................
خودآیینی اراده
یکی از ابتکارات ایمانوئل کانت در عرصه ی فلسفه ی عملی خودآیینی اراده است. به زعم کانت، تمام فیلسوفان بدون استثنا تا زمان او اراده را تابع یک امر بیرونی از جمله اراده ی الهی یا هر امر دیگری کرده اند و این چیزی جز دگرآیینی نیست. خودآیینی برای کانت مساوی است با واضع قانون بودن؛ یعنی خود-الزامی. به این معنا که فاعل اخلاقی برای عمل به قانون اخلاقی که به نحو پیشینی در اوست نیازی به اجبار خارجی و الزامی از بیرون ندارد. بلکه خودش توانایی وضع قانون در هنگام عمل را داراست. به بیان دیگر فاعل اخلاقی در حین عمل به نحو ذهنی با آیین رفتارش و به نحو عینی با عمل به قانون اخلاق برای سایر موجودات متعقل نسخه می پیچد و عمل وی الگو برای سایرین می شود. فرد در هنگام عمل اخلاقی داعی و انگیزه ای جز احترام عقلانی یعنی آگاهی به اینکه اراده او از طریق قانون اخلاقی موجب می شود،ندارد. بنابراین هر گونه دخالت انگیزه ی حسی و تأثرات تجربی و شخصی در حین عمل به قانون که تکلیف می باشد، نزد کانت محلی از اعراب ندارد.
اراده معطوف به قدرت ...آیا ایدئولوگ هیتلر، نیچه بود؟
بخش اعظم چهار سال آخر فعالیت فلسفی نیچه در زندگی اش صرف پرداختن به این «اصل» شده که به نوعی می توان آن را چکیده اصلی ترین و تأثیرگذارترین باورهای اندیشگی نیچه دانست. مضمون این اصل، گسترش «خود» یا «مرکز قدرت» به فراسوی مرزهای وجودی خویش است و به این وسیله تفوق و برتری پیدا کردن نسبت به دیگران.
جی . پی استرن در وصف آن می نویسد: «اراده معطوف به قدرت عاملی است غیر از «عنصر حیات» که انسان، یعنی «ضعیف ترین و باهوش ترین موجودات» (اراده، پاره 856)، بدان وسیله بر دنیا سیادت پیدا می کند»، «اراده معطوف به قدرت، نیروی محرک همه ارزش گذاریهای ماست؛ نیرویی است که تعبیرهای ما را از جهان به «چشم اندازهایمان» وابسته می کند و فرضیات و برساخته های بزرگ فلسفی را پدید می آورد»، «اراده معطوف به قدرت انگیزه کسب دانش و نظم دادن به معلومات و ایجاد معرفت و حتی انگیزه خود ایجاد و ابداع است». اما در جواب این سؤال که «اراده معطوف به قدرت چه نیست؟» می گوید: «هر نوع واکنش انفعالی در برابر سرشت سلطه جویانه اراده –یا به عبارت دیگر، هر نوع انحطاط و خستگی و نومیدی».
دو تفسیر اصلی متفاوت و حتی متناقض از این آموزه بنیادین نیچه شده است که ریشه آن به تعریف واژه «قدرت» بر می گردد. قدرت آیا چیرگی بر نفس خود است یا چیرگی بر نفوس دیگران؟ یا هر دو؟
اگر قدرت به معنای نخست باشد تفسیر آن دسته از مفسران نیچه که «اراده معطوف به قدرت» را «اراده چیرگی بر نفس» دانسته اند و از این طریق برای این آموزه جایگاهی در سنت فلسفه اخلاق قائل شده اند درست خواهد بود. مستمسک اینان گفته ای است از نیچه (چاپ انتقادی آثار، پنج/1 ص 687) با این مضمون که برخلاف آنچه آلمانی ها فکر می کنند، نیرومندی لازم نیست به صورت خشونت و سنگدلی ظاهر شود و ممکن است در نرمی و سکون باشد.
اما اگر قدرت را به معنای دوم یعنی قدرت بر دیگران آن هم تفوق جسمی و بدنی بدانیم آن وقت تجسم عینی اراده معطوف به قدرت در مصادیقی همچون نازیسم و فاشیسم و به طور مشخص «هیتلر» بیراه نخواهد بود. اما به نظر می رسد این دو برداشت، تفاسیر منحصر نباشند و به گونه دیگری نیز بتوان آموزه اراده معطوف به قدرت را تفسیر نمود.
