فلسفه زندگی
فلسفه دررده بندی دانشها درگروه دشوارترین آنها به شمارمی آیدوفلسفه زندگی وهمچنین فلسفه ذهن هم دررده بندی گونه های فلسفه درشمارسخت ترین فلسفه هاست زیرا، درگونه های دیگرفلسفی، فیلسوف این توان وبخت رادارد تا موضوع فلسفه اش را برنهاده واز نگره وایستاری بیرونی وبالاتر برآن بنگرد ودرباره آن اندیشه کند ولی درموضوعی مانند زندگی وذهن چنین بخت وامکانی ازفیلسوف دریغ است . فیلسوف ویا هرپژوهنده ای حتابرای یک آن نمی تواند از خود بدرآید وبرموضوع وبررسیده اش چیرگی واشراف بدست آورد. داستان همان داستان مولاناست که گفت :
فلسفی مر دیو را منکر بود
درهمان دم سخره دیوی بود
اما این به این معنی وآرش نیست که انسانها وارد این دو قلمرو نشده وبه کنکاش نپردازند ویانپرداخته باشند بلکه هیچ قلمروی از ورود انسان برکنارنیست وافزون برآن، برپایه « الناس حریص علی ما منع » هرگونه هشدار پرهیز ودورباش، فایده وهوده ای جز دمیدن درآتش آز وخواهش اندیشه وتیزترکردن آن ندارد.
به نظرمن، فلسفه زندگی آن چیزی است که به بودن یک باشنده دراین جهان روایی ومشروعیت می بخشد و باوجود شکستها، رنجوریها، ناکامیها وگزندهای بیشمار که درکمین نشسته اند به زندگی دامنه وامتدادمی دهد وشایان تر ازآن، اورا راضی می کند که دیگرانی رانیز به این عرصه بکشاند. شمارکسانی که اززندگی دراین دنیا دلگیر بوده وهمواره درپی رهایی ازآن بوده ویا دست به خودکشی زده اند بسیار ناچیز می باشد. ابوالعلاءمعری شاعرنامدارعرب ازشمار همین کمیابها است که گفته :
هذا جناة ابی علیّ
و ماجنیت علی احد
اودراین شعرکه برسنگ قبرش کنده شده، بااشاره به خودش می گوید « این جنایتی است که پدرم درحق من انجام داده ولی من چنین جنایتی رادرحق کسی انجام نداده ام » وکمیاب تر ازآنان کسانی هستند که به هیچ روی نمی خواهند ازاین جهان جداشوند. مولانا دیدگاهی ازجالینوس آورده که گفته است :
آنچنانکه گفت جالینوس راد
از هوای این جهان و از مراد
راضیم ازمن بماند نیم جان
تازکون استری بینم جهان
گفتگووبحث درباره اینکه کدام یک ازدودیدگاه درست یا درست تروکدام یک نادرست می باشد رفتن به بیراه است زیرا فلسفه زندگی دروهله اول یک فلسفه فردی است وهرکس می تواند نگاه ویژه خودبه زندگی راداشته باشد، نه تنها می تواند بلکه باید داشته باشد چون برنهاده فلسفه زندگی همانگونه که گذشت، وجود یله ومستقل از انسانها ندارد وهرکس تنها می تواند هست خودرا بررسی نماید، بنابراین هم فلسفه ابوالعلاء معری وهم دیدگاه منتسب به جالینوس نامبردار، هردو گرامی هستند وهیچکدام رانمی توان واداربه پذیرش دیدگاه دیگری کرد. البته این سخن به این معنی نیست که فلسفه زندگی دارای اصول یکسان وهمگانی نیست چون اگر دارای اصول یکسان وفراگیر ودربرگیرنده همه انسانهانباشد نمی توان برآن نام فلسفه نهاد، بلکه به این معنی است که اصول این فلسفه، نه برهانی وعقلی که بیشتراستقرایی وتاریخی است. اکثریت انسانها در درازنای تاریخ، نگرشی رادرباره زندگی ازخود بازتاب داده اند که یکسان وهم ارز است. موضوع دیگردرفلسفه زندگی که شایسته درنگ می باشد این نکته است که انسان باشنده ای فراآمده ازدو سویه وبعد کالبد وروان است. آن چیزی که مااورابانام انسان می شناسیم، بدون هریک ازسویه های پیشگفته، بنیادنمی گیرد. باوجود این نکته روشن، دربیشترفلسفه هایی که برای زندگی گفته یا نوشته می شود، سویه یا بعد مادی انسان نادیده گرفته می شود حال آنکه خاصیت وخواسته های کالبدانسان در چگونگی شکل گیری شخصیت او اثرگذاراست.