اراده معطوف به قدرت
منبع اینترنتی این پست:http://www.golshanemehr.ir/article.php?id=25180
اراده معطوف به قدرت The Will to Power
اراده معطوف به تشخص و نیچه
در باب ارزش ها و منشاء آن ، او معتقد است که ریشه همه ارزش ها و ضد ارزش ها در اراده معطوف به قدرت نهفته است. داوری ارزشی هر کس در پس میل به قدرت او قرار دارد. وی تمامی قلمرو اخلاق و دین را زادهٔ خیال و ناشی از همان اراده معطوف به قدرت می داند ؛ بدین ترتیب از سخنان نیچه به دست می آید که نه تنها معنای زندگی انسان را باید در اراده معطوف به قدرت جست ، بلکه معنای زندگی هر موجود زنده ای را، و حتی معنا و حقیقت واقعیت کیهان را باید در آن جست، پس کیهان شناسی نیچه مثل انسان شناسی او در اراده معطوف به قدرت منعکس شده است. این اراده، هم معنای زندگی است و هم معنای هستی.
اراده از نظر توماس آکویناس
پاسخهای هیجانی به موضوعات کلی فاهمه، کارکرد شوق عقلانی است.این عرصه، با
ملاحظه تفاوت کاملی که با شوق حسی دارد، متعلق به حوزه اراده است و قوه
خاص درگیر آن، اراده نامیده میشود.
آکویناس میان دو نوع کارکردهای ارادی تمایز مینهد:نخست گرایشهای اساسی و
طبیعی و از سر موافقت و رویکرد هیجانی به موضوعی است که با توجه به عدالت،
صلح، موجود خیر محض، بیقید و شرط خوب یا مطلوب ارزیابی میشود.برای مثال،
آکویناس بر آن است که اراده شخص طبیعتا و ضرورتا جذب چنین موضوعاتی
میشود.این حرکت طبیعی اراده، آزاد نیست.
دوم، حرکات ارادی به سوی-یا از سوی-موضوعات عقلا شناخته شده است که به عنوان نسبتا مطلوب با نسبتا نامطلوب ارزیابی شده است.چنین حرکات اراده، به وسیله احکام عقلانی ارزیابی کننده موضوعات هدایت میشود.در این مورد، اراده کردن(با تدقیقات عقلانی معین) «آگاهانه»و آزاد، خوانده میشود.در عمل تصمیمگیری است که انسان آزاد است.آکویناس درباره«اراده آزاد»سخن نمیگوید؛اصطلاح اراده آزاد (Libera Voluntas)را تنها دوبار در کل آثارش به کار برده است، آن هم نه به معنای فنی آن.او از انتخاب آزاد یا اختیار(Liberum arbitrium)سخن میگوید:انسان به سبب قوای عقلانی خود، در برخی از کارهایش آزاد است.
فعل ارادی
اخلاق آکویناس شامل بررسی رفتارهای خوب و بد انسانی از منظر وصول انسان به سعادت غایی است.
همه اعمالی که انسان درگیر آنها است، حقیقتا انسانی نیستند، بلکه تنها
اعمالی که تحت کنترل عقل و اراده قرار دارند انسانی به شمار میرود.از نظر
آکویناس، خصیصه اصلی رفتار انسانی، چنان آزادیی نیست که به ارادهگرایی
بینجامد.چندین عامل، برای تحقق فعل ارادی لازم است.باید معرفت کافی درباره
آن بخشی از فاعل اخلاقی که فعل معینی تحت قدرتش رخ میدهد، وجود داشته
باشد.او نمیتواند نسبت به فعلی که درصدد انجامش است یا وسائل، یا شرایط و
غایت آن یکسره جاهل باشد.زور در شرایط معینی، ارادی بودن افعال شخص را کاهش
میدهد، همانگونه که پارهای از انواع احساسات کنترلناپذیر چنین
میکنند.افزون براین، همانطور که آکویناس نیز بر آن است، فعل ارادی دو ضد
دارد.فعل «اجباری»برعکس آن است و بیانگر نقصان ارادی بودن.لذا، فعلی که تا
اندازهای ناارادی است، تا اندازهای ارادی است و به همان میزان کم یا زیاد
مسؤولیت آن به فاعل آن قابل انتساب است.از سوی دیگر، فعل«غیرارادی»نقیض
فعل ارادی است و فاعلی که دارای اراده نباشد، اخلاقا مسؤول افعالش نیست.
منبع اینترنتی :http://www.ensani.ir/fa/content/107545/default.aspx