برای دریافت فلسفه زندگی نخست بایدمعنی زندگی رافهمید، چون بدون این کار، فلسفیدن دراین باره بیهوده وبالاترازآن ناشدنی است.نخست بایداین انگاره وفرضیه رابپذیریم وبه آن باورمندباشیم که زندگی معنی داردوگرنه پرسش ازآن درست وشدنی نمی بود، اما بنابرآنچه گذشت، زندگی معنی محصل ندارد بلکه معنی آن ناروشن وبه سخن دیگرشناسه پذیرنیست وبه سخن فنی، زندگی ازگروه واژگانی است که با نشانه واشاره شناسانده می شوند وما دربرابراین پرسش که زندگی چیست؟ فقط می توانیم یک باشنده زنده رانشان دهیم وبگوییم زندگی آن ویژگی یاکیفیتی است که دراین باشنده هست وبه اصطلاح فلسفی معنی زندگی بدیهی است. راه دیگرشناساندن هرپدیده که همان - تعرف الاشیاءباضدادها - یاشناخت ازراه ناسازهرپدیده است هم درباره زندگی به کارنمی آید، چون ناساززندگی (مرگ) ناشناخته تراززندگی است. ناچار، تنها راه برای شناخت زندگی، شناخت اهداف وکارویژه زندگی است. برپایه بررسیهای استادگرانمایه آقای ملکیان، زندگی بدلیل اینکه دارای اراده نیست پس نمی تواند هدف خودبنیاد داشته وتنهامی تواند دارای کارکردباشد. برای نمونه ساعت دستگاهی برای نشان دادن وقت است، نشان دادن وقت، کارویژه ساعت وهدف سازنده اوست. زندگی هم همانندساعت هم دارای کارکردوهم دارای سازنده وآفریننده است که این کارکردهمان هدف آفریننده وهدف آفریننده همان کارکردزندگی است.
ازراه شناخت کارویژه زندگی می توان به هدف آفریننده زندگی وازسوی دیگر، ازراه شناخت هدف آفریننده می توان به کارویژه زندگی پی برد وازاین راه به دریافت معنی زندگی رهنمون شد. داستان همان داستان - من عرف نفسه فقدعرف ربه - است که گروهی درپی آنند ازراه شناخت خدا، خودرابشناسندوگروه دیگرمی خواهندازراه شناخت خود، خدارابشناسند. دینداران ودین پژوهان، شیوه ازراه خدا به خود، را برمی گزینندوفیلسوفان ودانش پژوهان ازراه خودبه خداراپیش می گیرند. اگر روش هردوگروه درست وسنجیده برگزیده شود وهردوگروه ازپیشداوری غرض آلود بپرهیزند چه بسا به یک دیدگاه برسند، البته اگربه یک دیدگاه نرسندهم جای نگرانی نیست.
زندگی یک ویژگی وکیفیت کلی است که هست مایه آن ازآغازتاانجام دگرگون نمی شود، هرچنددربازه زمانی وبراثردریافتهای گوناگون، کیفیت آن دچارفرازونشیب وفزونی وکاستی می گردد ولی حقیقت وگوهر وجودی وهست مایه آغازین، پیوسته وپابرجاست وآن گوهرهرگزرنگ نمی بازد وگسست نمی پذیردزیرااگرچنین نمی بود، هیچ کس هویت پابرجا ودیرنده نداشت. دراهمیت وشایانی این نکته تنها همین بس که اگر گوهروهویت انسانی پیوسته ودیرنده وپابرجا نبود، توانش وامکان نژادگی(= نسب) وپیامدهای حقوقی آن ومسولیت پذیری وواخواهی ودهها توانش دیگرازبین می رفت که زندگی گروهی بدون آنها سامان پذیرنیست. برای نمونه، اگرهویت وگوهرجوان امروز همان گوهرکودک دیروزنباشد وبین آن دو، گسست پیدا شود، اونمی تواندامروزازپدرش ارث ببرد. نتیجه وبهره این نکته این است که معنی داری زندگی، پیوسته وازآغازتاانجام است.
همانگونه که گذشت زندگی معنی داراست ومعنی داری آن پیوسته وازآغازتاانجام است . معنی داری، فرایندی برآمده از سه هموند وگردآمده است. گردآمده نخست کسی است که معنی می بخشد، دوم گیرنده وپذیرنده معنی وبالاخره هموند سوم، خودمعنی است که بین دهنده وپذیرنده پل وپیوند می سازد. درباورپیروان آیین های آسمانی آفریننده ومعنی دهنده زندگی، خداوند است. دیدگاهی بانام - جسمانیة الحدوث وروحانیة البقاء - می گوید آغازانسان همان ماده وکالبداست، کالبد وقتی به رده ودرجه ای ازپویایی وبالندگی جانوری رسیدوکنایی وقابلیت پذیرش ومیزبانی جان را به دست آورد، خداوند پاره ای ازجان وروانش را دراو می دمد واین جان، همان معنی زندگی وخاستگاه مهروخرد است. مهروخرد، دوچیزی هستندکه گیرنده را،ازرده جانوری به رده انسانی بالامی برد.
فرآیند معنی داری که شرح آن گذشت یک پیامدروشن داردوآن این است، اهدافی که معنی دهنده درجوهر پذیرنده معنی می نگارد، لاجرم بمانند کارویژه معنی پذیریا درشمارکاویژه های آن خواهدبود، پس هرباشنده زنده ای تنها باید درپی یافتن معنای زندگی خودباشد زیرا معنای زندگی پیشاپیش درنهاداوگذارده شده است. نتیجه دیگراینکه، چون معنی دهنده یگانه است پس معنی زندگی همه، یکسان است ویادست کم معنی زندگی همه دریک سووجهت است. این سخن البته درجای خوددرست واستواراست ولی همه سخن نیست چون:
1- معنی زندگی یک امرشخصی وفردی است وچیزی است که درهرفردهست و توسط خودش دریافت می شودوبرخلاف دیگرآموزه ها، ازبیرون قابل دریافت ویااکتساب نیست. زندگی مانند منبعی نیست که آب - معنی - آن از بیرون درآن ریخته شود بلکه مانند چاهی است که آب آن ازدرون می جوشد.
2- زندگی یک واحدکلی ویاکلی واحد است که آغازوانجام آن پیوسته است وهیچ گسستی میان دوره های گوناگون آن پیش نمی آید. بی گمان معنایابی زندگی آنهم یافتن معنایی که ازسوی آفریدگاردرنهاداوسپرده شده درگروسپری شدن پیش درآمدها ومدارجی است که دردوره های آغارین زندگی دست یافتنی نیست، یابایدپذیرفت زندگی هرانسانی تارسیدن به وهله دریافت معنای ایزدی، بی معنی است، یااینکه لاجرم هرانسانی درآغاز، خودبه زندگی اش معنا می دهدوبارسیدن به وهله شناخت، معنای زندگی اش را ژرفا بخشیده وبه جایگاه بالاتری می رساند. به سخن دیگر، معنادهی به زندگی پیش درآمد معنا یابی است.
3- انسان باشنده ای با خواست واراده آزاد است که برپایه اندیشه هایش، رفتارهای خودش راسامان می دهد وبرپایه همین اراده آزاداست که دربرابررفتارهایش مسولیت دارد. اونمی تواند بپذیردکه رفتارهایش ازپیش درساختاروجودی اوکوک شده ودیکته وادارنده ها وعوامل بیرون ازخود وبالاترازاراده آزاد اوست.
ازآنچه قلمی شد می توان این دیدگاه راپیش کشید که آنچه آفریننده درنهاد انسان نهاده توانشها وقابلیتهااست نه تعیین کنشهاورفتارها، ساختارهستی انسان بمانند سازی است که توانش کوک آهنگ های گوناگون رادارد نه اینکه بریک آهنگ ویژه کوک شده باشد.
گفتیم که مرگ بمانند ناساززندگی کمک شایانی بمادرشناخت زندگی نمی کندولی چگونگی نگاه هرکس به مرگ درتعیین چگونگی نگاه اوبه زندگی بسیاراثرگذاراست. کسی که مرگ راپایان همه چیزمی داند، اونمی تواندبه فلسفه ای درباره زندگی برسد که زندگی راجاودانه می انگارد. چنین کسی یابه فلسفه منسوب به جالینوس می گرودکه چون مرگ را پایان می داندهرچه بیشترمی خواهد دراین جهان بماند، ویا به دیدگاه ابوالعلاء معری می رسدکه باوردارد وقتی پس اززندگی هیچ است چه فرقی میان چهل یا هشتاد سال زندگی دراین جهان است. اما کسی که مرگ راهمانند پل وگداری میان زندگی این جهان بازندگی برترآن جهان می داند، همانگونه که تولدراپلی میان جهان پست زهدان وجهان برتر کنونی می داند، به فلسفه ای می رسد که این جهان را مزرعه کاروتلاش می داند که ثمره آن درجهان آنسو چیده خواهدشد. چنین شخصی رفتارهایی راانجام می دهد وازرفتارهایی پرهیزمی کندکه اثرخوب وبدآنها قابلیت گذروانتقال به سرای دیگررادارد.
هریک ازما همینکه چشم بازمی کنیم وبزرگ می شویم، به تناسب ودرخورسن وسال، دوست داریم بهترین ها ازآن ماباشد. بهترین آب نبات، بهترین اسباب بازی، بهترین لباس، بهترین دوچرخه، بهترین خوردنی ها، بهترین زیورها، بهترین خانواده، بهترین دوست، بهترین کار، بهترین درآمد، بهترین خودرو، بهترین خانه، بهترین همسر، بهترین جایگاه سیاسی، اجتماعی، هنری، فرهنگی، اقتصادی،........ وکوتاه سخن همه بهترین ها درهمه زمینه هاحتا بدون یک استثنا، مال ماباشد، نه تنهابهترین هرچیز، بلکه همه چیزهااز آن ماباشد. همه مادوست داریم زیباترین، چشم گیرترین، داراترین، بخشنده ترین، مشگل گشاترین، دانشمندترین، قوی ترین، بالاترین واولین درهمه زمینه ها وکوتاه سخن، بهترین مطلق باشیم. همه ما هرگاه چیزی بدست می آوریم، یا چیزی رایادمی گیریم، یا موقعیتی رابدست می آوریم، یا در کاری بردیگران پیشی می گیریم، یابالاتر وبرتر ازدیگران می ایستیم ویا چشمها رابرخودخیره می سازیم، خوشحال وسرخوش می شویم و لذت می بریم، احساس خرسندی می کنیم وبرخودمی بالیم. همه ماهرگاه چیزی یاموقعیتی را ازدست می دهیم ویا درزمینه ای ازدیگران جامی مانیم ویاپایین ترمی ایستیم، غمگین وناخرسند می گردیم ورنج می بریم.
کالبدوروان ماجوری است که با آنچه که مایه لذت وخوشی گردد دمسازوخوگراست، وازآنچه که مایه رنج ودرد گردد بیزاروگریزان است. نه کالبد ما ونه روان ما، هیچگاه خواسته یاناخواسته، چیرهایی که مایه رنج ودرد گردد را هدف قرارنمی دهد ودربرابر، همواره چیزهایی که مایه خوشی ولذت گردد را می جوید. ازسرمایی که تن اورامی لرزاند به همان اندازه گرمایی که تن اورا بی تاب می کند بیزار وگریزان است. انسان درنهادخودلذت جووآرامش خواه است، بهترین گاه برای یک انسان آنگاهی است که کالبدوروان او درحال لذت وسرخوشی وبدورازهرگونه تهدیدوگزنداست. هرانسانی ازآغازآفرینش، به دنبال رسیدن به چنین موقعیت وایستاری می باشد، چون درچنین ایستاری است که زندگی روند نهادین خودراپی می گیرد. هرچند کالبد انسان تنها درپی سرخوشی است ودراین راه پای بند هیچگونه سامانه ارزشی نیست، ولی روان چنین نیست بلکه پس ازرسیدن به مرحله ای ازشناخت لاجرم برای خودسامانه ارزشی می گزیندوازاین پس به پی جویی خوشیهایی می پردازدکه با سامانه ارزشی اوهمسواست. این سخن به این معنی نیست که انسان پس ازگزین سامانه ارزشی دست ازلدت جویی وخوشی خواهی برمی دارد، بلکه به این معنی است که ازاین پس می کوشد لذتهایی راپی بگیردکه همسوباارزشهای اوست. حال ممکن است فردی لذتهای زودرس یابه گفته خیام نقدرابرلذتهایی دیررس یا نسیه برتری دهد. قران کریم درآیه 27سوره انسان درشناسه این گروه می گوید/ إن هولاء یحبون العاجله....... / یعنی اینان کسانی هستند که به زودرس سرخوسند. ممکن است فردی دیگر، لذتهای دیررس یا آنسویی ومعنوی را برلذتهایی زودرس اینسویی یامادی برتری بدهد وبرای رسیدن به آن لذتهای انوشه وجاودانه ازلذتهای کوتاه مدت چشم بپوشد وفرد سوم بین این دوگونه لذتها، یوز وتعادل سازد.
درآیینهای آسمانی هم، همین نگاه قابل پیگیری است. دراین دین ها لذتهای اینسویی درچارچوب روشنی دیده شده ولی این لذتها هیچگاه هدف پایانی وغایی به شمارنیامده وافزون برآن، رسیدن به این لذتها ازهرراه وافزاری شایسته وپذیرفته نیست. خداوند انسانها رابه انجام کارهای خوب وپسندیده ( درستکاری، کمک به دیگران و.....)وبه پرهیز ازکارهای ناپسند( ستمگری، دغلکاری و.....) وبه پرستش خدا و.....فرمان می دهد. چنین انسانهایی همان انسانهای خوب وسعادتمندهستند که شایستگی همنشینی با خدا ودریافت سرخوشی باده خوری باخدا (فسقاهم ربهم شرابا طهورا) راخواهندداشت واین همان قابلیت وهدفی است که خداوند درنهاد انسانها گذاشته است.
اکنون ودرپایان لاجرم بایداین پرسش راپیش کشید که آیا شاییده وممکن است فردی کاری راانجام دهددرحالیکه ازانجام آن کارهیچ هدفی نداردویاهدف او سودولذت وخوشی نیست؟. درپاسخ بایدگفت انگارش وتصور کاری بدون هدف پیشینی برای یک اراده آزاد شدنی وخردمندانه نیست جزدر رفتارهای غیرارادی که به شکل عادت درآمده است وهم چنین هیچ فردی در پردازش وتحلیل پایانی نمی تواند هدفی غیرازسودولذت داشته باشد. کسیکه درراه دستیابی به دارایی می کوشد می خواهد باآن دارایی به آرامش وخوشی برسد نه آنکه دارایی رادستمایه رنج وپریشانی کندیاهیچ بهره ای ازآن نبرد. کسیکه درراه علم آموزی می کوشد می خواهد گرفتار رنج نادانی نگرددویاکسیکه درراه کمک به دیگران وپرستش خدا وانجام فرمانهای او می کوشد می خواهدبه لذت پیوند ودیدار(قرب)خدارهنمون شده وبراوباریابد نه اینکه گرفتار رنج آتش دوزخ گردد وحتا کسیکه درراه باورهای خودازجان شیرین دریغ نمی کند درسودای لذت بزرگتروبرتری است وکسیکه ازیک فقیروندار دستگیری می کند هرگز بی چشمداشت دست به چنین کاری نمی یازد بلکه لذت آسودگی وخشنودی وجدان کمترین چشمداشت اوست. کوتاه سخن، هیچ خردمندی بدون هدف دست به کاری نمی زندوهمه هدفها هم درپردازش نهایی، نمی تواند جزسودوخوشی باشد واین کارکرد همان سعادت وخوشبختی وسرانجام نیکواست که هدف خداوند ازآفرینش انسان ومعنی زندگی است.
منبع اینترنتی این پست:http://barannasr.blogfa.com/post-3.aspx